|
� تأثیر روحی و روانی نماز بر انسان ها چيست ؟ نمازگزار قلب مطمئن و آرامی دارد. زیرا به بزرگتر بودن خداوند از همه افراد و شخصیتها و قدرتها و امکانات اطمینان دارد و خود را وابسته به آنچنان منبع قدرتی میداند که همه جهانیان در قبضه او هستند. این اطمینان قلبی موجب رشد شخصیت و وقار انسان میشود. نماز موجب اتصال انسان به قدرت بینهایتی است که همه قدرتها برگرفته از او و در برابر توان مطلق او هیچاند. اتصال و پیوند با خداوند به انسان قدرتی میبخشد که در برابر دیگر قدرتها سر تسلیم فرود نمیآورد. اگر دست کودک در دست پدری قوی و مهربان باشد، احساس قدرت و آرامش میکند، اما اگر تنها باشد هر لحظه ترس و دلهره این را دارد که دیگران آزارش دهند. انسانی که با خداوند رابطه ایجاد نماید در برابر سایر قدرتها احساس قدرت و آرامش میکند. اولیای خدا به واسطهی عبادت و اطاعت خداوند در هیچ شرایطی دچار اضطراب نمیگردند، اما قدرت و ثروت و صنعت نتوانسته است برای سرمایهداران بزرگ و صاحبان علم و صنعت آرامش روحی و روانی به ارمغان بیاورد است. اگر انسانی با ایمان و توجه کامل، هر روز بیش از 360 مرتبه در نماز خود بگوید: «خدا بزرگتر است » از هیچ قدرت و ابر قدرتی هراس نخواهد داشت. نماز بهترین دارو برای پیشگیری و درمان رنجهای درونی و نگرانیهای موجود است؛ به خصوص در مورد نوجوانان و جوانان، تربیت دینی و ایجاد رابطه آنها با خداوند موجب درمان رنج درونی، فشار عاطفی ، نگرانی ، ترس و احساس گناه- که از ویژگیهای دوره نوجوانی است – میشود. به عقیده روان شناسان ، فرق نوابغ و افراد عادی در امکان تمرکز ذهن و قوای عقلانی است نه در توانمندی و سایر صفات فکری. از آن جا که نماز روزانه 5 بار فکر را در مدار تمرکز قرار میدهد و تمرینی برای تمرکز فکر است ، موجب ایجاد تمرکز ذهن و تقویت قوای فکری و روحی انسان میشود. امام علی (ع) از قول پیامبر (ص) فرمودند: هیچ بندهای نیست که به وقت نماز (ادای نماز در اول وقت) توجه نداشته باشد مگر این که من چند چیز را برای او ضمانت میکنم ؛ یکی ایمنی او از غم و اندوه است. خداوند در قرآن کریم میفرماید : کسانی که ایمان آوردند و نماز را به پا داشتند و زکات دادند مزدشان نزد پروردگارشان است و نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشوند. � تأثیر اقتصادی و مادی نماز بر انسان ها چيست ؟ نماز وسیلهای برای مددجویی از خداوند در غمها و مشکلات است. خداوند در سوره بقره می فرماید: و استعینوا بالصبره و الصلاة ، یعنی از خداوند به صبر و نماز یاری بجویید... . امام صادق (ع) میفرماید: چه مانعی دارد که وقتی بر یکی از شما غم و اندوهی از غمای دنیا وارد آمد ، وضو بگیرید و به مسجد بروید و دو رکعت نماز بخوانید و برای رفع اندو خود ، خدا را بخواند. مگرنشنیدهای که خداوند میفرماید از صبر و نماز در حل مشکلات خود کمک بگیرید. دهها نماز مستحبی برای رفع مشکلات وارد شده است ؛ از جمله نماز جعفر طیار که امام صادق (ع) در مورد آن میفرماید : هر گاه مشکلی برای شما پیش آمد یا حاجتی داشتید پس از خواندن نماز جعفر طیّار دعا کنید که انشاء الله دعای شما مستجاب خواهد شد . هرگاه مشکلی علمی برای بوعلی سینا پیش میآمد به مسجد میرفت و دو رکعت نماز با حضور قلب می خواند و مشکل او حل میشد. ملاصدرا نیز زمانی که در قم بود و برای او مسأله مشکلی پیش میآمد به زیارت حضرت معصومه (ع) می رفت و با زیارت و نماز به حل آن می رسید. نماز همه مشکلات را حل میکند. به همین علت نماز باران و آیات تشریع شده است. پیامبر اکرم (ص) فرمودند: نماز موجب برکت و فراوانی روزی انسان میشود.
� فلسفه گفتن اذان و اقامه در گوش نوزادان چيست ؟ از لحظه تکوّن و انعقاد نطفه در رحم مادر دستورالعملهایی از سوی ائمه (ع) صادر شده است که به کار بستن آنها می توان نتیجه مثبت تربیتی گرفت ؛ از جمله وقتی که فرزندی متولد شد با گفتن اذان و اقامه در گوش او میتوان فطرت خداخواه کودک را از انحراف محافظت نمود. علی بن ابیطالب (ع) از پیامبر خدا (ص) روایت نموده که فرمود: «کسی که فرزندی برای او متولد شود پس باید در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه بگوید که این عمل او را از وساوس و اعمال شیطانی نجات بخشیده و از شرّ شیطان و کید و مکر او محافظت مینماید . » مولوی می گوید : میرود از سینهها در سینهها
همچنان که اوصاف زشت مانند دروغ گویی، غیبت و نمّامی و یا نوشیدن شراب و غذای فاسد در جنین اثر جسمی و معنوی دارد و اوصاف مادر، خوب یا بد ، در فرزند تأثیر میگذارد، اذان و اقامه نیز در تقویت دینی و روحی نوزاد مؤثر است . � كودك در چه سنّي نماز را درك مي كند وبهترين دوران تربيت او چه سالي است ؟ دوران کودکی سرشار از استعداد ، ذکاوت و ادراک است. هوش و استعداد آموزش و پرورش از تمامی اقوال و افعالش روشن و هویدا است. بنابراین اقوام و ملل در همه اعصار، چه قبل از اسلام و چه بعد از آن ، سنین آغاز تحصیل و آموزش و پرورش را زمان کودکی قرار دادهاند. اسلام هم با استدلال و برهان سنینی را معین و تأیید فرموده که تعقّل بچه برای درک مفاهیم و معانی مستعد و آماده است. محمد بن مسلم از امام باقر (ع) پرسید : کودک باید از چه سنی نماز بخواند ؟ حضرت در پاسخ فرمود: در آن سنی که نماز را تعقل کند و درک نماید و بفهمد که نماز چیست؟ راوی عرض کرد: از چه زمانی کودک نماز را در ک مینماید؟ امام فرمود: در سن 6 سالگی. هفت سالگی بهترین دوران تربیت در روایات و احادیث اهل بیت (ع) تأکید زیادی شده که در هفت سالگی به تربیت دینی اطفال توجه شود و در این مقطع سنی نوباوگان خصوصیاتی دارند که شایسته است اولیای گرامی و پدران و مادران عزیز به تعلیم و تربیت و پرورش و آموزش آنان اهتمام بیشتری نشان دهند . احمد بن محمد ابینصر از حضرت رضا(ع) روایت میکند که آن حضرت فرمود: «از کودک هفت ساله نماز خواسته شد و در این سنین زنان نامحرم لازم نیست سر و موی از او بپوشانند تا وقتی که به حد بلوغ برسد. » البته امام خمینی (ره) می فرماید: احتیاط واجب آن است که زن بدن و موی خود را از پسری که بالغ نشده ولی خوب و بد را تشخیص می دهد و به حدی رسیده که مورد نظر شهوانی است ، بپوشاند.
� آثار و عواقب ترك نماز در دنيا و آخرت چيست ؟ خداوند متعال در سوره ماعون می فرماید: فَوَیلٌ لِلْمُصَلّین ، الَّذینهِمْ عَن صَلاتِهِم ساهُون ، یعنی وای به حال نمازگزارانی که دل از یاد خدا غافل دارند. بیتوجهی و سهل انگاری در برپایی نماز بندگان را مورد غضب خداوند متعال قرار میدهد . تنگی دنیا و آخرت را نصیب آنان میکند و در قیامت شرمنده و سرافکنده محشور خواهند شد. درباره ترک کنندگان نماز · در لثالی الاخبار شیخ صدوق آمده اگر کسی به صورت تارک الصلاة بخندد، یعنی او را دوست بدارد، چنان است که هفت مرتبه خانه کعبه را خراب کرده باشد و هزار ملک مقرب را کشته باشد. · درحدیثی نقل شده است کسی ک تارک الصلاة را یاری کند به غذایی یا لباسی، چنان است که هفتاد پیامبر را کشته باشد که اول آنا حضرت آدم (ع) و آخر آنها محمد (ص) باشد. · در روایتی آمده است روز قیامت سگ میگوید: خدا را شکر که مرا سگ خلق کرد نه خوک ؛ خوک میگوید: خدا را شکر که مرا خوک خلقکرد نه کافر؛ کافر میگوید: خدا را شکر که مرا کافر خلق کرد ، ولی منافق خلق نکرد ؛ منافق میگوید: خدا را شکر که مرا منافق خلق کرد ولی تارک الصلاة خلق نکرد. � آثار و عواقب سبک شمردن نماز چيست ؟ در قرآن مجید نسبت به بعضی از مردم ، علت جهنمی شدن آنها را ترک نماز به طور کلی دانسته است. همچنین ضایع ساختن نماز از دلایل دیگر آن برشمرده میشود . برای کسانی که نماز را سبک میشمارند حتی اگر کاملاً آن را ترک نکنند ، ولی اهمیتی به برگزاری دائم و صحیح آن نمیدهند نیز وعدههای عذاب در قرآن و اخبار رسیده است . از آن جمله ؛ از شفاعت اهل بیت (ع) بیبهره است و پیغمبر (ص) او را از امتش نمیشمارد و سوگند می خورد که در حوض کوثر بر او اوراد نخواهد شد. در حدیث نبوی مشهوری نسبت به کسانی که نماز را سبک بشمارند چنین رسیده که خداوند آنان را به 15 بلا مبتلا میکند – که برخی مربوط به زندگیدنیا و بعضی مربوط به قبر و برزخ و پارهای مربوط به قیامت است – برکت از عمر و روزیاش برمیدارد؛ سیمای نیکوکاران را از چهرهاش میزداید؛ هر کاری کند پاداشی دریافت نمیکند ؛ بهرهای از دعای خوبان ندارد؛ با ذلت و گرسنگی و تشنگی میمیرد؛ خداوند ملکی در قبر مأمورش میفرماید تا او را شکنجه دهد و گورش را بر او تنگ نماید و تاریکی در قبرش باشد. خداوند ملکی را بر او مقرر میفرماید که بر صورتش میکشد، در حالی که مردمان به او مینگرند و درحسابش سختگیری میشود و خداوند به نظر لطف به او نمینگرد و او را پاک نفرموده و برایش عذاب سختی است. � ثواب و پاداش نماز جماعت چه اندازه مي باشد ؟ پیامبر اسلام (ص) به عثمان بن مظعون فرمود: برای کسی که نماز صبح را به جماعت برپا کند و بعد از آن تا طلوع آفتاب بنشیند و مشغول ذکر باشد در فردوس گردشگاه هفتاد مقام باشد که مساحت هر مقام به قدر هفتاد سال دویدن اسب تندرو باشد؛ و هر که نماز ظهر را به جماعت به جای آورد، برای در جنات عدن ، سکونت پنجاه مقام باشد که مساحت هر مقام به قدر پنجاه سال دویدن اسب تندرو باشد ؛ و هر که نماز عصر را به جماعت گزارد برای او ثواب آزاد کردن هشت نفر از فرزندان اسماعیل باشد که هر یک از آنها صاحب یک خانواده باشد ؛ و هر که نماز مغرب را به جماعت برپا کند ثواب حج و عمره مقبول دارد؛ و هر که نماز عشا را به جماعت به جای آورد ثواب احیای شب قدر را دارد. در حدیث دیگری در رسالههای علمیه آمده است که ، اگر یک نفر به امام جماعت اقتدا کند ، پاداش 150 نماز داده میشود. اگر دو نفر به امام جماعت اقتدا کنند ، پاداش 600 نماز داده میشود. اگر سه نفر به امام جماعت اقتدا کنند ، پاداش 1200 نماز داده میشود. اگر چهار نفر به امام جماعت اقتدا کنند ، پاداش 2400 نماز داده میشود. اگر پنج نفر به امام جماعت اقتدا کنند ، پاداش 4800 نماز داده میشود. اگر شش نفر به امام جماعت اقتدا کنند ، پاداش 9600 نماز داده میشود. اگر هفت نفر به امام جماعت اقتدا کنند ، پاداش 19200 نماز داده میشود. اگر هشت نفر به امام جماعت اقتدا کنند ، پاداش 36400 نماز داده میشود. اگر دو نفر به امام جماعت اقتدا کنند ، پاداش 72800 نماز داده میشود. ولی همین که عدد افراد از 10 نفر گذشت، حساب آن را جز خدا کسی نمیداند؛ و یا به عبارت دیگر اگر همه درختان عالم قلم شوند و آب دریاها جوهر شوند و بخواهند ثواب یک رکعت از این نماز را بنویسید ، نمیتوانند.
ضرب المثل هايي در مورد نماز با مطالعه و بررسی ضرب المثلهای موجود درباره نماز نیز میتوان این نکته را بدست آورد که افرادی تیزبین و آگاه در مورد مسائل و امور عبادی برای بیان مقصود و مقصد و منظور خود، گاه متوسّل به سخنی کوتاه و نغز (مثل) میشوند. فیالمثل وقتی شخصی ریاکار را میبینند که با اعمال عبادیاش سعی در فریب مردم دارد ایم مَثل را یادآور میشوند که «جانماز، آب نکش» درواقع با گفتن این مَثل، شخص را متوجّه میکنند که متوجّه و آگاه به رفتار آن شخص هستند؛ یعنی شخص خودش را میفریبد نه دیگران را. و کلاً ویژگیها و ماهیتهای ضربالمثل، بیان واقعیت به صورت فصیح و بلیغ است که در موقعیتی مناسب از ذهن افراد میتراود و در جامعه رواج مییابد. اگر از بُعدی دیگر به ضربالمثلها بنگریمم یکی از ویژگیهایش سادگی و قابل فهم بودن آن برای همگان است. و چون زاییدهی افکار افراد گوناگونی در جامعه در شرایط معیّنی بوده است؛ لذا افراد هر موقعی که با این شرایط مشابه روبهرو میشوند این امثال را به کار میبرند. لذا ضربالمثلها بیانگر واقعیات موجود در جامعه هستند که به نسلهای بعدی منتقل میشوند و طبق معمول در همان شرایط این امثال مجدداً بازگویی و تکرار میشوند. هم چنین (بسیاری از امثال، ریشه در داستانهایی دارد که درواقع برخی امثال تراشیده شدهی این حکایات است) لذا پرداختن به ضربالمثلها از جنبهی تاریخی برای بیان ریشهی تاریخی این امثال میباشد. - آش معاویه را میخورد و پشت سر علی، نماز میخواند. کاربرد: برای کسی به کار میبرند که دو رو و منافق است؛ نظیرِ هم طبّال یزید است هم علمدار حسین.
- ای کبک خوش خرام ! کجا میروی، بایست غرّه مشو، که گربهی زاهد نماز کرد.
- اگر نماز نباشد، گیوه باشد! اصل حکایت از عبید زاکانی است: «درویشی گیوه در پا نماز میگذاشت، دزدی طمع در گیوهی او بست، گفت: با گیوه نماز نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد!» (لطایف فارسی، از رسالهی دلگشا) البتّه در این پاره متنی که «کمال الدّین مرتضویان» در تألیف خود «داستانهای امثال»، آورده سؤال و جوابی اضافه بر متن عبید زاکانی دارد، که مؤلّف مرجع آن را ذکر نکرده است. و سؤال و جواب این روایت چنین است: - دزد گفت: نماز با گیوه که نماز نباشد. - مرد گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد! گفت: دوباره تکرار کن؛ در این نماز اجر نداری. گفت: اگر اجر ندارم، گیوه دارم! - برای یک بینماز، در مسجد را نمیبندند. نظیر: برای خری لنگ، کاروان بار نیفکند. - به یک روی، در دو محراب بودن. - پیشْ نماز که سرفه کند، تکلیف پس نماز، معلوم است. - جانماز آب میکشد. - دست نماز عمو رمضان، باطل شدن. - روزهی بی نماز، عروس بی جهاز، قورمهی بی پیاز.
اعتقادات موجود در مورد نماز یکی دیگر از مظاهر فرهنگ عامّه، باورها و اعتقادات عامّهی مردم میباشد که در مورد پدیدهای دارند. در این قسمت، اعتقادات موجود ذکر میشود و برخی از این اعتقادات نیز تشریح میگردد. درواقع بخشی از این اعتقادات ناشی از احکام و دستورهای دینی میباشد؛ مثل نماز در جای غصبی، مقبول نیست. یا قسمتی از اینن اعتقادات مردم دربارهی نماز ار احادیث و روایات برگرفته شده است. مثل «اگر نمازت قبول شود، سایر اعمالت قبول میشود.» الف:- اگر نمازت قبول شود، سایر اعمالت نیز قبول میشود. درواقع نمازی مقبول است که انسان را در جهت صحیح زندگانی، هدایت نماید و اگر انسان بانماز رابطهی قلبی و عارفانه و آگاهانه خود را با خداوند متعال برقرار کند، سعی خواهد کرد که اعمالش نیک و خداپسند باشد؛ لذا اگر این گونه نمازی باشد سایر اعمال نیز مقبول خواهد افتاد، وگرنه اگر ادای نماز باشد، سایر اعمال نیز در تزلزل خواهد بود. - اوّل نماز، سپس نیاز. ب:- بی نمازی، بدتر از صد بار مَردم کُشی ! ت:- تنها، نماز و روزه، عبادت نیست، اگر به مردم در کارهایشان خدمت نمایی عبادت است. درواقع این اعتقاد، نشانگر این حقیقت است که برخی از افراد در جامعه اکتفا به نماز و روزه، میکنند و مسائل و مشکلات دیگران برایشان مهم نیست. ج: - جای تو باشد جهنم، گر تو باشی، بی نماز بی نماز و بت پرست، این هردو، اندر دوزخند - در شریعت، واجد آمد، کُشتن هر بی نماز گر تو نگزاری نماز روز، شب را نان همی - دُم سگ، بهتر بود از ریش مَرد بی نماز. ر:- روز محشر، امان از نماز است. ز:-زن اگر با سُرخاب و سفیداب (بَزَک کرده) نماز بخواند، ثواب دارد. ش:- شکم گرسنه، نماز نمیشناسد. ص: - صدق و راستی، پیشه کن که هزار بار بهتر است از سجود و رکوع. این اعتقاد نیز تجلّی واقعیّت موجود در جامعه است که افرادی ریاکار به وسیلهی نماز سعی در فریب دیگران دارند. شاعران زیادی نیز دربارهی این گونه افراد، اشعار سرودهاند که خود این اشعار، بیانگر واقعیّات اجتماعی آن روزگار محسوب میشوند.
لطایفي در مورد نماز - به درویشی گفتند: چرا نماز نمیخوانی؟ گفت: من نادعلی میخوانم که پدر جَدِّ نماز است. - الله الله به جانم ذکرت سر زبانم نادعلی بخوانم شاید که در نمانم. - پس نمیدانید روزه هم دارم، خادم مسجد هم هستم. نادانی در مسجد نماز را با قرائت میخواند، یکی گفت:«چقدر خوب و با قرائت نماز میخواند!» مرد نادان، نماز خود را شکست و به ستایندهی خود گفت: «پس نمیدانید روزه هم دارم، خادم مسجد هم هستم.» - شش ماه را تکلیف نماز کردهاند. ترسایی مسلمان شد. محتسب گفت: تو اکنون چنانی که حالی از مادر متولّد شدهای. بعد از شش ماه او را پیش محتسب آوردند که این نو مسلمان نماز نمیگزارد. محتسب گفت: چرا کاهل نماز میکنی؟ گفت: مگر نه وقتی که من مسلمان شدم، گفتی تو این زمان از مادر زاده شدهای. از آن تاریخ شش ماه بیش نگذشته و هرگز آدم شش ماهه را تکلیف نماز نکردهاند(لطایفالطوایف)
طب و نماز: خراسانیها برای معالجهی سُرخک تا روز هفتم و گاهی نُهُم به بچّه غداهای سرد میدهند مانند عنّاب و سوپ جوجه و ... روز نُهُم هفت آیه از سورهی مبارکهی «یس» معروف به هفت «سورهی مُبین» را میخوانند و به مُهر نماز، فوت میکنند. مُهر جانماز را روی پلک بچّه میگذارند تا «باد سرخک» را از چشم او بیرون بکشند. یا انگشتر عقیقی که روی آن نام پنج تن نقش شده باشد، بر پشت پلکهای بچّه میکشند و به اصطلاح چشم او را «مهر» میکشند. تا دانههای سرخک به چشم او صدمه نزند. - بیمار لاعلاجت را اگر بخواهی بهبود یابد بین نمازهای عصر و ظهرت اَمَّن یجیبُ بخوان تا شفا یابد. - هرکسی پیشانیاش به جایی بخورد (مثلاً به دیواری ... ) برای این که پیشانیاش باد نکند و از عذاب ضربه کاسته شود و جایش کبود نشود، مُهر جانماز را برداشته و به آن محل بمالد تا خوب شود.
نذر و نماز: آب هفت «گری» برای بخت گشایی آب هفت «گری» آبی بود که مادر دختر یا کسی دیگر از هفت دکّان که مشغلهشان پسوندِ «گری» میداشت گِرد آورده بود. این دکّانها عبارت بودند از آهنگری، سفیدگری، زرگری، شیشهگری، ریختهگری و دواتگری (سماور و ظرفهایی از آن گونه میساختند دواتگران)، در قدیم معتقد بودند برای گشایش بخت دختران ظهر روز جمعه، دختر، پس از انجام غسل دو رکعت نماز حاجت بگزارد، سپس رو به قبله ایستد و آب هفت «گری» را با جام باطل السّحر و به نیت گشایش بخت، بر سر خود بریزد. دربارهی قوم بابل، اسطورهای را منتسب میسازند که عبارت است از: «در قدیم، مردم بابل عقیده داشتند که در شب چلّه و در یک لحظهی بخصوص که زمان آن معلوم نیست تمام موجودات روی زمین به پیشگاه خداوند سر تعظیم فرود میآوردند. درختان خَم میشوند آبهای رونده گلآلود میشوند و تمام اینها در یک چشم بر هم زدن صورت میگیرد و در این لحظهی به خصوص هرکسی هر آرزویی بکن برآورده میشود. البتّه حالا هم بر این عقیدهاند، با این تفاوت که تعظیم موجودات برای خداوند درست است ولی شب آن معلوم نیست که حتماً شب چلّه باشد یا یکی از شبهای اول زمستان.» افسانهای را که به مردم بابل، نسبت میدهند عبارت است از این که: «زن جوانی با شوهر و مادر شوهر در یک خانه زندگی میکرد. شب چلّه پس از آن که مراسم آن را به جای میآورند زن و شوهر به اتاق خود میروند که بخوابند. زن رو به شوهر کرده و میگوید: من امشب میخواهم تا صبح بیدار باشم، تا لحظهای را که درختان تعظیم میکنند، ببینم. «شوهرش میخوابد و زن جانماز پهن میکند و به نماز خواندن و دعا کردن مشغول میشود و در ضمن چشم از درخت وسط حیاط برنمیگیرد؛ چون میخواست، در لحظهی موعود به متکای زیر سر شوهرش اشار کند و بگوید:«متکّا! طلا بشو» خلاصه مدّتی گذشت و زن ناگهانن متوجّه شد که درختان خم شدهاند. دستپاچه شده و به جای این که بگوید متکّا! طلا بشو، گفت:«شوهر! طلا بشو» بی درنگ شوهر خفته و بی خبر، طلا شد. بعد از این واقعه زن خیلی افسرده و ناراحت شد. پیش خود گفت: جواب مادر شوهرم و اقوام و خویشانم را چه بدهم؟ فکری به خاطرش رسید و فوراً به حیاط منزل که آن را «پشت حیاط» میگویند رفت و گودالی کند و جسد طلا شدهی شوهرش را در آن پنهان کرد. صبح که همهی اهل خانه از خواب برخاستند زن از یکایک آنان سراغ شوهرش را گرفت و آنان همه اظهار بی اطّلاعی کردند. خلاصه یکسال از قضیه گذشت. دوباره شب چلّه فرارسید. این بار زن از مادر شوهرش خواست تا اتقا را در اختیارش بگذارد که شب را به تنهایی در آن ه راز و نیاز به سر برد. پاسی از نیمه شب گذشت و همه به خواب رفتند زن به «پشت حیاط» رفت و زمین را کند و جسد شوهرش را همان طور که سراپا طلا بود از گودال درآورد و به اتاق خودش آورد. پهلوی او نشست و به خواندن نماز و دعا کردن مشغول شد تا لحظهی تعظیم فرا رسید زن بلافاصله گفت: «شوهر! آدم بشو» چند لحظه بعد مرد عطسهای کرد و از خواب برخاست و رو به زنش کرد و گفت: «زن! هنوز دعا کردنت تمام نشده است؟» عقیده و اسطورهی مشابهی نیز به مردم خراسان نسبت میدهند. در واقع افسانهها، اعتقادات، امثال و ... هریک در میان اقوام مختلف به گونهای رواج مییابد. خراسانیها معتقدند که خانهی کعبه از روز ازل، خلق شده و همیشه بوده بعد زمین از زیر آن پهن شده است. خراسانیها شبی را که زمین از زیر خانهی کعبه پهن شده شب «دَحوالارض» یا «دَعوالارض» میخوانند. (شب بیست و پنجم ذیالقعده). شب «دَحوالارض» یعنی پهن شدن زمین از زیر خانهی کعبه بر روی آب و این شب از لیالی شریفه است. آنها عقیده دارند که در این شب مقارن نیمه شب همهی گنجهای روی زمین راه میافتند و درختان سر فرود میآورند؛ یعنی سرشان به زمین میچسبد و ریشهشان به هوا میرود هرکسی در آن موقع بیدار باشد و دعا کند و نماز بخواند هر آرزو و حاجتی داشته باشد، برآورده میشود. میگویند زنی در شب «دَحوالارض» نیمه شب بر حسب اتفاق بیدار میشود و چشمش به درختان معلّق میافتد؛ دهانش از حیرت باز میماند و حواسش پریشان میشود. میخواهد نام یکی از اثاث خانه را بر زبان بیاورد و بگوید: طلا! از دستپاچگی نام شوهرش را بر زبان میآورد و میگوید شوهرم طلا. فوراً شوهر تبدیل به طلا میشود. زن فریاد و زاری میکند امّا نالهی او دیگر سودی ندارد و چندی از این قضیه میگذرد، میبیند بچههایش گرسنهاند و کسی نیست که خرج معاش آنها را بدهد. به ناچار یکی از انگشتان شوهرش را قطع میکند و در بازار زرگرها میفروشد و با پول آن مدّت یک سال زندگی خود و فرزندانش را اداره میکند تا این که یک سال دیگر در شب«دَحوالارض» تا صبح بیدار میماند و چشم به حیاط میدوزد همین که درختان سر به زمین آورند از نو دعا میکند و میگوید شوهرم آدم! و فیالفور شوهرش به حال اوّل برمیگردد. تهیه :اکرم کاشفی
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:2  توسط طاهره رحیم پور
|
قناعت
امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ، یکی از صفات و علایم متقین (پرهیزکاران) را دوری از طمع ورزی دانسته و می فرماید: «وَ تَحَرُّجاً عَن طَمَعٍ؛[۱] از طمع دوری می کنند».
امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ، یکی از صفات و علایم متقین (پرهیزکاران) را دوری از طمع ورزی دانسته و می فرماید: «وَ تَحَرُّجاً عَن طَمَعٍ؛[۱] از طمع دوری می کنند». «طمع» یکی از صفات ناپسندِ اخلاقی است، که در مقابل آن «قناعت»، یکی از صفات پسندیده اخلاقی قرار دارد. طمع داشتن یکی از بیماری های خطرناک اخلاقی است، که مفاسد مادی و معنوی فراوانی داشته و انسان را به انواع آلودگی ها و زشتی ها گرفتار می سازد. در مقابل، قناعت ورزیدن، باعث عزّت، سربلندی، آرامش خاطر انسان در دنیا بوده و سبب تکامل فکری، روحی و سعادت وی در عالم آخرت می گردد. در این گفتار، به صورت اختصار درباره این دو صفت؛ یعنی «طمع ورزی» و «قناعت» توضیح خواهیم داد:
● طمع چیست؟ قناعت یعنی چه؟
طمع در لغت، به معنای حرص بر چیزی[۲]، چشم داشت، فریفته بودن و مال دوستی است در اصطلاحِ علمای اخلاق عبارت است از: توقع داشتن در اموال مردم.[۳] به عبارت دیگر، کسی که به خدا و خودش متکی نبوده و به آن چه دارد قانع و راضی نباشد و همیشه خود را در نقصان و کمبود و محرومیت پنداشته و به مال، مقام، تجملات دیگران چشم بدوزد و پیوسته در صدد بهره برداری از دیگران باشد.[۴]
قناعت در لغت، به معنای راضی بودن به آن چه قسمت و روزی انسان است[۵]، یا راضی بودن به قلیل و کم.[۶] و قناعت در اصطلاح، حالتی است برای نفس که باعث اکتفا کردن آدمی به قدر حاجت و ضرورت است.[۷] همچنین گفته شده: قناعت در اصطلاح، عبارت از این است که انسان بیش از هر چیز به خداوند متعال متکی بوده و به هرچه در اختیار دارد خشنود و سازگار باشد و با عزت نفس و آبرومندی به سر برده و هیچ گاه چشم داشتی به دیگران نداشته و از نداشتن امور مادی و کمبودها اندوه گین و حسرت زده نباشد.[۸]
● ارزش و فواید قناعت
قناعت دارای آثار مادی و معنوی فراوانی است، که اگر انسان بدان توجه داشته باشد، رغبت و میل او به کسب این صفت پسندیده؛ یعنی قناعت بیش تر می شود. در ذیل به برخی از فواید قناعت از زبان امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ اشاره می کنیم:
۱) قناعت باعث عزّت و سربلندی
همه انسان ها خواهان شخصیت، عزّت و سربلندی هستند. فردی که دارای مناعت طبع و عزت نفس است، در نزد همگان عزیز و سربلند و با همّت جلوه می کند، ولی کسی که به دیگران طمع و چشم داشت دارد، خود را ذلیل و اسیر ساخته و مردم با چشم حقارت به او می نگرند. امام علی ـ علیه السّلام ـ می فرمایند:
«کَفَی بِالقَناعَهِ مُلکاً، و بِحُسنِ الخُلُقِ نَعِیماً، و سُئل ـ علیه السّلام ـ عن قوله تعالی: «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً»[۹] فقال: هِیَ القَناعَهُ؛[۱۰] آدمی را قناعت برای دولت مندی، و خوش خلقی برای فراوانی نعمت ها کافی است. از امام سؤال شد، تفسیر آیه «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً» چیست؟ فرمود: قناعت است.
سعدی می گوید: قـنـاعـت تـوانـگـر کـنـد مـرد را خبـر کـن حریص جهانگرد را قـنـاعت کـن ای نـفس بـر انـدکی که سلطان و درویش بینی یکی
چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی چـرا ریزی از بهر برف آبروی
۲) قناعت، مال تمام نشدنی و بی نیازی واقعی
فقر و احتیاج چیزی است که همه از آن نفرت دارند، چنان که غنی بودن و بی نیازی مورد علاقه همه است. بسیاری از مردم چون بی نیازی را در جمع آوری ثروت، امور مادی و تهیه تجملات می دانند، لذا تا آن جا که توان دارند در تحصیل آن ها تلاش می کنند، ولی هر اندازه انسان از این امور بیش تر بهره مند باشد، به خاطر حفظ و اداره آن ها، دایره احتیاجاتش زیادتر خواهد بود و تنها چیزی که موجب بی نیازی انسان می گردد، قناعت و سازگار بودن به اموری است که برای انسان فراهم شده و احتیاجات ضروری او را برطرف می سازد. حضرت امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ می فرمایند: «القناعَهُ مالٌ لا یَنفَدُ؛[۱۱] قناعت، ثروتی است پایان ناپذیر.» هم چنین آن حضرت می فرماید: «الغِنَی الأکْبَرُ الْیَأسُ عَمَّا فِی أیدِی النَّاسِ؛[۱۲] برترین بی نیازی و دارایی، نومیدی است از آن چه در دست مردم است.»
شاعر گوید:
به قناعت کسی که شاد بـود تا بـود مـحتشم نـهاد بـود
و آن که با آرزو کند خویشی افتد از خواجگی به درویشی
۳) قناعت باعث آسایش خاطر و آرامش روان
بیش تر مردم سعی می کنند که آسایش و راحتی خود را با به دست آوردن مال و کسب مقام و تجملات زندگی فراهم سازند و هرگاه موفق نشدند، که آن ها را به دست آورند، نگران شده و خود را بدبخت می دانند؛ در صورتی که امور یاد شده نه تنها موجب آسایش و راحتی انسان نمی گردد، بلکه بیش تر موجب ناراحتی و سلب آسایش می باشد. آن چه موجب آسایش و راحتی جسم و روح انسانی است، قناعت و بی توجهی به امور مادی دنیا است. امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ می فرمایند: «و لا کَنزَ أغنَی مِنَ القَناعَهِ، و لا مالَ أذهَبُ لِلفَاقَهِ مِنَ الرِّضی بِالقُوتِ. وَ مَنِ اقتَصَرَ عَلی بُلغَهِ الکَفافِ فَقَدِ انتَظَمَ الرَّاحَهَ، و تَبَوَّأ خفض الدَّعَهِ. و الرَّغبَهُ مِفتاحُ النَّصَبِ، و مَطِیَّهُ التَّعَبِ؛[۱۳] هیچ گنجی بی نیاز کننده تر از قناعت، و هیچ مالی در فقرزدایی، از بین برنده تر از رضایت دادن به روزی نیست. و کسی که به اندازه کفایت از دنیا بهره مند باشد به آسایش دست یابد، و آسوده خاطر گردد، در حالی که دنیاپرستی کلید دشواری، و مرکب رنج و گرفتاری است».
مولوی در مورد قناعت می گوید:
گفت پیغمبر قناعت چیست؟ گنج گنج را تـو وا نـمی دانـی ز رنـج
این قناعت نیست جز گـنج روان تو مزن لاف ای غم و رنج روان[۱۴]
و در جایی می گوید: چون قناعت را پیمبر گنج گفت هر کسی را کی رسد گنج نهفت؟[۱۵]
۴) قناعت باعث حریت و آزادی
قناعت باعث آزادی فکری و روحی و استقلال انسانی است، هم چنان که طمع موجب بردگی و خواری انسان است. امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ می فرمایند: «اِستَغنِ عَمَّن شئتَ تَکُن نَظیرَهُ؛[۱۶] (با قناعت) خود را از هر کسی بی نیاز گردان تا (در شخصیت و آزادگی) مانند او گردی». بنابراین وقتی انسان به آن چه دارد قانع باشد و چشم داشتی به دیگران نداشته باشد، در تمام کارهایش خود تصمیم می گیرد و آزادانه رفتار می کند و با کمال صراحت همه جا سخنش را می گوید و نظرخود را اظهار می دارد.
توصیف یکی از یاران امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ از زبان آن حضرت
خبّاب ـ پسر اَرت ـ از مسلمانان صدر اسلام است که در مکه آسیب فراوانی دید، تا آن جا که مشرکین پُشت او را داغ کردند. وی در جنگ صفین در رکاب امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ و در سال ۳۷ هجری درگذشت.
آن حضرت در توصیف این یار باوفا چنین می فرماید:
«یَرحَمُ اللهُ خَبَّابَ بنَ الْأرَتِّ، فَلَقَد أسلَمَ رَاغِباً، و هَاجَرَ طَائِعاً، وَ قَنِعَ بِالکَفَافِ، وَ رَضِیَ عَنِ اللهِ، و عَاشَ مُجَاهِداً؛[۱۷] خدا خبّاب بن ارَت را رحمت کند، با رغبت مسلمان شد، و از روی فرمان برداری هجرت کرد و با قناعت زندگی را گذراند، و از خدا راضی بود و مجاهد زندگی کرد».
● قناعت ابوذر غفاری
عثمان دویست دینار به وسیله دو نفر از غلامانش برای ابوذر فرستاد، که احتیاجاتش را تأمین کند. ابوذر پرسید: آیا عثمان به کس دیگری از مسلمانان چنین پولی داده است؟ گفتند: خیر. ابوذر گفت: من هم یک مسلمانم، پس آن چه به من می رسد، به آنان نیز باید برسد. گفتند: عثمان گفته؛ این پول از شخص خودم می باشد و با حرام آمیخته نشده است. ابوذر گفت: من از بی نیازترین مردم هستم و احتیاجی به آن ندارم.
غلامان گفتند: ما که چیزی نزد تو نمی بینیم؟! گفت: من دو قرص نان جو دارم و به این پول احتیاج ندارم و به خدا سوگند! آن را نمی پذیرم؛ زیرا من ولایت علی ـ علیه السّلام ـ و اهل بیت او را که پاک هستند و به حق دعوت می کنند دارم، لذا (از هر کس و هر چیزی) بی نیازم.[۱۸]
[۱] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۳، ترجمه محمد دشتی، ص ۴۰۴.
[۲] . المنجد، واژه طمع.
[۳] . معراج السعاده، ص ۲۸۶.
[۴] . غلامحسین رحیمی، اصفهانی، اخلاق اسلامی، ج ۲، ص ۱۳۲.
[۵] . المنجد، واژه قنع؛ قَنَع: رضی بما قُسِمَ له.
[۶] . مجمع البحرین، ج ۲، ص ۵۵۲، واژه «قنع».
[۷] . معراج السعاده، ص ۲۸۲.
[۸] . اخلاق اسلامی، پیشین، ج ۲، ص ۱۵۱.
[۹] . سوره نحل، آیه ۹۷.
[۱۰] . نهج البلاغه، قصار ۲۲۹، با ترجمه محمد دشتی، ص ۶۷۶.
[۱۱] . همان، حکمت ۵۷.
[۱۲] . همان، حکمت ۳۴۲.
[۱۳] . همان، حکمت ۳۷۱.
[۱۴] . مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت ۲۳۲۱ـ۲۳۲۲.
[۱۵] . همان، بیت ۲۳۹۵.
[۱۶] . جامع السعادات، ج ۲، ص ۸۲.
[۱۷] . نهج البلاغه، قصار ۴۳.
[۱۸] . سفینه البحار، ج ۲، ص ۴۵۲.
عرفان ( www.erfan.ir )
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:0  توسط طاهره رحیم پور
|
مورد سوم: احیاء شخصیت بردگان است.
در دوران برزخی که بردگان مسیر خود را طبق برنامه حساب شده اسلام به سوی آزادی می پیمایند، اسلام برای حقوق آنها اقدامات وسیعی کرده است و شخصیت آنها را احیاء کرده است. در عصر پیغمبر (ص) مقامات برجسته ای از فرماندهان لشکر گرفته تا پستهای حساس دیگر که به بردگان آزاد شده، سپرده شده بود. و بسیاری از صحابه حضرت رسول (ص) برده های آزاد شده بودند مانند بلال، سلمان، عمار یاسر و قنبر. حتی بعد از غزوه بنی المصطلق، پیامبر با یکی از کنیزهای آزاد شده ازدواج کرد و این امر باعث آزادی تمام اسیران جنگی آن قبیله شد. اينكه بعضي از ائمه(ع) از مادرانی زاده شدند كه زمانی كنيز بودند، خود درس بزرگي به انسانيت و انسانها است كه بندگان خدا ممكن است به لحاظ حقوقي در شرايط خاصي متفاوت باشند ولي از حيث گوهر انساني با هم تفاوت ندارند و به هر تقدير هر كدام ميتوانند به درجات وصف ناشدني از قرب الهي و
انسانيت برخوردار باشند.
موردچهارم: «.. رفتار انسانى با بردگان
در اسلام دستورات زيادى در باره رفق و مدارا با بردگان وارد شده تا آنجا كه آنها را در زندگى صاحبان خود شريك و سهيم كرده است .
پيغمبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىفرمود : كسى كه برادرش زير دست او است بايد ، از آنچه مىخورد به او بخوراند و از آنچه مىپوشد به او بپوشاند ، و زيادتر از توانائى به او تكليف نكند .
على (عليهالسلام) به غلام خود قنبر مىفرمود : من از خداى خود شرم دارم كه لباسى بهتر از تو بپوشم ، زيرا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىفرمود : از آنچه خودتان مىپوشيد بر آنها بپوشانيد و از آنچه خود مىخوريد به آنها غذا دهيد .
امام صادق (عليهالسلام) مىفرمايد : هنگامى كه پدرم به غلامى دستور انجام كارى مىداد ملاحظه مىكرد اگر كار سنگينى بود بسم الله مىگفت و خودش وارد عمل مىشد و به آنها كمك مىكرد .
خوشرفتارى اسلام نسبت به بردگان در اين دوران انتقالى به اندازهاى است كه حتى بيگانگان از اسلام نيز روى آن تاكيد و تمجيد كردهاند .
به عنوان نمونه جرجى زيدان در تاريخ تمدن خود چنين مىگويد:« اسلام به بردگان فوق العاده مهربان است پيغمبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) در باره بردگان سفارش بسيار نموده ، از آن جمله مىفرمايد : كارى كه برده تاب آن را ندارد به او واگذار نكنيد ، و هر چه خودتان مىخوريد به او بدهيد .
در جاى ديگر مىفرمايد : به بندگان خود كنيز و غلام نگوئيد ، بلكه آنها را پسرم و دخترم خطاب كنيد ! قرآن نيز در باره بردگان سفارش جالبى كرده و مىگويد : خدا را بپرستيد ، براى او شريك مگيريد ، با پدر و مادر و خويشان و يتيمان و بينوايان همسايگان نزديك و دور و دوستان ، و آوارگان ، و بردگان جز نيكوكارى رفتارى نداشته باشيد ، خداوند از خودپسندى بيزار است مورد پنجم - بدترين كار انسانفروشى است !
اصولا در اسلام خريد و فروش بردگان يكى از منفورترين معاملات است تا آنجا كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آمده است : شر الناس من باع الناس ! بدترين مردم كسى است كه انسانها را بفروشد .
همين تعبير كافى است كه نظر نهائى اسلام را در مورد بردگان روشن سازد و نشان دهد جهتگيرى برنامههاى اسلامى به كدام سو است . و از اين جالبتر اين كه يكى از گناهان نابخشودنى در اسلام سلب آزادى و حريت از انسانها و تبديل آنها به يك متاع است ، چنانكه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) آمده است : ان الله تعالى غافر كل ذنب الا من جحد مهرا ، او اغتصب اجيرا اجره ، او باع رجلا حرا : خداوند هر گناهى را مى بخشد جز ( سه گناه ) : كسى كه مهر همسرش را انكار كند ، يا حق كارگرى را غصب نمايد ، و يا انسان آزادى را بفروشد ! طبق اين حديث غصب حقوق زنان ، و حق كارگران ، و سلب آزادى از انسانها سه گناه نابخشودنى است .
همانگونه كه در بالا آورديم اسلام تنها در يك مورد اجازه بردهگيرى مىدهد و آن در مورد اسيران جنگى است ، آن هم هرگز جنبه الزامى ندارد در حالى كه در عصر ظهور اسلام ، و قرنها بعد از آن بردهگيرى از طريق زور و حمله به كشورهاى سياهپوستان و دستگير كردن انسانهاى آزاد ، و تبديل آنها به بردگان ، بسيار زياد بود ، و گاهى در مقياسهاى وحشتناك روى آن معامله مىشد ، بطورى كه در اواخر قرن 18 ميلادى دولت انگلستان هر سال دويست هزار برده را معامله مىكرد ، و هر سال يكصد هزار نفر را از آفريقا گرفته و به صورت بردگان به آمريكا مىبردند
همه اين دستورات از جهت عنايتي است كه اسلام به آزاد شدن بردگان دارد و مي خواهد كه هر چه زودتر اين ذلت از عائله بشر رخت بر بندد و در اين راه تمام امكانات و دستورات خود را به خدمت گرفته است و اگر به قوانين اسلام دقيقا عمل شود، هيچ اثري از بردگي و برده داري در جوامع اسلامي نخواهد بود. تهیه:موسوی
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:45  توسط طاهره رحیم پور
|
الف: اسباب و ريشه هاي برده گيري
ب : سير تاريخي برده گيري
ج: نظر اسلام درباره برده گيري و رفتار با بردگان
الف : تا آنجايي كه تاريخ بشريت نشان مي دهد از زمان هاي قديم تا حدود صد سا ل قبل مسئله برده داري و خريد و فروش افرادي از جنس بشر به نام «غلام» و «كنيز» مسئله اي دائر و معروف در بين مجموعه هاي بشري بوده است و شايد امروزه هم در بين بعضي از قبائل دور افتاده و عقب مانده آفريقا و آسيا معمول باشد. ولي اين مسئله آنقدر سابقه دار و قديمي است كه نمي توان ابتدايي تاريخي براي آن پيدا كرد. ولي تاريخ اين معنا را نشان مي دهد كه مسئله بردگي داراي نظام مخصوصي در ميان همه ملت ها بوده و مقررات مخصوصي داشته است.
و معناي اصلي آن اين بوده كه انسان در شرايط مخصوصي آزاديش سلب شده و بصورت متاعي مانند ساير اجناس و حيوانات به ملكيت در مي آيد، و معلوم است كه اگر انساني مملوك شد ديگر از خود اختياري ندارد، چون اعما ل و آثار او نيز به ملكيت ديگران درآمده است و مالك و صاحب او هر طور بخواهد مي تواند در اعمال و آثار او تصرف كند.
ريشه و اساس بردگي مبتني بر نوعي غلبه و تسلط و به يكي از صورت هاي زير بوده است:
1- غلبه در جنگ به اين معني كه وقتي جنگ در مي گرفته، غلبه در جنگ مجوز اين مي شده كه غالب يا فاتح نسبت به مغلوب هر كاري مي خواهد انجام دهد، او را بكشد يا اسير كند يا پولي گرفته و رهايش سازد.
2- غلبه از طريق زور و قلدري: به اين معني كه هر شخصي كه داراي قدرت بود به خود اجازه مي داد كه افراد ضعيف را برده و بنده خود ساخته و آنها را بفروش برساند يا استفاده هاي ديگر از آنها بنمايد.
3- غلبه از طريق ولايت پدر بر فرزندانش، كه به پدر حق مي داده نسبت به فرزندانش هر كاري كه دلش بخواهد انجام دهد حتي او را بفروشد يا به ديگران ببخشد و يا با فرزند شخص ديگري مبادله اش نمايد و يا بلاي ديگري به سرش بياورد.
اين مسئله غلبه پيدا كردن و تسلط يافتن بر انسان هاي ديگر، مبتني است بر غريزه انتفاع و استخدام كه در ذات انسان وجود دارد و در راه بقاي حيات خود هر چيزي را که بتواند استخدام نموده و از منافع وجودي آن استفاده مي کند. خواه ماده اي از مواد طبيعت باشد يا حيواني از حيوانات و يا انساني که همنوع او و در انسانيت مثل اوست. و اگر احساس احتياج به اجتماع و تعاون در زندگي نبود آرزويش اين بود که تمام افراد هم نوع خود را استثمار نمايد. شاهد بر اين مطلب اينکه همين انسان هر گاه در خود قوت و شدتي مي بيند به تمام قوانين اجتماعي پشت پا مي زند و به ما ل و جان و ناموس ديگران دست درازي مي کند.
خلاصه کلام اينکه برده گيري در جوامع انساني به مسئله استخدام و انتفاع از غیر از خود بر می گردد که ذاتی و طبیعی همه انسان هاست.
ب: گر چه تاریخ شروع سنت برده گیری در مجتمع بشری در دست نیست، لیکن چنین بنظر می رسد که این سنت نخست در باره زنان و فرزندان عملی شده است زیرا در تاریخ اقوام و ملل آن مقدار که به قصص و حکایات و قوانین و احکام مربوط به سنت برده گیری اسرای جنگی بر می خوریم به داستان های برده گیری زنان و فرزندان بر نمی خوریم این سنت در میان جمیع ملل و امم متمدن قدیم مانند هند، یونان، روم، ایران و همچنین در بین ادیان آسمانی آن روز مثل دین یهود و نصاری (بطوری که از تورات و انجیل استفاده می شود) رواج داشته است.
ج: پس از ظهور اسلام، از آنجا که امکان برداشتن برده داری به یک باره نبود در ابتداء تضییقاتی را ایجاد کرد و به تدریج مسئله برده داری را به صورتی که ذیلا می آید حل نمود.
مورد اول: بستن سرچشمه های بردگی. گفتیم که عمده اسباب بردگی سه چیز بوده است: 1- جنگ
2- زور و قلدری
3- ولایت داشتن پدر بر فرزندان و شوهر بر همسر خود
یکی از تضییقات اسلام این بود که از میان این اسباب، دو سبب اخیر (زور و قلدری و ولایت پدر بر فرزندان و شوهر بر همسر) را لغو کرد و حقوق جمیع طبقات بشر از شاه و رعیت و حاکم و محکوم و سرباز و فرمانده و خادم و مخدوم را به طور یکسان محترم شمرده و امتیازات و اختصاصات زندگی را لغو و در احترام به جان و مال و عرض همه یکسان نگریسته است و همه را در بکار بردن حقوق محترم تام الاختیار ساخته است. روی این حساب، در حکومت اسلامی زمامدار جز در اجرای احکام و حدود و جز در اطراف مصالح عمومی جامعه، ولایتی ندارد و اینطور نیست که در زندگی شخصی و فردی هر چه را بخواهد بخود اختصاص بدهد بلکه در امور شخصی و تمتعات زندگی همانند یک فرد عادی است. بنابر این اسلام با این طرز حکومت زمینه استرقاق از راه زور و قلدری و ریاست و قدرت را از بین برده است.همچنین اسلام ولایت پدران را نسبت به فرزندشان محدود کرده است و برای فرزندان حقوقی را بر گردن والدین قرار داده است همان طوری که بر گردن فرزندان نیز حقوقی را برای والدین قرار داده و همه را ملزم به رعایت این حقوق کرده است.
همچنین ولایتی که بشر برای شوهران نسبت به زنان قائل بود تعدیل کرده و برای زنان در جامعه جایی را باز کرده و ارزش اجتماعی بر ایشان قائل شد و در نتیجه از نظر اسلام زنان در کنار مردان و دوش به دوش آنان یکی از دو رکن اجتماعی گردیدند حال آنکه در قبل از اسلام از چنین ارزشی محروم بودند، اسلام زمام انتخاب شوهر و زمام اداره اموال شخصی آنان را به خودشان واگذار نمود و آنان را در امور معینی با مردان شریک کرد و در امور دیگر جدایشان نمود چنانکه اموری را هم به مردان اختصاص داد و در تمامی امور رعایت وضع ساختمان بدنی و روحی شان را نمود.
اسلام تمام عزت ها و کرامت های موهوم را لغو، و تنها عزت و احترام دینی را که با تقوا بدست می آید معتبر دانسته است.
(پس روشن شد که اسلام دو سبب از اسباب بندگی را که قبلا وجود داشت لغو کرده و تنها در يك مورد اجازه بردهگيرى داد و آن در مورد اسيران جنگى بود ، و تازه آن نيز جنبه الزامى نداشت ، و به طورى كه در تفسير آيات 2 الی 6 سوره محمد(ص) بيان شده اجازه مىداد طبق مصالح اسيران را بىقيد و شرط يا پس از پرداخت فديه آزاد كنند .)
در جنگ تنها كساني از دشمنان كشته مي شدند كه شمشير كشيده و در معركه و ميدان جنگ حاضر شده باشند. اما همانطوركه اسلام شبيخون زدن و بدون اطلاع بر دشمنان تاختن و آب بر آنها بستن و شكنجه و مثله كردن دشمنان را اجازه نمي دهد، كشتن زنان و مردان مستضعف و همچنين كساني كه تسليم شدند و مجروحان را هم اجازه نمي دهد. حا ل با آنها چه بايد كرد؟ آيا آنها را رها كنند تا بار ديگر تجديد قوا كرده و با آمادگي بيشتر از پيش به سپاه اسلام و حكومت اسلامي و مسلمانان حمله نمايند؟ آيا عقل چنين اجازه اي مي دهد؟
اينجاست كه اسلام چاره اي نمي بيند جز اينكه اسير كردن آنها را اجازه دهد. بعد از اينكه كفار اسير شدند دو راه وجود دارد: 1- اينكه در اختيار دولت اسلامي باشند و در اردوگاه ها و زندان ها و پادگان ها باشند و از آنها نگه داري شود كه هزينه زيادي بر بيت المال تحميل مي گردد.
2- اينكه در اختيار مسلمانان گذاشته شوند و به ملكيت آنان درآيند و تحت نظر آنان به فعاليت هاي اجتماعي بپردازند و ... .
اسلام براي آشنا كردن بردگان با اسلام و شركت آنان در فعاليت هاي اجتماعي، آنان را به ملكيت مسلمانان در مي آورد تا در بين آنها زندگي كرده و با اسلام و معارف الهی آشنا شوند و در نهايت بتوانند اسباب آزادي خود را فراهم آورند.
«.. بعد از اسارت صحنه دگرگون مىشود ، و اسير با تمام جناياتى كه مرتكب شده است به صورت يك امانت الهى در دست مسلمين درمىآيد كه بايد حقوق بسيارى را در باره او رعايت كرد .
قرآن مجيد از كسانى كه ايثار كردند و غذاى خود را به اسيرى دادند تجليل و احترام به عمل مىآورد ، و مىگويد : و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا
: ابرار و نيكان غذاى خود را با آنكه به آن علاقه و نياز دارند به فقير و يتيم و اسير مىدهند
( اين آيه طبق روايت معروف در مورد حضرت على و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام) نازل شده كه روزهدار بودند و غذاى افطار خود را به مسكين و يتيم و اسير دادند ) .
حتى در مورد اسيرانى كه استثنائا به خاطر خطرناك بودنشان يا به علل ارتكاب جرائم خاصى اعدام مىشوند دستور داده شده قبل از اجراى حكم با آنها نيكى شود .
چنانكه در حديثى از على (عليهالسلام) مىخوانيم : اطعام الاسير و الاحسان اليه حق واجب و ان قتلته من الغد : غذا دادن به اسير و نيكى نسبت به او حق واجبى است هر چند بنا باشد كه فردا او را اعدام كنى و احاديث در اين زمينه بسيار است .
حتى در حديثى از امام على بن الحسين (عليهماالسلام) آمده است كه فرمود : اذا اخذت اسيرا فعجز عن المشى و ليس معك محمل فارسله ، و لا تقتله ،فانك لا تدرى ما حكم الامام فيه : هنگامى كه اسيرى گرفتى و او را با خود مىآورى اگر از راه رفتن ناتوان شد و مركبى براى حمل او ندارى او را رها كن ، و به قتل مرسان ، چرا كه نمىدانى هنگامى كه او را نزد امام آوردى چه حكمى در باره او خواهد كرد .
حتى در حالات پيشوايان اسلام در تاريخ آمده است كه آنها از همان غذائى كه خودشان تناول مىكردند به اسيران مىدادند .
اما حكم اسير همانگونه كه در تفسير آيات گفتيم بعد از خاتمه جنگ يكى از سه چيز است : آزاد كردن بىقيد و شرط ، آزاد كردن مشروط به پرداخت فديه ( غرامت ) و برده ساختن او ، و البته انتخاب يكى از اين سه امر منوط به نظر امام و پيشواى مسلمين است .
و او هم با در نظر گرفتن شرائط اسيران و مصالح اسلام و مسلمين از نظر داخل و خارج آنچه را شايستهتر باشد برمىگزيند و دستور اجرا مىدهد .
بنابر اين نه غرامت گرفتن جنبه الزامى دارد نه برده گرفتن ، بلكه اينها تابع مصالحى است كه امام مسلمين پيش بينى مىكند ، هر گاه مصلحت نباشد از آن چشم مىپوشد و اسيران را بدون غرامت و بردگى آزاد مىكند .
در باره فلسفه گرفتن فداء در جلد 7 صفحه 250 به بعد مشروحا بحث كردهايم ( ذيل آيه 70 سوره انفال ) . »
مورد دوم: گشودن دریچه های آزادی
1- یکی از مصارف زکات را آزادی بردگان قرار داده است.
2-مکاتبه بین مولا و برده (قرار داد کتبی) جهت آزادی
3-پیشوایان اسلام برده خود را با کمترین بهانه ای آزاد می کرده اند تا سرمشقی برای دیگران باشند تا آنجا که حضرت امام باقر (ع) به جهت تشویق از انجام کاری نیکی، برده اش را آزاد کرده و فرموده است: "انت حر" تو آزادی.
4-اسلام آزادی بردگان را یک عبادت الهی شمرده است، و پیشوایان اسلام مانند حضرت علی (ع) که هزار برده را با دسترنج خود آزاد کرده است، در این راه پیشقدم بوده اند
5- در برخی روایات آمده است که برده پس از هفت سال خود به خود آزاد است.
6-اگر مالک برده ای، بخشی از او را آزاد کرده بقیه او هم آزاد است.
7-اگر مالک از کنیز خود صاحب فرزند گردد، فروختن آن کنیز جایز نیست و از سهم الارث فرزند آزاد می گردد.
8- کفاره بسیاری از تخلفات آزادی بردگان است.
9- پاره ای از مجازات های سخت را اگر مالک نسبت به برده اش اعمال کند برده آزاد می گردد. مورد سوم: احیاء شخصیت بردگان است.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:44  توسط طاهره رحیم پور
|
در میان مسلمانان عده بسیاری هستند که علت جواز برده داری در اسلام را می پرسند و عده دیگر هم جواز برده داری در اسلام را نشانه ضعف اسلام نسبت به انسانیت می دانند. حال می خواهیم در این بحث برده داری در اسلام را تشریح کنیم و قضاوت را به خودتان وا گذاریم
۱- اسلام بر عکس بقیه اقوام و ملل معتقد به اسیر کردن انسان آزاد و برده کردن آنها نیست و حکم برده را فقط در مورد اسیر جنگی یعنی کسی که به ممالک اسلامی حمله کرده و به اسارت درآمده را جایز می دند
۲- اینکه اسیران جنگی را برده می دانند چند دلیل دارد
الف) اسلام به هیچ وجه اجازه کشتن اسیر جنگی را نمی دهد
ب) اسلام آزاد کردن اسیر جنگی را منطقی نمی داند چون ممکن است دوباره تجهیز شود و به ممالک اسلامی حمله کند
ج) اسلام اجازه آزار اسیر جنگی را نمی دهد و همچنین معتقد است که یک اسیر باید از حقوقی مثل خورد و خوارک و پوشاک و مکان بهره مند باشد
با تفاصیل بالا در صدر اسلام فقط یک راه برای نگهداری اسیران جنگی باقی می ماند و آن این بود که آنها را بعنوان غلام و کنیز بین مسلمانان تقسیم کنند تا با حفظ حقوق بتوانند به زندگی شان ادامه بدهند.
ممکن است این سوال برای بعضی پیش بیاید که چرا اسلام با ساختن زندانها اسیران جنگی را به زندان نمی انداخت در جواب باید بگوییم که چون در صدر اسلام امکان نگه داری از تعداد زیاد اسرا در زندان و تامین خوراک و پوشاک آنها توسط حکومت وجود نداشت این کار صورت نگرفت ضمنا نگه داری اسراء جنگی در بین مسلمانان مضیتهایی داشت که نگه داری آنها در زندان نداشت برای مثال چون اسیران جنگی بین مسلمانان بودند و زیر نظر و تربیت آنها قرار داشتند امکان مسلمان شدن آنها وجود داشت. برده داری در اسلام
شکی نیست که بردهداری ِغلط و متداول در بین فرهنگهای ظالمانه جهان مورد تایید اسلام نبوده و نیست. آنچه در صدر اسلام وجود داشته، امری ضروری و عقلانی و تربیتی بوده که درستیاش با مقدمات زیر روشن میشود: 1- انسان موجودی است که به تنهایی قادر به ادامه حیات خود نیست و محتاج زندگی دسته جمعی است. 2 - در زندگی جمعی برای حفظ حقوق همگان نیاز به قانون کاملا روشن است. 3 - کسانی که به قانون احترام نمیگذارند و در برابر آن میایستند و به منافع جمع لطمه میزنند، باید هدایت شوند، و اگر از کار غلط خود دست نکشند باید با آنها برخورد شود. 4 - اگر مخالفان قانون و دشمنان جامعه بر اساس خودخواهی به آشوب و فتنه و خونریزی پرداختند بر همگان لازم است که از کیان جامعه دفاع کنند، و آنها را سر جای خود بنشانند. 5 - با کسانی که در این نبرد مقدس اسیر میشوند چه باید کرد؟ اعدام؟ تبعید؟ زندان؟ 6 - اسلام با اعدام و تبعید و زندان اسیران جنگی موافق نیست چون هدفش نابودسازی دشمنانش نیست، بلکه هدایت و اصلاح است. نظر اسلام آن است که اسیران در بین خانوادههای مسلمان پخش شوند و تحت ضوابط سنگینی که به نفع خود آنها مقرر شده، در بدنه جهان اسلام به تدریج اصلاح شوند و جذب فکر و عمل جامعه اسلامی گردند. فلسفه برده داری در اسلام چیست ؟ ارسال توسط matin در 23/9/1385.
نظامهای اجتماعی در هر دوران تابعی از مجموعه شرایط اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و ... میباشد. همان گونه که امروزه نظام کارگری و کارفرمایی و ... در جهان حاکم است و شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی خاص آن را ایجاب نموده است. تا چند قرن پیش در تمامی جهان نظام بردهداری روش مناسب برای اداره امور آن دوران بوده است؛ به گونهای که هیچ نظامی در شرایط آن روز امکان جایگزینی آن را نداشته است. از اینرو مناسبترین شیوه در شرایط آن روز، شیوه بردهداری بوده است. بررسی زمینههای این موضوع بسیار وسیع و گسترده و از مجال این پاسخ خارج است. اسلام نیز با توجه به اینکه تغییر اساسی در سیستم اجتماعی آن روز نه ضروری بوده و نه ممکن، به اصل این مسأله صحه گذاشت، ولی با وضع قوانین در چند جهت حرکت کرده است : 1- تأمین حقوق افراد با وضع قوانین در مورد کیفیت استرقاق (بنده گرفتن)، و تحریم آن جز در موارد خاص. 2- وضع قوانین در جهت حمایت از حقوق بردگان و تنظیم روابط صحیح بین مالک و برده. 3- ترغیب مردم به آزادسازی بردگان و وضع قوانینی برای حصول این مقصود (مانند کفارات و شرایط عتق). در مجموع اسلام شرایطی را برای بردگان فراهم ساخت که آنان به مقامات و درجات مهم علمی و سیاسی درجامعه اسلامی دست یافتند و حتی مدتها حکومت «ممالیک» بر بسیاری از نقاط کشورهای اسلامی پدیدارشد. در حقیقت اسلام با فراهم آوردن شرایط انسانی و عاطفی برای زندگی بردگان، بردگان را از سراسر دنیا مشتاق به پیوستن به جامعه اسلامی نمود و آنان در بازگشت به موطن خود همراه با آزادی، مبلغ و مروج اسلام میشدند. اسلامراه برده شدن افراد آزاد را مسدود کرد و از سوی دیگر راه آزادی بردگان را گشود و مسلما یکی از عوامل دگرگونی نظامبردگی در جهان، نقش اسلام در این زمینه بوده است. کنیزها نیز در این بین مشمول همین قاعده و قانون بودهاند. آنان از کشورهای دیگر که در جنگ با مسلمانان اسیرمیشدند، و یا به صورت تجاری وارد ممالک اسلامی میگشتند، با فرهنگ اسلامی و مزایای نجات بخش آن آشناشده و بسیاری از آنان همانند دیگر مردم در جامعه اسلامی زندگی میکردند. بجاست بدانیم که مادر برخی از ائمه ما کنیز بودهاند، حتی مادر امام زمان (عج) نیز کنیزی رومی بوده است.
چرا اسلام نظام برده داري را تحريم نکرده است؟
مسئله بردگي و برده داري از مسائلي است كه همواره جامعه بشري با آن روبرو بوده است و آنچه غالبا مورد توجه مردم قرار نمي گيرد اين است که، اگر نظام غلطي در بافت جامعه اي وارد گردد، ريشه کن کردن آن نياز به زمان بندي دارد، و هر حرکت حساب نشده اي نتيجه معکوس خواهد داشت، درست مانند انساني که به يک بيماري خطرناک مبتلا شده و بيماريش کاملا رشد نموده است، و يا مانند شخص معتادي که ده ها سال به اعتياد خو گرفته، در اينگونه موارد، براي نجات آنان، بايد از برنامه هاي زمان بندي شده استفاده کرد.
حال اگر اسلام طي يک فرمان عمومي دستور مي داد همه بردگان موجود آن زمان را آزاد کنند، چه بسا بيشتر آنان تلف و نابود مي شدند زيرا گاهي نيمي از جامعه آن روز را بردگان تشکيل مي دادند، آنها نه کسب و کار مستقلي داشتند و نه خانه و کاشانه اي و نه وسيله اي براي ادامه زندگي.
اگر در يک زمان همه آزاد مي شدند يک جمعيت عظيم بيکار در جامعه ظاهر مي گشت که هم زندگي خودش به خطر مي افتاد و هم ممکن بود نظم جامعه مختل گردد. و به هنگامي كه محروميت، به او فشار مي آورد به همه جا حمله ور شود و در گيري و خونريزي به راه بيفتد.
دين مبين اسلام اگر چه آن را به يكباره بطور كامل از بين نبرده است اما تغييرات اساسي در آن ايجاد كرده و قوانين و برنامه هايي وضع نموده است كه با اجراء آنها در دراز مدت اين مسئله، وجود خارجي نداشته باشد
براي روشن شدن بهتر بحث بايد اسباب و ريشه هاي برده داري در جوامع بشري و همچنين سير تاريخي برده گيري و نظر اسلام درباره برده گيري و رفتار با بردگان و همچنين تغييرات و تضييقاتي را كه اسلام در احكام و قوانين مربوط به برده داري ايجاد كرده، بررسي شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:42  توسط طاهره رحیم پور
|
پس از آنکه معاویه برای آماده سازی زمینهی برای ولایتعدی
فرزندش یزید به فکر از بین امام حسن علیهالسلام افتاد. تا اینکه به کمک همسرش
جعد، این کار را انجام داد و معاویه قول داده بود که بعد از شهادت امام حسن علیهالسلام
جعده را به همسری یزید برگزیند و مبلغ یکصدهزار درهم به او ببخشد. امام پس از
شهادت امام حسن علیهالسلام معاویه تنها به فرستادن پول برای جعده اکتفا کرد. بعد
از شهادت امام حسن علیهالسلام دومین کسیکه نزد امام حسین علیهالسلام آمد و
تقاضای قیام کرد حجربن عدسی بود. اما امام حسین علیهالسلام که زمینه را برای قیام
مناسب نمیدید از آنان خواست که صبر و انتظار پیشه کنند. از طرفی معاویه نیز در پی
بیعت گرفتن برای فرزندش یزید بود. و از طرفی نیز لعن بر امام علی علیهالسلام
متداول شد و برخی از شیعیان که تحمل چنین ناسزاگویی را نداشتند به اعتراض برخاستند
از جمله آنها حجربن عدی و عمروبن حمق خزاعی و دوازده تن از یاران او بودند که به
گفته مورخان اسلامی، این گروه اولین مسلمانای بودند که به جرم محبت و روش علی علیهالسلام
کشته شدند. معاویه هم ابن زیاد را به دلیل قتل و کشتار شیعیان به حکومت یمامه و
حجاز گماشت تا سیاست کشتار شیعیان را دنبال کند.
با مرگ معاویه در سال 60 هجری اوضاع و دگرگون شد و فرزند او
یزید که فردی فاسد و شرابخور بود به جای او بر تخت نشست و در پی بیعت گرفتن از
امام حسین علیهالسلام برآمد امام حسین علیهالسلام حاضر به بیعت با یزید نشد و
زمینه برای وقوع نهضت عاشورا فراهم شد.
تهیه:نیکزاد
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:40  توسط طاهره رحیم پور
|
امیرالمومنین علیهالسلام ـ پس از شهادت امیرالمومنین علیهالسلام ـ بیرغبتی آنها به جهاد بیشتر شد، خانوادههایی که در این جنگها کشته داده و عزاردار بودند بیشتر با ادامه جهاد روی خوش نشان نمیدادند.
کثرت مقتولین در این جنگهای داخلی قیافه جهاد را مهیب و وحشتزا ساخته و مردمان کوتاه فکر و راحتطلب را که همیشه اکثریت دارند از آن گریزان کرده بود، لذا وقتی حضرت امام حسن علیهالسلا ـ تصمیم به جهاد گرفت و مردم را به جهاد ترغیب کرد، بیشتر نپذیرفتند.
2ـ وقتی تهاون و سستی آنها در امر جهاد معلوم، و دانسته شد که اکثر او را تنها و غریب گذاردهاند، برای اتمام حجت و قطع عذر خطبهای خواند و در موضوع جهاد و صلح به طور آشکار از آنها نظر خواست آنان از اطراف فریاد برداشتند ما حاضر به جهاد نیستیم ما را هلاک نکن.
«قناداهُ القومُ مِن کُلّ جانب البَقِیَّه البقیَّه»
مردم از هر سو فریاد زدند ما را باقی بدار ما را از ریشه بیرون نیاور!
«فلمّا اَفرَدُوهُ امضی الصُلحَ»
پس چون او را تنها گذاردند صلح کرد.
3ـ گروهی هم بودند که ادامه جنگ را موجب ضعف کلی مسلمین میدانستند و بیم آن داشتند که اگر جنگ دنبال شود ذخائر جنگی مسلمانان تمام شود و دشمنان خارجی به آنها هجوم آورند و در ممالکی که تازه ضمیمه قلمرو حکومت اسلام شده انقلاب و کودتا علیه حکومت مرکزی آغاز گردد.
او سالها نقشهکشیها کرده و خیانتها و جنایتها مرتکب شده که بر مردم سلطنت یابد، چگونه حاضر خواهد شد کنار رود و تسلیم حق شود اگر در او ذرهای غیرت دین و علاقه به عزت اسلام بود از روز نخست با علی علیهالسلام ـ مخالفت نمیکرد و این فتنهها را بر پا نمینمود.
در این شرایط کسیکه مصالح مسلمین را حفظ میکند و از مقام زمامدار و خلافت که حق او است. به ظاهر صرفنظر میکند، حضرت امام حسن علیهالسلام ـ است که ناچار برای برای حفظ دین به صلح تن در داد، و آنهمه شدائد و زخم زبانهای را در راه خدا خریدار شد و مانند پدرش علی علیهالسلام ـ در عصر ابیبکر و عمر و عثمان، شمشیر در غلاف کرد.
4ـ مسلمانها بیشتر نیرنگهای معاویه و مظالم بنیامیه و خسارتهائی را که حکومت آنها به بار میآورد پیشبینی نمیکردند و هر چند میدانستند بنیامیه در فکر و عقاید و رهبری مردم، و علاقه به اسلام و عدالت گستری، مانند بنیهاشم نیستند؛ اما گمان نمیکردند وضع حکومت با حکومت در عصر ابیبکر و عمر چندان تفاوت یابد، و بر فرض تفاوتی پیدا کند، و معاویه در حفظ ظاهر مثل آنها نباشد.
دیگر اینکه مردم فکر نمیکردند که بنیامیه درصدد فرصت هستند که اساس اسلام را منهدم و دوران جاهلیت را تجدید و تمام حقوق افراد را پامال و همه را استثمار نمایند.
اما در این عصر، مزاج اجتماع تغییر کرده و مردم به ظلم و تجاوز حکام، مخصوصاً در زمان عثمان آشنا شده و سودپرستان و جاه طلبان به دستگاه خلافت نزدیک و متصدی مقامات گردیده بودند و شرط اعطای مناصب را، لیاقت و صلاحیت و حفظ مصالح و اجرای برنامههای اسلامی نمیدانستند و در قبول مناصب نیز منظور بسیاری، انجام تکلیف شرعی و خدمت به اسلام نبود.
این مطالب کم و بیش بر بیشتر مردم پوشیده بود تصور میکردند که وضع خلافت چندان با وضع اول تفاوت پیدا نخواهد کرد این بود که ادامه این جنگ و کشتار را لازم نمیدانستند و بلکه خطرناک میشمردند.
5ـ اوضاع و احوال نشان میداد که جنگ را معاویه میبرد و سپاه امام به صورت ظاهر مغلوب میشوند، در این صورت صدماتی که بر شیعه و به طور کلی بر افراد جامعه وارد میشد بیشتر میگردید. و بانک اعتراض مردم به حضرت امام علیهالسلام ـ که چرا صلح را با آن شرایط نپذیرفت، بلند میشد مخصوصاً که طرفداران جنگ کمتر و طرفداران صلح بیشتر بودند.
پس همانطو که قیام حسین علیهالسلام ـ برای اسلام نافع و نجات بخش گردید؛ روش امام حسن علیهالسلام ـ نیز باعث بقای دین و حف مصالح مسلمین شد و اگر آن حضرت یک تنه با یاوران کم در آن شرائط و احوال قیام میکرد، خونش بیثمر به هدر میرفت. و دست بنیامیه در محو اسلام بازتر میشد و اثری بر آن قیام مرتب نمیگشت.
6ـ رهبران دینی و رجال الهی مانند علی، حسن و حسین علیهماالسلام ـ در جنگ و صلح و دوستی و دشمنی به راه حقیقت میروند و سیاستهای باطل و فریب مردم و دروغ و خیانت و مکر را نردبان نیل به مقاصد خود قرار نمیدهند.
وقتی ما به تاریخ اسلام رجوع کنیم و وضع روحی جامعه را در زمان خلافت حضرت مجتبی علیهالسلام ـ و تغلب معاویه مطالعه کنیم، میبینیم حضرت مجتبی علیهالسلام ـ یاورانی که بتوان با آنها فتنه معاویه را خاموش کرد، نداشت و بیشتر اطرافیان و سپاهیانش مورد اعتماد نبودند. و رهبریهای مردمان نالایق و تربیتهای غلط، جامعه را گرفتار انحطاط شدید اخلاقی ساخته بود.
اشخاصی را از دستگاههای اسلامی کنار نمودند و افرادی را که طرفار منافع آنها بودند بر سر کار میآوردند و مقام و رتبه میدادند. اسلام را از سادگی خارج نمودند، و به تدریج کاری کردند که مسلمانهائی که در زمان پیغمبر دارای همت عالی و گذشت از دنیا بودند، و به امید ثواب و تقرب به خدا و اعلای کلمه اسلام، جهاد و جان نثاری میکردند، در این عصر بیشتر متوجه به دنیا، تجملات، خوشگذرانی، راحتطلبی، سودجوئی و جمع مال و ثروت شده بودند.
معاویه هم از این فرصت حداکثر استفاده را نمود و دانست که شرایط و وضع زمان باری تشکیل حکومتی که هدف و از همین راه دست به توطئه علیه حضرت مجتبی علیهالسلام ـ و ایجاد هرج و مرج و اختلاف داخلی در بین اصحاب آن حضرت شد.
آنها را تطمیع کرد و وعده و نوید داد، برای بعضی از آنها رشوه فرستاد. و یکی از معروفترین فرماندهان لشکر امام را با دادن رشوه زیادی از آن حضرت جدا ساخت.
بعضی دیگر از اصحاب امام را به گرفتن رشوه متهم ساخت. به این جهت سپاه امام حسن علیهالسلام ـ که اکثر از مردمی بودند که بیست و
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:30  توسط طاهره رحیم پور
|
چرا امام حسن علیهالسلام صلح نکرد؟ مروری بر دوران امامت امام حسن مجتبی علیهالسلام دوران خلافت امام علی علیهالسلام، احساس تنهایی و غربت میکرد. به طوری که امام علی علیهالسلام با سه مشکل بزرگ همچون نداشتن یاور مواجهه با دشمنی حیلهگر و مسلح، و عدم همکاری افراد موثر روبرو بود. در چنین موقعیتی امام حسن علیهالسلام نمیتوانست با فرزند ابوسفیان مبارزه کند. اما به دلیل سستی و بینظمی سپاهیان و کمی دوستان با اخلاص و اقدامات معاویه برای تطمیع سران سپاه امام، حسن علیهالسلام جزء واگذاری قدرت معاویه چارهای ندید. امام با این اقدام از ریخته شدن خون مسلمانان جلوگیری کرد. و از در صلح با معاویه درآمد. حجربن عدی از یاران امام و بزرگان کوفه بود نزد امام آمده و نارضایتی خود را از واگذاری قدرت به معاویه اعلام کرد. امام در پاسخ او فرمودند: «من دیدم میل و رغبت بیشتر مردم، بر صلح است و جنگ را خوش نمیدارند و دوست نمیدارم آنان را به کاری که ناخوش دارند، مجبور کنم و برای این صلح کردم که شیعیان مخصوصها، از کشته شد محفوظ بمانند و مصلحت دیدم این جنگ را به هنگام دیگری موکول کنم. به این ترتیب امام علیهالسلام یاران مخلص و اندک خود را از نابودی حفظ کرد. از این پس معاویه قدرت را به دست گرفت و امام و اهل بیت پیامبر (ص) به مدینه رفتند این دوران، دوران آزمایش شیعیان و یاران امام بود به طوریکه بیشتر یاران امام که از کوفیان بودند دچار مشکلات زیاد میشدند. امام حسن علیهالسلام نیز فرمودند: شاید تأخیر آن برای آزمایش شماست». از صلح امام حسن علیهالسلام تا قیام کربلا دوران خلافت بیست سالهی معاویه از سال 41 هجری و پس از صلح امام حسن علیهالسلام آغاز شد. معاویه با ورود به کوفه بر منبر رفت و عدم پایبندی خود را به پیمان خود با امام را به اطلاع مردم کوفه رساند. به نوشتهی ابوالفرج اصفهانی، معاویه چنین گفت: به خدا سوگند هر آن وعدهای که من به حسنبن علی (ع) دادم همه را زیر پا گذاردم و به هیچ یک وفا نخواهم کرد... از آن پس معاویه برخلاف پیمان خود دستور داد که شعیان را تعقیب کنند و هر کس که دوستدار علی علیهالسلام است نامش را از سهمیه مسلمانان از بیتالمال حذف و خانهاش را ویران کنند. از آن پس معاویه، مغیره را که فردی فاسد بود به حکومت کوفه منصوب کرد او حتی بعد از شهادت علی علیهالسلام به جعل نامه نیز پرداخت. زیاد نیز به نابودی و کشتار شیعیان علی علیهالسلام پرداخت. تا اینکه مردم کوفه به تنگ آمدند و به نزد امام حسن علیهالسلام در مدینه رفتند و قیام علیه معاویه را خواستار شدند. امام نیز آنان را به صبر و انتظار تا تحقق زمینهی مناسب برای قیام فراخواند. چرا امام حسن علیهالسلام قیام نکرد؟ چرا حضرت مجتبی علیهالسلام، قیام نکرد، و با معاویه از در سازش درآمد با آنکه نه شجاعت و قوت قلب او کمتر از برادر بود و نه فداکاری و علاقه و اهتمام حسین علیهالسلام ـ به حفط دین و نجات اسلام از آن حضرت بیشتر بود. پس چگونه شد که حضرت مجتبی علیهالسلام ـ حلم و بردباری پیشه ساخت، و صبر و شکیبائی را شعار خویش نمود، و حسین علیهالسلام ـ به نهضت و قیام برخاست و جهاد و شهادت را اختیار کرد. 1ـ طول مدت جنگهای داخلی که تا آن زمان بیسابقه بود، و کشتههای بسیار که طرفین داده بودند، آمادگی مردم را برای ادامه جنگ اگر به کلی از بین نبرده بود، کم کرده بود و بیشتر افراد به جنگ علاقه نداشتند و طرفدار صلح و سازش بودند و از جنگ خسته شده بودند. امیرالمومنین علیهالسلام ـ پس از شهادت امیرالمومنین علیهالسلام ـ بیرغبتی آنها به جهاد بیشتر شد، خانوادههایی که در این جنگها کشته داده و عزاردار بودند بیشتر با ادامه جهاد روی خوش نشان نمیدادند. کثرت مقتولین در این جنگهای داخلی قیافه جهاد را مهیب و وحشتزا ساخته و مردمان کوتاه فکر و راحتطلب را که همیشه اکثریت دارند از آن گریزان کرده بود، لذا وقتی حضرت امام حسن علیهالسلا ـ تصمیم به جهاد گرفت و مردم را به جهاد ترغیب کرد، بیشتر نپذیرفتند. 2ـ وقتی تهاون و سستی آنها در امر جهاد معلوم، و دانسته شد که اکثر او را تنها و غریب گذاردهاند، برای اتمام حجت و قطع عذر خطبهای خواند و در موضوع جهاد و صلح به طور آشکار از آنها نظر خواست آنان از اطراف فریاد برداشتند ما حاضر به جهاد نیستیم ما را هلاک نکن. «قناداهُ القومُ مِن کُلّ جانب البَقِیَّه البقیَّه» مردم از هر سو فریاد زدند ما را باقی بدار ما را از ریشه بیرون نیاور! «فلمّا اَفرَدُوهُ امضی الصُلحَ» پس چون او را تنها گذاردند صلح کرد. 3ـ گروهی هم بودند که ادامه جنگ را موجب ضعف کلی مسلمین میدانستند و بیم آن داشتند که
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:29  توسط طاهره رحیم پور
|
بلاغت چيست؟در تعريف بلاغت گفتهاند، متناسب بودن سخن فصيح است با مقتضاى حال، يعنى رعايت كردن وضع شنونده و يا خواننده از جهت ميزان دريافت، و مقدار اطلاع وى، نيز رعايت موقعيت زمان و مكان و ديگر خصوصيتها كه موجب شود سخن يا نوشته، در شنونده و يا خواننده اثرى مطلوب بجا نهد. به تعبير كوتاهتر بليغ كسى است كه سخن را پيرايه بندد و دراز گويد آنجا كه بايد و كوتاه سازد و لفظ وى ساده بود آنجا كه دراز گفتن و پيرايه بستن لفظ را نشايد . دقت در مجموعه فراهم آورده سيد شريف رضى روشن مىسازد كه خطبهها، نامهها و گفتارهاى كوتاه امام (ع) مصداق درست چنين تعريفى است. هنگامى كه خطبه مىخواند و بايد شنوندگان را از آنچه به سود دين و دنياى آنان است بياگاهاند، گفتهاش به تفصيل است و آنجا كه شايد و سزاست و بايد كه سخن در دل شنونده نشيند، و جاى گيرد و او از آن سخن پند پذيرد، معنى را در عبارتهاى گونهگون نشاند، چنانكه هر عبارت نكتهاى نو را رساند، هر فقره درسى را آموزد، و چراغ دل شنونده را بيشتر برافروزد. به سخنان او كه در خطبه نخستين و در باره فرشتگان و در خطبه غرا و اشباح و در چگونگى زندگى و مرگ انسان آمده بنگريد. در اين خطبهها صحنهها و حالتها را چنان وصف مىكند كه گوئى شنونده خود در آنجا به سر مىبرد. اينها نه تنها نشان دهنده بلكه آموزنده دقت در لطف تعبير و حسن تركيب و زيبائى لفظ و بلندى معنى است. اما نكتهاصلى يعنى بلاغت يا مطابقت گفته يا مقتضاى حال را، چنانكه بايد آن گاه درمىيابيم كه وضع اجتماعى عصر و حالت مستمعان امام را در نظر بگيريم چه آگاهى از وضع آنان در آن روزگار است كه ما را از سر تكرار چنين نكتهها در چند خطبه آگاه مىسازد. آنانكه تاريخ اجتماعى اسلام را خواندهاند، مىدانند از سال بيست و پنجم هجرى (تقريبا) اندك اندك مقدمات جدائى مسلمانان از عصر نبوت و بازگشت به زندگانى پيش از بعثت آغاز گرديد. بزرگان و قدرتطلبان قريش كه تا فتح مكه مسلمان نشده بودند، پس از گشوده شدن اين شهر مقدس پيشپاى خود راهى جز پذيرفتن اسلام نديدند، اما گروهى از آنان جز كلمه توحيد و نبوت كه به زبان آوردند تا زنده مانند از اسلام چه مىدانستند هيچ و شايد هم نمىخواستند بدانند. دوران زندگانى پربركت رسول اكرم، پس از اين فتح بيش از سه سال نبود. و پس از رحلت او عصر فتوحات آغاز گرديد. بيشتر اين بزرگان با منصب فرماندهى روانه ميدانهاى جنگ شدند و يا ولايت شهرهاى گشوده را يافتند. سرگرمى سران مهاجر و انصار در جنگهاى برون مرزى از يكسو و سادگى وضع عموم مسلمانان، نيز سختگيرى نسبى دو زمامدار پس از پيغمبر از سوى ديگر بآنان رخصت نمىداد كه هر چه مىخواهند بكنند. اما از سال بيست و پنجم به بعد زمينه براى تاخت و تاز قريش و خاندان اموى آماده گرديد. مساوات اسلامى اندك اندك از ميان رفت، و كسانى كه خود را صحابى پيغمبر و حافظ سنت او مىديدند ترجيح دادند زندگى بىدردسرى داشته باشند و از غنيمتهاى جنگى و خزانه مسلمانان هر چه بيشتر بردارند و خدا و روز جزا را هر چه كمتر به ياد آرند. دل بستگى آنان به اين جهان روزافزون، و علاقمندىشان به آن جهان و فراهم آوردن ساز آن اندك. پس از شورش مسلمانان و كشته شدن عثمان و بيعت مهاجر و انصار با امير مؤمنان، اين دسته از مردم نيز در جمع اصحاب او در آمدند. اما چون عدالت على را در تقسيم بيت المال و زهد او را در امارتديدند، ناخشنودى خود را به زبان و كردار به امام مسلمانان نمودند، و اين گروهاند كه امام آنانرا با سخنانى كه ترجمه آن چنين است اندرز مىدهد و از دوزخ مىترساند و به برداشتن توشه آخرت مىخواند: «كار از روى دل چنان كنيد كه گوئى از بيم جان كنيد. من چون بهشت جائى را نديدهام خواهان آن آسوده و از پاى نشسته، و نه چون دوزخ ترسنده از آن خفته و از بيم رسته. بدانيد آنكه حق او را سود ندهد باطل زيانش رساند و آنكه به راه نيفتد گمراهى به هلاكتش كشاند. شما را فرمودهاند بار بربنديد و توشه برگيريد. من بر شما از دو چيز بيشتر مىترسم: دنبال هواى نفس رفتن و آرزوى دراز در سر پختن. پس تا در اين جهانيد از آن چندان توشه برداريد كه فردا خود را بدان نگاهداشتن توانيد.» و چه نكو نوشته است سيد شريف در پايان اين خطبه كه «اگر سخنى بود كه مردم را به زهد كشاند و به كار آخرت ناچار گرداند اين سخن است و در باره آن بس كه دل را از آرزوها چنان بركند كه روشن شود و پند پذيرد و بيش پى كار دنيا نگيرد.» و نيز اين سخنان: «اما مردمانى ديگرند كه ياد قيامت ديدهشان را فرو خوابانيده و بيم رستاخيز سرشكشان را روان گردانيده يا از مردم گريزانند و يا مقهور و ترسان، يا خاموش و دهان بسته يا از روى اخلاص به دعا نشسته يا گريان و دل شكسته. در كنج گمنامى خزيده و خوارى و مذلت را بجان خريده... پس دنيا را خرد مقدارتر از پر كاه و گياه خشكيده بينيد. و از پيشينيان خود پند گيريد، پيش از آنكه پسينيان از شما عبرت گيرند. دنياى نكوهيده را برانيد چه او كسانى را از خود رانده است كه بيش از شما شيفته آن بودهاند.» نبرد بصره كه نخستين درگيرى در حوزه مسلمانى است هر چند به سود خليفه وقت پايان يافت، ليكن اندك اندك اثرى نامطلوب در ذهن گروهى كه ايمانى درست نداشتند باقى گذارد. نبرد صفين و روياروئى گروههاى يك خانواده با هم اين نگرانى را بيشتر كرد و دامنه اثر آنرا در دلها گستردهتر.تا آنجا كه آنان را در رفتن به ميدان كارزار بىرغبت ساخت، چنانكه هر يك كار را بعهده ديگرى مىانداخت. در خطبههائى كه پس از اعتراض آنان به رأى داوران خوانده شده امام از ضمير اين دسته خبر مىدهد. و ايمان و اخلاص خود و مسلمانان عصر پيغمبر را فراياد آنان مىآورد: «ما در ميدان كارزار با رسول خدا بوديم. پدران، پسران، برادران و عموهاى خويش را مىكشتيم و در خون مىآلوديم، اين خويشاوندكشى ما را ناخوش نمىنمود بلكه بر ايمانمان مىافزود، كه در راه راست پا برجا بوديم و در سختىها شكيبا و در جهاد با دشمن كوشا. گاه تنى از ما و تنى از سپاه دشمن به يكديگر مىجستند و چون دو گاو نر سر و تن هم را مىخستند. هر يك مىخواست جام را به ديگرى به پيمايد و از شربت مرگش سيراب نمايد. گاه نصرت از آن ما بود و گاه دشمن گوى پيروزى را مىربود... به جانم سوگند اگر رفتار ما همانند شما بود نه ستون دين بر جا بود و نه درخت ايمان شاداب و خوشنما.» و آنجا كه مىبيند هم چشمىهاى قبيلهاى كه در عصر رسول خدا (ص) از ميان رفته بود زنده گرديده و ازدى به رقابت تميمى ايستاده و مضرى با يمانى در افتاده مىفرمايد: «بدانيد كه شما پس از هجرت و ادب آموختن از شريعت به خوى باديهنشينى بازگشتيد. و پس از پيوند دوستى دسته دسته شديد. با اسلام جز به نام آن بستگى نداريد، و از ايمان جز نشان آنرا نمىشناسيد. مىگوئيد به آتش مىسوزيم و ننگ را نمىتوزيم گويا مىخواهيد اسلام را دگرگون كنيد با پرده حرمتش را دريدن و رشته برادرى دينى را بريدن...» با توجه بدين وضع اجتماعى است كه ما از سر تكرار تقوى و تحريض بدان در سخنان امير مؤمنان و پى در پى ترساندن ياران خويش از كيفر آن جهان آگاه مىشويم و بلاغت را به معنى حقيقى آن در اين خطبهها مىيابيم. اما آنچه اين اثر را از ديگر نمونههاى سخنان بليغ جدا و خواننده آنرا در چهار موج إعجاب رها مىسازد، تنها مطابقت سخن با مقتضاى حال نيست، هرچند در اين باب به كمال است. آنچه سخنان امام (ع) را تا بدان درجه بالا برده كه گويند برتر از سخن آفريده و فروتر از گفته آفريننده است، رنگى است كه از كلام پروردگار در گفتار على (ع) مىبينيم. گفتارى بىانديشه پيش و بىآموختن از استادى، ـ كم يا بيش ـ . مىدانيم هر گوينده كه در فن سخنورى به كمال رسد و هر نويسنده كه در ميدان ترسل پيش افتد بايد سالها در محضر استادان زانو زند تا هنر گويندگى و يا نويسندگى را بياموزد . حالى كه امام بزرگوار جز محضر رسول اكرم دبستانى نديده و جز از آورنده قرآن از كسى درس بلاغت نشنيده. آن گاه خواست او از اين سخنان نه ترسل است نه انشاء و نه كوشش در آوردن سجع، يا ترصيع، يا موازنه يا طباق يا مراعات النظير و ديگر هنرهاى لفظى و معنوى . با اين همه چنانكه مىبينيم سخنان وى آراسته به چنين زيورهاست. اين خطبههاى گوناگون به حكم ضرورت در جمعهها و يا در اجتماع مسلمانان القاء گرديده است و بدون ترديد گوينده پيش از آغاز خطبه در لفظ نينديشيده و قبلا معنى را در خاطر نسنجيده، اما آنچه از معنى در قالب لفظ آورده است زيور صناعت را يكى پس از ديگرى هر چه زيباتر و متناسبتر به خود مىگيرد. مجموعه سخنان امام پندى است يا حكمتى، تعليمى يا ارشادى تهديدى يا تشويقى، عبرتى يا موعظتى، تشريفى و يا كرامتى كه گاه در صلابت چون صخرههاى سخت است كه از ستيغ كوهى بلند فرا زير آيد و به ژرفاى دريايى خروشان فرو ريزد و صدمت آن در اين سو و آن سو آوا در افكند، و گاه در نرمى چون شبنم بهارى كه بر برگ گل نشيند يا نسيم سحرگاهى كه چهره خفتهاى را نوازش دهد. در بيم چون صاعقهاى كه زمين را بلرزاند و در اميد چون آبشارى كه از فاصلهاى نزديك آهنگ موزون خود را به گوش جگر تافتهاى رساند. اين جنس انشاء سخن، فن كس يا كسانى نيست كه بتوانند از راه تدريس و محاورت و تمرين و ممارست بر آن دست يابند، موهبتى است خاص كه از خزانه علم الهى به نادره مردان جهان تفويض مىگردد. در باره نهج البلاغه و محتواى آن از ديرباز بحثها شده و شرحها و تفسيرها به زبانهاى گوناگون بر اين مجموعه نوشتهاند، اما هر چه نوشته باشند و هر چه بنويسند باز هم حق اين سخنان را نگزاردهاند. نهج البلاغه دائرة المعارفى از فرهنگ اسلامى است: خداشناسى، و جهان فرشتگان، پيدايش عالم، طبيعت انسان، امتها و حكومتهاى نيكوكار و يا ستمباره اما نكته اصلى اين است كه در سراسر اين سخنان، خواست امام تدريس علوم طبيعى و جانورشناسى يا فهماندن نكتههاى فلسفى و يا تاريخى نيست. سخنان على در طرح اين گونه بحثها همچون قرآن كريم است كه به زبان موعظت از هر پديده محسوس يا معقولى نمونهاى روشن و قابل درك در پيش چشم شنونده قرار مىدهد، سپس آرام آرام او را با خود به سر منزلى مىبرد كه بايد بدان برسد، به درگاه خدا و آستان پروردگار يكتا. آنجا كه سخن در خلقت آسمان و زمين و آفتاب و ماه و ستاره و كوههاست، به زبان اندرز ياد مىدهد كه آنچه آفريدگار به آفريدگان بخشيده خير محض است، اما انسان ناسپاس حق اين همه نعمت را نمىگزارد و از راه خدا به راه شيطان روى مىآورد و بخشش الهى را در راه انگيختن شر و بر پا كردن فتنه صرف مىكند، و آنجا كه تذكار داستان پيشينيان است، به حاضران تعليم مىدهد كه روزگار آيينه عبرت است و گذشته را در آن توان ديد اما عبرت گيرنده كى و چه كسى است ببينيد امتهاى از ميان رفته و در زير خاك خفته چه كردند و چه ديدند كار نيك آنان را تقليد كنيد و از ارتكاب كار زشتى كه به نابودى آنان منتهى گشت بپرهيزيد. در خلال اين اندرزها گاهى هم به اصحاب خود مىنگرد و به حال و كردار آنان مىانديشد، ناگهان كوهى از اندوه و دريغ بر دل او فرود مىآيد و آن هنگامى است كه ديده حقيقت بين را از مردمى كه پاى منبرش نشستهاند مىگرداند، و به افقى دورتر مىگشايد به روزگار محمد (ص) و ياران پاكدل او كه با اعتقاد به خدا و روز رستاخيز نصرت دين را بر سود دنياى خود مقدمداشتند. ديگر بار به جمع حاضران مىپردازد و مىبيند هنوز از آن زمان بيش از سى سال نگذشته است، چه شد كه در اين فاصله كوتاه مسلمان نماها جاى مسلمانان راستين نشستهاند مردمى كه چون دنيا به روى آنان خنديد خدا را فراموش و امام خود را نافرمانى كردند. آن مردم كه گردنها را مىكشيدند و بر خود مىباليدند كه ما در راه خدا شهيد دادهايم و خود نيز در آرزوى شهادتيم كجا رفتند چرا اينان كه گرد مرا گرفتهاند تن آسانى را بر كشته شدن در راه دين ترجيح مىدهند و هر يك مىكوشد تا اين وظيفه دينى را به گردن ديگرى اندازد؟ به مساوات و ايثار مسلمانان در صدر اسلام مىنگرد كه چگونه ديگرى را بر خود مقدم مىداشتند و مىكوشيدند خود را از آلوده شدن به مال دنيا پاك نگاه دارند. اكنون چرا اينان مال اندوز و دنيا پرست شدهاند اين نمونهها و دهها نمونه ديگر محتواى خطبههاى امام است . نامهها بيشتر دستور كار حكمرانان است كه: چگونه با طبقات مردم رفتار كنند و چسان در نگهبانى خزانه ملت بكوشند. در هزينه صرفه و صلاح جامعه را در نظر بگيرند. اما مضمون اين نامهها دستور حاكم نيمى از پهنه مسكونى جهان آن روز كه به عاملان زيردست خود فرمان مىدهد نيست، نوشته پدرى مهربان، سالخورده و سرد و گرم روزگار چشيده است كه به فرزندان نورس خويش مىآموزد تا در نبرد زندگى چگونه با مشكلات روبرو شوند. در باره فقرهها و جملههاى كوتاه از خود چيزى نمىنويسم، و نوشتهام را يك بار ديگر با قضاوت امام اديبان عرب عمرو بن بحر ملقب به جاحظ مىآرايم. «اگر از سخن على جز همين نكته را نداشتيم آن را شافى كافى و بىنياز كننده مىيافتيم بلكه افزون از كفايت و منتهى به غايت مىديديم.» براى آن كه نپندارند دلبستگى نگارنده به مذهب شيعه و شيفتگى وى به مكارم اخلاق و صفات انسانى على عليه السلام او را به چنين داورى واداشته است، تنها ترجمه يك فقره از مقدمه شيخ بزرگوار محمد عبده رحمة الله عليهمفتى پيشين ديار مصر را كه از علماى سنت و جماعت است مىنويسم تا معلوم شود صرافان سخن بدين گنجينه گوهر چه نظرى دارند و چه أرجى مىنهند : «هنگام خواندن چون از عبارتى به عبارت ديگر مىپرداختم مىديدم جولانگاه انديشه و ديدگاه بصيرت تغيير مىيابد. گاهى خود را در جهانى از معانى بلند مىديدم كه در پوششى از لفظهاى رخشان و خيره كننده، به زيارت جانهاى پاك مىآيد و در دلهاى زدوده از غل و غش رخت مىگشايد ... و گاهى جمله و عبارتها چنان مىنمود كه گويى با چهرههاى عبوس و درهم ريخته و دندانهاى بر يكديگر فشرده و چنگال عقابان درهم شكننده آماده حمله روبرو هستم و گاه عقلى نورانى را مىديدم كه با آفريده جسمانى همانندى ندارد. از كاروان خدايى جدا شده و با روح انسانى پيوسته و پس از آن كه آن را از آلودگى وسوسهها پاك ساخته تشريفى از عالم طبيعت بدو پوشانده سپس آن را با خويش به ملكوت اعلى برده و تا پايگاه تجلى نور الهى رسانده و در كنف قدس ربوبى ساكن كرده است، و گاهى خطيبى را مىديدم كه واليان امت را مخاطب ساخته با صدايى رسا آنان را تعليم مىدهد و راه صواب و خطا را به ايشان مىنماياند و دقايق سياست را به آنان مىآموزد و از پيمودن راهى كه به ورطه گمراهى پايان مىيابد، بر حذر مىدارد.» آرى چنين است سخنان على عليه السلام. گفتارى فروتر از كلام خالق و برتر از سخن مخلوق .
منابع و ماخذ: 1.زندگاني امام علي (ع) (سيد هاشم رسولي ) 2_فروغ ولايت(جعفر سبحاني) 3_زندگي فاطمه زهرا(سيد جعفر شهيدي) 4_نهج البلاغه ترجمه سيد جعفر شهيدي 5_تجلي امامت (سيد اصغر ناظم زاده) 6_درسنامه علوم قراني(حسين جوان آراسته) 7_سيره معصومان (سيد محسن امين؛ترجمه علي حجتي كرماني) 8 _اينترنت تهيه و تدوين:
حسنيه گياهي و سميه يزدان دوست
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:10  توسط طاهره رحیم پور
|
آثار علمى امير المؤمنين (ع) پيش از اين در جلد اول در مقدمات، در اين باره سخن گفتيم اما به جهت ارتباط اين مبحثبا زندگى آن حضرت دوباره و به صورت كوتاه متذكر آنها مىشويم. 1- جمع القران و تاويله يا جمعآورى آيات قرآن بر اساس ترتيب نزول. 2- كتابى كه آن حضرت در آن شصت نوع از انواع علوم قرآنى را جمع كرده و براى هر نوع از آنها مثالى زده است.ما در مقدمات كتاب، سند خود را درباره اين كتاب بيان كرديم. 3- الجامعه، 4- الجفر، 5- صحيفه الفرائض، 6- كتابى درباره زكات چارپايان، 7- كتابى در ابواب فقه، 8- كتابى ديگر در ابواب فقه، 9- نامه آن حضرت به مالك اشتر، 10- وصيت وى به محمد حنفيه، كتاب 11- عجايب احكام و قضاوتهاى آن حضرت كه توسط برخى از علما جمعآورى شده است و ما نيز اين كتاب را جمع آوردهايم و كتاب عجايب احكام امير المؤمنين به روايت محمد بن على بن ابراهيم بن هاشم قمى از پدرش از جدش را نيز در آن درج كردهايم. (اين كتاب به طبع رسيده است.) 12- دعاها و مناجاتى كه از آن حضرت بهجا مانده است و برخى از دانشمندان آنها را جمع كرده و بدان صحيفه علويه گفتهاند، (اين كتاب نيز به چاپ رسيده است) . 13- مسند آن حضرت كه توسط نسايى جمع آورده شده است.اين كتاب حاوى احاديث و رواياتى است كه از آن حضرت نقل شده.در كشف الظنون در اين باره گفته شده: «مسند على (ع) تاليف ابو عبد الرحمن احمد بن شعيب نسايى متوفا در سال 303 ه».اين كتاب غير از كتاب خصايص است كه در فضل على بن ابيطالب به نگارش درآمده كه در كشف الظنون هم نام آن آمده است.اين سه كتاب اخير را در واقع مىتوان از باب توسع، جزو تاليفات آن حضرت دانست. 14- جنة الاسماء.در كشف الظنون در اين باره آمده است: «جنة الاسماء نوشته امام على بن ابيطالب است كه امام محمد غزالى (متوفا در 505 ه) بر آن شرحى نوشته است.من خود نيز اين مطلب را در برخى از كتابها يافتم».براى ما روشن نشد كه اين كتابى كه غزالى آن را شرح كرده است چيست؟و چرا آن را به على (ع) نسبت مىدهند؟و بعيد نيست كه در اين سخن تحريفى صورت گرفته باشد. كتابهايى كه سخنان آن حضرت را گرد آوردهاند در قسمت اول از اين جلد سخن ابن ابى الحديد را نقل كرديم كه گفته بود: براى هيچ يك از فصحاى صحابه يك دهم يا نصف آن، از سخنانى كه از على (ع) گردآورى شده، تدوين نشده است.ما پيش از اين، درج سوم قسمتيك فهرستى از كتبى كه سخنان آن حضرت را جمع آوردهاند ارائه داديم و در اينجا نيز اين فهرست را همراه با اختصار و زيادتى نسبتبه آنجا، ذكر مىكنيم: 1- نهج البلاغه كه توسط شريف رضى جمع آورى شده و تا كنون چندين بار به چاپ رسيده است. 2- مافات نهج البلاغه من كلامه (سخنان آن حضرت كه در نهج البلاغه نيامده است) جمع آورى شده توسط فاضل معاصر شيخ هادى بن شيخ عباس بن شيخ جعفر فقيه نجفى (اين كتاب به چاپ رسيده است) . 3- مائة كلمه جمعآورى شده توسط جاحظ (مطبوع) . 4- غرر الحكم و درر الكلم گردآورى شده توسط عبد الواحد بن محمد بن عبد الواحد آمدى تميمى.وى اين سخنان را از كلمات كوتاه آن حضرت جمعآورى كرده و با نهج البلاغه نزديك است.انگيزه آمدى در تاليف اين كتاب، كارى بود كه جاحظ در تاليف مائة الكلمه به انجام رسانده بود. (مطبوع) . 5- دستور معالم الحكم (مطبوع) . 6- نثر اللآلى جمعآورى شده به وسيله ابو على فضل بن حسن طبرسى مؤلف مجمع البيان (مطبوع) . 7- مطلوب كل طالب من كلام على بن ابيطالب جمعآورى شده توسط ابو اسحاق و طواط انصارى.در اين كتاب صد سخن حكمت آميز منسوب به آن حضرت نقل شده است.اين كتاب در لايپزيك و بولاق به طبع رسيده و به فارسى و آلمانى برگردانده شده است. 8- قلائد الحكم و فرائد الكلم گردآورى شده توسط قاضى ابو يوسف يعقوب بن سليمان اسفراينى. 9- معميات على (ع) . 10- امثال الامام على بن ابيطالب طبع جوائب كه بر پايه حروف الفبا ترتيب يافته است. 11- سخنان على (ع) شيخ مفيد كه در كتاب ارشاد خود نقل كرده است. 12- سخنان و نامههاى آن حضرت كه نصر بن مزاحم در كتاب صفين خود، نقل كرده است. 13- سخنان على (ع) كه در كتاب جواهر المطالب آورده شده است.و كتابهاى ديگرى غير از آنچه نام برديم.
وصيتهاى حضرت
امير المؤمنين (ع) كه باب مدينه العلم وسرچشمه فضايل ومناقب ونمونه كامل پيغمبر گرامى اسلام است در آن لحظات آخر عمر هم در تلاش براى تبيين ونشر حقايق اسلام بود. آن حضرت در آخرين لحظات زندگى، وصيتى كرد كه براى هميشه تاريخ براى بشريت درس خوب زيستن است. البته وصيتهاى حضرت، دو جنبه خصوصى وعمومى داشت كه در ذيل به آنها اشاره مىكنيم: وصاياى خصوصىالف: نخست
اين كه در تجهيز وكفن ودفن بدنش امام حسن (ع) را
وصى وجانشين خود قرار داد وبه همه فرزندان ديگر از حضرت حسين (ع) ومحمد وعون وجعفر
وعبداللَّه وعباس و... دستور داد كه از او اطاعت كنند، وپس از او برادرش را واجب
الاطاعة قرار دهند كه همه به فرمان او باشند. البته اين وصيت جنبه عمومى هم دارد
كه همه مسلمانان موظف بودند كه از امام حسن وپس از او
از امام حسين اطاعت
كنند وآن دو را در زمان هر كدامشان امام وحجت خدا بدانند. وصاياى عمومىوصاياى
عمومى حضرت، متعدد ومختلف نقل شده است در اين جا يكى از آنها را كه در اكثر
كتابهاى حديثى علماى شيعه وسنى آمده است مىآوريم: وصيت امام (ع) درباره كيفيت غسل وكفن ودفنمحمد بن
حنفيه روايت كرده است: شب بيست ويكم ماه رمضان رسيد وشب تاريك شد على(ع) همه
فرزندان واهل بيت خود را جمع كرد وبا آنها وداع نمود، سپس به فرزندش امام حسن فرمود:
«خداوند اين مصيبت را بر شما نيكو گرداند، همانا من از ميان شما مىروم، وهمين
امشب به ملاقات خدا خواهم رفت وبه حبيبم رسول خدا (ص) همان
طورى كه وعدهام داده، ملحق خواهم شد، اى پسرم! وقتى من از دنيا رفتم مرا غسل ده
وكفن كن، وبه بقيه حنوط جدّت رسول خدا (ص) كه از
كافور بهشت است وجبرئيل آن را آورده بود مرا حنوط كن، بعد مرا بر روى سرير گذاريد،
جلوى تابوت را كسى حمل نكند بلكه دنبال او را بگيريد، وبهر جانبى كه تابوت رفت شما
هم برويد، وهر جا كه ايستاد بدانيد قبر من آن جاست، جنازهام را آن جا زمين
بگذاريد وتو اى پسرم بر جنازهام نماز بگذار، هفت تكبير بگو، وبدان كه هفت تكبير
به غير از من بر هيچ كس مشروع نيست جز بر فرزند برادرت حسين كه او قائم آل محمد
ومهدى اين امت است واو كجىهاى خلق را راست خواهد كرد، وقتى تو از نماز بر من فارغ
شدى، جنازه را از آن محل بردار وخاك آن جا را حفر كن، قبر كنده ولحدى ساخته وتخت
چوبى نوشته شده خواهى يافت كه مر پینوشتها:مصحف على (ع)دوره نگارش قرآن پس از رحلت را از اهتمام شخصيتى چون على بن ابىطالب (ع) بدين كار، آغاز مىكنيم. على (ع) كه بزرگترين شخصيت پس از پيامبر اكرم (ص) و در همه صحنهها پيشتاز و پيشگام بود و از آغاز نزول وحى سايه به سايه در خدمت پيامبر (ص) كتابت وحى را نيز به طور مداوم بر عهده داشت، در واپسين روزهاى حيات پربركت رسول گرامى اسلام، از جانب آن حضرت مأمور به جمعآورى قرآن گرديد. ابن مسعود، كه خود صحابى بزرگ پيامبر بود، گفت: «احدى را چون على بن ابىطالب (ع) آشناتر به قراءت قرآن نديدم» . ابوبكر حضرمى از امام صادق (ع) روايت كرده است كه پيامبر به على (ع) فرمود: يا علي، القرآن خلف فراشي في المصحف والقراطيس، فخذوه واجمعوه ولاتضيعوه كما ضيعت اليهود التوراة؛ اى على! اين قرآن در كنار بستر من، ميان صحيفهها و حرير و كاغذها قرار دارد، قرآن را جمع كنيد و آن را آنگونه كه يهوديان، تورات خود را از بين بردند، ضايع نكنيد . و اينگونه بود كه على بن ابىطالب پس از رحلت پيامبر (ص) مهمترين وظيفه خويش را جمعآورى قرآن قرار داد. پس از رحلت پيغمبر اكرم، على (ع) كه به نص قطعى و تصديق پيامبر اكرم (ص) از همه مردم به قرآن مجيد آشناتر بود، در خانه خود به انزوا پرداخته، قرآن مجيد را به ترتيب نزول در يك مصحف جمع فرمود و هنوز ششماه از رحلت نگذشته بود كه فراغت يافت و مصحفى را كه نوشته بود به شترى بار كرده نزد مردم آورد و به آنان نشان داد از ابن عباس در ذيل آيه لاتحرك به لسانك لتعجل به إن علينا جمعه وقرآنه نقلشده كه على بن ابى طالب پس از مرگ پيامبر (ص) قرآن را به مدت ششماه جمعآورى نمود . ابن سيرين گفته است: على فرمود: «وقتى پيامبر رحلت كرد، سوگند خوردم كه ردايم را جز براى نماز جمعه بر دوش نگيرم تا آن كه قرآن را جمع نمايم» . (5) در خبرهاى ابورافع آمده است كه: على به خاطر توصيه پيامبر در زمينه جمعآورى قرآن، قرآن را در جامهاى پيچيد و به منزل خويش برد. پس از آن كه پيامبر رحلت نمود، در خانه نشست و قرآن را، همان گونه كه خدا نازل كرده بود، تأليف نمود. على به اين كار، آگاه بود . محمد بن سيرين از عكرمه نقل كرده است كه: پس از بيعت مردم با ابوبكر، علىبن ابى طالب در خانه نشست. به ابوبكر گزارش دادند كه او از بيعت با تو كراهت دارد؛ ابوبكر آن حضرت را خواست و به او گفت: از بيعت با من سر باز زدى؟ على (ع) فرمود: «نه به خدا سوگند، ديدم در كتاب خدا چيزهايى افزوده مىشود. پس با خود گفتم كه جز براى نماز ردا بر دوش نگيرم، تا آن كه قرآن را جمع نمايم.» ابوبكر گفت: چه كار شايستهاى! محمد بن سيرين مىگويد: از عكرمه پرسيدم آيا ديگران قرآن را به ترتيب نزول تأليف نمودند؟ وى پاسخ داد: «اگر جن و انس جمع گردند تا تأليفى مانند تأليف على ابن ابى طالب داشته باشند، توانايى آن را نخواهند داشت» ويژگىهاى مصحف على (ع)مصحفى را كه على بن ابىطالب (ع) جمعآورى نمود، نسبت به ديگر مصاحفى كه قبلا وجود داشت و يا بعدا به وجود آمد از امتيازات فراوانى برخوردار بود. برخى از آنها بدين قرار است : .1 ترتيب سورهها به همان ترتيب نزول، تنظيم گشته بود. سيوطى در الاتقان ضمن بيان اين مطلب مىگويد: «اولين سوره، اقرأ، سپس مدثر، سپس نون، بعد از آن مزمل و به همين ترتيب، تبت، تكوير و... تنظيم شده بودند.» شيخ مفيد نيز در مسايل سرويه، تأليف قرآن على بن ابىطالب را به همان ترتيب نزول مىداند كه سوره مكى بر مدنى و آيه منسوخ بر ناسخ مقدم بوده و هرچيز در جاى خويش قرار داده شده است . .2 قراءت مصحف على بن ابى طالب دقيقا مطابق با قراءت پيامبر (ص) بوده است. .3 اين مصحف مشتمل بر اسباب نزول آيات، مكان نزول آيات و نيز اشخاصى كه در شأن آنها آيات نازل گشتهاند، بوده است. .4 جوانب كلى آيات به گونهاى كه آيه، محدود و مختص به زمان يا مكان يا شخص خاصى نگردد، در اين مصحف روشن شده است . سرنوشت مصحف على بن ابى طالب (ع)در روايات شيعه آمده است: على بن ابىطالب (ع) پس از جمعآورى قرآن، آن را نزد مردم كه در مسجد جمع بودد آورد و پس از آن كه قرآن را در ميان آنان قرار داد، چنين فرمود: پيامبر فرمود: من در ميان شما چيزى را به جاى مىگذارم كه اگر به آن تمسك نماييد هرگز گمراه نگرديد؛ كتاب خدا و عترت (اهل بيت) من. آنگاه على (ع) خطاب به آنان گفت: «اين كتاب است و من هم عترتم .» در اين هنگام شخصى برخاست و گفت: اگر نزد تو قرآنى است، پيش ما نيز قرآنى همانند اوست . ما را نيازى به كتاب و عترت نيست. آن حضرت پس از آن كه حجت را بر آنان تمام كرد كتاب را برداشت و برگشت . در مورد سرنوشت اين مصحف، بعضى بر اين عقيدهاند كه به عنوان ميراثى نزد امامان است و از امامى به امام ديگر مىرسد. در روايتى طلحه از على (ع) در مورد مصحفش و اين كه پس از خود به چه كسى آن را واگذار مىكند، سؤال مىنمايد. على (ع) مىگويد: مصحف خود را به همان كسى كه پيامبر به من دستور داده مىدهم، به فرزندم حسن كه پس از من وصى من و از همه به من اولى است. فرزندم حسن مصحف را به فرزند ديگرم حسين مىدهد و پس از او در دست فرزندان حسين (ع) يكى پس از ديگرى قرار خواهد گرفت... . و اما قرآنها يا نسخههايى از قرآن كه منسوب به على بن ابى طالب (ع) است و در بعضى از موزهها و كتابخانهها موجود است، به عقيده برخى از محققان نمىتوانند از نظر تاريخى و شواهد و قراين، متعلق به آن حضرت باشند . نهج البلاغه
«نهج البلاغه» يا راه سخن رسا گفتن اين تركيب زيبا نامى است كه سيد شريف رضى رحمة الله عليه بر گرد آورده خود از خطبهها، نامهها و گفتارهاى كوتاه مولى امير المؤمنين على عليه السلام نهاده است. در ميان هزاران نام كه مصنفان، مؤلفان و يا مترجمان حوزه مسلمانى بر كتابهاى خود نهادهاند، هيچ نامى چون «نهج البلاغه» با محتواى كتاب منطبق نيست و مىتوان گفت اين نام از عالم غيب بر دل روشن شريف رضى رحمه الله إفاضه گرديده است، كه «الأسماء تنزل من السماء» راه سخن رسا گفتن را در اين مجموعه بايد يافت. آنكه بخواهد عربى بنويسد يا به عربى سخن گويد و گفته وى پخته باشد و به جمال آراسته و لفظ آن سخته و از واژه نابجا پيراسته، بايد در اين مجموعه بنگرد و آنرا بارها بخواند، و فقرههايش را بكار برد تا ملكه بلاغت در گفته و يا نوشته او پديد گردد، و سخنش مورد قبول همگان افتد. چنانكهگويندگان و مترسلان عرب از سده نخستين هجرت به بعد چنين كردهاند . عبد الحميد بن يحيى عامرى مقتول به سال 132 ه. ق كاتب مروان بن محمد آخرين خليفه مروانى است. در باره او گفتهاند هنر كتابت به عبد الحميد آغاز گرديد. عبد الحميد گفته است : هفتاد خطبه از خطبههاى أصلع را از بر كردم و اين خطبهها در ذهن من پى در پى (چون) چشمهاى جوشيد. و ابو عثمان جاحظ (م ـ 255 ه. ق) كه او را امام ادب عربى شمردهاند و مسعودى وى را فصيحترين نويسندگان سلف دانسته است پس از نوشتن اين فقره از سخنان امام «قيمة كل امرىء ما يحسن» . چنين نويسد: اگر از اين كتاب جز همين جمله را نداشتيم، آنرا شافى، كافى، بسنده و بىنياز كننده مىيافتيم. بلكه آنرا فزون از كفايت و منتهى به غايت مىديديم و نيكوترين سخن آنست كه اندك آن تو را از بسيار، بىنياز سازد و معنى آن در ظاهر لفظ آن بود. ابن نباته عبد الرحيم بن محمد بن اسماعيل (م ـ 374 ه. ق) كه از اديبان بنام، و خطيبان مشهور عرب است و در حلب در عهد سيف الدوله منصب خطابت داشته است، گويد: از خطابهها گنجى از بر كردم كه هر چند از آن بردارم نمىكاهد، و افزون مىشود و بيشتر آنچه از بر كردم يك صد فصل از موعظتهاى على بن ابى طالب است. زكى مبارك در كتاب «النثر الفنى» آنجا كه از سبك ابو اسحاق صابى (م ـ 380) سخن مىگويد فقرهاى از نوشته صابى را آورده و چنين نويسد: اگر ما اين عبارت را با همانند آن كه شريف رضى از گفتار على آورده برابر كنيم، مىبينيم صابى و شريف رضى هر دو از يك آبشخور سيراب شدهاند. پژوهنده هرگاه خطبهها و رسالههاى اديبان عرب و بلكه شعرهاى شاعران عربى زبان پس از اسلام را بررسى كند، خواهد ديد كمتر شاعر و اديبى است كه معنيى را از سخنان على (ع) نگرفته و يا گفته او را در نوشته و يا سروده خويش تضمين نكرده باشد. در ايران اسلامى نيز سيرت شاعران و نويسندگان بر اين بوده است كه نوشتههاى خود را به گفتههاى امام بيارايند، يا معنىهاى بلند سخنان وى را در شعر خود بياورند و آنچه موجب روى آوردن اين اديبان و سخنگويان به گفتار امير المؤمنين على عليه السلام بوده است گذشته از كمال معنى و جمال لفظ، بلاغت است كه در عبارتهاى امام نهفته است: گنجاندن معنى بسيار در كمتر لفظ، بدون اخلال در معنى. بلاغت چيست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:8  توسط طاهره رحیم پور
|
هزينه جنگ جملهزينه جنگ جمل را استانداران عثمان، كه در دوران حكومت او بيت المال را غارت كرده وثروت هنگفتى به دست آورده بودند، پرداختند وهدف اين بود كه دولت جوان على عليه السلام را سرنگون كنند واوضاع به حال سابق باز گردد. اسامى برخى از افرادى كه هزينه كمرشكن اين نبرد را تامين كردند عبارت است از: 1- عبد الله بن ابى ربيعه، استاندار عثمان در صنعاى يمن. او از صنعا به منظور كمك به عثمان خارج شد وچون در نيمه راه از قتل او آگاه گرديد به مكه بازگشت.وقتى شنيد كه عايشه مردم را براى گرفتن انتقام خون عثمان دعوت مىكند وارد مسجد شد ودر حالى كه روى تخت نشسته بود فرياد زد:هركس كه بخواهد براى گرفتن انتقام خون خليفه در اين جهاد شركت كند من هزينه رفتن او را تامين مىكنم. او گروه كثيرى براى شركت در نبرد مجهز كرد. 2- يعلى بن اميه، يكى از فرمانداران سپاه عثمان. وى به پيروى از عبد الله پول هنگفتى در اين راه خرج كرد. او ششصد شتر خريد ودر بيرون مكه آماده حركتساخت وگروهى را بر آن حمل كرد وده هزار دينار در اين راه پرداخت. وقتى امام عليه السلام از بذل وبخشش يعلى آگاه شد فرمود:فرزند اميه ده هزار دينار را از كجا آورده است؟ جز اين است كه از بيت المال دزديده است؟به خدا سوگند، اگر به او وفرزند ابى ربيعه دستيابم ثروت آنان را مصادره مىكنم وجزو بيت المال قرار مىدهم. 3- عبد الله بن عامر، استاندار بصره. او با اموال زيادى از بصره به مكه فرار كرده بود وهم او بود كه نقشه تصرف بصره را طرح كرد وطلحه وزبير وعايشه را به باز پس گرفتن اين استان تشويق نمود. در مكه استانداران فرارى عثمان دور هم گرد آمده بودند وعبد الله بن عمر وبرادر او عبيد الله، همچنين مروان بن حكم وفرزندان عثمان و غلامان او وگروهى از بنى اميه به آنان پيوسته بودند. با اين همه، نداى اين گروه ودعوت آنان كه چهره هايى شناخته شده بودند توده مردم را از مكه ونيمه راه براى قيام بر ضد امامعليه السلام تحريك نمىكرد. ازاين جهت، ناچار بودند كه در كنار نيروهاى عادى، كه با بذل وبخشش استاندارهاى بر كنار شده عثمان وبنى اميه فراهم شده بود، تكيه گاه معنوى نيز داشته باشند واز اين راه، عواطف دينى اعرابى را كه در مسير راه زندگى مىكردند تحريك كنند. ازاين جهت، از عايشه وحفصه دعوت كردند كه رهبرى معنوى اين گروه را به عهده بگيرند وبا آنان به سوى بصره حركت كنند. درست است كه عايشه از لحظه ورود به مكه پرچم مخالفتبا على عليه السلام را برافراشته بود، ولى هرگز براى اجراى نظر مخالف خود نقشهاى نداشت وهرگز در فكر او خطور نمىكرد كه رهبرى لشگرى را برعهده بگيرد ورهسپار بصره شود. لذا هنگامى كه زبير فرزند خود عبد الله را كه خواهرزاده عايشه بود روانه خانه او كرد، تا عايشه را براى قيام ورفتن به بصره تشويق كند. وى در پاسخ درخواست عبد الله گفت:من هرگز به مردم دستور قيام ندادهام. من به مكه آمده ام كه به مردم اعلام كنم كه امام آنان چگونه كشته شده است واين كه گروهى، با اينكه خليفه را توبه دادند او را كشته اند، تا مردم خود بر ضد كسانى قيام كنند كه بر او شوريدند واو را كشتند وزمام امور را بدون مشورت به دست گرفتند. عبد الله گفت:اكنون كه نظر تو در باره على وقاتلان عثمان چنين است چرا از مساعدت وكمك بر ضد على باز مىنشينى؟در حالى كه گروهى از مسلمانان آمادگى خود را براى قيام اعلام كرده اند. عايشه در پاسخ گفت:صبر كن در اين موضوع كمى فكر كنم. عبد الله از فحواى سخنان او احساس رضايت كرد. لذا در بازگشتبه خانه، به زبير وطلحه وعده داد كه امالمؤمنين درخواست ما را اجابت كرد. وبراى تحكيم مطلب، فرداى آن روز به نزد عايشه رفت وموافقت قطعى وصريح او را به دست آورد وبراى ابلاغ آن منادى گروه، در مسجد وبازار، خروج عايشه را با طلحه وزبير اعلام كرد وبدين سان مسئله قيام بر ضدعلى عليه السلام وانديشه تصرف بصره قطعى شد. طبرى متن نداى خروج كنندگان را چنين نقل مىكند: آگاه باشيد كه ام المؤمنين وطلحه وزبير عازم بصره هستند.هركس مىخواهد اسلام را عزيز گرداند وبا كسانى كه خون مسلمانان را حلال شمردهاند نبرد كند وآن كس كه مىخواهد انتقام خون عثمان را بازستاند با اين گروه حركت كند وهركس مركب وهزينه رفتن ندارد، اين مركب او واين هزينه مسافرت او. بازيگران صحنه سياستبراى تحريك بيشتر عواطف دينى مردم به سراغ حفصه همسر ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز رفتند. وى گفت: من تابع عايشه هستم.اكنون كه او آماده مسافرت است، من نيز آمادگى خود را اعلام مىكنم. اما وقتى آماده رفتن شد برادرش عبد الله او را از مسافرت بازداشت وحفصه به عايشه پيام فرستاد كه: برادرم مرا از همراهى با شما جلوگيرى كرد.
جنگ
در ميان فرماندهان نظامى جهان كسى را سراغ نداريم كه به اندازه امام على عليه السلام به دشمن مهلتبدهد وبا اعزام شخصيتها ودعوت به داورى قرآن، در آغاز كردن نبرد صبر وحوصله به خرج دهد وبه اصطلاح دستبه دست كند، تا آنجا كه صداى اعتراض وشكوه مخلصان وياران او بلند شود. از آن رو، امام عليه السلام ناچار شد كه به آرايش سپاه خود بپردازد وفرماندهان خود را به نحو زير تعيين كرد: ابن عباس را فرمانده كل مقدمه سپاه وعمار ياسر را فرمانده كل سوار نظام و محمد بن ابى بكر را فرمانده كل پياده نظام. آن گاه براى سواره وپياده نظام قبايل «مذحج» و«همدان» و«كنده» و«قضاعه» و«خزاعه» و«ازد» و«بكر» و «عبد القيس» و... پرچمدارانى معين كرد. آمار كسانى كه در آن روز، اعم از سواره وپياده، تحت لواى امام عليه السلام آماده نبرد شده بودند به شانزده هزار نفر مىرسد. آغاز حمله از طرف ناكثاندر حالى كه امام عليه السلام مشغول بيان دستورات جنگى به سپاهيان خود بود، ناگهان رگبار تير از طرف دشمن لشكرگاه امام را فرا گرفت و بر اثر آن چند تن از ياران امام درگذشتند. از جمله، تيرى به فرزند عبد الله بن بديل اصابت كرد و او را كشت. عبد الله نعش فرزند خود را نزد امام آورد و گفت: آيا باز هم بايد صبر وبردبارى از خود نشان دهيم تا دشمن ما را يكى پس از ديگرى بكشد؟ به خدا سوگند، اگر هدف اتمام حجتباشد، تو حجت را بر آنان تمام كردى. سخنان عبد الله سبب شد كه امام آماده نبرد شود. پس، زره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را پوشيد و استر او را كه به همراه داشتسوار شد و در برابر صفوف ياران خود ايستاد. قيس بن سعد بن عباده كه از صميمىترين ياران امام بود اشعارى در باره آن حضرت و پرچمى كه برافراشته بود سرود كه دو بيت آن چنين است: هذا اللواء الذي كنا نحف به ما ضر من كانت الانصار عيبته مع النبي و جبريل لنا مددا ان لا يكون له من غيرها احدا پرچمى كه به گرد آن احاطه كردهايم همان پرچمى است كه در زمان پيامبر دور آن گرد مىآمديم وجبرئيل در آن روز يار ومددكار ما بود. آن كس كه انصار رازدار او باشند ضررندارد كه براى او از ديگران يار وياورى نباشد. سپاه چشمگير ومنظم امام عليه السلام ناكثان را به تكاپو انداخت و شتر عايشه را كه حامل كجاوه او بود به ميدان نبرد آوردند و زمام آن را به دست قاضى بصره، كعب بن سور، دادند و او مصحفى برگردن آويخت و افرادى از قبيله ازد و بنى ضبه جمل را احاطه كرده بودند. عبد الله بن زبير پيش روى عايشه و مروان بن حكم در سمت چپ او قرار داشت. مديريتسپاه با زبير بود و طلحه فرمانده سواره نظام و محمد بن طلحه فرمانده پياده نظام بودند. امام عليه السلام در روز جمل پرچم را به دست فرزند خود محمد حنفيه سپرد واو را با جملاتى كه عاليترين شعار نظامى است مخاطب ساخت وفرمود: «تزول الجبال و لاتزل، عض على ناجذك، اعر الله جمجمتك.تدفي الارض قدمك، ارم ببصرك اقصى القوم و غض بصرك و اعلم ان النصر من عند الله سبحانه» اگر كوهها از جاى خود كنده شوند تو بر جاى خود استوار باش، دندانها را بر هم بفشار. كاسه سرت را به خدا عاريت ده. گامهاى خود را بر زمين ميخكوب كن.پيوسته به آخر لشكر بنگر (تا آنجا پيشروى كن) وچشم خود را بپوش وبدان كه پيروزى از جانب خداى سبحان است. هر يك از جملههاى على عليه السلام شعار سازندهاى است كه شرح هر كدام مايه اطاله سخن خواهد شد. وقتى مردم به محمد حنفيه گفتند كه چرا امام عليه السلام او را به ميدان فرستاد ولى حسن وحسين را از اين كار بازداشت، در پاسخ گفت: من دست پدرم هستم وآنان ديدگان او; او با دستش از چشمانش دفاع مىكند. ابن ابى الحديد، از مورخانى مانند مدائنى وواقدى، حادثه را چنين نقل مىكند: امام با گروهى كه آن را «كتيبة الخضراء» مىناميدند واعضاى آن را مهاجرين وانصار تشكيل مىدادند، در حالى كه حسن وحسين اطراف او را احاطه كرده بودند، خواستبه سوى سپاه دشمن حمله برد. پرچم را به دست فرزندش محمد حنفيه داد وفرمان پيشروى صادر كرد وگفت: به اندازهاى پيش برو كه آن را بر چشم جمل فرو كنى. فرزند امام آهنگ پيشروى كرد، ولى رگبار تير او را از پيشروى بازداشت. او لحظاتى توقف كرد تا فشار تيرباران فرو كش نمود. در اين هنگام امام مجددا به فرزند خود فرمان حمله داد، اما چون از جانب او درنگى احساس كرد به حال او رقت آورد وپرچم را از او گرفت ودر حالى كه شمشير در دست راست وپرچم در دست چپ او قرار داشت، خود حمله را آغاز كرد وتا قلب لشكر پيش رفت. سپس براى اصلاح شمشير خود، كه كجشده بود، به سوى يارانش بازگشت. ياران امام، مانند عمار ومالك وحسن وحسين، به او گفتند: ما كار حمله را صورت مىدهيم، شما در اينجا توقف كنيد. امام به آنان پاسخ نگفت ونگاهى هم نكرد، بلكه چون شير مىغريد وتمام توجه او به سپاه دشمن بود وكسى را در كنار خود نمىديد. آن گاه پرچم را دو مرتبه به فرزند خود داد وحمله ديگرى آغاز نمود وبه قلب لشكر فرو رفت وهركس را در برابر خود ديد درو كرد. دشمن از پيش روى او فرار مىكرد وبه اطراف پناه مىبرد. در اين حمله، امام به اندازهاى كشت كه زمين را با خون دشمن رنگين ساخت. سپس برگشت در حالى كه شمشير او كجشده بود كه آن را با فشار بر زانوان راست كرد. در اين هنگام ياران او در اطرافش گرد آمدند واو را به خدا سوگند دادند كه مبادا شخصا حمله كند زيرا كشته شدن او موجب نابودى اسلام خواهد شد وافزودند كه ما براى تو هستيم.امام فرمود:من براى خدا نبرد مىكنم وخواهان رضاى او هستم.سپس به فرزند خود محمد حنفيه فرمود:بنگر، اينچنين حمله مىكنند.محمد گفت:چه كسى مىتواند كار تو را انجام دهداى امير مؤمنان! دراين موقع امام به اشتر پيام فرستاد كه بر جناح چپ لشكر دشمن كه آن را هلال فرماندهى مىكرد حمله برد. در اين حمله، هلال كشته شد وكعب بن سور قاضى بصره كه زمام شتر را در دست داشت وعمرو بن يثربي ضبى كه قهرمان سپاه جمل بود ومدتها از طرف عثمان قضاوت بصره بر عهده او بود كشته شدند. همت لشكر بصره اين بود كه شتر عايشه سر پا باشد، زيرا سمبل ثبات واستقامت آنها بود. از اين رو، سپاه امام چون كوه به سوى جمل حمله برد وآنان نيز كوه آسا به دفاع پرداختند وبراى حفظ زمام آن هفتادنفر از ناكثان دستخود را از دست دادند . در حالى كه سرها از گردنها مىپريد، دستها از بندها قطع مىشد، دل ورودهها از شكمها بيرون مىريخت، با اين همه ناكثان ملخ وار در اطراف جمل ثابت واستوار بودند. در اين هنگام امام فرياد زد: «ويلكم اعقروا الجمل فانه شيطان. اعقروه و الا فنيت العرب. لا يزال السيف قائما و راكعا حتى يهوي هذا البعير الى الارض». واى بر شما!شتر عايشه را پى كنيد كه آن شيطان است. پى كنيد آن را وگرنه عرب نابود مىشود. شمشيرها پيوسته در حال فرا رفتن وفرود آمدن خواهند بود تا اين شتر بر پا باشد. پس از جنگآمار كشتگان جمل در تاريخ به طور دقيق ضبط نشده است واختلاف زيادى در نقل آن به چشم مىخورد. شيخ مفيد مىنويسد: برخى آمار كشته شدگان را بيست وپنج هزارنفر نوشتهاند در حالى كه عبد الله بن زبير (آتش افروز معركه) اين تعداد را پانزده هزار مىداند. سپس شيخ مفيد قول دوم را ترجيح مىدهد مىگويد مشهور اين است كه مجموع كشتهها چهارده هزار نفر بوده است. طبرى در تاريخ خود آمار كشتگان را ده هزار نفر نقل كرده است ونيمى از آنان را مربوط به هواداران عايشه ونيم ديگر را از ياران امام عليه السلام مىداند.سپس نظر ديگرى را نقل مىكند كه نتيجه آن با آنچه كه از عبد الله بن زبير نقل كرديم يكى است. تقسيم بيت المالسپاهيان امام عليه السلام در اين نبرد چيزى را مالك نشدند ودر حقيقت، رزم آنان يك رزم صد در صد الهى بود. زيرا امام عليه السلام جز سلاح دشمن همه چيز را به خود آنان واگذار كرد. ازاين جهت، بايد بيت المال را ميان آنان تقسيم مىكرد. وقتى ديدگان امام عليه السلام به آن افتاد دستها را بر هم زد وگفت: «غري غيري». (يعنى برو ديگرى را بفريب.) موجودى بيت المال ششصد هزار درهم بود كه همه را در ميان سپاهيان تقسيم كرد وبه هريك پانصد درهم رسيد، در پايان تقسيم، پانصد درهم باقى ماند كه آن را براى خود اختصاص داد. ناگهان فردى در رسيد ومدعى شد كه در اين نبرد شركت داشته ولى نام او از قلم افتاده است. امام عليه السلام آن پانصد درهم را نيز به او داد وفرمود: سپاس خدا را كه از اين مال چيزى به خود اختصاص ندادم.
نصب استانداراندر دوران خلافت عثمان امور استان مصر به دست عبد الله بن سعد بن ابى سرح اداره مىشد ويكى از عوامل شورش مصريان بر خليفه اعمال زشت وننگين او بود، تا آنجا كه به اخراج او از مصر انجاميد. در آن زمان محمد بن ابى حذيفه در مصر بود وپيوسته از والى مصر وخليفه انتقاد مىكرد. وقتى مصريان، به عزم مدينه ومحاكمه خليفه، وطن خود را ترك گفتند، اداره امور مصر را به محمد بن حذيفه واگذار كردند واو در اين منصب باقى بود تا اينكه امام عليه السلام قيس بن سعد بن عباده را براى اداره استان مصر نصب كرد. طبرى اعزام قيس را در سال واقعه جمل مىداند، ولى برخى از مورخان، مانند ابن اثير ، تاريخ اعزام قيس را به مصر، ماه صفر مىداند. اگر مقصود صفر سال سى وششم باشد، طبعا پيش از واقعه جمل بوده است واگر صفر سال سى وهفتم باشد، در اين صورت شش ماه واندى پس از آن صورت گرفته بوده; در حالى كه طبرى تاريخ اعزام را سال سى وشش هجرى كه سال واقعه جمل است ضبط كرده است. بارى، امام عليه السلام خليد بن قره يربوعى را استاندار خراسان وابن عباس را استاندار بصره قرار داد وتصميم گرفت كه خاك بصره را به عزم كوفه ترك گويد. پيش از ترك بصره، جرير بن عبد الله بجلى را روانه شام ساخت كه با معاويه گفتگو كند تا پيروى خود را از حكومت مركزى، كه در راس آن امام بود، اعلام دارد. به سبب اهميتى كه بصره داشت وشيطان در آنجا تخم ريزى كرده بود، امام -عليه السلام ابن عباس را استاندار وزياد بن ابيه را مامور خراج وابو الاسود دوئلى را معاون آن دو قرار داد. به هنگام معرفى ابن عباس به مردم، امام عليه السلام سخنرانى بسيار لطيف وشيرينى كرد كه شيخ مفيد آن را در كتاب «الجمل» نقل كرده است. طبرى مىگويد:امام به ابن عباس گفت:«اضرب بمن اطاعك من عصاك، و ترك امرك» يعنى: با مطيعان عاصيان را وآنان را كه امر تو را تبعيت نمىكنند بكوب. وقتى امام عليه السلام سرزمين بصره را ترك مىگفتبا خداى خود چنين مناجات كرد: «الحمد لله الذي اخرجني من اخبث البلاد»: سپاس خدا را كه مرا از ناپاكترين شهرها بيرون برد. بدين طريق، نخستين غائله در حكومت امام عليه السلام پايان يافت وآن حضرت رهسپار كوفه شد تا نقشه تعقيب معاويه را بريزد وسرزمين پهناور اسلامى را از عناصر فاسد وخود كامه پاك سازد. كوفه، مركز خلافت اسلامىخورشيد اسلام در سرزمين مكه طلوع كرد وپس از گذشتسيزده سال در آسمان يثرب ظاهر شد وبعد از ده سال نور افشانى در مدينه افول كرد، در حالى كه افق نوى به روى مردم شبه جزيره گشود وسرزمين حجار وخصوصا شهر مدينه به عنوان مركز دينى وثقل سياست معرفى شد. پس از درگذشت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، گزينش خليفه به وسيله مهاجرين وانصار ايجاب كرد كه مدينه مقر خلافت اسلامى گردد وخلفا با اعزام عاملان وفرمانداران به اطراف واكناف به تدبير امور بپردازند واز طريق فتح بلاد وشكستن سدها وموانع، در گسترش اسلام بكوشند. امير مؤمنان عليه السلام كه علاوه بر تنصيص وتعيين صاحب رسالت، از ناحيه مهاجرين وانصار برگزيده شده بود، نيز طبيعتا مىبايست، همچون خلفاى گذشته مدينه را مركز خلافت قرار دهد واز همانجا به رتق وفتق امور بپردازد. او در آغاز كار خلافت از همين شيوه پيروى كرد وبا نامه نگارى واعزام افراد لايق وبركنار كردن افراد دنيا پرست وايراد خطابههاى آتشين وسازنده خود، امور جامعه اسلامى را اداره نمود ونظام اسلامى كه در طى مدت بيست وپنجسال از آغاز خلافت ابوبكر در آن انحراف وكجيهايى پيدا شده بود در حال اصلاح بود كه ناگهان مسئله «ناكثان»، يعنى پيمان شكنى كسانى كه پيش از همه با او بيعت كرده بودند، رخ داد وگزارشهاى هولناك وتكان دهندهاى به وى رسيد ومعلوم شد كه پيمان شكنان، به كمك مالى بنى اميه ونفوذ واحترام همسر پيامبر، جنوب عراق را تسخير كردهاند وپس از تصرف بصره دهها نفر از ياران وكارگزاران امام عليه السلام را به ناحق كشتهاند. اين امر سبب شد كه امام عليه السلام براى تنبيه ناكثان ومجازات همدستان آنان، مدينه را به عزم بصره ترك گويد وبا سپاهيان خود در كنار بصره فرود آيد. آتش نبرد ميان سپاه بر حق امام ولشكريان باطل ناكثان مشتعل شد وسرانجام سپاه حق پيروز گرديد وسران شورش كننده كشته شدند وگروهى از آنان پا به فرار نهادند وبصره مجددا به آغوش حكومت اسلامى بازگشت واداره امور آن به دستياران على عليه السلام افتاد واوضاع شهر ومردم حال عادى به خود گرفت وابن عباس، مفسر قرآن وشاگرد ممتاز امام، به استاندارى آنجا منصوب شد. اوضاع ظاهرى ايجاب مىكرد كه امام عليه السلام از راهى كه آمده بود به مدينه باز گردد ودر كنار مدفن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وبا همفكرى گروهى از ياران وصحابه آن حضرت به نشر معارف اسلامى ومعالجه مزاج بيمار جامعه واعزام سربازان به نقاط دور دستبراى گسترش نفوذ قدرت اسلامى وديگر شئون خلافتبپردازد واز هر نوع كشمكش ورودر رويى با اين وآن اجتناب كند. ولى اين ظاهر قضيه بود وهر فرد ظاهر بينى به امام چنين تكليفى مىكرد; بالاخص كه مدينه در آن روز از قداست ومعنويت وروحانيتخاصى برخوردار بود، زيرا مهد واقعى اسلام ومدفن پيام آور خدا ومركز صحابه از مهاجرين وانصار بود كه رشته گزينش خليفه وعزل وخلع او را در دست داشتند. با تمام اين شرايط وجهات، امام عليه السلام راه كوفه را برگزيد تا مدتى در آنجا رحل اقامت افكند. اين كار، كه پس از شور وتبادل نظر با ياران انجام گرفت ، به دو جهتبود: 1- در حالى كه امير مؤمنان عليه السلام با گروه انبوهى از مدينه حركت كرد وگروههايى در نيمه راه به او پيوستند، ولى بيشتر سربازان وجان نثاران امام را مردم كوفه وحوالى آن تشكيل مىدادند. زيرا امام براى سركوبى پيمان شكنان به وسيله صحابى بزرگ، عمار ياسر وفرزند گرامى خود امام حسن عليه السلام از مردم كوفه، كه مركز مهم عراق بود، استمداد طلبيد وگروه انبوهى از مردم آن منطقه به نداى امام پاسخ مثبت گفتند وهمراه نمايندگان وى عازم جبهه شدند. چند گروهى مانند ابو موسى اشعرى وهمفكران او از هرگونه نصرت وكمگ خوددارى كردند وبا رفتار وگفتار خود در حركت مردم به ميدان جهاد كارشكنى كردند. پس از آنكه امام در نبرد با ناكثان پيروز شد ودشمن را تار ومار ساخت، حقشناسى ايجاب مىكرد كه از خانه وزندگى اين مردم ديدن كند ولبيك گويان وجهادگران خود راتقدير ومتقاعدان وبازماندگان از جهاد را توبيخ ومذمت نمايد. 2- امام عليه السلام مى دانست كه شورش پيمان شكنان گناهى است از گناهان معاويه كه آنان را به نقض ميثاق تشويق كرده بود واز روى فريب، غايبانه دستبيعتبه آنان داده وحتى در نامهاى كه به زبير نوشته بود خطوط شورش را كاملا ترسيم كرده وياد آور شده بود كه از مردم شام براى او بيعت گرفته است وبايد هرچه زودتر كوفه وبصره را اشغال كنند وبه خونخواهى عثمان تظاهر كنند ونگذارند فرزند ابوطالب بر آن دو شهر دستبگذارد. اكنون كه تير اين ياغى به خطا رفته وشورش پايان يافته بود بايد هرچه زودتر ريشه فساد قطع وشاخه شجره ملعونهبنى اميه از پيكر جامعه اسلامى بريده مىشد. نزديكترين نقطه به شام همان كوفه است. گذشته از اين، عراق منطقهاى لشكر خيز وفدايى پرور بود وامام، بيش از هر نقطه، بايد بر آنجا تكيه مىكرد. امام عليه السلام خود در يكى از خطبهها به اين مطلب اشاره كرده است; آنجا كه مىفرمايد:«و الله ما اتيتكم اختيارا ولكن جئت اليكم سوقا...». يعنى: به خدا سوگند من به ميل خود به سوى شما نيامدم بلكه از روى ناچارى بود. اين دو علتسبب شد كه امام عليه السلام كوفه را به عنوان مقرخود برگزيند ومركز خلافت اسلامى را از مدينه به عراق منتقل سازد.از اين رو، در دوازدهم ماه رجب سال سى وشش هجرى در روز دو شنبه همراه با گروهى از بزرگان بصره وارد شهر كوفه شد. مردم كوفه ودر پيشاپيش آنان قاريان قرآن ومحترمين شهر از امام استقبال به عمل آوردند ومقدم او را گرامى داشتند. براى محل نزول امام عليه السلام قصر«دار الاماره» را در نظر گرفته بودند واجازه خواستند كه آن حضرت را به آنجا وارد كنند ودر آنجا سكنى گزيند. ولى امام از فرود در قصر، كه پيش از وى مركز كجرويها وستمها بود، ابا ورزيد وفرمود: قصر مركز تباهى است وسرانجام در منزل جعدة بن هبيره مخزومى فرزند خواهرام هانى(دختر ابوطالب) سكنى گزيد. امير المؤمنين عليه السلام درخواست كرد كه براى سخن گفتن با مردم در محلى به نام «رحبه» كه سرزمين گستردهاى بود فرود آيد وخود در آن نقطه ازمركب پياده شد. نخست در مسجدى كه در آنجا بود دو ركعت نماز گزارد وآنگاه بر فراز منبر رفت وخدا را ثنا گفت وبه پيامبر او درود فرستاد وسخن خود را با مردم چنين آغاز كرد: اى مردم كوفه، براى شما در اسلام فضيلتى است مشروط بر اينكه آن را دگرگون نسازيد. شما را به حق دعوت كردم وپاسخ گفتيد. زشتى را آغاز كرديد ولى آن را تغيير داديد... شما پيشواى كسانى هستيد كه دعوت شما را پاسخ گويند ودر آنچه كه وارد شديد داخل شوند. بدترين چيزى كه براى شما از آن بيم دارم دو چيز است:پيروى از هوى وهوس ودرازى آرزو.پيروى از هوس از حق باز مىدارد ودرازى آرزو سراى بازپسين را از ياد مىبرد. آگاه باشيد كه دنيا پشت كنان، كوچ كرده وآخرت اقبال كنان به حركت در آمده است وبراى هر يك از اين دو فرزندانى است.شما از فرزندان آخرت باشيد. امروز هنگام عمل است نه حساب، وفردا وقتحساب است نه عمل. سپاس خدا را كه ولى خود را كمك كرد ودشمن را خوار ساخت ومحق وراستگو را عزيز وپيمان شكن وباطلگرا را ذليل نمود. بر شما باد تقوى وپرهيزگارى واطاعت از آن كس كه از خاندان پيامبر خدا اطاعت كرده است، كه اين گروه به اطاعت اولى وشايسته ترند از كسانى كه خود را به اسلام وپيامبر نسبت مىدهند وادعاى خلافت مىكنند. اينان با ما به مقابله بر مىخيزند وبا فضيلتى كه از ما به آنان رسيده استبر ما برترى مىجويند ومقام وحق ما را انكار مىكنند. آنان به كيفر گناه خود مىرسند وبه زودى با نتيجه گمراهى خود در سراى ديگر روبرو مىشوند. آگاه باشيد كه گروهى از شما از نصرت من تقاعد ورزيد ومن آنان را توبيخ ونكوهش مىكنم.آنان را ترك كنيد وآنچه را دوست ندارند به گوش آنان برسانيد تا رضاى مردم را كسب كنند وتا حزب الله از حزب شيطان باز شناخته شود.
آغاز جنگهشت روز تمام از آغاز جنگ خونين صفين مىگذشت وحملات موضعى وحركتستونهاى زرهى به صورت محدود نتيجهاى نبخشيده بود. امام عليه السلام در اين انديشه بود كه چه كند كه با كمترين ضايعه به هدف دستيابد، ومطمئن بود كه نبردهاى محدود جز ضايعه نتيجه ديگرى ندارد. ازاين جهت، در پرتو ماه شب هشتم ماه صفر(شب چهارشنبه) ياران خود را با سخنان زير مورد خطاب قرار داد: سپاس خداى را كه آنچه را شكست استوار نمىشود وآنچه را كه استوار ساختشكسته نخواهد شد. اگر مىخواست، حتى دو نفر ازا ين امتيا از ساير خلايق اختلاف نمىكردند وبشرى در امرى از امور مربوط به او به نزاع بر نمىخاست وافراد مفضول، فضل افراد فاضل را منكر نمىشدند. تقدير وسرنوشت، ما واين گروه رابه اين نقطه كشاند ورو در روى هم قرار داد. همگى در چشم انداز شهود خدا ودر محضر او هستيم.اگر بخواهد در نزول عذاب تعجيل مىكند تا ستمگر راتكذيب نمايد وحق را آشكار سازد. او دنيا را خانهكردار وسراى آخرت را سراى پاداش قرار داده است تا بدكاران را به كردار بدشان كيفر، ونيكوكاران را به سبب كردار نيك آنان پاداش دهد. آگاه باشيد كه فردا، به خواستخدا، با دشمن روبرو مىشويد. پس امشب بيشتر نماز بگزاريد وبيشتر قرآن بخوانيد واز خداوند پايدارى وپيروزى بخواهيد، وفردا با آنان با جديت واحتياط روبرو شويد ودر كار خود راستگو باشيد. امام عليه السلام اين سخن را گفت ومجلس را ترك كرد. سپس سپاهيان امام همگى به سوى شمشيرها ونيزهها وتيرهاى خود رفتند وبه اصلاح سلاحهاى خود پرداختند. امام عليه السلام در روز چهارشنبه هشتم ماه صفر فرمان داد كه مردى در برابر شاميان بايستد وآمادگى مردم عراق را براى نبرد اعلام دارد. معاويه نيز همچون امام عليه السلام به تنظيم سپاه خود پرداخت وآنها را به دستههاى گوناگون تقسيم كرد. مردم حمص واردن وقنسرين جناحهاى گوناگونى از سپاه او را تشكيل مىدادند وحفظ جان معاويه را مردم شام به فرماندهى ضحاك بن قيس فهرى بر عهده گرفتند ودور او را احاطه كردند تا از نفوذ دشمن به قلب لشكر، كه جايگاه معاويه بود، جلوگيرى كنند. تنظيم سپاه به شكلى كه انجام شده بود مورد پسند عمروعاص قرار نگرفت وخواستبه معاويه در آرايش سپاه كمك كند. لذا او را به ياد پيمانى كه با هم بسته بودند انداخت(كه در صورت پيروزى، حكومت مصر از آن او باشد) وگفت:فرماندهى حمصيان را به من واگذار وابوالاعور را از آن بركنار كن. معاويه از پيشنهاد او خوشحال شد وفورا كسى را نزد فرمانده حمصيان فرستاد وپيغام داد كه: عمروعاص در امور رزمى سابقه وتجربهاى دارد كه من وتو نداريم. من او را به فرماندهى سواره نظام برگزيدم، لذا تو به منطقهاى ديگر برو. عمروعاص، به اميد حكومت مصر، دو فرزند خود عبد الله ومحمد را طلبيد وبنابر تجربه ونظر خود، سپاه را تنظيم كرد ودستور داد كه زرهپوشان در مقدمه سپاه وبى زرهان در انتهاى آن قرار گيرند.آن گاه به دو فرزند خود دستور داد كه در ميان صفوف گردش كنند ونظم وترتيب آنها را به دقت وارسى نمايند. حتى به اين نيز اكتفا نكرد وخود در ميان سپاه به راه افتاد ونظم آن را مورد بررسى قرار داد وهمچون معاويه در قلب سپاه بر فراز منبرى قرار گرفت كه حفاظت آن را يمنيها برعهده گرفتند وفرمان داد كه هر كس آهنگ نزديك شدن به منبر داشته باشد فورا او را بكشند. هرگاه انگيزه از نبرد، كسب قدرت وفرمانروايى باشد بايد گروهى را براى حفاظتخود بگمارد، ولى اگر انگيزه وهدف معنوى باشد از كشته شدن خود در طريق هدف پروايى ندارد.لذا، نه تنها كسى حفاظت از امام عليه السلام را بر عهده نداشت، بلكه آن حضرت بر اسب شبرنگى سوار بود وفرمان مىداد وسپاه را رهبرى مىكرد وبا نعرههاى جگر خراش خود لرزه بر اندام قهرمانان شام مىانداخت وبا شمشير برندهاش آنان را درو مىكرد. اختلاف در شيوه رهبرى معلول اختلاف در انگيزه هاست.فرهنك شهادت طلبى زاييده ايمان به سراى آخرت واعتقاد به قانيتخويش است، در حالى كه ترس ازمرگ وفدا كردن ديگران براى حفظ جان خويشتن زاييده دلبستگى به زندگى دنيا وانكار ماوراء ماده است. وشگفت اينجاست كه فرزند عاص به اين حقيقت اعتراف كرده ودر باره سپاه امام عليه السلام چنين گفت: «فان هؤلاء جاؤوا بخطة بلغت السماء». يعنى: اين گروه با هدفى آسمانى به ميدان آمدهاند وباكى از شهادت ندارند. خير خواهى ويارى فرزند عاص به معاويه از روى علاقه به او وبه طلب پيروزى او نبود، بلكه او در چهارچوب منافع خود علاقه به پيروزى او داشت ودر اظهار نظر ومشورت با معاويه، بهاى آن را پيوسته به رخ او مىكشيد. مذاكره ياد شده در زير، بيانگر اين حقيقت است: معاويه: هرجه زودتر به تنظيم صفوف سپاه بپرداز. عمروعاص: به شرط اينكه حكومتم براى خودم باشد. معاويه، از ترس اينكه مبادا عمروعاص، پس از امام، رقيب او شود، فورا پرسيد: كدام حكومت؟ مگر غير ازحكومت مصر، چيز ديگرى مىخواهى؟ عمروعاص، سياستباز كهنه كار وسوداگر بى تقوا، ماسكى از تقوا بر چهره زد وگفت: آيا مصر مىتواند عوض از بهشتباشد؟ آيا كشتن على، بهايى مناسب براى عذاب دوزخ، كه هرگر آرام نمىگيرد، خواهد بود؟ معاويه، از ترس اينكه سخن عمرو در ميان سپاه منتشر گردد، با اصرار فوق العاده گفت:آرام، آرام، سخن تو را كسى نشنود. بارى، عمروعاص، به آرزوى حكومت مصر، رو به مردم شام كرد وگفت: سربازان شام، صفهاى خود رامرتب كنيد وسرهاى خود را به پروردگار خود عاريت دهيد. از خدا كمك بگيريد وبا دشمن خدا ودشمن خود جهاد كنيد. آنان را بكشيد كه خدا آنان را بكشد ونابود سازد. از آن طرف، چنان كه گذشت، در آن روز امام عليه السلام اسبى طلبيد وبراى او اسب شبرنگى آوردند كه به سبب نيرويى كه داشت پيوسته در حال جهش بود وبا دو دهنه كشيده مىشد. امام عليه السلام زمام آن را به دست گرفت واين آيه را تلاوت كرد: سبحان الذي سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين وانا الى ربنا لمنقلبون . (زخرف:13) منزه استخدايى كه اين مركب را براى ما مسخر ساخت وما را قدرت وتوانايى آن نبود، وهمگى به سوى خدا باز مىگرديم. آن گاه دستبه دعا برداشت وگفت: اللهم اليك نقلت الاقدام اتعبت الابدان و افضت القلوب و رفعت الايدي و شخصت الابصار... اللهم انا نشكوا اليك غيبة نبينا و كثرة عدونا وتشتت اهوائنا. ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق وانتخير الفاتحين. خدايا، به سوى تو گامها برداشته مىشود وبدنها به رنج مىافتد ودلها متوجه مىگردد ودستها بلند مىشود وچشمها باز مىگردد... خدايا، ما شكوه غيبت پيامبرمان وفزونى دشمنان وپراكندگى خواستهايمان را به درگاه تو مىآوريم. خدايا، ميان ما واين قوم به حق داورى كن، كه تو بهترين داورها هستى. سرانجام در روز چهارشنبه هشتم ماه صفر حمله سرتاسرى آغاز شد و از اول بامداد تاشب ادامه داشت وطرفين بدون دستيابى به پيروزى به اردوگاههاى خود بازگشتند. در روز پنجشنبه، امام عليه السلام نماز صبح را در تاريكى بجا آورد وآن گاه، پس از خواندن دعايى، خود حمله را آغاز كرد وياران او نيز از هر طرف به نبرد پرداختند. بخشى از دعاى امام قبل از حمله اين بود: ان اظهرتنا على عدونا فجنبنا الغي و سددنا للحق، و ان اظهرتهم علينا فارزقنا الشهادة و اعصم بقية اصحابي من الفتنة. پروردگارا! اگر ما را بر دشمن خود پيروز فرمودى ما را از ستم بازدار وگامهايمان را براى حق استوار گردان. واگر آنان بر ما پيروز شدند شهادت را نصيب ما فرما وباقيمانده يارانم را از فتنه حفظ كن. آثار علمى امير المؤمنين (ع)
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:7  توسط طاهره رحیم پور
|
اهجوم بخانه پيغمبر بانگى بگوش مىرسد: الله اكبر. على به عباس: ـ عمو.معنى اين تكبير چيست؟ ـ معنى آن اينست كه آنچه نبايد بشود شد .ديرى نمىگذرد كه بيرون حجره عايشه همهمه و فريادى بگوش مىرسد.فرياد هر لحظه رساتر مىشود: ـ بيرون بيائيد! بيرون بيائيد! و گرنه همهتان را آتش مىزنيم! دختر پيغمبر بدر حجره مىرود.در آنجا با عمر روبرو مىشود كه آتشى در دست دار. ـ عمر! چه شده؟ چه خبر است؟ ـ على، عباس و بنى هاشم بايد به مسجد بيايند و با خليفه پيغمبر بيعت كنند! ـ كدام خليفه؟ امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عايشه بالاى جسد پيغمبر نشسته است. ـ از اين لحظه امام مسلمانان ابو بكر است.مردم در سقيفه بنى ساعده با او بيعت كردند .بنى هاشم هم بايد با او بيعت كنند. ـ و اگر نيايند؟ . خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذيرفتهاند به پذيريد. ـ عمر.مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟ ـ آرى . ـ اين گفتگو بهمين صورت بين دختر پيغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟ يا نه خدا مىداند. اكنون كه مشغول نوشتن اين داستان هستم، كتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفريد) و انساب الاشراف بلاذرى را پيش چشم دارم داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مىكنم .بسيار بعيد و بلكه ناممكن مىنمايد چنين داستانى را بدين صورت هواخواهان شيعه يا دستههاى سياسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شيعه در سدههاى نخستين اسلام نيروئى نداشته و در اقليت بسر مىبردهاند.چنانكه مىبينيم اين گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است، بدين ترتيب احتمال جعل در آن نمىرود.در كتابهاى ديگر نيز مطالبى از همين دست، ملايمتر يا سختتر، ديده مىشود.طبرى نويسد: انصار گفتند ما جز با على بيعت نمىكنيم .عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت، طلحه و زبير و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفت بخدا قسم اگر براى بيعت با ابو بكر بيرون نياييد شما را آتش خواهم زد.زبير با شمشير كشيده بيرون آمد پايش لغزيد و برو در افتاد مردم بر سر او ريختند و او را گرفتند. راستى در آن روز چرا چنين گفتگوهائى بين ياران پيغمبر در گرفت؟ اينان كسانى بودند كه در روزهاى سخت بيارى دين خدا آمدند.بارها جان خود را بر كف نهاده بكام دشمن رفتند.چه شد كه بزودى چنين بجان هم افتادند؟ . على و خانواده پيغمبر چه گناهى كرده بودند كه بايد آنانرا آتش زد.بر فرض كه داستان غدير درست نباشد، بر فرض كه بگوئيم پيغمبر كسى را بجانشينى نگمارده است، بر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقيفه ايرادى نگيرند، سر پيچى از بيعت در اسلام سابقه داشت ـ بيعت نكردن با خليفه گناه كبيره نيست.حكم فقهى سند مىخواهد.سند اين حكم چه بوده است؟ آيا اين حديث را كه از اسامه رسيده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند.لينتهين رجال عن ترك الجماعة اولا حرفن بيوتهم بر فرض درست بودن روايت از جهت متن و سند، آيا اين حديث بر آن جمع قابل انطباق است؟ اين حديث را محدثان در باب صلوة آوردهاند. پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اينها گذشته آنهمه شتاب در برگزيدن خليفه براى چه بود؟ و از آن شگفتتر، آن گفتگو و ستيز كه ميان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟ آيا انصار واقعه جحفه را نمىدانستند يا نمىپذيرفتند؟ آيا مىتوان گفت از صد هزار تن مردم يا بيشتر كه در جحفه گرد آمدند و حديث غدير را شنيدند هيچيك از مردم مدينه نبود، و اين خبر به تيره اوس و خزرج نرسيد؟ . از اجتماع جحفه سه ماه نمىگذشت.رئيس تيره خزرج كه خود و كسان او صميمانه اسلام و پيغمبر اسلام را يارى كردند، چرا در آن روز خواهان رياست شدند؟ و چرا به مصالحه با قريش تن در دادند و گفتند از ما اميرى و از شما اميرى؟ مگر امارت مسلمانان را چون رياست قبيله مىدانستند؟ . چرا اين مسلمانان غمخوار امت و دين، نخست به شستشو و خاك سپردن پيغمبر نپرداختند؟ شايد چنانكه گفتيم مىترسيدند فتنه برخيزد.ابو سفيان در كمين بود.ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟ آيا ابو سفيان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نبايد از آن غفلت كرد؟ ابو سفيان در آن روز كه بود؟ حاكم دهكده كوچك نجران؟ اگر أوس، خزرج مهاجران و تيرههاى هاشمى و بنى تميم و بنى عدى و دستههاى ديگر با هم يكدست مىشدند، ابو سفيان و تيره اميه چكارى از پيش مىبردند؟ و چه مىتوانستند بكنند؟ هيچ! آيا بيم آن مىرفت كه اگر امير مسلمانان بزودى انتخاب نشود پيش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟ در طول چهارده قرن يا اندكى كمتر صدها بار اين پرسشها مطرح شده و بدان پاسخها دادهاند چنانكه در جاى ديگر نوشتهام اين پاسخها بيشتر بر پايه مغلوب ساختن حريف در ميدان مناظره است، نه براى روشن ساختن حقيقت.بنظر مىرسد در آنروز كسانى بيشتر در اين انديشه بودند كه چگونه بايد هر چه زودتر حاكم را برگزينند و كمتر بدين مىانديشيدند كه حكومت چگونه بايد اداره شود و به تعبير ديگر از دو پايهاى كه اسلام بر آن استوار است (دين و حكومت) بيشتر به پايه حكومت تكيه داشتند.گويا آنان پيش خود چنين استدلال مىكردند: چون تكليف حكومت مركزى معين شد و حاكم قدرت را بدست گرفت ديگر كارها نيز درست خواهد شد.درست است و ما مىبينيم چون مدينه توانست وحدت خود را تأمين كند، در مقابل مرتدان ايستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گرديد.ولى آيا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مىتوان از دين جدا ساخت؟ بخصوص كه شارع اسلام خود اين اصل را تثبيت كرده باشد؟ بهر حال نزديك به چهارده قرن بر اين حادثه مىگذرد.آنان كه در آن روز چنان راهى را پيش پاى مسلمانان نهادند، غم دين داشتند يا بيم فرو ريختن حكومت را نمىدانم. شايد غم هر دو را داشتند و شايد پيش خود چنين مىانديشيدند كه اگر شخصيتى برجسته، عالم پرهيزگار، و از خاندان پيغمبر، آن اندازه تمكن يابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن است، در قدرت حاكم تزلزلى پديد آيد.اين اشارت كوتاه كه در تاريخ طبرى آمده باز گوينده چنين حقيقتى است: «پس از رحلت دختر پيغمبر چون على (ع) ديد مردم از او روى گرداندند، با ابو بكر بيعت كرد» آرى چنانكه فرزند على گفته است «مردم بنده دنيايند...چون آزمايش شوند، دينداران اندك خواهند بود.» چنانكه در جاى ديگر نوشتهام، من نمىخواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جريحهدار شود، نمىخواهم خود را در كارى داخل كنم كه دستهاى از مسلمانان براى خاطر دين يا دنيا خود را در آن در آوردند. آنان نزد پروردگار خويش رفتهاند، و حسابشان با اوست.اگر غم دين داشتهاند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مىخواستهاند، پروردگار بهترين داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسيار پر معنى است كه «در اسلام در هيچ زمان هيچ شمشيرى چون شمشيرى كه بخاطر امامت كشيده شد بر بنياد دين آهيخته نگرديد» . باز در جاى ديگر نوشتهام كه اگر نسل بعد و نسلهاى ديگر، در اخلاص و فداكارى همپايه مهاجران و انصار بودند امروز تاريخ مسلمانان بگونه ديگرى نوشته مىشد.
بيعت از حضرت على عليه السلام و بنى هاشماين بخش از تاريخ اسلام از دردناكترين وتلخترين بخشهاى آن است كه دلهاى بيدار وآگاه را سختبه درد مىآورد ومىسوزاند. اين قسمت از تاريخ در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن به صورت كوتاه وفشرده ودر كتابهاى علماى شيعه به صورت گسترده نوشته شده است.شايد در ميان خوانندگان گرامى كسانى باشند كه بخواهند ماجراى تجاوز به خانه وحى را از زبان محدثان وتاريخنويسان اهل تسنن بشنوند. از اين جهت، اين بخش را به اتكاى مدارك ومصادر آنان مىنويسيم تا افراد شكاك وديرباور نيز اين وقايع تلخ را باور كنند. در اين مقاله، ترجمه آنچه را كه مورخ شهير ابن قتيبه دينورى در كتاب «الامامة والسياسة» آورده است نقل مىكنيم وتجزيه وتحليل اين بخش را به بعد وامىگذاريم. نويسندگان اهل تسنن اتفاق نظر دارند كه هنوز مدتى از بيعتسقيفه نگذشته بود كه دستگاه خلافت تصميم گرفت كه از حضرت على عليه السلام و عباس و زبير وساير بنى هاشم نسبتبه خلافت ابوبكر اخذ بيعت كند تا خلافت وى رنگ اتحاد واتفاق به خود بگيرد ودر نتيجه هر نوع مانع و مخالف از سر راه خلافتبرداشته شود. پس از حادثه سقيفه، بنى هاشم وگروهى از مهاجران وعلاقهمندان امام عليه السلام به عنوان اعتراض در خانه حضرت فاطمه عليها السلام متحصن شده بودند.تحصن آنان در خانه حضرت فاطمه عليها السلام، كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از احترام خاصى برخوردار بود، مانع مىشد كه دستگاه خلافت انديشه يورش به خانه وحى را در دماغ خود بپرورد و متحصنان را به زور به مسجد بكشاند و از آنان بيعتبگيرد. اما سرانجام علاقه به گسترش قدرت كار خود را كرد و احترام خانه وحى ناديده گرفته شد.خليفه، عمر را با گروهى مامور كرد تا به هر قيمتى كه باشد متحصنان را از خانه حضرت فاطمه عليها السلام يبرون بكشند و از همه آنان بيعتبگيرند. وى با گروهى كه در ميان آنان اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة و ثابتبن قيس و محمد بن مسلمة به چشم مىخوردند رو به خانه حضرت فاطمه عليها السلام آورد تا متحصنان را به بيعتبا خليفه دعوت كند واگر به درخواست وى پاسخ مثبت نگفتند آنان را به زور از خانه بيرون كشيده، به مسجد بياورند. مامور خليفه در مقابل خانه با صداى بلند فرياد زد كه متحصنان براى بيعتبا خليفه هرچه زودتر خانه را ترك گويند.اما داد و فرياد او اثر نبخشيد و آنان خانه را ترك نگفتند. در اين هنگام مامور خليفه هيزم خواست تا خانه را بسوزاند وآن را بر سر متحصنان خراب كند.ولى يكى از همراهان او به پيش آمد تا مامور خليفه را از اين تصميم باز دارد وگفت:چگونه خانه را آتش مىزنى در حالى كه دخت پيامبر فاطمه در آنجاست؟وى با خونسردى پاسخ داد كه بودن فاطمه در خانه مانع از انجام اين كار نمىتواند باشد. در اين موقع حضرت فاطمه عليها السلام پشت در قرار گرفت وگفت: جمعيتى را سراغ ندارم كه در موقعيتبدى همچون موقعيتشما قرار گرفته باشند.شما جنازه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در ميان ما گذاشتيد واز پيش خود در باره خلافت تصميم گرفتيد.چرا حكومتخود را بر ما تحميل مىكنيد و خلافت را كه حق ماستبه خود ما باز نمىگردانيد؟ ابن قتيبه مىنويسد: اين بار مامور خليفه از اخراج متحصنان منصرف شد وبه حضور خليفه آمد واو را از جريان آگاه كرد.خليفه كه مىدانستبا مخالفت متحصنان، كه شخصيتهاى بارزى از مهاجران وبنى هاشم بودند، پايههاى حكومت او محكم واستوار نمىشود اين بار غلام خود قنفذ را مامور كرد كه برود و على عليه السلام را به مسجد بياورد. او نيز پشت در آمد وعلى عليه السلام را صدا زد وگفت: به امر خليفه رسول خدا بايد به مسجد بياييد! وقتى امام عليه السلام اين جمله را از قنفذ شنيد گفت:چرا به اين زودى به رسول خدا دروغ بستيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كى او را جانشين خود قرار داد تا وى خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باشد؟غلام با نوميدى بازگشت وجريان را به آگاهى خليفه رساند. مقاومت متحصنان در برابر دعوتهاى پياپى دستگاه خلافتخليفه را سخت عصبانى وناراحت كرد. سرانجام عمر، براى دومين با، با گروهى رو به خانه حضرت فاطمه عليها السلام آورد. هنگامى كه دخت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صداى مهاجمان را شنيد از پشت در با صداى بلند ناله كرد وگفت: پدرجان، اى پيامبر خدا، پس از درگذشت تو با چه گرفتاريهايى از جانب زاده خطاب وفرزند ابوقحافه مواجه شدهايم. نالههاى حضرت فاطمه عليها السلام، كه هنوز در سوگ پدر نشسته بود، چنان جانگذاز بود كه گروهى از آن جمعيت را كه همراه عمر آمده بودند از انجام ماموريتحمله به خانه زهرا منصرف كرد واز همانجا گريه كنان بازگشتند. اما عمر و گروهى ديگر، كه براى گرفتن بيعت از حضرت على عليه السلام وبنى هاشم اصرار مىورزيدند، او را با توسل به زور از خانه بيرون آوردند واصرار كردند كه حتما با ابوبكر بيعت كند. امام عليه السلام فرمود:اگر بيعت نكنم چه خواهد شد؟ گفتند: كشته خواهى شد. حضرت على عليه السلام گفت: با چه جرات بنده خدا وبرادر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را خواهيد كشت؟ مقاومتسرسختانه حضرت على عليه السلام در برابر دستگاه خلافتسبب شد كه او را به حال خود واگذارند. امام عليه السلام از فرصت استفاده كرد و به عنوان تظلم، به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نزديك شد وهمان جملهاى را كه هارون به موسى عليه السلام گفته بود بر زبان آورد وگفت: يابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني .(اعراف:150)برادر! پس از درگذشت تو، اين گروه مرا ناتوان شمردند ونزديك بود كه مرا بكشند. داورى تاريخ در باره هجوم به خانه وحىحوادث پس از سقيفه يكى از دردناكترين وتلخترين حوادث تاريخ اسلام وزندگانى امير مؤمنان عليه السلام است.واقعنمايى و ركگويى در اين زمينه موجب رنجش گروهى است كه نسبتبه مسببان و گردانندگان اين حوادث تعصب مىورزند وحتى الامكان مىخواهند گردى بر دامن آنان ننشيند وقداست ونزاهت آنان محفوظ بماند; چنانكه پوشاندن حقايق و وارونه جلوه دادن حوادث يك نوع خيانتبه تاريخ و نسلهاى آينده محسوب است و هرگز يك نويسنده آزاد ننگ اين خيانت را بر خود نمىخرد و براى جلب نظر گروهى بر روى حقيقت پا نمىگذارد. بزرگترين حادثه تاريخى پس از انتخاب ابوبكر براى خلافت موضوع هجوم بردن به خانه وحى ومنزل حضرت فاطمه عليها السلام است، به قصد آنكه متحصنان بيتحضرت فاطمه را براى اخذ بيعتبه مسجد بياوررند. تشريح وارزيابى صحيح اين موضوع مستلزم آن است كه به اتكاى مصادر مطمئن در صحتيا سقم سه موضوع زير بحث كنيم وسپس در باره نتايجحادثه به داورى بپردازيم.اين سه موضوع عبارتند از: 1- آيا صحيح است كه ماموران خليفه تصميم گرفتند خانه حضرت فاطمه عليها السلام را بسوزانند؟در اين مورد تا كجا پيش رفتند؟ 2- آيا صحيح است كه امير مؤمنان عليه السلام را به وضع زننده و دلخراشى به مسجد بردند تا از او بيعتبگيرند؟ 3- آيا صحيح است كه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين حادثه از ناحيه مهاجمان صدمه ديد وفرزندى را كه در رحم داشتساقط كرد؟ اين سه مورد از موارد حساس در اين حادثه است كه ما به اتكاى مصادر ومدارك دانشمندان اهل سنت در باره آنها به بحث مىپردازيم. از تعاليم زنده وارزنده اسلام اين است كه هيچ مسلمانى نبايد به خانه كسى وارد شود مگر اينكه قبلا اذن بگيرد واگر صاحب خانه معذور بود واز پذيرفتن مهمان پوزش خواست عذر او را بپذيرد وبدون اينكه برنجد از همانجا باز گردد. قرآن مجيد، گذشته از اين دستور اخلاقى، هر خانهاى را كه در آن صبح و شام نام خدا برده شود واو را پرستش كنند محترم شمرده است: في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال .(نور:36) خداوند به تعظيم وتكريم خانههايى فرمان داده است كه در آنها مردان پاكدامن، صبح وشام، خدا را تسبيح وتقديس مىكنند. احترام اين خانهها به سبب عبادت و پرستشى است كه در آنها انجام مىگيرد وبه احترام رجال الهى است كه در آنها به تسبيح و تقديس خدا مشغولند، وگرنه خشت وگل هيچ گاه احترامى نداشته ونخواهد داشت. از ميان همه خانههاى مسلمانان، قرآن كريم در باره خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مسلمانان دستور خاص مىدهد ومىفرمايد: يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبي الا ان يؤذن لكم .(احزاب:53) اى افراد با ايمان به خانههاى پيامبر بدون اذن وارد نشويد. شكى نيست كه خانه حضرت فاطمه عليها السلام از جمله بيوت محترم ورفيعى است كه در آنجا زهرا و فرزندان وى خدا را تقديس مىكردند. نمىتوان گفت كه خانه عايشه يا حفصه خانه پيامبر است، اما خانه دخت والامقام وى، كه گراميترين زنان جهان است، يقينا خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است. اكنون ببينيم ماموران دستگاه خلافت احترام خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را تا چه حد رعايت كردند. بررسى حوادث روزهاى نخستخلافت ثابت مىكند كه ماموران دستگاه خلافت همه اين آيات را زير پا نهاده، شئون خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را اصلا رعايت نكردند. بسيارى از تاريخنويسان اهل تسنن حادثه حمله به خانه وحى را به طور مبهم وبرخى از آنان تا حدى روشن نوشتهاند. طبرى كه نسبتبه خلفا تعصب خاصى دارد فقط مىنويسد كه عمر با جمعيتى در برابر خانه زهرا عليها السلام آمد وگفت: به خدا قسم، اين خانه را مىسوزانم يا اينكه متحصنان، براى بيعت، خانه را ترك گويند. ولى ابن قتيبه دينورى پرده را بالاتر زده، مىگويد كه خليفه نه تنها اين جمله را گفت، بلكه دستور داد در اطراف خانه هيزم جمع كنند وافزود: به خدايى كه جان عمر در دست اوست، يا بايد خانه را ترك كنيد يا اينكه آن را آتش زده ومىسوزانم. وقتى به او گفته شد كه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم،حضرت فاطمه، در خانه است، گفت: باشد. مؤلف «عقد الفريد» گامى پيشتر نهاده، مىگويد: خليفه به عمر ماموريت داد كه متحصنان را از خانه بيرون كند واگر مقاومت كردند با آنان بجنگد. از اين رو، عمر آتشى آورد كه خانه را بسوزاند.در اين موقع با فاطمه روبرو شد. دخت پيامبر به او گفت: فرزند خطاب، آمدهاى خانه ما را به آتش بكشى؟ وى گفت: آرى، مگر اين كه همچون ديگران با خليفه بيعت كنيد. هنگامى كه به كتابهاى علماى شيعه مراجعه مىكنيم جريان را واضحتر وگوياتر مىيابيم. سليم بن قيس در كتاب خود حادثه هجوم به خانه وحى را به طور مبسوط نگاشته، پرده از چهره حقيقتبرداشته است.او مىنويسد: «مامور خليفه آتشى برافروخت وسپس فشارى به در آورد ووارد خانه شد، ولى با مقاومتحضرت فاطمه عليها السلام روبرو گرديد. عالم بزرگوار شيعه، مرحوم سيد مرتضى، بحث گستردهاى در باره حادثه كرده است. از جمله، از حضرت صادق عليه السلام نقل مىكند كه حضرت على عليه السلام بيعت نكرد تا آنگاه كه دود غليظى خانه او را فرا گرفت. چگونه حضرت على (ع) را به مسجد بردند؟اين بخش از تاريخ اسلام همچون بخش پيش تلخ ودردناك است زيرا هرگز تصور نمىرفت كه شخصيتى مانند حضرت على عليه السلام را به وضعى به مسجد ببرند كه چهل سال بعد، معاويه آن را به صورت طعن وانتقاد نقل كند. وى در نامه خود به امير المؤمنين عليه السلام پس از يادآورى مقاومت امام عليه السلام در برابر دستگاه خلافت چنين مىنويسد: ...تا آنجا كه دستگاه خلافت تو را مهار كرده وهمچون شتر سركش براى بيعتبه طرف مسجد كشاندند. امير مؤمنان در پاسخ نامه معاويه، تلويحا، اصل موضوع را مىپذيرد وآن را نشانه مظلوميتخود دانسته، مىگويد: گفتى كه من به سان شتر سركش براى بيعتسوق داده شدم.به خدا سوگند، خواستى از من انتقاد كنى ولى در واقع مرا ستودى وخواستى رسوايم كنى اما خود را رسوا كردى.هرگز بر مسلمانى ايراد نيست كه مظلوم واقع شود. ابن ابى الحديد تنها كسى نيست كه جسارت به ساحت قدس امام عليه السلام را نقل كرده است، بلكه پيش از او ابن عبد ربه در «عقد الفريد» (ج2،ص285) وپس از وى مؤلف «صبح الآعشى» (در ج1، ص128) نيز آن را نقل كردهاند.
مقدمات آشوب
طلحه وزبير از اينكه در حكومت على عليه السلام به استاندارى منطقهاى منصوب شوند مايوس ونوميد شدند. از طرف ديگر، از جانب معاويه به هر دو نفر نامهاى، تقريبا به يك مضمون، رسيد كه آنان را به «امير المؤمنين» توصيف كرده وياد آور شده بود كه از مردم شام براى آن دو بيعت گرفته است وبايد هرچه زودتر شهرهاى كوفه وبصره را اشغال كنند، پيش از آنكه فرزند ابوطالب بر آن دو مسلط شود وشعار آنان در همه جا اين باشد كه خواهان خون عثمان هستند ومردم را بر گرفتن انتقام او دعوت كنند. اين دو صحابى ساده لوح فريب نامه معاويه را خوردند وتصميم گرفتند كه از مدينه به مكه بروند ودر آنجا به گرد آورى افراد وساز وبرگ جنگ بپردازند. آنان در اجراى نقشه فرزند ابوسفيان به حضور امام عليه السلام رسيدند وگفتند:ستمگريهاى عثمان را در امور مربوط به ولايت وحكومت مشاهده كردى وديدى كه وى جز به بنى اميه به كسى نظر وتوجه نداشت. اكنون كه خدا خلافت را نصيب تو ساخته است ما را به فرمانروايى بصره وكوفه منصوب كن. امام عليه السلام فرمود:آنچه خدا نصيب شما فرموده استبه آن راضى باشيد تا من در اين موضوع بينديشم. آگاه باشيد كه من افرادى را براى حكومت مىگمارم كه به دين وامانت آنان مطمئن واز روحيات آنان آگاه باشم. هر دو نفر با شنيدن اين سخن، بيش از پيش مايوس شدند; چه امام عليه السلام آب پاكى روى دست آنان ريخت ودريافتند كه آن حضرت به آن دو اعتماد ندارد. لذا جهتسخن را دگرگون كردند وگفتند: پس اجازه بده ما مدينه را به قصد عمره ترك كنيم. امام عليه السلام فرمود:در پوشش عمره هدف ديگرى داريد. آنان به خدا سوگند ياد كردند كه غير عمره هدف ديگرى ندارند.امام عليه السلام فرمود: شما در صدد خدعه وشكستن بيعت هستيد. آنان سوگند خود را تكرار كردند وبار ديگر با امام بيعت نمودند. وقتى آن دو خانه على عليه السلام راترك كردند، امام به حاضران در جلسه فرمود: مىبينم كه آنان در فتنهاى كشته مىشوند.برخى از حضار گفتند: ازمسافرت آنان جلوگيرى كن.امام عليه السلام فرمود: بايد تقدير وقضاى الهى تحقق پذيرد. ابن قتيبه مىنويسد: هر دو پس از خروج از خانه على در مجمع قريش گفتند: اين پاداش ما بود كه على به ما داد! ما بر ضد عثمان قيام كرديم ووسيله قتل او را فراهم ساختيم، در حالى كه على در خانه خود نشسته بود.حال كه به خلافت رسيده است ديگران را بر ما ترجيح مىدهد. طلحه وزبير با آنكه سوگندهاى شديدى در خانه امام عليه السلام ياد كرده بودند، پس از خروج از مدينه در ميان راه مكه به هر كس رسيدند بيعتخود را با على عليه السلام انكار كردند. بازگشت عايشه از نيمه راه مدينه به مكهپيشتر گذشت كه در هنگام محاصره خانه عثمان از طرف انقلابيون مصرى وعراقى، عايشه مدينه را به عزم حج ترك گفت ودر مكه بود كه خبر قتل عثمان را شنيد ولى خبر نرسيد كه مسئله خلافت پس از قتل خليفه به كجا منجر شد. از اين جهت تصميم گرفت كه مكه را به عزم مدينه ترك گويد. در مراجعت از مكه، در منزلى به نام «سرف»، با مردى به نام ابن ام كلاب ملاقات كرد واز اوضاع مدينه پرسيد. وى گفت كه محاصره خانه خليفه هشتاد روز به طول انجاميد وسپس او را كشتند وبعد از چند روز با على عليه السلام بيعت كردند. وقتى عايشه از اتفاق مهاجرين وانصار بر بيعتبا امام آگاه شد سختبرآشفت وگفت: اى كاش آسمان بر سرم فرو مىريخت.سپس دستور داد كه كجاوه او را به سوى مكه بازگردانند، در حالى كه نظر خود را در بارهعثمان دگرگون كرده بود ومىگفت: به خدا سوگند،عثمان مظلوم كشته شده است ومن انتقام او را از قاتلان او مىستانم. آن مرد گزارشگر رو به او كرد وگفت: تو نخستين كسى بودى كه به مردم مىگفتى عثمان كافر شده است وبايد او را كه، از حيث قيافه، شبيه نعثل يهودى استبكشند. اكنون چه شده كه از سخن نخستخود بازگشتى؟ وى در پاسخ، به سان كسى كه تير در تاريكى رها كند، گفت: قاتلان عثمان او را توبه دادند وسپس كشتند. در باره عثمان همه سخن مىگفتند ومن نيز مىگفتم، اما سخن اخير من بهتر از سخن پيشين من است. آن مرد در بى پايگى پوزش عايشه، اشعارى چند سرود كه ترجمه برخى از ابيات آن چنين است: به قتل خليفه فرمان دادى وبه ما گفتى كه او از دين خدا خارج شده است. مسلم است كه ما در كشتن او به فرمان تو گوش كرديم، ازاين رو، قاتل او نزد ما كسى است كه فرمان به قتل او داده است! عايشه در برابر مسجد الحرام از كجاوه پياده شد وبه حجر اسماعيل رفت وپرده اى در آنجا آويخت. مردم دور او گرد مىآمدند واو خطاب به آنان مىگفت: مردم!عثمان به ناحق كشته شده است ومن انتقام خون او را مىگيرم. پايگاه مخالفان امام(ع)پس از قتل عثمان وبيعت مردم با امام عليه السلام، سرزمين مكه مركز مخالفان آن حضرت به شمار مىرفت وافرادى كه با على عليه السلام مخالف بودند يا از دادگرى او مىترسيدند، خصوصا فرمانداران واستانداران عثمان كه مىدانستند امام دارايى آنان را مصاده مىكند وآنان را به سبب خيانتهايى كه مرتكب شدهاند بازخواستخواهد كرد، همه وهمه در مكه در پوشش حرمتحرم خدا گرد آمدند ونقشه نبرد جمل را طرح كردند. هزينه جنگ جمل
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:6  توسط طاهره رحیم پور
|
سقيفهچون پيغمبر (ص) از دنيا رفت انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده و درباره وفات رسول خدا به گفتگو پرداختند. سعد بن عباده،رئيس انصار مدينه، (كه در آن اجتماع حاضر بود) .به فرزندش قيسيا به يكى ديگر از فرزندانش گفت:من به خاطر بيمارى كه دارم نمىتوانم سخنم را به گوش مردم برسانم ولى تو سخن مرا بشنو و به گوش مردم برسان. بدين ترتيب سعد بن عباده سخن مىگفت و فرزندش جمله جمله گفتار او را با صداى رسا و بلند به گوش مردم مىرسانيد.سخنان وى در آن روز پس از حمد و ثناى الهى اين بود كه گفت: اى گروه انصار آن سابقه و فضيلتى كه شما در دين اسلام داريد هيچ يك از قبايل داراى چنين سابقه و فضيلتى نيستند.پيغمبر خدا (ص) بيش از ده سال در ميان قوم خود ماند و آنها را به پرستش خداى رحمان و دورى از بتان دعوت نمود و جز اندكى به وى ايمان نياوردند و به خدا سوگند قدرت نداشتند كه از رسول خدا دفاع كنند و آيين او را قدرت بخشند و دشمنان او را دفع كنند. تا وقتى كه خدا درباره شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و اين بزرگوارى و كرامت را به سوى شما سوق داد و شما را مخصوص به آيين خود گردانيد و ايمان بدو و به رسولش را روزى شما گردانيد و نيرومند كردن دين و جهاد با دشمنانش را به دستشما سپرد. و شما سختترين مردمان در برابر متخلفين بوديد و در برابر دشمنان دين كوشاتر از ديگران بوديد تا سرانجام خواه ناخواه در برابر فرمان خدا تسليم شده و گردن نهادند و خدا به دستشما وعدهاى را كه به پيغمبرش داده بود عملى كرد و عرب در برابر شمشير شما خاضع شد. آن گاه خداوند پيغمبر را از ميان شما برد در حالى كه او از شما خشنود بود و كمال رضايت را داشت، پس متوجه باشيد كه خلافت او حق مسلم شماست و كار را به دست گيريد و سستى در اين باره به خود راه ندهيد كه شما از هر كسى بدان سزاوارتر و شايستهتر هستيد! سخن سعد بن عباده به پايان رسيد و انصار همگى سخن او را پذيرفته و گفتند: راى صحيح و سخن حق همين است و ما از دستور تو سرپيچى نخواهيم كرد و رهبرى را به تو خواهيم سپرد و تو را كفايت نموده و مورد قبول مردمان شايسته و باايمان نيز خواهى بود. و پس از اين سخنان به گفتگو پرداختند كه اگر مهاجرين از قريش آن را نپذيرفته بگويند:ماييم هجرت كنندگان در دين،و اصحاب و ياران نخستين رسول خدا و عشيره و نزديكان وى و به چه فضيلت و سابقهاى در امر خلافت آن حضرت با ما به ستيز برخاستهايد؟ پاسخ آنها را چه بگوييم؟ دستهاى گفتند: ما بدانها مىگوييم: ما را امير و فرمانروايى باشد و شما را امير و فرمانروايى (ما پيرو فرمانرواى خود و شما نيز تابع امير خود)؟ و ما از آنها جز اين را نخواهيم پذيرفت، زيرا همان فضيلتى را كه آنها در هجرت دارند ما نيز در جاى دادن به آنها و يارى پيغمبر داريم و هر چه درباره آنها در كتاب خدا آمده درباره ما نيز آمده و نازل گشته و سرانجام هر فضيلتى را كه به رخ ما بكشند و بشمارند ما نيز همانند آن فضيلت را براى آنها شماره خواهيم كرد و ما هرگز حق مسلم خود را به آنها نخواهيم داد و آخرين گذشت ما همين است كه ما را امير و فرمانروايى باشد و آنها هم براى خود اميرى داشته باشند! سعد بن عباده كه سخن آنها را شنيد گفت:اين نخستين سستى و شكست است! در اين وقتخبر به گوش عمر رسيد (و از جريان اجتماع انصار در سقيفه و گفتگوى سعد بن عباده و مردم ديگر مطلع گرديد) و بلادرنگ به منزل رسول خدا (ص) آمده و ديد ابو بكر در خانه رسول خداست و على (ع) به تجهيز رسول خدا مشغول است. و كسى كه خبر انصار را به اطلاع عمر رسانيد معن بن عدى (1) بود كه نزد عمر آمد و دست او را گرفته و بدو گفت:برخيز.عمر گفت: من اكنون سرگرم كارى دگر هستم؟معن گفت:چارهاى نيست و چون عمر از جا برخاست معن گفت:گروهى از انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم آمده و سعد بن عباده هم در ميان ايشان است و آنها به دور او مىچرخند و بدو مىگويند:اميد ما تو و فرزندان توست و جمعى از بزرگان آنها (يعنى قبيله خزرج) نيز با آنها هستند و من ترس آن را دارم كه فتنهاى بر پا شود!اكنون بنگر تا چه انديشى و جريان را به برادران مهاجر خود بگو و براى خود فكرى بكنيد كه اين گونه كه من مىبينم دريچه فتنه و آشوب باز شده مگر آنكه خدا آن را مسدود كند و ببندد. عمر با شنيدن اين خبر سخت نگران شده خود را به ابو بكر رسانيد و دست او را گرفته گفت:برخيز!ابو بكر پرسيد:تا رسول خدا را به خاك نسپردهايم كجا برويم؟مرا واگذار! عمر گفت:چارهاى نيستبايد برخيزى و ما دوباره باز خواهيم گشت. ابو بكر به همراه عمر برخاست و چون عمر ماجراى سقيفه را براى او نقل كرد سخت مضطرب شد و با شتاب تمام به سوى سقيفه آمده و مردانى از اشراف انصار را كه سعد بن عباده هم در حال بيمارى در ميانشان بود،مشاهده كردند. عمر خواست لب به سخن بگشايد و مىخواست كار را براى ابو بكر آماده سازد ولى ابو بكر جلوى او را گرفته و گفت:بگذار من سخن گويم و تو نيز هر چه خواستى بعد از من بگوى. ابو بكر لب به سخن گشوده و پس از ذكر شهادت گفت: خداى عز و جل محمد را به هدايت و دين حق مبعوث فرمود و مردم را به اسلام دعوت كرد،و خدا دلها و افكار ما را بدو راهنمايى نمود،آن را پذيرفتيم و مردم ديگر به دنبال ما مسلمان شدند و ما عشيره و فاميل رسول خدا (ص) هستيم از نظر نسب و نژاد بهترين نسبها را داريم و قريش در هر قبيله از قبايل عرب پيوندى از خويش دارد. شما نيز انصار و ياران خدا هستيد كه پيغمبر خدا را يارى كرده و پشتسر او بوديد و برادران ما در كتاب خدا و در دين و در هر خير ديگرى كه ما در آن هستيم شريكما هستيد و شما محبوبترين مردم در نزد ما و گرامىترين آنها بر ما هستيد و از هر كس شايستهتر هستيد تا در برابر مقدرات الهى راضى بوده و در مقابل مقامى را كه خداوند براى برادران مهاجر شما مقرر فرموده تسليم باشيد،از هر كس سزاوارتريد كه به برادران مهاجر خود رشك نبريد،شما همانها هستيد كه در هنگام سختى از دارايى خود صرف نظر كرديد و مهاجران را بر خود مقدم داشته و نسبتبه آنها ايثار نموديد.و اكنون نيز سزاوارتريد كه جلوى شكستن اين آيين و به هم ريختگى آن را گرفته و نگذاريد كه اين كار به دستشما انجام شود؟!و من اينك شما را به سوى ابى عبيده و عمر دعوت مىكنم (كه يكى از آن دو را به خلافتبرگزينيد) كه من هر دوى آنها را براى خلافت و رهبرى پسنديدهام و هر دوى آنها شايستگى آن را دارند. ابو عبيده و عمر به سخن آمده گفتند: شايسته نيست كسى از تو برتر باشد و تو زير دست او باشى،تويى يار غار پيغمبر و كسى كه رسول خدا تو را مامور نماز كرد و تو شايستهتر به امر خلافت هستى. انصار كه چنان ديدند به سخن آمده گفتند:به خدا ما نسبتبه خيرى كه خداوند به سوى شما سوق داده بر شما رشك نخواهيم برد و هيچكس نزد ما محبوبتر و پسنديدهتر از شما نيست،ولى ما ترس آينده را داريم و بيم آن را داريم كه در آينده كسى متصدى خلافت گردد و مسلط بر كار شود كه نه از ما و نه از شما باشد و از اين رو ما حاضريم با يكى از شما بيعت كنيم مشروط بر اينكه پس از مرگ او يكى از انصار را به خلافت انتخاب كنيم و چون وى از دنيا رفتيكى از مهاجرين و به همين ترتيب براى هميشه روى وبتيكى از مهاجر و يكى از انصار متصدى امر خلافتباشد و ضمنا موجب تعديل خليفه نيز خواهد شد،زيرا اگر قرشى (و مهاجر) خواست منحرفشود،انصارى جلوى او را مىگيرد و بالعكس. ابو بكر در اينجا برخاست و گفت:هنگامى كه خداى تعالى پيامبر را مبعوث فرمود براى عرب سختبود كه از آيين پدران خود دستبردارند و از همين رو به مخالفتبا او برخاستند و او را به رنج و سختى انداختند و از اين ميان خداوند مهاجرين پيشين از اقوم او را برگزيد تا او را تصديق كرده و بدو ايمان آورند و در جنگها با او مواسات كرده و در برابر آزار دشمنان پايدارى كنند و از زيادى دشمن نهراسيدند،پس آنها بودند نخستين كسى كه خداى را در زمين پرستش كرده و به رسول خدا ايمان آوردند،آنهايند نزديكان پيغمبر و عترت او و شايستهترين مردم به خلافت پس از وى و هر كس با آنها در اين باره به ستيز و مخالفتبرخيزد ظالم و ستمكار است. البته از مهاجرين كه بگذريم كسى همتاى شما در فضيلت نيست و براى كسى فضيلت و سابقهاى در اسلام همانند فضيلت و سابقه شما وجود ندارد،پس رهبرى و امارت از آن ما باشد و وزارت و معاونت از شما،بدين ترتيب كه ما بدون مشورت شما كارى نكنيم و اين امتياز را تنها براى شما قائل مىشويم كه هر كارى را خواستيم انجام دهيم با اطلاع و تصويب شما باشد. در اين وقتحباب بن منذر بن جموح از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار زمام كار خود را خودتان در دستبگيريد و بدانيد كه مردم همگى پشتسر شما و زير چتر شما هستند.كسى را جرئت مخالفتبا شما نيست و جز دستور شما را نپذيرند،شماييد پناه دهندگان و يارى كنندگان (اسلام و مهاجرين) و هجرت (پيغمبر) به سوى شما انجام شده و اصحاب«دار ايمان» كه خدا در قرآن فرموده،شما هستيد. به خدا سوگند خداى تعالى آشكارا پرستش نشد جز در پيش شما و در شهر و ديار شما و نماز به جماعت انجام نشد جز در مساجد شما و ايمان شناخته نشد جز با شمشيرهاى شما،پس متوجه باشيد كه تمام كارتان را خودتان در دست گيريد و اگر اينان حاضر به امارت شما نيستند پس براى ما اميرى باشد و براى آنها هم اميرى!عمر در اينجا به سخن آمده گفت:هيهات (چه سخن نابجايى) هيچ گاه دو شمشير در يك غلاف نگنجد،عرب هيچ گاه زير بار فرمانروايى شما نخواهد رفت در صورتى كه پيغمبرشان از شما نيست،ولى امارت كسانى را كه نبوت در آنها ظهور كرده و فرمانروايان از آنها بوده مىپذيرد و اين برهان روشن و حجت آشكارى استبراى كسى كه با ما به ستيز و نزاع برخيزد. كيست كه با ما در فرمانروايى محمد و ميراث او به دشمنى برخيزد در صورتى كه ماييم نزديكان و عشيره او،مگر آنكه روى گردان از حق و متمايل به باطل باشد و يا خود را به هلاكت اندازد. حباب بن منذر برخاست و گفت:اى گروه انصار به سخن اين مرد و همراهانش گوش ندهيد كه بهره شما را در خلافتببرند و اگر حاضر نيستند كه حق شما را بشناسند آنها را از بلاد خود بيرون كنيد و خلافت را برگيريد و بر آنها فرمانروايى كنيد كه براستى شما به خلافتسزاوارتريد،زيرا كسانى كه زير بار اين آيين نمىرفتند با شمشير شما تسليم شده و آن را پذيرفتند. و جز اين راى و نظريهاى ديگر درست نيست و راه صحيح همين است و هر كس جز اين نظر دهد بينى او را با شمشير خرد خواهم كرد. در اينجا بشير بن سعد خزرجى كه ديد انصار مىخواهند با سعد بن عباده بيعت كنند و خود بشير نيز با اينكه از خزرج و هم قبيله با سعد بود ولى چون از رؤساى آنها بود و به سعد حسد مىورزيد از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار ما اگر چه داراى سابقه درخشانى (در اسلام) هستيم اما نظر ما از جهاد و اسلام چيزى جز رضاى پروردگار و اطاعت پيغمبر نبود و شايسته نيست كه ما در برابر زحمتى كه متحمل شدهايم بخواهيم بر مردم رياست كرده و يا پاداشى در مقابل آن در دنيا دريافت داريم،همانا محمد (ص) مردى از قريش بود،و قوم و خويشان او به جانشينى او شايستهترند و پناه مىبرم به خدا اگر من در اين باره به نزاع با آنها برخيزم، شما هم از خدا بترسيد و با اينان منازعه نكنيد و مخالفت ننماييد! در اين وقت ابو بكر از جا برخاست و گفت:اين عمر و ابو عبيده هستند با هر كدام كهمىخواهيد بيعت كنيد؟ آن دو گفتند:به خدا سوگند ما بر تو سبقت نجويم و تو بهترين مهاجران و«ثانى اثنين» هستى و به جاى پيغمبر نماز خواندهاى و نماز بهترين برنامه دين است،دستخود را پيش آر تا با تو بيعت كنيم؟! همين كه ابو بكر دستش را جلو برد و عمر و ابو عبيده خواستند با او بيعت كنند بشير بن سعد برآمد و پيشدستى كرد و پيش از آنها با ابو بكر بيعت نمود. حباب بن منذر كه چنان ديد او را مخاطب ساخته فرياد زد:اى بشير نفرين بر تو كه به خدا سوگند چيزى تو را بر اين كار وادار نكرد جز حسد و رشكى كه بر هم قبيلهات (يعنى سعد بن عباده) بردى. به دنبال اين ماجرا وقتى طايفه اوس مشاهده نمودند كه يكى از رؤساى خزرج با ابو بكر بيعت نمود،اسيد بن حضير نيز كه رئيس اوس بود و به خاطر همان حسدى كه با سعد بن عباده داشت و روى رقابتبا وى مايل نبود كه سعد بر آنها امارت كند،برخاست و با ابو بكر بيعت كرد،با بيعت وى همه قبيله اوس با او بيعت كردند. در اين وقتسعد بن عباده را كه بيمار بود از آنجا برداشته و به خانه آوردند و او در آن روز با ابو بكر بيعت نكرد و پس از آن نيز بيعت ننمود.عمر تصميم داشت او را به اكراه وادار به بيعت كند ولى دوستانش بدو گفتند از اين كار صرفنظر كند زيرا سعد بيعت نكند تا كشته شود،او نيز كشته نشود جز آنكه خاندانش كشته شوند و خاندان او كشته نشوند جز آنكه قبيله خزرج كشته شوند و اگر قبيله خزرج به جنگ كشيده شوند قبيله اوس نيز با آنها همراهى خواهند كرد.و سعد در نمازها و جماعتهاى ايشان حاضر نمىشد و به قضاوت و احكام ايشان اعتنا نمىكرد.اگر يارانى داشتبا آنها جنگ مىكرد و پيوسته در همين حال بود تا آنكه ابو بكر از دنيا رفت. سپس روزى عمر را در زمان خلافتش ديدار كرد و او سوار بر اسبى بود و عمربر شترى سوار بود،عمر گفت:هيهات اى سعد،سعد نيز گفت:هيهات اى عمر،عمر گفت:تو همانى كه هستى؟گفت:آرى من همانم كه هستم! سپس گفت:اى عمر به خدا سوگند من هيچ مجاورى را از جوار امن تو مبغوضتر ندارم (و چيزى بر من ناگوارتر از زندگى در كنار تو نيست) ؟ عمر گفت:كسى كه مجاورت با كسى را خوش ندارد از آنجا به جاى ديگر مىرود؟ سعد گفت:اميدوارم به همين زودى از مجاورت تو و ياران تو به مجاورت ديگرى كه محبوب من است،منتقل گردم! پس از اين ماجرا طولى نكشيد كه به سوى شام روان گرديد در حوران از دنيا رفت و با ابو بكر و عمر و كس ديگرى نيز بيعت نكرد. به دنبال اين ماجرا بيعت مردم با ابو بكر بسيار شد و بيشتر مسلمانان در آن روز با ابو بكر بيعت كردند.بنى هاشم كه از جمله آنها زبير بود در خانه على بن ابيطالب اجتماع كردند و زبير خود را از بنى هاشم بهشمار مىآورد و على فرمود:زبير پيوسته از ما بود تا وقتى كه پسرانش بزرگ شدند او را از ما جدا كردند.بنى اميه در خانه عثمان بن عفان اجتماع كردند و بنى زهره (تيرهاى از قريش) به سوى سعد و عبد الرحمن رفتند تا اينكه عمر و ابو عبيده به نزد آنها آمده و بر آنها نهيب زده كه چرا از بيعتبا ابو بكر كنار كشيديد؟برخيزيد و با او بيعت كنيد كه مردم و انصار و همه با او بيعت كردهاند.پس عثمان و همراهان وى و سعد و عبد الرحمن و همراهانشان بيامدند و با ابو بكر بيعت كردند،عمر با جمعى از كارگردانان كه از جمله آنها اسيد بن حضير و سلمه بود،به سوى خانه فاطمه آمدند و به آنها (يعنى على (ع) و بنى هاشم) گفتند:برخيزيد و بيعت كنيد،آنها از رفتن خود دارى و امتناع نمودند و زبير با شمشير خود به سوى آنها بيرون آمد.عمر گفت:شما حريص (يا ديوانه) هستيد و در اين وقتسلمة بن اسلم پريد و شمشير را از دست زبير گرفت و بر ديوار زد. سپس زبير و على و ديگر افرادى را كه از بنى هاشم در آنجا گرد آمده بودند،به همراه خود بردند و على (ع) مىگفت:«انا عبد الله و اخو رسول الله (ص) » (منم بنده خدا و برادر رسول خدا) و همچنان آنها را بياوردند تا به نزد ابو بكر بردند و به او گفتند:بيعت كن! على (ع) فرمود:من از شما به خلافتسزاوارترم من با شما بيعت نخواهم كرد و شما سزاوارتريد كه با من بيعت كنيد،شما خلافت را از انصار گرفتيد و با قرابت نزديكى با رسول خدا با آنها احتجاج كرديد و به آنها گفتيد:چون ما به پيغمبرنزديكتريم و از اقرباى او هستيم به خلافتسزاوارتر از شما هستيم؟و آنها نيز روى همين پايه و اساس پيشوايى و امامت را به شما دادند،من نيز به همان امتياز و خصوصيت كه شما بر انصار احتجاج كردهايد با شما احتجاج مىكنم (يعنى همان قرابت و نزديكى با رسول خدا) پس اگر از خدا مىترسيد با ما از در انصاف در آييد و همان را كه انصار براى شما پذيرفتند شما نيز براى ما بپذيريد،و گرنه دانسته به ستم و ظلم دست زدهايد. عمر گفت:تو را رها نمىكنيم تا اينكه بيعت كنى! على (ع) فرمود:اى عمر شيرى را بدوش كه نصف آن از آن تو باشد، امروز تو كار او را محكم كن كه فردا وى آن را به تو باز گرداند! نه به خدا سوگند سخنت را نمىپذيرم و با او بيعت نخواهم كرد! ابو بكر گفت:اگر بيعت نمىكنى تو را مجبور نمىكنم. ابو عبيده گفت:اى ابا الحسن تو اكنون جوانى و اينها سالمندان قوم تو و قريش هستند و تجربه و كار آزمودگى كه آنها دارند تو ندارى و ابو بكر از تو براى اين كار نيرومندتر و تحملش بيشتر است،تو اينك آن را بدو واگذار كن و رضايتبده و اگر زنده ماندى تو بر اين كار شايسته هستى و از نظر فضيلت و قرابت و سابقه و جهاد سزاوار خلافت هستى! على (ع) فرمود:اى مهاجران خداى را در نظر داشته باشيد و حق حاكميت محمد را از خانه و بيت او به خانه و بيتخود منتقل نكنيد و خاندان او را از حق و مقام او در مردم دور نسازيد.به خدا سوگند اى گروه مهاجرين كه ما خاندان شايستهتريم به خلافت از شما و آيا قارى كتاب خدا و فقيه در دين خدا و آگاه به سنت رسول خدا و كسى كه بتواند اين بار را به سرمنزل مقصود برساند در ما نيست،به خدا سوگند چنين كسى در ماست،از هواى نفس پيروى نكنيد كه از حق دور خواهيد شد. بشير بن سعد گفت:اگر انصار اين سخن را قبل از بيعتبا ابو بكر از تو شنيده بودند هيچ كس با تو مخالفت نمىكرد ولى چه مىشود كرد كه اينها بيعت كردهاند.على (ع) كه چنان ديد به خانه بازگشت و همچنان در خانه ماند تا فاطمه از دنيا رفت و آن گاه بيعت كرد. او پرتاب كردند به قتل رساندند و اين شعر را بر زبانها انداختند.احقاق الحق،ج 2،ص 345. و اين دو شعر نيز جالب است كه برخى گفتهاند: يقولون سعد شقت الجن بطنه الا ربما حققت امرك بالغدر و ما ذنب سعد انه بال قائما و لكن سعدا لم يبايع ابابكر 8.در فارسى مثلى بدون مضمون است كه...از اين نمد كلاهى نصيب تو گردد. شرح نهجپيشنهاد ابوسفيان در اين گير و دار كه امام عليه السلام مشغول تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود وانجمن سقيفه نيز به كار خود مشغول بود، ابوسفيان كه شم سياسى نيرومندى داشتبه منظور ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان در خانه حضرت على عليه السلام را زد وبه گفت:دستت را بده تا من با تو بيعت كنم ودست تو را به عنوان خليفه مسلمانان بفشارم، كه هرگاه من با تو بيعت كنم احدى از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفتبرنمىخيزد، واگر فرزندان عبد مناف با تو بيعت كنند كسى از قريش از بيعت تو تخلف نمىكند وسرانجام همه عرب تو را به فرمانروايى مىپذيرند.ولى حضرت على عليه السلام سخن ابوسفيان را با بى اهميتى تلقى كرد وچون از نيت او آگاه بود فرمود:من فعلا مشغول تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هستم. همزمان با پيشنهاد ابوسفيان يا قبل آن، عباس نيز از حضرت على عليه السلام خواست كه دستبرادر زاده خود را به عنوان يعتبفشارد، ولى آن حضرت از پذيرفتن پيشنهاد او نيز امتناع ورزيد. چيزى نگذشت كه صداى تكبير به گوش آنان رسيد. حضرت على عليه السلام جريان را از عباس پرسيد. عباس گفت:نگفتم كه ديگران در اخذ بيعتبر تو سبقت مىجويند؟ نگفتم كه دستت را بده تا با تو بيعت كنم؟ ولى تو حاضر نشدى وديگران بر تو سبقت جستند. آيا پيشنهاد عباس و ابوسفيان واقع بينانه بود؟چنانكه حضرت على عليه السلام تسليم پيشنهاد عباس مىشد و بلافاصله پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گروهى از شخصيتها را براى بيعت دعوت مىكرد، مسلما اجتماع سقيفه به هم مىخورد ويا اساسا تشكيل نمىشد.زيرا ديگران هرگز جرات نمىكردند كه مسئله مهم خلافت اسلامى را در يك محيط كوچك كه متعلق به گروه خاصى بود مطرح سازند وفردى را با چند راى براى زمامدارى انتخاب كنند. با اين حال، پيشنهاد عمومى پيامبر وبيعتخصوصى چند نفر از شخصيتها با حضرت على عليه السلام دور از واقع بينى بود و تاريخ در باره اين بيعت همان داورى را مىكرد كه در باره بيعت ابوبكر كرده است.زيرا زمامدارى حضرت على عليه السلام از دو حال خالى نبود:يا امام عليه السلام ولى منصوص وتعيين شده از جانب خداوند بود يا نبود.در صورت نخست، نيازى به بيعت گرفتن نداشت واخذ راى براى خلافت وكانديدا ساختن خود براى اشغال اين منصب يك نوع بى اعتنايى به تعيين الهى شمرده مىشد وموضوع خلافت را از مجراى منصب الهى واينكه زمامدار بايد از طرف خدا تعيين گردد خارج مىساخت ودر مسير يك مقام انتخابى قرار مىداد; وهرگز يك فرد پاكدامن وحقيقتبين براى حفظ مقام وموقعيتخود به تحريف حقيقت دست نمىزند وسرپوشى روى واقعيت نمىگذارد، چه رسد به امام معصوم.در فرض دوم، انتخاب حضرت على عليه السلام براى خلافت همان رنگ و انگ را مىگرفت كه خلافت ابوبكر گرفت و صميمىترين يار او، خليفه دوم، پس از مدتها در باره انتخاب ابوبكر گفت: كانتبيعة ابي بكر فلتة وقى الله شرها». يعنى انتخاب ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرش را باز داشت. از همه مهمتر اينكه ابوسفيان در پيشنهاد خود كوچكترين حسن نيت نداشت ونظر او جز ايجاد اختلاف ودودستگى وكشمكش در ميان مسلمانان واستفاده از آب گل آلود وبازگردانيدن عرب به دوران جاهليت وخشكاندن نهال نوپاى اسلام نبود. وى وارد خانه حضرت على عليه السلام شد واشعارى چند در مدح آن حضرت سرود كه ترجمه دو بيت آن به قرار زير است: فرزندان هاشم! سكوت را بشكنيد تا مردم، مخصوصا قبيلههاى تيم وعدى در حق مسلم شما چشم طمع ندوزند. امر خلافت مربوط به شما وبه سوى شماست وبراى آن جز حضرت على كسى شايستگى ندارد ولى حضرت على عليه السلام به طور كنايه به نيت ناپاك او اشاره كرد وفرمود:«تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم». طبرى مىنويسد: على او را ملامت كرد و گفت: تو جز فتنه وآشوب هدف ديگرى ندارى.تو مدتها بدخواه اسلام بودى. مرا به نصيحت و پند وسواره وپياده تو نيازى نيست. ابوسفيان اختلاف مسلمانان را در باره جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خوبى دريافت ودر باره آن چنين ارزيابى كرد: طوفانى مىبينم كه جز خون چيز ديگرى نمىتواند آن را خاموش سازد. ابوسفيان در ارزيابى خود بسيار صائب بود واگر فداكارى واز خودگذشتگى خاندان بنى هاشم نبود طوفان اختلاف را جز كشت وكشتار چيزى نمىتوانست فرو نشاند. اهجوم بخانه پيغمبر
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:4  توسط طاهره رحیم پور
|
روزهاى حساس و بحرانىقرآن مجيد وضع دشوار و بحرانى مسلمانان را در جريان اين محاصره در سوره احزاب بخوبى ترسيم كرده است: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد نعمتخدا را بر خويش يادآور شويد،در آن هنگام كه لشگرهاى(عظيمى)به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سخت و لشگريانى كه آنان را نمىديديد بر آنها فرستاديم(و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم)و خداوند به آنچه انجام مىدهيد،بيناست. به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين شهر شما وارد شدند(و مدينه را محاصره كردند)و زمانى را به ياد آوريد كه چشمهااز شدت وحشتخيره شده بود و جانها به لب رسيده بود و گمانهاى گوناگون[بدى]به خدا مىبرديد!در آن هنگام مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند. به خاطر بياوريد زمانى را كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى بود،مىگفتند خدا و پيامبرش جز وعدههاى دروغين به ما ندادهاند. نيز به خاطر بياوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند:اى اهل يثرب!(مردم مدينه)اينجا جاى توقف شما نيست،به خانههاى خود بازگرديد.و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مىخواستند و مىگفتند خانههاى ما بدون حفاظ است،در حالى كه بدون حفاظ نبود،آنها فقط مىخواستند(از جنگ)فرار كنند! آنها چنان ترسيده بودند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه بر آنان وارد مىشدند و پيشنهاد بازگشتبه سوى شرك به آنها مىكردند،مىپذيرفتند،و جز مدت كمى براى انتخاب اين راه درنگ نمىكردند . اما با وجود وضع دشوار مسلمانان،خندق مانع عبور سپاه احزاب شده و ادامه اين وضع براى آنان سخت و گران بود;زيرا هوا رو به سردى مىرفت و از طرف ديگر،چون آذوقه و علوفهاى كه تدارك ديده بودند تنها براى جنگ كوتاه مدتى مانند جنگ بدر و احد كافى بود،با طول كشيدن محاصره،كمبود علوفه و آذوقه به آنان فشار مىآورد و مىرفت كه حماسه و شور جنگ از سرشان بيرون برود و سستى و خستگى در روحيه آنان رخنه كند.از اين جهتسران سپاه چارهاى جز اين نديدند كه رزمندگان دلاور و تواناى خود را از خندق عبور دهند و به نحوى بن بست جنگ را بشكنند.ازينرو پنج نفر از قهرمانان لشگر احزاب،اسبهاى خود را در اطراف خندق به تاخت و تاز در آورده و از نقطه تنگ و باريكى به جانب ديگر خندق پريدند و براى جنگ تن به تن هماورد خواستند. يكى از اين جنگاوران،قهرمان نامدار عرب بنام«عمرو بن عبدود»بود كه نيرومندترين و دلاورترين مرد رزمنده عرب به شمار مىرفت،او را با هزار مرد جنگى برابر مىدانستند و چون در سرزمينى بنام«يليل»به تنهايى بر يك گروه دشمن پيروز شده بود«فارس يليل»شهرت داشت.عمرو در جنگ بدر شركت جسته و در آن جنگ زخمى شده بود و به همين دليل از شركت در جنگ احد باز مانده بود و اينك در جنگ خندق براى آنكه حضور خود را نشان دهد،خود را نشاندار ساخته بود. عمرو پس از پرش از خندق،فرياد«هل من مبارز»سرداد و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد،جسورتر گشت و عقائد مسلمانان را به باد استهزاء گرفت و گفت:«شما كه مىگوييد كشتگانتان در بهشت هستند و مقتولين ما در دوزخ،آيا يكى از شما نيست كه من او را به بهشتبفرستم و يا او مرا به دوزخ روانه كند؟!»سپس اشعارى حماسى خواند و ضمن آن گفت:«بس كه فرياد كشيدم و در ميان جمعيتشما مبارز طلبيدم،صدايم گرفت!» . نعرههاى پى در پى عمرو،چنان رعب و ترسى در دلهاى مسلمانان افكنده بود كه در جاى خود ميخكوب شده قدرت حركت و عكس العمل از آنان سلب شده بود .هر بار كه فرياد عمرو براى مبارزه بلند مىشد،فقط على عليه السلام بر مىخاست و از پيامبر اجازه مىخواست كه به ميدان برود،ولى پيامبر موافقت نمىكرد.اين كار سه بار تكرار شد.آخرين بار كه على عليه السلام باز اجازه مبارزه خواست،پيامبر به على عليه السلام فرمود:اين عمرو بن عبدود است!على عليه السلام عرض كرد:من هم على هستم . سرانجام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم موافقت كرد و شمشير خود را به او داد،و عمامه بر سرش بست و براى او دعا كرد. على عليه السلام كه به ميدان جنگ رهسپار شد،پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:«برز الاسلام كله الى الشرك كله»: تمام اسلام در برابر تمام كفر قرار گرفته است . اين بيان بخوبى نشان مىدهد كه پيروزى يكى از اين دو نفر بر ديگرى پيروزى كفر بر ايمان يا ايمان بر كفر بود و به تعبير ديگر، كارزارى بود سرنوشتساز كه آينده اسلام و شرك را مشخص مىكرد. على عليه السلام پياده به طرف عمرو شتافت و چون با او رو در رو قرار گرفت،گفت:تو با خود عهد كرده بودى كه اگر مردى از قريش يكى از سه چيز را از تو بخواهد آن را بپذيرى. او گفت: -چنين است. -نخستين درخواست من اين است كه آيين اسلام را بپذيرى. -از اين درخواستبگذر. بيا از جنگ صرف نظر كن و از اينجا برگرد و كار محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به ديگران واگذار.اگر او راستگو باشد،تو سعادتمندترين فرد به وسيله او خواهى بود و اگر غير از اين باشد مقصود تو بدون جنگ حاصل مىشود. -زنان قريش هرگز از چنين كارى سخن نخواهند گفت.من نذر كردهام كه تا انتقام خود را از محمد نگيرم بر سرم روغن نمالم. -پس براى جنگ از اسب پياده شو. -گمان نمىكردم هيچ عربى چنين تقاضايى از من بكند.من دوست ندارم تو به دست من كشته شوى،زيرا پدرت دوست من بود. برگرد،تو جوانى! -ولى من دوست دارم تو را بكشم! عمرو از گفتار على عليه السلام خشمگين شد و با غرور از اسب پياده شد و اسب خود را پى كرد و به طرف حضرت حمله برد.جنگ سختى در گرفت و دو جنگاور با هم درگير شدند.عمرو در يك فرصت مناسب ضربتسختى بر سر على عليه السلام فرود آورد.على عليه السلام ضربت او را با سپر دفع كرد ولى سپر دونيم گشت و سر آن حضرت زخمى شد،در همين لحظه على عليه السلام فرصت را غنيمتشمرده ضربتى محكم بر او فرود آورد و او را نقش زمين ساخت.گرد و غبار ميدان جنگ مانع از آن بود كه دو سپاه نتيجه مبارزه را از نزديك ببينند.ناگهان صداى تكبير على عليه السلام بلند شد. غريو شادى از سپاه اسلام برخاست و همگان فهميدند كه على عليه السلام قهرمان بزرگ عرب را كشته است كشته شدن عمرو سبب شد كه آن چهار نفر جنگاور ديگر كه همراه عمرو ازخندق عبور كرده و منتظر نتيجه مبارزه على و عمرو بودند،پا به فرار بگذارند!سه نفر از آنان توانستند از خندق به سوى لشگرگاه خود بگذرند،ولى يكى از آنان بنام«نوفل»هنگام فرار،با اسب خود در خندق افتاد و على عليه السلام وارد خندق شد و او را نيز به قتل رساند!با كشته شدن اين قهرمان، سپاه احزاب روحيه خود را باختند،و از امكان هر گونه تجاوز به شهر،بكلى نااميد شدند و قبائل مختلف هر كدام به فكر بازگشتبه زادگاه خود افتادند. آخرين ضربت را خداوند عالم به صورت باد و طوفان شديد بر آنان وارد ساخت و سرانجام با ناكامى كامل راه خانههاى خود را در پيش گرف. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به مناسبت اين اقدام بزرگ على عليه السلام در آن روز به وى فرمود: «اگر اين كار تو را امروز با اعمال جميع امت من مقايسه كنند،بر آنها برترى خواهد داشت; چرا كه با كشته شدن عمرو، خانهاى از خانههاى مشركان نماند مگر آنكه ذلتى در آن داخل شد، و خانهاى از خانههاى مسلمانان نماند مگر اينكه عزتى در آن وارد گشت» . محدث معروف اهل تسنن،«حاكم نيشابورى»،گفتار پيامبر را با اين تعبير نقل كرده است: «لمبارزة على بن ابى طالب لعمرو بن عبدود يوم الخندق افضل من اعمال امتى الى يوم القيامة» .
غزوه بنىقريظهنخستين سالى كه پيامبر گرامى وارد شهر مدينه شد، براى پايان دادن به تمام دستهبنديها و اختلافات داخلى، يك سند زنده و منشور محكمى براى مدينه و حومه آن تنظيم فرمود.اوسيان و خزرجيان عموما و يهوديان اين دو قبيله خصوصا متعهد شدند كه از منطقه مدينه دفاع نمايند .اين سند با تمام خصوصيات و موادش، از نظر خوانندگان گرامى گذشت. از طرفى، پيامبر با يهوديان مدينه پيمان ديگرى بست، و آن اينكه: طوائف گوناگون يهود، عموما متعهد شدند كه اگر ضررى به رسول خدا و ياران او برسانند، و يا اسلحه و مركب در اختيار دشمن بگذارند، پيامبر در اعدام آنها و ضبط اموال و اسير كردن زنان و فرزندان ايشان دستش باز باشد. ولى تمام طوائف سه گانه يهود به عناوين گوناگون پيمان را نقض كرده و آن را ناديده گرفتند . «بنى قين قاع» مسلمانى را كشتند و «بنى النضير» نقشه كشتن پيامبر را طرح كردند.و پيامبر گرامى آنها را مجبور كرد كه جلاء وطن كنند، و ازمحيط مسلمانان بيرون روند.طائفه «بنى قريظه» ، هم در كوبيدن اسلام، با سپاه عرب صميمانه همكارى كردند.اكنون بايد ديد رهبر عاليقدر اسلام، «بنى قريظه» را چگونه ادب و تنبيه مىكند؟ ! هنوز افق مدينه روشن نشده بود كه آخرين دسته احزاب سرزمين مدينه را با ترس و وحشت فوقالعادهاى ترك گفتند.آثار خستگى و فرسودگى در چهره مسلمانان نمايان بود، با اين حال، پيامبر به فرمان خداوند مأمور شد كه كار «بنى قريظه» را يكسره كند.مؤذن اذان گفت و پيامبر نماز ظهر را با مسلمانان برگزار كرد.سپس مؤذن به دستور پيامبر چنين گفت: مسلمانان بايد نماز عصر را در محله «بنى قريظه» ، بگزارند. سپس پرچم را به دست على داد، و سربازان دلير و فاتح به دنبال على «ع» به راه افتاده، سرتاسر دژ بنى قريظه را محاصره كردند.ديدبانان دژ، حركت ارتش اسلام را به داخل دژ گزارش كرده، و يهوديان فورا درهاى دژ را بستند.از لحظه ورود ارتش اسلام، جنگ سرد آغاز گرديد، جهودان بنى قريظه از روزنهها و برجهاى دژ به پيامبر اسلام فحش و ناسزا مىگفتند.پرچمدار لشكر، اميرمؤمنان على «ع» ، براى اينكه سخنان ركيك جهودان به گوش پيامبر اسلام نرسد، به سوى مدينه حركت كرد، تا از نزديك شدن پيامبر به اطراف دژ جلوگيرى نمايد.ولى پيامبر به على فرمود اگر چشم آنها به من افتد، از فحش و ناسزا خوددارى مىنمايند.پيامبر نزديك قلعه آمد، و به آنان گفت: آيا خداوند شما را خوار و ذليل نساخت؟ . اين حدت و تندى از پيامبر براى يهوديان بىسابقه بود.براى اينكه احساسات پيامبر را خاموش سازند، گفتند: اى ابوالقاسم! تو يك فرد تند زبان نبودى؟ ! اين سخن آنچنان عواطف حضرت را تحريك كرد كه بىاختيار عقب رفت و عبا از دوش وى افتاد . شوراى يهوديان در درون دژدر اين شورا، حيى بن اخطب نضيرى كه آتشافروز جنگ احزاب بود، پس از تفرق احزاب به سوى خيبر نرفت، بلكه وارد دژ آنها شد.رهبر طائفه سه طرح داد، و درخواست كرد كه با يكى از آن سه طرح موافقت شود: 1 ـ همگى اسلام بياوريم، زيرا نبوت محمد امريست قطعى و بر همه ما مسلم است، و تورات نيز آن را تصديق كرده است. 2 ـ زنان و كودكان خود را بكشيم، و از دژ بيرون آئيم و با مسلمانان آزادانه بجنگيم.اگر كشته شديم نگرانى نداريم، و اگر پيروز شويم، دو مرتبه زن و فرزند پيدا مىكنيم. 3 ـ امشب شب شنبه است، محمد و ياران او مىدانند كه طائفه «يهود» ، در شب و روز شنبه دست به هيچ كارى نمىزنند.بنابر اين، ما از غفلت آنها استفاده نمائيم و شبانه حمله ببريم . شورا هر سه پيشنهاد را رد كرد، و گفت: ما هرگز دست از آئين خود و تورات برنمىداريم، و زندگى براى ما پس از زنان و كودكان خود لذتبخش نيست.و طرح سوم از نظر عقائد مذهبى قابل اجرا نيست.زيرا ممكن است گرفتار خشم الهى گرديم، همچنانكه اقوام قبل از ما بر اثر عدم مراعات حقوق و احترام شنبه دچار قهر خداوند گرديدند. براى شناسائى روحيه اعضاء شورا، گفتگوهاى آنان بهترين راهنماى ما است.رد طرح نخست، حاكى است كه آنان يك جمعيت لجوج و معاند بودند، زيرا اگر براستى (چنانكه رهبر آنان گفت) از نبوت پيامبر آگاه بودند، ايستادگى در برابر او معنائى جز لجاجت نخواهد داشت.طرح دوم و گفتگوئى كه پيرامون آن انجام گرفت، شاهد روشنى است كه اين طائفه مردم سنگدلى بودهاند .زيراكشتن كودكان و زنان معصوم و بىگناه، بدون قساوت شديد، امكانپذير نيست.قابل توجه اينكه شورا اين طرح را از اين نظر رد كرد كه زندگى پس از آنها براى ما لذتبخش نخواهد بود.هيچ كس نگفت كه اين بيچارهها چه گناهى مرتكب شدهاند كه ما آنها را ذبح كنيم، و اگر محمد بر آنها مسلط شود، هرگز آنها را نمىكشد، و ما پدران عطوف و مهربان! ! چگونه دست به چنين كارى بزنيم. طرح سوم حاكى است كه آنان قدرت معنوى و آشنائى پيامبر را به فنون نظامى و قوانين دفاعى درست ارزيابى نكرده بودند، و تصور مىكردند كه قائد اعظم اسلام، در شب و روز شنبه احتياط را رعايت نمىكند، آنهم درباره دشمنى مثل يهود كه به حيله و نيرنگ معروف است. بررسى واقعه احزاب ثابت مىكند كه افراد هوشيار و خردمند در ميان اين دسته، بسيار كم بوده است، وگرنه آنان از نظر سياسى، هم مىتوانستند موجوديت خود را حفظ كنند، بدون اينكه به يكى از دو گروه (اسلام و شرك) بپيوندند.و در حقيقت مىتوانستند تماشاگر ميدان نبرد محمد و سپاه عرب گردند، و هر دستهاى پيروز مىشد، موجوديت و سيادت آنها محفوظ بود. ولى بدبختانه فريب چربزبانى «حيى بن اخطب» را خوردند و به سپاه عرب پيوستند.اين بدبختى موقعى شدت پيدا كرد، كه پس از يك ماه همكارى با سپاه عرب در آخر كار، از كمك به قريش خوددارى نمودند و تسليم صحنهسازى «نعيم بن مسعود» شده و به قريش پيام دادند كه تا گروگانى از شخصيتهاى بزرگ به ما نسپاريد، ما هرگز با شما بر ضد محمد همكارى نخواهيم كرد. اين خيرهسران در اين لحظه قافيه را سخت باختند، ديگر تصور نمىكردند كه از اين طرف بر ضد محمد قيام كردهاند و اگر روابط خود را با قريش قطع كنند، چه بسا سپاه عرب احساس ناتوانى نمايند، و معركه نبرد را ترك كرده به خانه خود برگردند، در اين صورت همه «بنى قريظه» در چنگال مسلمانان گرفتار خواهند شد. اگر آنان داراى نقشه صحيح سياسى بودند، در همين لحظه كه از سپاه عرب فاصله گرفته بودند، فورا از شكستن پيمان اظهار ندامت و پشيمانى مىكردند و ازپيشگاه محمد عذر تقصير خود را مىخواستند، تا از خطر احتمال پيروزى مسلمانان مصون و محفوظ بمانند.ولى بدبختى آنگاه دامنگير آنها شد كه از قريش بريدند، و به مسلمانان هم نپيوستند. پيامبر هرگز نمىتوانست پس از رفتن سپاه عرب، «بنى قريظه» را به حال خود بگذارد، زيرا هيچ بعيد نبود بار ديگر سپاه عرب در فصل مناسب، با تجهيزات كافى در صدد تسخير مدينه برآيند، و با همكارى «بنى قريظه» كه كليد فتح و سركوبى اسلام بودند و دشمن خانگى محسوب مىشدند، موجوديت اسلام را به خطر افكنند.بنابر اين، حل مشكل بنى قريظه و يكسره كردن كار آنها براى مسلمانان يك امر حياتى بود.
داستان «افك»رئيس حزب نفاق در عصر جاهلى، حتى پس از ورود اسلام به مدينه، با نواميس مردم و كنيزانى كه مىخريد، تجارت مىكرد، و پيوسته آنها را در اختيار مردم قرار مىداد و از اين طريق سودى به دست مىآورد.وقتى آيات تحريم زنا نازل گرديد، او همچنان به حرفه كثيف خود ادامه مىداد. تا آنجا كه كنيزان وى كه در رنج روحى عظيمى به سر مىبردند، از دست «عبد الله» به پيامبر شكايت كردند و گفتند: ما مىخواهيم پاك و پاكيزه باشيم، ولى اين مرد ما را به عمل زشت اجبار مىكند.آيه يادشده در زير، در نكوهش عمل اين مرد نازل شد.چنانكه مىفرمايد: و لا تكرهوا فتياتكم على البغاء إن أردن تحصنا لتبتغوا عرض الحياة الدنيا» : دختران خود را آنگاه كه خواهان پاكدامنى هستند، به خاطر مال دنيا به زنا وادار نكنيد . مردى اين چنين، كه با عفت زنان تجارت مىكرد، قصد داشت ساحت يك زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز پيوند نزديكى با جامعه اسلامى داشت، آلوده سازد و او را به عمل زشت متهم نمايد. عداوت «نفاق» با «ايمان» بالاترين دشمنيها است.دشمن مشرك و غيره، با به كارگيرى اين دشمنى در تمام مواقع، از غيظ و خشم خود مىكاهد، ولى منافق كه ايمان را سپر خود قرار داده در ظاهر نمىتواند تظاهر به دشمنى كند.از اينرو، عداوت باطنى او گاهى به حد انفجار مىرسد، و بسان ديوانگان بدون حساب و كتاب سخن مىگويد و تهمت مىزند. در سرگذشت «بنىمصطلق» ، ذلت رئيس حزب آشكار گرديد و فرزند وى از ورود او به مدينه جلوگيرى كرد و سرانجام با وساطت پيامبر وارد شهر شد، و در نتيجه كار فردى كه پيوسته به فكر سلطنت بود و خواب آن را مىديد به جائى منتهى شد كه نزديكترين فرد به او، مانع از ورود او به زادگاه او شد.در حالى كه از پيامبر مىخواست كه شر فرزندش را از سر او كوتاه سازد . چنين فردى، ديوانهوار به هر كارى دست مىزند.به دنبال شايعهسازى مىرود، تا انتقام خود را از جامعه اسلامى باز ستاند. وقتى دشمن از حمله مستقيم عاجز مىشود، دست به چنين شايعات مىزند و از اين طريق افكار عمومى را نگران و به خود مشغول ساخته و از مسائل ضرورى و حساس منحرف مىكند. شايعه سازى يكى از سلاحهاى مخرب براى جريحهدار ساختن حيثيت پاكان و نيكان و پراكنده ساختن مردم از اطراف آنها است. منافقان به يك فرد پاكدامن تهمت مىزنند:از آياتى كه پيرامون حديث «افك» وارد شده است برمىآيد كه منافقان يك فرد بيگناهى را به عمل منافى عفت متهم نمودند و درباره فردى تهمت زدند كه در جامعه آن روز از ويژگى خاصى برخوردار بوده است.و منافقان از اين حربه تهمت، به نفع خويش و زيان جامعه اسلامى بهره مىگرفتند كه آيات قرآن با قاطعيت كمنظيرى با آن برخورد نمود و آنان را بر سر جاى خود نشاند. اين فرد بيگناه كيست؟ مفسران در اين باره اختلاف نظر دارند.غالبا مىگويند، مقصود عائشه همسر رسول خدا است و گروهى ديگر معتقدند كه مقصود «ماريه» مادر ابراهيم است.شأن نزولهائى كه در اين زمينه نقل مىكنند، خالى از اشكال نيست.اينك ما به بررسى شأن نزولى كه آيات «افك» را مربوط به همسر رسول خدا «عائشه» مىداند، پرداخته و نقاط صحيح و غير صحيح آن را توضيح مىدهيم. شأن نزول نخست:محدثان و مفسران اهل سنت، شأن نزول آيات «افك» را مربوط به عائشه مىدانند و در اين مورد داستان مفصلى را نقل مىكنند كه قسمتى از آن با عصمت پيامبر تطبيق نمىكند.از اينرو، نمىتوان اين شأن نزول را به طور دربست قبول كرد. اينك ما در اينجا به آن قسمت از شأن نزول كه با مقام نبوت سازگار است اشاره مىكنيم، و سپس به نقل و ترجمه آيات «افك» مىپردازيم.آنگاه در پايان بحث، به بيان قسمت ديگر از شأن نزول كه با عصمت پيامبر مخالفت دارد مىپردازيم. سند داستان «افك» ، به خود عائشه منتهى مىگردد.وى مىگويد: پيامبر هنگام مسافرت، يكى از همسران خود را به حكم قرعه همراه خود مىبرد.در جنگ «بنى مصطلق» ، قرعه فال به نام من اصابت كرد و من در اين سفر، افتخار ملازمت او را داشتم.سركوبى دشمن به پايان رسيد و سپاه اسلام در حال بازگشت به مدينه بود و در نزديكى مدينه، شب هنگام به استراحت پرداخته بود.ناگهان، نداى «الرحيل» سراسر سپاه اسلام را فرا گرفت و من از كجاوه خود درآمدم و براى قضاى حاجت، به نقطه دور رفتم.وقتى به نزد كجاوه خود بازگشتم، متوجه شدم گردنبندى كه از مهرههاى «يمنى» داشتم باز شده و به زمين افتاده است.من بار ديگر به دنبال آن رفتم و مقدارى معطل شدم.پس از آنكه گردنبند را يافتم، به جايگاه خود بازگشتم.اما سپاه اسلام حركت كرده بود و كجاوه مرا نيز به گمان اينكه من در ميان آن هستم، روى شتر گذارده و رفته بودند.من تك و تنها در آنجا ماندم، ولى مىدانستم وقتى به منزل بعدى رسيدند و مرا در محمل نديدند، به سراغ من مىآيند. اتفاقا، يك نفر از سپاهيان اسلام، به نام «صفوان» از لشكر عقب مانده بود.به هنگام صبح مرا از دور ديد.نزديك آمد و مرا شناخت، بىآنكه با من سخن بگويد كلمه «إنا لله و إنا إليه راجعون» را به زبان جارى ساخت.سپس شتر خود را خوابانيد و من بر آن سوار شدم.او در حالى كه مهار ناقه را در دست داشت، مرا به سپاه اسلام رساند.وقتى منافقان، بخصوص رئيس آنان از جريان آگاه شدند به شايعهسازى پرداختند و شايعه در شهر پيچيد و نقل مجالس گرديد. كار به جائى كشيد كه گروهى از مسلمانان درباره من گمان بد بردند، و پس از مدتى آيات «افك» نازل گرديد و مرا از تهمت منافقان پاك ساخت. اين بخش از «شأن نزول» ، كه ما آن را از يك داستان بس مفصل، خلاصه كردهايم، با اين آيات قابل تطبيق است، و در آن چيزى كه با عصمت پيامبر منافى باشد، وجود ندارد. اينك آياتى كه درباره اين جريان نازل شده است: «إن الذين جاءوا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل امرء منهم ما اكتسب من الاثم و الذي تولى كبره منهم له عذاب عظيم» : همانا آن گروه منافقان كه بهتان به شما بستند، مپنداريد ضررى به آبروى شما مىرسد، بلكه آن موجب خير و نيكى شما خواهد شد و هر كس از آنها به عقاب كردار خود خواهند رسيد، و آن كس كه از منافقان كه رهبرى آن را بر عهده داشته است، بسيار سخت كيفر خواهد ديد. «لو لا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خيرا و قالوا هذا إفك مبين» : آيا سزاوار اين نبود كه شما زنان و مردان با ايمان، هنگامى كه از منافقان چنين بهتانى شنيديد، حسن ظنتان درباره يكديگر بيشتر شده و گوئيد كه اين دروغى آشكار است؟ ! «لو لا جاءوا عليه بأربعة شهداء فإذ لم يأتوا بالشهداء فاولئك عند الله هم الكاذبون» : چرا منافقان بر ادعاى خود، چهار شاهد نياوردند، اكنون كه شاهد نياوردند، در پيشگاه خدا دروغ گويانند. «و لو لا فضل الله عليكم و رحمته في الدنيا و الآخرة لمسكم في ما افضتم فيه عذاب عظيم» : اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما در دنيا و آخرت شامل حال مؤمنان نمىبود، به خاطر اين گناهى كه كردند، عذاب عظيمى به شما مىرسيد. «إذ تلقونه بألسنتكم و تقولون بأفواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هينا و هو عند الله عظيم» : آن زمان كه شايعه منافقان را از زبان يكديگر مىگفتيد و در زبان چيزى را مىگفتيد كه نمىدانستيد، و آن را آسان مىانديشيديد در صورتى كه نزد خدا گناه بزرگ است. «و لو لا إذ سمعتموه قلتم ما يكون لنا أن نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم» : چرا آنگاه كه آن را شنيديد نگفتيد كه بر ما شايسته نيست كه درباره آن سخن بگوئيم؟ خداوندا ! تو منزهى اين شايعه گناه بزرگ است. نكات آيات:از قرائن مىتوان به دست آورد كه ريشه اين تهمت از جانب منافقان بوده است.اينك اين قرائن : 1 ـ مىگويند: مقصود از جمله «والذي تولى كبره» : آنانكه بخش آن را بر عهده داشت، همان «عبد الله ابى» رئيس حزب نفاق است. 2 ـ در آيه يازدهم از گروه تهمت زن، به لفظ «عصبه» تعبير مىآورد.اين لفظ درباره گروه متحد و همكار و همفكر به كار مىرود، و مىرساند كه توطئهگران ارتباط نزديك و محكمى با هم داشتهاند و چنين گروهى در ميان مسلمانان، جز منافقان گروه ديگرى نبود. 3 ـ به خاطر مخالفتى كه از ورود «عبد الله» ، به مدينه انجام گرفته بود، او در دروازه مدينه متوقف بود.وقتى ورود همسر پيامبر را با شتر صفوان مشاهده كرد، فورا دست به تهمت زد و گفت همسر پيامبر شب را با فرد بيگانهاى به سر برده است، به خدا سوگند هيچ كدام از گناه نجات نيافتهاند. 4 ـ باز در همان آيه يازدهم مىفرمايد: «لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم : اين رويداد را بر خود بد مپنداريد، بلكه براى شما خوب است» اكنون بايد ديد چگونه متهم ساختن يك فرد پاك، براى مؤمنان بد نيست، بلكه خوب است.علتش آن است كه اين جريان از نيت پليد منافقان پرده برداشت و همگى رسوا شدند.گذشته از اين، مسلمانان از اين حادثه درسهاى خوبى نيز آموختند. شاخ و برگ اين سرگذشت:اين مقدار از سرگذشت قابل تطبيق با قرآن است و با عصمت پيامبر مخالفتى ندارد، ولى در لابلاى اين شأن نزول، كه «بخارى» آن را نقل كرده و ديگران غالبا از او گرفتهاند، دو اشكال وجود دارد كه در اينجا يادآور مىشويم: 1 ـ با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست:«بخارى» ، از خود عائشه نقل مىكند: «من از مسافرت بازگشتم، در حالى كه بيمار شده بودم.پيامبر به ديدن من مىآمد، ولى مهر سابق او را نمىديدم، و از جريان آگاه نبودم.كمكم حالم خوب شد و بيرون آمدم.شايعه منافقان به گوشم رسيد، دو مرتبه بيمار شدم، بيماريم شدت گرفت، از پيامبر اجازه گرفتم به خانه پدرم بروم.وقتى به خانه پدرم منتقل شدم، از مادرم پرسيدم مردم درباره من چه مىگويند؟ گفت: زنانى كه امتياز دارند، مردم پشت سر او سخن بسيار مىگويند. پيامبر در اين جريان، با اسامه مشورت كرد.اسامه به پاكى من گواهى داد.با على نيز مشورت نمود، على گفت از كنيز او تحقيق كن.پيامبر كنيز مرا خواست و از او تحقيق كرد.او گفت به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده است، من هيچ كار خلافى از او نديدهام» . اين بخش از تاريخ با عصمت پيامبر سازگار نيست، زيرا اين قسمت حاكى است كه پيامبر تحت تأثير موج شايعه قرار گرفت، تا آنجا كه رفتار خود را با عائشه دگرگون كرد و با ياران خود در اين مورد به مشاوره پرداخت.اين نوع رفتار با متهمى كه هيچ نوع دليل و گواه بر اتهام او در دست نيست، نه تنها با مقام عصمت پيامبر سازگار نيست، بلكه با مقام يك فرد با ايمان نيز سازگار نمىباشد.زيرا هرگز نبايد شايعه، رفتار يك مسلمان را با يك فرد متهم دگرگون سازد، و اگر در انديشه او نيز اثر بگذارد، هرگز نبايد، در رفتار او ايجاد دگرگونى كند. قرآن، در آيههاى دوازدهم و چهاردهم سوره نور، كسانى را كه تحت تأثير شايعه قرار گرفتهاند، سخت توبيخ مىكند و مىفرمايد: «چرا هنگامى كه اين تهمت را شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به متهم، گمان خير نبرديد و چرانگفتيد كه اين دروغ آشكار است.و اگر رحمت خدا شامل حال شما در دنيا و آخرت نمىشد، به خاطر اين گناهى كه كرديد، عذاب عظيمى به شما مىرسيد» . اگر اين بخش از شأن نزول صحيح باشد، بايد بگوئيم كه شخص پيامبر نيز مشمول اين عتاب و عقاب بوده است، در حالى كه مقام نبوت كه همراه با عصمت است، هرگز اجازه نمىدهد كه بگوئيم : اين خطاب و عتاب متوجه شخص پيامبر نيز مىباشد. از اين جهت، بايد همه اين شأن نزول را كه بخشى از آن با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست، رد كرد، و يا دست كم آن را تجزيه نمود و قسمت نخست آن را كه منافاتى با عصمت و نبوت ندارد، پذيرفت و قسمت ديگر را رد كرد. 2 ـ سعد معاذ، قبل از حادثه «افك» درگذشته است:«بخارى» ، در صحيح خود، در ذيل شأن نزول از خود عائشه نقل مىكند: پيامبر پس از تحقيق از كنيز من، «بريره» ، بر بالاى منبر قرار گرفت، و رو به مسلمانان كرده و گفت: «چه كسى مرا در تأديب كسى معذور مىشمارد كه اهل بيت مرا ناراحت كرده، در حالى كه من از او جز نيكى نديدم، و همچنين مردى را متهم مىكنند كه از او نيز جز خوبى سراغ ندارم» .در اين موقع، سعد معاذ برخاست و گفت: اى رسول خدا! من ترا معذور مىشمارم اگر آن كس از قبيله اوس باشد، گردن او را مىزنيم، و اگر از برادران خزرجى ما باشد، دستور تو را نيز درباره او اجرا مىنمايم . اين سخن، بر سعد بن عباده، رئيس خزرج گران آمد و برخاست بر او پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند دروغ مىگوئى، تو قادر بر كشتن او نيستى.اسيد بن حضير، عموزاده سعد بن معاذ برخاست و بر فرزند عباده پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند ما مىكشيم و تو منافق هستى و از منافقان دفاع مىكنى.افراد دو قبيله در حالى كه پيامبر بر فراز منبر قرار داشت، برخاستند تا به جان يكديگر بيفتند.سرانجام، با فرمان پيامبر از هم جدا شدند و بر جاى خود نشستند . اين بخش از شأن نزول، با تاريخ صحيح سازگار نيست، زيرا اصولا «سعد معاذ» ، در غزوه احزاب، به وسيله جراحتى كه برداشته بود، پس از صدور حكم درباره «بنى قريظه» درگذشت.اين مطلب را نيز، بخارى در صحيح خود، جزء پنجم ص 113، در باب «جنگ احزاب و بنى قريظه» آورده است .در اين صورت، چگونه مىتواند، اين مرد در حادثه «افك» ، كه ماهها پس از حادثه بنى قريظه رخ داده است، پاى منبر پيامبر باشد و با سعد بن عباده به مناقشه و نزاع بپردازد؟ ! سيرهنويسان مىگويند: جنگ «خندق» و پس از آن جريان بنى قريظه در سال پنجم، در ماه شوال رخ داده است.در نتيجه، غائله بنى قريظه در نوزده ذى الحجه به پايان رسيد و سعد معاذ در اين جريان به خاطر انفجار زخم و خونريزى شديد بلافاصله درگذشت .در حالى كه غزوه بنى مصطلق، در ماه شعبان سال ششم هجرت رخ داده است. آرى، آنچه مهم است اين است كه بدانيم حزب نفاق مىكوشيد كه زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز، از مقام و موقعيت خاصى برخوردار بود، متهم سازد و از اين طريق روحيهها را تضعيف كند. از جمله «ألذي تولى كبره» ، در شأن نزول آيات، به «عبد الله بن ابى» تفسير شده است، استفاده مىشود كه وى اين شايعه را رهبرى مىكرد. شأن نزول دوماين شأن نزول مىگويد: اين آيات درباره «ماريه» ، همسر رسول گرامى و مادر ابراهيم نازل شده است.وقتى ابراهيم درگذشت و پيامبر در غم و اندوه او فرو رفت، يكى از همسران پيامبر به او گفت چرا غمگين هستى؟ او فرزند تو نبود، او فرزند «ابن جريح» بود.پيامبر به على فرمان داد كه برود او را بكشد.وى با شمشير به در باغى آمد كه ابن جريح در آنجا كار مىكرد .وقتى وى على را خشمگين ديد، در را به روى على باز نكرد.على به داخل باغ وارد شد و او را تعقيب كرد.او از ترس على بالاى نخلى رفت، على نيز بالاى نخل رفت.در اين حال، ابن جريح از ترس خود را به پائين افكند، ناگهان لباسهاى او كنار رفت و معلوم شد كه اصلا آلت جنسى ندارد.على حضور پيامبر رسيد و جريان را بازگو كرد. اين شأن نزول كه «محدث بحرينى» آن را در «تفسير برهان» ، ج 2 ص 126 ـ 127، و «حويزى» در تفسير «نور الثقلين» ، ج 3 ص 582 ـ 581 نقل كرده است، از نظر مضمون ضعيف و نااستوار بوده و نيازى به بازگوئى آن نيست. از اين جهت، نمىتوان اين شأن نزول را پذيرفت.بنابر اين مهم اصل جريان است، حالا شخص متهم هر كه مىخواهد باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:50  توسط طاهره رحیم پور
|
ابعاد عدالت اجتماعي
عدالت اجتماعی امام علی(ع) از دو جهت بینظیر است، نخستین اینكه دیدگاه او از عدالت اجتماعی با ایمان او به عنوان مردی كه از عدالت و حكم و وجدان منحرف نشد منطبق و همسان میباشد، دوم اینكه او تنها متفكری بود كه به این دیدگاه جنبه عملی داد و به عنوان رئیس یك حكومت و یك جامعه وسیع چند ملیتی نظریات عدالت اجتماعی را در چارچوب دین مبین اسلام جامه عمل پوشانید. این مقاله به بررسی ابعاد عدالت اجتماعی امام علی علیه السلام می پردازد. پيمان برادريحضرت على (ع) برادر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم استرسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى هر يك از افرادى كه در مسجد النبى حاضر بودند برادرى معين كرد. على عليه السلام در آن ميان تنها ماند وبراى او برادرى تعيين نشد. در اين هنگام على عليه السلام با ديدگان اشك آلود به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و گفت: براى هر يك از ياران خويش برادرى تعيين كردى ولى ميان من وكسى پيوند اخوت برقرار نفرمودى! در اين لحظه پيامبر اكرم كلام تاريخى خود كه را كه مبين مقام وموقعيت على عليه السلام از حيث قرب ومنزلت او نسبتبه پيامبر استخطاب به او فرمود: «انت اخي في الدنيا و الآخرة و الذي بعثني بالحق ما اخرتك الا لنفسي. انت اخي في الدنيا و الآخرة». تو برادر من در اين جهان وسراى ديگر هستى. به خدايى كه مرا به حق برانگيخته است من كار برادرى تو را به عقب انداختم كه تو را برادر خود انتخاب كنم، اخوتى كه دامنه آن هر دو جهان را فرا گيرد در جنگ بدر
مىدانيم كه جنگ بدر نخستين جنگ كامل العيار ميان مسلمانان و مشركان بود و به همين دليل نخستين آزمايش نظامى بين طرفين به شمار مىرفت و از اين نظر پيروزى هر يك از طرفين در اين جنگ بسيار مهم بود. اين جنگ در سال دوم هجرت رخ داد.پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در اين سال آگاهى يافت كه كاروان بازرگانى قريش به سرپرستى ابو سفيان،دشمن ديرينه اسلام،از شامعازم بازگشتبه مكه است،و چون مسير كاروان از نزديكيهاى مدينه رد مىشد، پيامبر اسلام با 313 نفر از مهاجران و انصار به منظور ضبط كاروان به سوى منطقه بدر كه مسير طبيعى كاروان بود،حركت كرد. هدف پيامبر از اين حركت آن بود كه قريش بدانند خط بازرگانى آنها در دسترس نيروهاى اسلام قرار دارد و اگر آنها از نشر و تبليغ اسلام و آزادى مسلمانان جلوگيرى كنند،شريان حيات اقتصادى آنان به وسيله نيروهاى اسلام قطع خواهد شد. از طرف ديگر ابوسفيان چون از حركت مسلمانان آگاهى يافت،با انتخاب يك راه انحرافى از كنارههاى درياى سرخ،كاروان را بسرعت از منطقه خطر دور كرد و همزمان با اين عمل،از سران قريش در مكه استمداد كرد. به دنبال استمداد ابو سفيان،تعداد 950 تا 1000 نفر از مردان جنگى قريش به سوى مدينه حركت كردند.در روز 17 رمضان اين گروه با مسلمانان رودررو قرار گرفتند،در حالى كه نيروى شرك سه برابر نيروى اسلام بود. در آغاز نبرد،سه تن از دلاوران قريش كه تا دندان مسلح بودند،به نامهاى:«عتبه»(پدر هند،همسر ابو سفيان)برادر بزرگ او«شيبه»و«وليد»(فرزند عتبه)فرياد كشان به وسط ميدان جنگ آمدند و هماورد خواستند.در اين هنگام سه نفر از دلاوران انصار براى نبرد با آنان وارد ميدان شدند و خود را معرفى كردند.قهرمانان قريش از جنگ با آنان خوددارى نموده فرياد زدند:اى محمد! افرادى كه از اقوام ما،همشان ما هستند،براى جنگ با ما بفرست. در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به«عبيدة بن حارث بن عبد المطلب»،«حمزة بن عبد المطلب»و«على عليه السلام»دستور داد به جنگ اين سه تن بروند،اين سه مجاهد شجاع،روانه رزمگاه شدند و خود را معرفى كردند.آنان هر سه نفر را براى مبارزه پذيرفتند و گفتند:همگى همشان ما هستند.از اين سه تن«حمزه»با،«شيبه»،«عبيده»با«عتبه»و«على»كه جوانترين آنها بود،با«وليد»،دايى معاويه،روبرو شدند و جنگ تن به تن آغاز گرديد.«على»و«حمزه»هر دو،هماورد خود را بسرعتبه قتل رساندند ولى ضربات متقابل ميان«عبيده»و«عتبه»هنوز ادامه داشت.و هيچ كدام بر ديگرى غالب نمىشد،از اين رو«على»و«حمزه»پس از كشتن رقيبان خود،به كمك«عبيده»شتافتند و عتبه را نيز به هلاكت رساندند (1) . على عليه السلام بعدها در يكى از نامههاى خود به معاويه با اشاره به اين حادثه نوشت: شمشيرى كه آن را در يك جنگ بر جد تو(عتبه)و دايى تو(وليد)و برادرت حنظله فرود آوردم،هم اكنون نزد من است (2) . پس از پيروزى سه قهرمان بزرگ اسلام بر دلاوران قريش كه اثر خردكنندهاى در روحيه فرماندهان سپاه شرك داشت،جنگ همگانى آغاز شد و منجر به شكست فاحش ارتش شرك گرديد،به طورى كه هفتاد نفر اسير گشتند... در اين جنگ بيش از نيمى از كشته شدگان با ضرب شمشير على عليه السلام از پاى در آمدند. مرحوم شيخ مفيد سى و شش تن از كشته شدگان مشركين در جنگ بدر را نام مىبرد و مىنويسد:«راويان شيعه و سنى به اتفاق نوشتهاند كه اين عده را على بن ابى طالب عليه السلام شخصا كشته است، بجز كسانى كه در مورد قاتل آناناختلاف است و يا على در كشتن آنان با ديگران شركت داشته است» .
بدر صف آرايى مسلمانان ودلاوران قريش آغاز شد وچند حادثه كوچك آتش جنگ را شعلهور كرد.در آغاز، نبردهاى تن به تن در گرفت. سه نفر به نامهاى عتبه پدر هند(همسر ابوسفيان) وبرادر بزرگ او شيبه ووليد فرزند عتبه غرش كنان به وسط ميدان آمده وهماورد طلبيدند. نخستسه نفر از دلاوران انصار براى نبرد با آنان وارد ميدان شدند وخود را معرفى كردند، اما دلاوران مكه از جنگ با آنان خوددارى كردند وفرياد زدند:«يا محمد اخرج الينا اكفاءنا من قومنا» يعنى افرادى كه از اقوام ما وهمشان ما باشند براى جنگ با ما بفرست. رسول خدا به عبيدة بن حارث بن عبد المطلب وحمزه و على عليه السلام دستور داد برخيزند وپاسخ دشمن را بدهند. سه افسر عاليقدر اسلام با صورتهاى پوشيده روانه رزمگاه شدند. هر سه دلاور خود را معرفى كردند وعتبه هر سه را براى مبارزه پذيرفت وگفت: همگى همشان ما هستيد.
غزوه احدروحيه قريش بر اثر شكست در جنك بدر سخت افسرده بود. براى جبران اين شكست مادى ومعنوى وبه قصد گرفتن انتقام كشتگان خود، بر آن شد كه با ارتشى مجهز ومتشكل از دلاوران ورزيده اكثر قبايل عرب به سوى مدينه حركت كنند. از اين رو عمرو عاص وچند نفر ديگر مامور شدند كه قبايل كنانه وثقيف را با خود همراه سازند واز آنان براى جنگ با مسلمانان كمك بگيرند. آنان توانستند سه هزار مرد جنگى براى مقابله با مسلمانان فراهم آورند. دستگاه اطلاعاتى اسلام، پيامبر را از تصميم قريش وحركت آنان براى جنگ با مسلمانان آگاه ساخت. رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى مقابله با دشمن شوراى نظامى تشكيل داد واكثريت اعضا نظر دادند كه ارتش اسلام از مدينه خارج شود ودر بيرون شهر با دشمن بجنگد. پيامبر پس از اداى نماز جمعه با لشكرى بالغ بر هزار نفر مدينه را به قصد دامنه كوه احد ترك گفت. صف آرايى دو لشكر در بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت آغاز شد. ارتش اسلام مكانى را اردوگاه خود قرار داد كه از پشتبه يك مانع وحافظ طبيعى يعنى كوه احد محدود مىشد. ولى در وسط كوه بريدگى خاصى بودكه احتمال مىرفت دشمن، كوه را دور زند واز وسط آن بريدگى در پشت اردوگاه مسلمانان ظاهر شود. پيامبر براى رفع اين خطر عبد الله جبير را با پنجاه تير انداز بر روى تپهاى مستقر ساخت كه از نفوذ دشمن از اين راه جلوگيرى كنند وفرمان داد كه هيچگاه از اين نقطه دور نشوند، حتى اگر مسلمانان پيروز شوند ودشمن پا به فرار بگذارد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پرچم را به دست مصعب داد زيرا وى از قبيله بنى عبد الدار بود وپرجمدار قريش نيز از اين قبيله بود. جنگ آغاز شد، وبراثر دلاوريهاى مسلمانان ارتش قريش با دادن تلفات زياد پا به فرار گذارد. تيراندازان بالاى تپه، تصور كردند كه ديگر به استقرار آنان بر روى تپه نيازى نيست.ازاين رو، برخلاف دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، براى جمع آورى غنايم مقر نگهبانى را ترك كردند. خالد بن وليد كه جنگاورى شجاع بود از آغاز نبرد مىدانست كه دهانه اين تپه كليد پيروزى است.چند بار خواسته بود كه از آنجا به پشت جبهه اسلام نفود كند ولى با تيراندازى نگهبانان روبرو شده، به عقب بازگشته بود. اين بار كه خالد مقر نگهبانى را خلوت ديد با يك حمله توام با غافلگيرى، در پشتسر مسلمانان ظاهر شد ومسلمانان غير مسلح وغفلت زده را از پشتسر مورد حمله قرار داد. هرج ومرج عجيبى در ميان مسلمانان پديد آمد وارتش فرارى قريش، از اين راه مجددا وارد ميدان نبرد شد. در اين ميان مصعب بن عمير پرچمدار اسلام به وسيله يكى از سربازان دشمن كشته شد وچون صورت مصعب پوشيده بود قاتل او خيال كرد كه وى پيامبر اسلام است، لذا فرياد كشيد:«الا قد قتل محمد».( هان اى مردم، آگاه باشيد كه محمد كشته شد). خبر مرگ پيامبر در ميان مسلمانان انتشار يافت واكثريت قريب به اتفاق آنان پا به فرار گذاردند، به طورى كه در ميان ميدان جز چند نفر انگشتشمار باقى نماندند. ابن هشام، سيره نويس بزرگ اسلام، چنين مىنويسد: انس بن نضر عموى انس بن مالك مىگويد:موقعى كه ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت وخبر مرگ پيامبر منتشر شد، بيشتر مسلمانان به فكر نجات جان خود افتادند وهر كس به گوشهاى پناه برد. وى مىگويد: ديدم كه دستهاى از مهاجر وانصار، كه در بين آنان عمر خطاب وطلحه وعبيد الله بودند، در گوشهاى نشستهاند ودر فكر نجات خود هستند. من با لحن اعتراض آميزى به آنان گفتم: چرا اينجا نشستهايد؟در جواب گفتند:پيامبر كشته شده است وديگر نبرد فايده ندارد.من به آنها گفتم: اگر پيامبر كشته شده ديگر زندگى سودى ندارد; برخيزيد ودر آن راهى كه او كشته شد شما هم شهيد شويد; واگر محمد كشته شد خداى او زنده است.وى مىافزايد كه:من ديدم سخنانم در آنها تاثير ندارد; خوددستبه سلاح بردم ومشغول نبرد شدم. ابن هشام مىگويد:انس در اين نبرد هفتاد زخم برداشت ونعش او را جز خواهر او كسى ديگر نشناخت. گروهى از مسلمانان به قدرى افسرده بودند كه براى نجات خود نقشه مىكشيدندكه چگونه به عبد الله بن ابى منافق متوسل شوند تا از ابوسفيان براى آنها امان بگيرد! گروهى نيز به كوه پناه بردند ابن ابى الحديد مىنويسد: شخصى در بغداد در سال 608 ه. ق. كتاب مغازى واقدى را نزد دانشمند بزرگ محمد بن معد علوى درس مىگرفت ومن نيز يك روز در آن مجلس درس شركت كردم.هنگامى كه مطلب به اينجا رسيد كه محمد بن مسلمة، كه صريحا نقل مىكند كه در روز احد با چشمهاى خود ديده است كه مسلمانان از كوه بالا مىرفتند وپيامبر آنان را به نامهايشان صدا مىزد ومىفرمود:«الي يا فلان، الي يا فلان( به سوى من بيا اى فلان) ولى هيچ كس به نداى رسول خدا جواب مثبت نمىداد، استاد به من گفت كه منظور از فلان همان كسانى هستند كه پس از پيامبر مقام ومنصب به دست آوردند وراوى، از ترس، از تصريح به نامهاى آنان خوددارى كرده است وصريحا نخواسته است اسم آنان را بياورد.
احدروحيه قريش بر اثر شكست در جنگ بدر سخت افسرده شد،و براى گرفتن انتقام كشته شدگان خود و جبران اين شكستبزرگ تصميم گرفتند با نيروى فراوان و مجهز به مدينه حمله كنند. عوامل اطلاعاتى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم تصميم قريش را در اين زمينه به آن حضرت گزارش كردند.پيامبر براى مقابله با دشمن شوراى نظامى تشكيل داد.گروهى از مسلمانان نظر دادند كه بهتر است ارتش اسلام از مدينه بيرون رود و در بيرون شهر با دشمن بجنگد. پيامبر با هزار نفر مدينه را به سوى كوه احد در سمتشمال شهر ترك گفت.در بين راه سيصد نفر از هواداران عبد الله بن ابى، منافق مشهور،به تحريك وى به مدينه بازگشتند و تعداد نيروهاى اسلام به هفتصد نفر كاهش يافت.بامداد روز هفتم شوال از سال سوم هجرت در دامنه كوه احد دو لشگر در برابر هم صف آرايى كردند. پيامبر اسلام پيش از آغاز جنگ،با يك ديد نظامى،ميدان جنگ را مورد بررسى قرار داد و نظرش به نقطهاى جلب شد كه ممكن بود دشمن در گرماگرم جنگ از آن نقطه نفوذ كرده از پشتسر به مسلمانان حمله كند.از اين نظر افسرى بنام«عبد الله بن جبير»را با پنجاه نفر تيرانداز روى تپهاى مستقر ساخت تا از رخنه احتمالى دشمن از آن نقطه جلوگيرى كنند و دستور داد به هيچ وجه نبايد آن نقطه حساس را ترك كنند چه مسلمانان پيروز شوند و چه شكستبخورند. از طرف ديگر در جنگهاى آن زمان،پرچمدار،نقش بسيار بزرگى داشت وازينرو پرچم را هميشه به دست افرادى دلير و توانا مىسپردند.استقامت و پايدارى پرچمدار و اهتزاز پرچم در رزمگاه،موجب دلگرمى جنگجويان بود،و بر عكس،كشته شدن پرچمدار و سرنگونى پرچم مايه تزلزل روحى آنان مىگرديد،به همين جهت پيش از آغاز جنگ به منظور جلوگيرى از شكست روحى سربازان،چند نفر از شجاعترين رزمندگان به عنوان پرچمدار تعيين مىگرديد. در اين جنگ نيز قريش به همين ترتيب عمل كردند،و پرچمدارانى از قبيله«بنى عبد الدار»كه به شجاعت معروف بودند،انتخاب كردند ولى پس از آغاز جنگ پرچمداران آنان يكى پس از ديگرى به دست تواناى على عليه السلام كشته شدند و سرنگونى پى در پى پرچم باعث ضعف و تزلزل روحى سپاه قريش گرديد و افرادشان پا به فرار گذاشتند. از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود:«پرچمداران سپاه شرك در جنگ احد نه نفر بودند كه همه آنها به دست على عليه السلام به هلاكت رسيدند . ابن اثير نيز مىگويد:«كسى كه پرچمداران قريش را شكست داد،على عليه السلام بود» به روايت مرحوم شيخ صدوق،على عليه السلام در احتجاجهاى خود در شوراى شش نفرى كه پس از مرگ عمر،جهت تعيين خليفه تشكيل گرديد،روى اين موضوع تكيه نموده و فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا در ميان شما كسى جز من هست كه نه نفر از پرچمداران بنى عبد الدار را(در جنگ احد)كشته باشد؟سپس امام افزود:پس از كشته شدن اين نه نفر بود كه غلام آنان بنام«صواب»كه هيكلى بس درشت داشت،به ميدان آمد و در حالى كه دهانش كف كرده و چشمانش سرخ گشته بود،مىگفت:به انتقام اربابانم جز محمد را نمىكشم.شما با ديدن او جاخورده خود را كنار كشيديد ولى من به جنگ او رفتم و ضربت متقابل بين من و او رد و بدل شد و من آنچنان ضربتى بر او وارد كردم كه از كمر دونيم شد. اعضاى شورا،همگى سخنان على عليه السلام را تصديق كردند . بارى،سپاه قريش هزيمتيافت و افراد تحت فرماندهى عبد الله بن جبير با ديدن اين صحنه خواستند به منظور جمع آورى غنايم، منطقه استقرار خود را رها كنند.عبد الله فرمان صريح پيامبر را به آنها يادآورى كرد ولى آنان ترتيب اثر نداده و بيش از 40 نفرشان از تپه سرازير شده به دنبال جمع آورى غنايم رفتند و عبد الله بن جبير با كمتر از ده نفر همانجا ماند. در اين هنگام خالد بن وليد كه با گروهى سواره نظام در كمين آنان بود،چون اين وضع را ديد،به آنان حمله كرد و پس از كشتن آنان از پشت جبهه به مسلمانان يورش برد و اين همزمان شد با بلند شدن پرچم آنان توسط يكى از زنان قريش بنام«عمرة بنت علقمة»كه جهت تشويق سربازان قريش به ميدان جنگ آمده بودند. از اين لحظه،وضع جنگ بكلى عوض شد،آرايش جنگى مسلمانان بهم خورد،صفوف آنان از هم پاشيد،ارتباط فرماندهى با افراد قطع گرديد و مسلمانان شكستخوردند و حدود هفتاد نفر از مجاهدان اسلام،از جمله«حمزة بن عبد المطلب»و«مصعب بن عمير»يكى از پرچمداران ارتش اسلام،به شهادت رسيدند. از طرف ديگر،چون شايعه كشته شدن پيامبر اسلام در ميدان جنگ توسط دشمن پخش گرديد،روحيه بسيارى از مسلمانان متزلزل شد و در اثر فشار نظامى جديد سپاه شرك،اكثريت قريب به اتفاق مسلمانان عقب نشينى كرده و پراكنده شدند،و در ميدان جنگ جز افرادى انگشتشمار در كنار پيامبر نماندند و لحظات بحرانى و سرنوشتساز در تاريخ اسلام فرا رسيد. در اينجا بود كه نقش بزرگ على عليه السلام نمايان گرديد زيرا على عليه السلام با شجاعت و رشادتى بىنظير در كنار پيامبر شمشير مىزد و از وجود مقدس پيشواى عظيم الشان اسلام در برابر يورشهاى مكرر فوجهاى متعدد مشركان حراست مىكرد. «ابن اثير»در تاريخ خود مىنويسد: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم گروهى از مشركين را مشاهده كرد كه عازم حمله بودند،به على دستور داد به آنان حمله كند،على عليه السلام به فرمان پيامبر به آنان حمله كرد و با كشتن چندين تن موجبات تفرق آنان را فراهم ساخت.پيامبر سپس گروه ديگرى را مشاهده كرد و به على عليه السلام دستور حمله داد و على آنان را كشت و متفرق ساخت.در اين هنگام فرشته وحى به پيامبر عرض كرد:اين،نهايت فداكارى است كه على عليه السلام از خود نشان مىدهد.رسول خدا فرمود:او از من است و من از او هستم.در اين هنگام صدايى از آسمان شنيدند كه مىگفت:«لا سيف الا ذو الفقار،و لا فتى الا على» .«ابن ابى الحديد»نيز مىنويسد: هنگامى كه غالب ياران پيامبر پا به فرار نهادند،فشار دستههاى مختلف دشمن به سوى پيامبر بالاگرفت.دستهاى از قبيله«بنى-كنانه»و گروهى از قبيله«بنى عبد مناة»كه در ميان آنان چهار جنگجوى نامور به چشم مىخورد،به سوى پيامبر يورش بردند.پيامبر به على عليه السلام فرمود:حمله اينها را دفع كن.على عليه السلام كه پياده مىجنگيد، به آن گروه كه پنجاه نفر بودند، حمله كرده و آنان را متفرق ساخت.آنان چند بار مجددا گردهم جمع شده و حمله كردند،باز هم على عليه السلام حمله آنان را دفع كرد.در اين حملات،چهار نفر قهرمان مزبور و ده نفر ديگر كه نامشان در تاريخ مشخص نشده است،به دست على عليه السلام كشته شدند. «جبرئيل»به رسول خدا گفت:راستى كه على عليه السلام مواسات مىكند،فرشتگان از مواسات اين جوان به شگفت در آمدهاند. پيامبر فرمود:چرا چنين نباشد،او از من است و من از او هستم.جبرئيل گفت:من هم از شما هستم.آن روز صدايى از آسمان شنيده شد كه مكرر مىگفت: «لا سيف الا ذوالفقار و لا فتى الا على». ولى گوينده ديده نمىشد.از پيامبر سؤال كردند كه گوينده كيست؟فرمود جبرئيل است. على عليه غزوه «بنى النضير» منافقان و يهوديان مدينه از شكست مسلمانان در احد و كشته شدن رجال علمى سخت خوشحال بودند و به دنبال فرصت بودند، كه در مدينه شورشى بر پا كنند، و به قبائل خارج از مدينه بفهمانند كه كوچكترين اتحاد و وحدت كلمه در مدينه وجود ندارد، و دشمنان خارجى مىتوانند حكومت نوجوان اسلام را سرنگون سازند. پيامبر براى اينكه از منويات و طرز تفكر يهوديان «بنى النضير» آگاه گردد، همراه گروهى از افسران خود عازم دژ آنها گرديد.اما هدف ظاهرى پيامبر از تماس با بنى النضير اين بود، كه آمده است در پرداخت خونبهاى آن دو نفر عرب از قبيله «بنى عامر» كه به دست عمرو بن اميه كشته شده بودند، كمك بگيرد.زيرا قبيله بنى النضير هم با مسلمانان پيمان داشتند، و هم با قبيله بنى عامر، و قبائل همپيمان همواره در چنين لحظات يكديگر را كمك مىكردند . پيامبر در برابر درب فرود آمد و مطلب خود را با سران قوم در ميان گذارد.آنان با آغوش باز از پيامبر استقبال كردند و قول دادند كه در پرداخت ديه كمك كنند.سپس در حالى كه پيامبر را با كنيهاش (ابو القاسم) خطاب مىكردند، درخواست نمودند كه رسول خدا وارد دژ آنها شود، و روز را آنجا به سر ببرد.رسول گرامىتقاضاى آنها را نپذيرفت و در سايه ديوار دژ با افسران خود نشست و با سران بنى النضير مشغول گفتگو گرديد. پيامبر احساس كرد كه اين چرب زبانى، با يك سلسله حركات مرموز توأم است.از طرفي در محوطهاى كه پيامبر نشسته بود، رفت و آمد زياد به چشم مىخورد، سخنان در گوشى كه مورث شك و بدبينى است، فراوان بود.در حقيقت، سران بنى النضير تصميم گرفته بودند كه پيامبر را غافلگير كنند.يك نفر از آنها به نام «عمرو حجاش» ، آماده شده بود كه بالاى بام برود و با افكندن سنگ بزرگى بر سر پيامبر، به زندگى او خاتمه بخشد. خوشبختانه نقشه آنها نقش بر آب شد، توطئهها و نقشههاى شوم آنها از حركات مرموز و ناموزون آنها فاش گرديد، و بنا به نقل «واقدى» فرشته وحى، پيامبر را آگاه ساخت.پيامبر از جاى خود حركت كرد و طورى مجلس را ترك گفت كه يهوديان تصور كردند دنبال كارى مىرود و برمىگردد .ولى پيامبر راه مدينه را در پيش گرفت، و همراهانش را نيز از تصميم خود آگاه نساخت.آنان همچنان در انتظار بازگشت پيامبر به سر مىبردند، اما هر چه انتظار كشيدند انتظار آنها سودى نبخشيد. جهودان بنى النضير سخت در تكاپو و تشويش افتادند.از يك طرف فكر مىكردند كه شايد پيامبر از توطئه آنها آگاه شده باشد، در اين صورت آنها را سخت گوشمال خواهد داد.از طرف ديگر با خود مىگفتند: اكنون كه پيامبر از تيررس ما بيرون رفته انتقام او را از ياران وى بگيريم، ولى بلافاصله مىگفتند: در اين صورت كار بجاى باريكترى مىكشد، و بطور مسلم پيامبر از ما انتقام مىگيرد. در اين گيرودار همراهان پيامبر تصميم گرفتند كه دنبال پيامبر بروند و از جاى او آگاه شوند.مقدار زيادى از ديوار دژ دور نشده بودند كه با مردى روبرو شدند كه از مدينه مىآمد، و خبر ورود پيامبر را به مدينه همراه داشت.آنان فورا به محضر پيامبرشرفياب شدند و از توطئهچينى يهود كه امين وحى نيز آن را گزارش كرد، آگاه گرديدند. نقش حزب نفاقخطر حزب «نفاق» ، از خطر «يهود» بالاتر بود.زيرا منافق در سنگر دوستى از پشت خنجر مىزند، و ماسك دوستى بر چهره مىبندد.سردسته اين گروه، عبد الله ابى، و مالك بن ابى و...بودند .آنان فورا پيامى به سران بنى النضير دادند كه ما با دو هزار سرباز شما را يارى مىنمائيم، و قبائل هم پيمان شما يعنى بنى قريظه و غطفان شما را تنها نمىگذارند.اين وعده دروغين بر جرأت يهود افزود، و اگر هم در آغاز كار تصميم بر تسليم و ترك ديار داشتند، فكرشان دگرگون شد.درهاى دژ را بستند و با سلاح جنگى مجهز شده، تصميم گرفتند كه به هر قيمتى باشد از برجهاى خود دفاع كنند، و باغ و زراعت خود را بلا عوض در اختيار ارتش اسلام نگذارند . يكى از سران بنى النضير (سلام بن مشكم) وعده عبد الله را پوچ شمرد، و گفت: صلاح در اين است كه كوچ كنيم، ولى حيى بن اخطب مردم را به استقامت و پايدارى دعوت كرد. رسول گرامى، از پيام عبد الله آگاه شد.ابن ام مكتوم را در مدينه جانشين خود ساخت و تكبيرگويان براى محاصره قلعه «بنى النضير» حركت كرد.فاصله بنى قريظه و بنى النضير را لشكرگاه خود قرار داد، و رابطه آن دو گروه را از هم قطع كرد.و بنا به نقل ابن هشام، شش شبانه روز بنا به نقل برخى ديگر 15 روز قلعه آنها را محاصره كرد، ولى يهوديان بر استقامت و پايدارى خود افزودند.پيامبر دستور داد، نخلهاى اطراف قلعه را ببرند، تا يهوديان يكباره دندان طمع از اين سرزمين بكنند. در اين لحظه داد يهوديان از داخل قلعه بلند شد و همگى گفتند: اى ابو القاسم (كنايه از پيامبر) تو هميشه سربازان خود را از قطع اشجار نهى مىكردى، اين بارچرا دست به چنين كارى مىزنيد.ولى علت اين كار همان بود كه قبلا اشاره شد. سرانجام جهودان تن به قضاء دادند و گفتند: ما حاضريم جلاء وطن كنيم مشروط بر اينكه اموال منقول خود را از اين سرزمين ببريم.پيامبر اكرم موافقت كرد، كه آنان آنچه از اموال دارند ببرند، غير از سلاح كه مىبايست به مسلمانان تسليم نمايند. يهود آزمند در نقل اموال خود حداكثر كوشش را كردند، حتى درهاى خانهها را با چهارچوبه از جايش كنده براى حمل آماده مىكردند، و باقيمانده خانهها را با دست خود ويران مىكردند .گروهى از آنها عازم خيبر، و گروه ديگر روانه شام شدند.و دو نفر از آنها اسلام آوردند . ملت زبون و بيچاره براى جبران شكست با زدن دف و خواندن سرود، مدينه را ترك گفتند و شكست خود را از اين طريق جبران كردند و خواستند برسانند كه ما از ترك اين ديار چندان ملول و آزرده نيستيم. غزوه خندقسپاه اعراب بت پرست، به سان مور وملخ، در كنار خندق ژرفى فرود آمدندكه مسلمانان شش روز پيش از ورود آنان حفر كرده بودند. آنان تصور مىكردند كه همچون گذشته با مسلمانان در بيابان احد روبرو خواهند شد، ولى اين بار اثرى از آنان نديدند ولاجرم به پيشروى خود ادامه دادند تا به دروازه شهر مدينه رسيدند. مشاهده خندقى ژرف در نقاط آسيب پذير مدينه آنان را حيرت زده ساخت. شماره سربازان دشمن از ده هزار متجاوز بود، در حالى كه شماره مجاهدان اسلام از سه هزار تجاوز نمىكرد. محاصره مدينه حدود يك ماه طول كشيد وسربازان قريش هرگاه به فكر عبور از خندق مىافتادند با مقاومت پاسداران خندق، كه در فاصلههاى كوتاهى از آن در سنگرهاى دفاع موضع گرفته بودند، روبرو مىشدند. تير اندازى از هر دو طرف روز وشب ادامه داشت وهيچ يك بر ديگرى پيروز نمىشد. ادامه اين وضع براى سپاه دشمن دشوار وگران بود.زيرا سردى هوا وكمبود علوفه دامهاى آنان را به مرگ تهديد مىكرد ومىرفت كه شور جنگ از سرهايشان بيرون رود وسستى وخستگى در روحيه آنان رخنه كند. از اين رو، سران سپاه جز اين چاره نديدند كه رزمندان سرسخت وتواناى خود را از خندق عبور دهند. شش نفر از قهرمانان سپاه قريش اسبهاى خود را در اطراف خندق به تاخت وتاز در آوردند واز نقطهباريكى عبور كردند و وارد ميدان شدند. يكى از اين شش نفر، قهرمان نامى عرب، عمرو بن عبدود، بود كه نيرومندترين ودلاورترين جنگجوى شبه جزيره به شمار مىرفت واو را با هزار مرد جنگى مىسنجيدند وبرابر مىشمردند.وى در پوششى فولادين از زره قرار داشت ودر برابر صفوف مسلمانان مانند شير مىغريد وفرياد مىكشيد كه:مدعيان بهشت كجا هستند؟ آيا از ميان شما يك نفر نيست كه مرا به دوزخ بفرستد يا من او را به بهشت روانه سازم؟ كلمات او نداى مرگ بود ونعرههاى پياپى او چنان ترسى در دلها افكنده بود كه گويى گوشها بسته وزبانها براى جواب از كار افتاده بود. بار ديگر قهرمان سالخورده عرب دهانه اسب خود را رها كرد ودر برابر صفوف مسلمانان باليد وخراميد ومبارز طلبيد. هربار كه نداى قهرمان عرب براى مبارزه بلند مىشد فقط جوانى بر مىخاست واز پيامبر اجازه مىگرفت كه به ميدان برود ولى پيوسته با مقاومت وامتناع آن حضرت روبرو مىشد. آن جوان حضرت على عليه السلام بود وپيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در برابر تقاضاى او مىفرمود:بنشين اين عمرو است! عمرو براى بار سوم نعره كشيد وگفت: صدايم از فرياد كشيدن گرفت. آيا در ميان شما كسى نيست كه به ميدان گام نهد؟ اين بار نيز حضرت على -عليه السلام با التماس فراوان از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خواست كه به وى اذن مبارزه دهد. پيامبر فرمود: اين مبارز طلب عمرو است. حضرت على عرض كرد:باشد. سرانجام پيامبر با درخواست وى موافقت فرمود وشمشير خود را به او داد وعمامه اى بر سر او بست ودر حق او دعا كرد وگفت: خداوندا، على را از بدى حفظ فرما. پروردگارا، در بدر عبيده و در احد شيرخدا حمزه را از من گرفتى; خداوندا، على را از آسيب حفظ فرما. سپس اين آيه را تلاوت كرد: رب لا تذرني فردا انتخيرالوارثين (انبياء:89).سپس اين جمله تاريخى را بيان فرمود:«برز الايمان كله الى الشرك كله».يعنى دو مظهر كامل ايمان وشرك با هم روبرو شدند. حضرت على عليه السلام مظهر ايمان وعمرو مظهر كامل شرك وكفر بود. وشايد مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اين جمله اين باشد كه فاصله ايمان وشرك بسيار كم شده است وشكست ايمان در اين نبرد موقعيتشرك را درجهان تحكيم مىكند. امام عليه السلام، براى جبران تاخير، به سرعت رهسپار ميدان شد ورجزى به وزن وقافيه رجز قهرمان عرب خواند كه مضمون آن اين بود كه: عجله مكن; مرد نيرومندى براى پاسخ به نداى توا مده است. حضرت على عليه السلام زرهى آهنين بر تن داشت وچشمان او از ميان مغفر مىدرخشيد. قهرمان عرب پس از آشنايى با حضرت على از مقابله با او خود دارى كرد وگفت: پدرت از دوستان من بود ومن نمىخواهم خون فرزند او را بريزم. ابن ابى الحديد مىگويد: استاد تاريخ من ابوالخير وقتى اين قسمت از تاريخ را تدريس مىكرد چنين گفت:عمرو در جنگ بدر شركت داشت واز نزديك شجاعت ودلاوريهاى على را ديده بود. از اين رو، بهانه مىآورد ومىترسيد كه با چنين قهرمانى روبرو گردد. سرانجام حضرت على عليه السلام به او گفت: تو غصه مرگ مرا مخور.من، خواه كشته شوم وخواه پيروز گردم، خوشبختخواهم بود وجايگاه من در بهشت است، ولى در همه احوال دوزخ در انتظار توست.در اين موقع عمرو لبخندى زد وگفت:برادر زاده! اين تقسيم عادلانه نيست; بهشت ودوزخ هر دو مال تو باشد. آنگاه حضرت على عليه السلام او را به ياد نذرى انداخت كه با خدا كرده بود كه اگر فردى از قريش از او دو تقاضا كند يكى را بپذيرد و عمرو گفت چنين است. حضرت على عليه السلام گفت: درخواست نخست من اين است كه اسلام را بپذير. قهرمان عرب گفت: از ا ين درخواستبگذر كه مرا نيازى به دين تو نيست.سپس حضرت على -عليه السلام گفت: بيا از جنگ صرف نظر كن ورهسپار زادگاه خويش شو وكار پيامبر را به ديگران واگذار كه اگر پيروز شد سعادتى استبراى قريش واگر كشته شد آرزوى تو بدون نبرد جامه عمل پوشيده است.عمرو در پاسخ گفت:زنان قريش چنين سخن نمىگويند.چگونه برگردم، در حالى كه بر محمد ستيافتهام واكنون وقت آن رسيده است كه به نذر خود عمل كنم؟زيرا من پس از جنگ بدر نذر كرده ام كه بر سرم روغن نمالم تا انتقام خويش را از محمد بگيرم. اين بار حضرت على عليه السلام گفت: پس ناچار بايد آماده نبرد باشى وگره كار را از ضربات شمشير بگشاييم. در اين موقع قهرمان سالخورده از كثرت خشم به سان پولاد آتشين شد وچون حضرت على عليه السلام را پياده ديد از اسب خود فرود آمد وآن را پى نمود وبا شمشير خود بر حضرت على تاخت وآن را به شدت بر سر آن حضرت فرود آورد. حضرت على عليه السلام ضربت او را با سپر دفع كرد ولى سپر به دو نيم شد وكلاه خود نيز درهم شكست وسرآن حضرت مجروح شد. در هيمن لحظه امام فرصت را غنيمتشمرده، ضربتى محكم بر او فرود آورد واو را نقش بر زمين ساخت.صداى ضربات شمشير وگرد وخاك ميدان مانع از آن بود كه سپاهيان دوطرف نتيجه مبارزه را از نزديك ببينند.اما وقتى ناگهان صداى تكبير حضرت على -عليه السلام بلند شد غريو شادى از سپاه اسلام برخاست ومسلمانان دريافتند كه حضرت على عليه السلام بر قهرمان عرب غلبه يافته، شر او را از سر مسلمانان كوتاه ساخته است. كشته شدن اين قهرمان نامى سبب شد كه آن پنج قهرمان ديگر، يعنى عكرمه وهبيره ونوفل وضرار ومرداس، كه به دنبال عمرو از خندق عبور كرده، منتظر نتيجه مبارزه حضرت على عليه السلام وعمرو بودند، پا به فرار گذاشتند.چهار نفر از آنان توانستند از خندق به سوى لشكرگاه خود بگذرند وقريش را از قتل قهرمان بزرگ خود آگاه سازند، ولى نوفل به هنگام فرار با اسب خود در خندق افتاد وحضرت على عليه السلام كه در تعقيب او بود وارد خندق شد واو را با يك ضربت از پاى در آورد. مرگ اين قهرمان سبب شد كه شور جنگ به خاموشى گرايد وقبايل مختلف عرب هر كدام به فكر بازگشتبه زادگاه خود بيفتند. چيزى نگذشت كه سپاه ده هزار نفرى كه با سرما وكمى علوفه نيز روبرو بودند راه خانههاى خود را در پيش گرفتند واساس اسلام كه از طرف نيرومندترين دشمن تهديد مىشد، در پرتو فداكارى حضرت على عليه السلام محفوظ ومصون بماند. اگر حضرت على عليه السلام در اين نبرد شركت نمىكرد ويا كشته مىشد قريب به اتفاق سربازانى كه در دامنه كوه «سلع» گرداگرد پيامبر بودند واز غرشهاى قهرمان عرب مثل بيد مىلرزيدند، پا به فرار گذارده، از كوه سلع بالا رفته ومىگريختند. چنانكه عين اين جريان در نبرد احد ونبرد حنين، كه سرگذشت آن در تاريخ منعكس است، رخ داد وجز چند نفر انگشتشمار كه در ميدان نبرد استقامت ورزيدند واز جان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دفاع كردند، همه پا به فرار گذاشتند وپيامبر را در ميدان تنها نهادند. اگر امام عليه السلام در اين مبارزه شكست مىخورد، نه تنها سربازانى كه در دامنهكوه سلع به زير پرچم اسلام ودر كنار پيامبر قرار داشتند فرار مىكردند، بلكه سربازان مراقبى كه در طول خط خندق در فاصلههاى كوتاهى موضع گرفته بودند، سنگرها را رها مىكردند وهر كدام به گوشهاى پناه مىبردند. اگر حضرت على عليه السلام در اين نبرد جلو تجاوز قهرمانهاى قريش را نمىگرفتيا در اين راه كشته مىشد، عبور سربازان دشمن از خط دفاعى خندق آسان وقطعى بود وسرانجام موج سپاه دشمن متوجه ستاد ارتش اسلام مىشد وتا آخرين نقطه ميدان مىتاختند ونتنيجه آن جز پيروزى شرك بر آيين توحيد وبسته شدن پرونده اسلام نبود. بنابر اين محاسبات، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم با الهام از وحى الهى، فداكارى حضرت على عليه السلام را در آن روز چنين ارزيابى كرد وفرمود: «ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين». ارزش ضربتى كه على در روز خندق بر دشمن فرود آورد از عبادت جهانيان برتر است. فلسفه اين ارزيابى روشن است.زيرا اگر اين فداكارى واقع نمىشد آيين شرك سراسر جهان را فرا مىگرفت وديگر مشعلى باقى نمىماند كه ثقلين دور آن گرد آيند ودر پرتو فروغ آن به عبادت وپرستش خدا بپردازند. اينجاست كه بايد گفت امام عليه السلام با فداكارى بى نظير خود مسلمانان جهان وپيروان آيين توحيد را قرين منتخود قرار داده است وبه سخن ديگر، اسلام وايمان در طى قرون واعصار گذشته مرهون فداكارى امام عليه السلام بوده است. بارى، علاوه بر فداكارى، جوانمردى حضرت على عليه السلام به حدى بود كه پس از كشتن عمرو به زره پرقيمت او دست نزد ونعش ولباس او را به همان حال در ميدان ترك كرد. با اينكه عمر او را در اين كار سرزنش كرد ولى حضرت على عليه السلام به سرزنش او اعتنا نكرد. از اين رو، هنگامى كه خواهر عمرو بر بالين برادر آمد چنين گفت:هرگز براى تو اشك نمىريزم زيرا به دست فرد كريمى كشته شدى (8) كه به جامههاى گرانبها وسلاح جنگى تو دست نزده است. 4
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:49  توسط طاهره رحیم پور
|
فكر و تدبير على (ع)على (ع) از خوش فكرترين و درستترين مردم در راى و انديشه به شمار مىرفت.هم اوست كه به عمر اشاره كرد تا تاريخ هجرى را براى مسلمانان وضع كند.و عمر را از بازگرفتن زيور آلات خانه كعبه بازداشت.هنگامى كه ايرانيان آماده شده بودند تا بر كشور اسلامى يورش برند على بود كه به خليفه گفت: به تنهايى نزد ايرانيان روانه نشود!زيرا اگر آنان او را ببينند نمىشناسند و خواهند گفت: اين مرد سردار عرب است و اگر بر او دستيابيد و او را بكشيد، همه اعراب را از بين مىبريد.و اين انديشه حرص ايشان را بر تو سختتر مىگرداند و باعثشدت عمل آنان مىشود.وى همچنين به عمر پيشنهاد كرد، به خاطر اينكه مبادا روميان و حبشيان جرئتحمله پيدا كنند، مردم شام و مردم يمن را بدين جنگ روانه مكن و نيز مردم مكه و مدينه را حركت مده، تا مبادا اعراب از گوشه و كنار بر تو بشورند.على بود كه مىفرمود: پيروزى در جنگ بسته به زيادى افراد نيست، بلكه وابسته به بصيرت و تيزهوشى است.او به عمر گفت: به جاى فرستادن لشگر از شام و يمن، لشگرى را از بصره گسيل دارد تا برخى از آنان مراقب زنان و فرزندان و دسته ديگر مراقب مردم اهل كتاب آن شهر باشند تا مبادا شورش كنند و عده ديگرى را به طرف برادرانشان، براى كمك به ميدان نبرد بفرستند.عمر نيز اين پيشنهاد را پذيرفت.در زمان عثمان نيز على (ع) از هر گونه كمك فكرى به او مضايقه نمىكرد و اگر عثمان به اجراى آنها تن درمىداد، صلاح و لامتخود را تضمين كرده بود. عدالت على (ع)اگر به عدل او نظر شود مىبينيم كه او در اين عرصه نيز همتايى ندارد.ابن اثير در كتاب اسد الغابه گويد: زهد و عدالت على را نمىتوان در ديگران سراغ كرد.پيش از اين نيز سخن مؤلف استيعاب را در اين باره در شرح منش و خلق و خوى على ذكر كرديم.به راستى درباره عدالتخليفهاى كه حتى نانى را كه از اصفهان براى او آورده بودند، و آن را مانند مالى كه تقسيم كرده بود، به هفت تكه قسمت كرد و هر قسمت را به كسى داد، چه مىتوان گفت؟!او در تقسيم بيت المال بين خود و ديگران هيچ تفاوتى نمىگذاشت و بين مردم اصل مساوات را پيش چشم مىگذاشت.
اصلاحات علوی در اقتصاد
انحراف در بینش
انحراف در رفتار اجتماعی
الف) طبقاتی شدن جامعه ب) عدم رعایت تقوا در بازار و معاملات حضرت علی(ع) برای برخورد با انحرافات مزبور و اصلاح آنها اقدامات
زیر را انجام دادند: ج) ارائة الگوي عملي به مردم د) نظارت بر اقتصاد و مجازات زیادهخواهان و قانونشکنان توزیع ناعادلانه بیتالمال
در بین فقهأ شیعه نیز در کیفیت صرف وجوه مختلف بیتالمال و
حدود اختیارات امام المسلمین در صرف آن اختلاف است ولی در این مطلب همه
اتفاق دارند که وجوه مربوط به بیتالمال (خمس، زکات، جزیه، خراج، درآمد
انفال و...) به دو وجه مصرف میشوند؛ بخشی از آنها صرف عناوین خاصی میشود
مانند، فقرأ، مساکین، در راه ماندگان، مقروضین، سالخوردگان، بیماران، کارگزاران،
قضات، نظامیان و... و بخشی دیگر باید یا میتواند صرف مصالح عامة مسلمین
شود. که گاهی از آن به اموال مسلمین یا ثروتهای عامه یا عمومی تعبیر میشود.
در صدر اسلام این بخش بین مردم تقسیم میشد. و این نوع از وجوه است که
موضوع بحث ما در این قسمت است. 3. عدم توزیع اموال عمومی تا پایان سال آثار اقتصادی این انحرافات فریاد علی(ع) الف) عزل کارگزاران ناصالح و انتخاب عمال صالح ج) استرداد اموال بیتالمال پس فیء مال خداست و شما بندگان مسلمان خدایید و این کتاب
خداست که به آن اقرار کرده و تسلیم شدهاید، و سیرة پیامبر(ص) ما نیز بین
ما روشن است، پس هر کس راضی نیست هرچه میخواهد بکند، همانا کسی که به
فرامین خداوند عمل مینماید و به حکم خدا حکم میکند از چیزی نمیهراسد.»
ه') تعجیل در تقسیم بیتالمال
پیام علی(ع) برای امروز ما
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:47  توسط طاهره رحیم پور
|
لقب على (ع)
ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مىنويسد: لقب على (ع) ، مرتضى،
حيدر، امير المؤمنين و انزع (و يا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ريخته باشد.)
و بطين (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخير خود در نزد دوستان
و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون
آمد و گفت:
ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود
على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبتبه تشخيص برترى على نابينا و
كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان پرهيزگار آمدهام زيرا ولى، خون ولى را طلب
مىكند
و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود:
اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان
برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد آگاه در خاطر
سپردهاند و اشقيا آن را فراموش كردهاند
زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت:
آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام
قريش پس از پيامبر برترين كس است؟! او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را
ولى ناميده است و دوست، پشتيبان و نگهدار دوست است، همچنان كه گمراه پيرو فرمان
گمراهى ديگر است
زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است:
پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) ) فرستاده خداوند و
تمام كننده نعمتها فرستاده پيامآورى و پس از او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك
شده است منظور من على وصى پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند
اين زحر در جنگ جمل و صفين با على (ع) همراه بود.همچنان كه
شبعثبن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما
بعدا با حسين (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى
گذاشتند.
كميت مىگويد:
كثير نيز مىگويد: وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده
گردنها و ادا كننده دينها
همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين (2) نيز
ملقب بوده است.
روايت كردهاند كه پيامبر به على (ع) فرمود: تو پادشاه دينى و
مال پادشاه ظلمت و تاريكى است.
در روايت ديگرى آمده است: اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى
كسانى است كه در روز قيامتبا چهرههايى نورانى در حجلهها نشستهاند.
ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو
روايت را نقل كردهاند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده و آمده است×.على
(ع) فرمود: من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من پناه
آورند و كافران از مال و ثروت پناه مىجويند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه
مىبرد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سيادت دارد.
دربان على (ع)
در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت، سلمان فارسى
(رض) بوده است.
شاعر على (ع)
همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت، حسان بن
ثابتبوده است.در اينجا اضافه مىكنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفين، نجاشى و اعور
شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن بودهاند.
همسران على (ع)
نخستين همسر آن حضرت، حضرت فاطمه
(ع) دخت گرامى پيامبر خدا بوده است.على (ع) تا زمانى كه فاطمه در قيد حيات به سر
مىبرد با كس ديگرى پيمان زناشويى نبست.پس از وفات فاطمه، آن حضرت با امامه دختر
ابو العاص بن ربيع بن عبد العزى بن عبد شمس كه فرزند زينب دختر پيغمبر بود ازدواج
كرد.ام البنين دختر حزام بن دارم كلابيه، زن ديگرى بود كه على (ع) او را به عقد
خود درآورد.پس از ام البنين، آن حضرت با ليلى دختر مسعود بن خالد النهشلية تميمه
دارميه ازدواج كرد و پس از وى با اسماء بنت عميس خثعمى پيمان زناشويى بست.اسماء تا
قبل از شهادت جعفر بن ابيطالب، همسر وى بود و پس از شهادت جعفر، ابو بكر او را به
ازدواج خود درآورد و چون ابو بكر از دنيا رفت، على (ع) او را به همسرى خويش
گرفت.يكى ديگر از همسران امير المؤمنين (ع) ام حبيب دختر ربيعه تغلبيه و موسوم به
صهبا بوده است.اين زن از قبيله«سبى»بود كه خالد بن وليد در عين التمر بر آنها حمله
برده و ايشان را به اسيرى گرفته بود.خوله دختر جعفر بن قيس بن مسلمه حنفى و يا به
قولى ديگر خولة دختر اياس از ديگر زنان آن حضرت بوده است.همچنين على (ع) با ام سعد
يا ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى و نيز مخباة دختر امرى القيس بن عدى كلبى
پيمان زناشويى بست.
فرزندان على (ع)
مسعودى در مروج الذهب، شمار اولاد على (ع) را به بيست و پنج تن
رسانده است.شيخ مفيد در كتاب ارشاد تعداد آنها را هفده تن از دختر و پسر دانسته و
پس از آن گفته است: عدهاى از علماى شيعه گويند كه فاطمه پس از وفات پيامبر (ص)
جنينى كه پيامبر او را محسن ناميده بود سقط كرد.بنابر قول اين عده، فرزندان آن
حضرت هجده تن بودهاند.
ابن اثير گويد: محسن در كودكى وفات يافته است.آيا اين محسن كه
ابن اثير از او نام برده غير از آن محسنى است كه مفيد از آن ياد كرده؟مسعودى و شيخ
مفيد فرزندان على را همراه با ذكر محسن، نام برده و كسان ديگرى همچون محمد اوسط و
ام كلثوم صغرا بنت صغير (دختر كوچك) و رملة صغرا را به شمار فرزندان امير المؤمنين
(ع) اضافه كردهاند.
اما با توجه به گفتارها و نوشتارهايى كه از مورخان و علماى
نسابه در دست داريم، چنين مىنمايد كه فرزندان على (ع) سى و سه تن بودهاند و شايد
علت اين رقم زياد آن باشد كه مورخان اسم و لقب هر يك از فرزندان را، جداگانه براى
دو فرزند ثبت مىكردهاند.در حالى كه اين دو اسم و لقب بر يك تن اطلاق مىشده
است.نام اولاد امير المؤمنين على (ع) به شرح زير ذكر شده است:
1.حسن
2.حسين.
3.زينب كبرا
4.زينت صغرا.
كه كنيه او كلثوم است.شيخ مفيد گويد: مادر اين چهار تن فاطمه
بتول دختر پيامبر بزرگ اسلام بوده است.
5.ام كلثوم كبرا (ابن اثير نام وى را با زينب كبرا آورده است.)
مسعودى مىنويسد: مادر حسن، حسين، محسن، ام كلثوم كبرا و زينب كبرا، حضرت فاطمه
زهرا دختر پيغمبر اسلام (ص) است.
مىتوان ميان قول مفيد كه زينب صغرا مكنى به ام كلثوم را ذكر
كرده و نظر ابن اثير و مسعودى كه وى را ام كلثوم كبرا ناميدهاند، جمع به عمل آورد
و به اين ترتيب كه نام وى به نسبت زينب كبرا، زينب صغرا و به نسبت ام كلثوم صغرا
كه بعدا نام او را ذكر خواهيم كرد و از مادرى غير از حضرت فاطمه
به دنيا آمده، ام كلثوم كبرا بوده است.
6.محمد اوسط، مادر وى امامه دختر ابو العاص بوده است.شيخ مفيد
و مسعودى متذكر نام او نشدهاند.
7، 8، 9، 10.عباس، جعفر، عبدالله، عثمان كه همگى جزو شهداى
كربلا بودهاند.مادر اين چهار تن ام البنين كلابى است كه مسعودى وى را ام البنين
دختر حزام وحيدية معرفى كرده و عثمان را در شمار اين چهار تن ذكر نكرده است.
11.محمد اكبر، مكنى به ابو القاسم و معروف به ابن حنفيه كه
مادر وى خوله حنفى بوده است.
12.محمد اصغر مكنى به ابو بكر، بعضى از مورخان پنداشتهاند كه
ابو بكر و محمد اصغر نام دو تن از فرزندان على بوده ولى ظاهرا چنين برمىآيد كه
اين هر دو، نام يك تن باشد.
13.عبد الله و عبيد الله كه هر دو در كربلا به شهادت
رسيدهاند.مادر اين دو تن ليلى دختر مسعود نهشيلى است.
14.يحيى كه مادر وى اسماء بنت عميس است.
15، 16.عمر و رقيه كه دوقلو بودهاند.مادر اين دو ام حبيب،
صهبا، دختر ربيعه تغلبى است.عمر هشتاد و پنجسال زندگى كرد.
17، 18، 19.ام الحسن و رمله كبرا و ام كلثوم صغرا، مادر ايشان
ام سعد دختر عروة بن مسعود ثقفى است.شيخ مفيد و مسعودى تنها به ذكر نام ام الحسن و
رملة بسنده كردهاند و آن را با ذكر كلمه كبرا آشكارتر نساختهاند.
20.دخترى كه در كودكى جان سپرده است.مادر وى مخباة كلبى است و
شيخ مفيد و مسعودى متذكر نام او نشدهاند.
21.ام هانى، 22.ميمونه، 23.زينب صغرا.در كتاب عمدة الطالب آمده
است كه مادر وى (زينب صغرا) ام ولد (كنيز) بوده و در خانه محمد بن عقيل بن ابيطالب
به سر مىبرده است.
24.رملة صغرا، شيخ مفيد و مسعودى از او نام نبردهاند.
25.رقيه صغرا، مسعودى از او يادى نكرده است.
26.فاطمه، 27.اسامه، 28.خديجه، 29.ام الكرام، مسعودى گويد ام
الكرام همان فاطمه است.
30.ام سلمه، 31.ام ابيها،
مسعودى از او ياد كرده است.
32.جمانة مكناه به ام جعفر.
33.نفيسه، درباره نام مادر او پراكندهگويى كردهاند.
شهادت امام
آن حضرت در سال 40 ه و در ماه رمضان در شب نوزدهم، شب چهارشنبه
ضربتخورد و در شب جمعه، شب بيست و يكم، به شهادت رسيد.اين قول در ميان ما معروف
است و شيعه تا امروز بدان عمل مىكند.طبرى و ابن اثير روايت كردهاند كه آن حضرت
در شب جمعه نوزدهم رمضان، ضربتخورد و در شب يكشنبه وفات يافت.عمر آن حضرت شصت و
سه سال بوده است. حاكم در مستدرك از محمد بن حنفيه روايت كرده است.يا شصت و چهار
يا شصت و پنجساله بود كه ده يا دوازده سال آن پيش از بعثت رسول خدا
(ص) و بيست و سه سال آن در معيت آن حضرت (ص) پس از بعثت، سيزده سال در مكه و ده
سال در مدينه، و سى سال آن پس از وفات پيغامبر اسلام (ص) بوده است.البته اقوال
ديگرى درباره سن آن حضرت نيز گفته شده است.حاكم در مستدرك از جعفر بن محمد از پدرش
نقل كرده كه على (ع) در پنجاه و شتسالگى به شهادت رسيد.
قول اول و سوم، مشهورترين قولهاست.ابن شهر آشوب در مناقب گويد:
«آن حضرت در اثر ضربتى كه در مسجد كوفه خورد، در وقت تنوير، شب جمعه، نوزدهم ماه
رمضان، مجروح شد و دو روز همچنان زنده بود تا يك سوم از شب، سپس وفات يافت.وى
بنابر روايتحضرت صادق (ع) در وقت وفات شصت و پنجسال و بنابر روايت عامه شصت و سه
سال داشت.
حاكم در مستدرك به سند خود از عبد الرحمن بن ابو ليلى نقل كرده
است: على (ع) در روز جمعه هفدهم ماه رمضان سال 40 مضروب شد.و او در آن هنگام شصت و
سه يا شصت و چهار سال داشت.
همچنين حاكم به سند خود از ابو بكر بن ابى شيبه نقل كرده است:
«على بن ابيطالب (ع) در سال 40 هجرى در سن شصت و سه سالگى وفات يافت.وى در روز
جمعه بيست و يكم ماه رمضان ضربتخورد و در روز يكشنبه رحلتيافت و در كوفه به خاك
سپرده شد.
مدت خلافت آن حضرت، پنجسال و چهار ماه يا سه ماه كمتر
بود.زيرا چنان كه گفته شد، مردم در بيست و پنجم ذى الحجه سال 35 ه با وى دستبيعت
دادند.حاكم در مستدرك از عبد الرحمن بن ابو ليلى روايت كرده است: «مدت خلافت آن
حضرت، پنجسال به جز سه ماه بود».سپس از ابو بكر بن ابى شيبه نقل كرده است كه گفت:
على بن ابيطالب (ع) پنجسال خلافت كرد.گويا اين روايت مبنى بر ت
سخاوت و
بخشندگى على (ع)
او
بخشندهتر از ابرهاى پرباران بهارى بود و در اين ميدان نيز هماوردى براى او
نمىتوان سراغ كرد.شعبى در اين باره گفته است: على (ع) بخشندهترين مردمان بود.
معاويه سرسختترين دشمن آن حضرت، نيز گفته بود: اگر على انبارى پر از زر و اتاقى
انباشته از كاه مىداشت، پيش از آنكه كاه را ببخشد، زر را مىبخشيد.بيت المال را
مىرفت، در آن نماز مىگزارد و مىگفت: اى زرد و اى سپيد (طلا و نقره) !غير از مرا
بفريبيد.
با آنكه بر
همه امپراطورى اسلامى، به جز شام، فرمانروايى داشت، از خود ميراثى بر جاى نگذاشت.و
جز او، كس ديگرى به مضمون آيه نجوا عمل
نكرد.از دسترنجخود هزار بنده را آزاد كرد و هرگز به نيازمندى پاسخ رد نگفت.
گذشت على
(ع)
در بردبارى
و گذشت، على از همه مردمان گوى سبقت را ربوده بود.براى اثبات اين گفته، كافى
استبالاترين مراتب حلم او را به طور اعم در رفتار با اهل جمل و به طور اخص با
مروان بن حكم و عبد الله بن زبير ملاحظه كنيم.او در جنگ جمل بر مروان دست پيدا
كرد.با آنكه اين شخص از دشمنترين مخالفان على (ع) بود، اما على از وى
درگذشت.همچنين آن حضرت بر عبيد الله بن زبير كه يكى از سرسختترين دشمنانش بود و
به على آشكارا ناسزا مىگفت، دستيافت و او را اسير كرد ولى وى را مورد عفو قرار
داد و به او گفت: «برو!نمىخواهم تو را ببينم.»و سخنى بيشتر از اين بر زبانش
نراند. سعيد بن عاص نيز پس از واقعه جمل در مكه به دست على (ع) گرفتار آمد ولى آن
حضرت به او سخنى نگفت و از او كناره گرفت و هيچ كس از شركتكنندگان در جنگ جمل و
مردم بصره را مورد مجازات و قهر خود قرار نداد و منادى آن حضرت در شهر ندا مىداد:
«هر كس كه از ميدان گريخته، تعقيب نمىشود.با مجروحان كارى نيست و هيچ اسيرى كشته
نخواهد شد و آن كس كه سلاح خود را بر زمين گذارد امان خواهد يافت.»و دقيقا شيوه
پيامبر (ص) را در فتح مكه در پيش گرفت.
در جنگ
صفين ابتدا مردم شام، راه آب را بر او و يارانش بستند و ايشان را از دسترسى به آب
بازداشتند.اما زمانى كه زمام جنگ به دست على و يارانش افتاد، به وى گفتند: آيا آب
را بر روى سپاه شام ببنديم، همان طور كه خود آنها چنين كردند؟آن حضرت پاسخ داد:
خير سوگند به خداوند«هرگز كردار آنها را در پيش نخواهم گرفت»و پيوسته به سپاهيانش
سفارش مىكرد كسانى را كه از ميدان كارزار مىگريزند، تعقيب نكنند و مجروحى را به
قتل نرسانند
مهربانى با
يتيمان
حكومت على
عليه السلام كه حكومت «عدل» بود، در حد شعار و تبليغات دور نمىزد، و براى زمينه
چينى و حيف و ميلهاى بيشتر كه امروز در سطح جهان و بين الملل معمول است نبوده
است، بلكه وى در عمل براى جهان و انديشمندان روشن ساخت كه در زعامت آن حضرت حتى يك
نفر يتيم، خود را بىپناه ندانسته، و با درگذشت پدر مستقيما تحت نظارت «ولى امر» و
جانشين به حق انبياء و اولياء قرار گرفته، و آن چنان مورد لطف و عنايت مولايش قرار
مىگيرد، كه ديگران در آن عصر آرزوى يتيمى مىكردند!
«ابوالطفيل»
مىگويد: على عليه السلام در دوران حكومت خويش افراد مستمند و بىنوا را مورد عنايت
قرار مىداد، روزى او را مشاهده كردم كه بچههاى يتيم و بىسرپرست را به دور خود
فراخوانده، ناگاه تمام يتيمان را جمع كرده، و سفره مناسبى بازكرد، و «عسل» و ساير
نيازمندىها را دور هم چيد، و لقمههاى لذيذ و عسلى بر دهان آنان گذاشت، و اين
منظره آن چنان مؤثر و جالب بود كه بعض اصحابش گفتند:
«لوددت انى
كنت يتيما» .
: اى كاش
من هم يتيم بوده، و اين چنين مورد الطاف على قرار مىگرفتم. (1)
و در اين
مورد على عليه السلام مىفرمايند:
حسن خلق
على (ع)
اخلاق
نيكوى او زبانزد مردمان است.تا آنجا كه دشمنانش كه نتوانستهاند بر او خردهاى
بگيرند، اين صفت را عيبى براى آن حضرت برشمردهاند!ياران وى در اين باره گفتهاند:
او همچون يكى از ما و در ميان ما مىزيست.نرم خو، و بسيار متواضع و آسان گير بود و
با اين وجود ما در برابر او مانند اسيرى بوديم كه دستهايش بسته و بر بالاى سرش شمشيرى
گرفته بودند و از هيبت او هراس داشتيم.
دانش(1)
پس از
درگذشت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گروههايى از دانشمندان يهود ونصارا
براى تضعيف روحيهمسلمانان به مركز اسلام روى مىآوردند وسؤالاتى رامطرح مىكردند.
از جمله، گروهى از احبار يهود وارد مدينه شدند وبه خليفه اول گفتند:در تورات چنين
مىخوانيم كه جانشينان پيامبران، دانشمندترين امت آنها هستند. اكنون كه شما خليفه
پيامبر خود هستيد پاسخ دهيد كه خدا در كجاست.آيا در آسمانهاستيا در زمين؟
ابوبكر
پاسخى گفت كه آن گروه را قانع نساخت; او براى خدا مكانى در عرش قائل شد كه با
انتقاد دانشمند يهودى روبرو گرديد وگفت:در اين صورت بايد زمين خالى از خدا باشد!
در اين
لحظه حساس بود كه على عليه السلام به داد اسلام رسيد وآبروى جامعه اسلامى را صيانت
كرد. امام با منطق استوار خود چنين پاسخ گفت:
«ان الله
اين الاين فلا اين له ; جل ان يحويه مكان فهو في كل مكان بغير مماسة و
لامجاورة.يحيط علما بما فيها و لا يخلو شيء من تدبيره »
مكانها را
خداوند آفريد واو بالاتر از آن است كه مكانها بتوانند اورا فرا گيرند. او در همه
جا هست، ولى هرگز با موجودى تماس ومجاورتى ندارد. او بر همه چيز احاطه علمى دارد
وچيزى از قلمرو تدبير او بيرون نيست.
حضرت على عليه
السلام در اين پاسخ، به روشنترين برهان، بر پيراستگى خدا از محاط بودن در مكان،
استدلال كرد ودانشمند يهودى را آنچنان غرق تعجب فرمود كه وى بى اختيار به حقانيت
گفتار على عليه السلام وشايستگى او براى مقام خلافت اعتراف كرد.
امام عليه
السلام در عبارت نخستخود (مكانها را خداوند آفريد...) از برهان توحيد استفاده كرد
وبه حكم اينكه در جهان قديم بالذاتى جز خدا نيست وغير از او هرچه هست مخلوق اوست،
هر نوع مكانى را براى خدا نفى كرد. زيرا اگر خدا مكان داشته باشد بايد از نخستبا
وجود او همراه باشد، در صورتى كه هرجه در جهان هست مخلوق اوست واز جمله تمام
مكانها واز اين رو، چيزى نمىتواند با ذات او همراه باشد. به عبارت روشنتر، اگر
براى خدا مكانى فرض شود، اين مكان بايد مانند ذات خدا قديم باشد ويا مخلوق او
شمرده شود. فرض اول با برهان توحيد واينكه در عرصه هستى قديمى جز خدا نيستسازگار
نيست وفرض دوم، به حكم اينكه مكانى فرضى مخلوق خداست، گواه بر اين است كه او نيازى
به مكان ندارد، زيرا خداوند بود واين مكان وجود نداشت وسپس آن را آفريد.
حضرت على عليه
السلام در عبارت دوم كلام خود (او در همه جا هستبدون اينكه با چيزى مماس ومجاور
باشد) بر يكى از صفات خدا تكيه كرد وآن اين است كه او وجود نامتناهى است ولازمه
نامتناهى بودن اين است كه در همه جا باشد وبر همه چيز احاطه علمى داشته باشد، وبه
حكم اينكه جسم نيست تماس سطحى با موجودى ندارد ودر مجاورت چيزى قرار نمىگيرد.
آيا اين
عبارات كوتاه وپر مغز گواه بر علم گسترده حضرت على -عليه
السلام وبهره گيرى او از علم الهى نيست؟
البته اين
تنها مورد نبوده است كه امام عليه السلام در برابر احبار و دانشمندان يهود در باره
صفات خدا سخن گفته، بلكه در عهد دو خليفه ديگر ودر دوران خلافتخويش نيز بارها با
آنان سخن گفته است.
ابونعيم
اصفهانى صورت مذاكره امام عليه السلام را با چهل تن از احبار يهود نقل كرده است كه
شرح سخنان آن حضرت در اين مناظره نياز به تاليف رساله اى مستقل دارد ودر اين مختصر
نمىگنجد.
شيوه بحث امام على عليه
السلام با افراد بستگى به ميزان معلومات وآگاهى آنان داشت. گاهى به دقيقترين برهان
تكيه مىكرد واحيانا با تشبيه وتمثيلى مطلب را روشن مىساخت.
پاسخ قانع
كننده به دانشمند مسيحى
سلمان
مىگويد:
پس از
درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، گروهى از مسيحيان به سرپرستى يك اسقف
وارد مدينه شدند ودر حضور خليفه سؤالاتى مطرح كردند.خليفه آنان را به حضور على
عليه السلام فرستاد. يكى از سؤالات آنان از امام اين بود كه خدا كجاست. امام آتشى
برافروخت وسپس پرسيد: روى اين آتش كجاست؟دانشمند مسيحى گفت: همه اطراف آن، روى آن
محسوب است وآتش هرگز پشت ورو ندارد. امام فرمود: اگر براى آتشى كه مصنوع خداست طرف
خاصى نيست، خالق آن، كه هرگز شبيه آن نيست، بالاتر از آن است كه پشت ورو داشته
باشد; مشرق ومغرب از آن خداست وبه هر طرف رو كنى آن طرف وجه وروى خداست وچيزى بر
او مخفى واز او پنهان نيست.
امام عليه
السلام نه تنها در مسائل فكرى وعقيدتى، اسلام ومسلمانان ودر نتيجه خليفه را كمك
مىكرد، بلكه گاهى نيز كه خليفه در تفسير مفردات وواژههاى قرآن عاجز مىماند به
داد او مىرسيد. چنان كه وقتى شخصى از ابوبكر معنى لفظ «اب» را در آيه وفاكهة
وابا متاعا لكم و لانعامكم سوال
كرد، وى با
كمال تحير مىگفت:به كجا بروم اگر بدون آگاهى كلام خدا را تفسير كنم.
چون خبر به
على عليه السلام رسيد فرمود: مقصود از اب، همان علف وگياه است.
اينكه لفظ
اب در زبان عربى به معنى گياه وعلف است در خود آيه گواه روشن بر آن وجود دارد،
زيرا پس از آيه وفاكهة وابا بلافاصله مىفرمايد: متاعا لكم ولانعامكم . يعنى: اين
دو، مايه تمتع شما وحيوانات شماست.آنچه مىتواند براى انسان مايه تمتع باشد همان
«فاكهه» است وآنچه مايه لذت وحيات حيوان است «اب » است كه قطعا گياه وعلف صحرا
خواهد بود.
داورى حضرت على (ع)در
باره يك مرد شرابخوار
خليفه اول
نه تنها در كسب آگاهى از مفاهيم قرآن از امام على عليه
السلام استمداد مىجست، بلكه در احكام وفروع دين نيز دست نياز به سوى آن حضرت دراز
مىكرد.
مردى را كه
شراب خورده ماموران به نزد خليفه آوردند تا حد شرابخوارى براى او جارى سازد. وى
ادعا كرد كه از تحريم شراب آگاه نبوده ودر ميان گروهى پرورش يافته كه تا آن هنگام
شراب را حلال مىدانستهاند. خليفه در تكليف خود متحير ماند. فورا كسى را روانه
حضور على عليه السلام كرد وحلمشكل را از او خواست.
امام
فرمود:
بايد دو
نفر از افراد موثق دست اين فرد شرابخوار را بگيرند وبه مجالس مهاجرين وانصار ببرند
واز آنان بپرسند كه آيا تاكنون آيه تحريم شراب را براى اين مرد تلاوت كردهاند يا
نه. اگر آنان شهادت دادند كه آيه تحريم شراب را بر اين مرد تلاوت كردهاند بايد
حدالهى را براو جارى كرد واگر نه، بايد او را توبه داد كه در آينده لب به شراب
نزند وسپس رها ساخت.
خليفه از
دستور امام عليه السلام پيروى كرد وسرانجام آن مرد آزاد شد.
درست است
كه امام عليه السلام در دوران خلافتخلفا سكوت كرد ومسئوليتى نپذيرفت، ولى هيچ گاه
در بارهاسلام ودفاع از حريم دين شانه خالى نكرد.
در تاريخ
آمده است كه راس الجالوت (پيشواى يهوديان) مطالبى را به شرح زير از ابوبكر
پرسيدونظر قرآن را از او جويا شد:
1-
ريشهحيات وموجود زنده چيست؟
2- جمادى
كه به گونهاى سخن گفته است چيست؟
3- چيزى كه
پيوسته در حال كم وزياد شدن است چيست؟
چون خبر به
امام عليه السلام رسيد فرمود:
ريشه حيات
از نظر قرآن، آب است. (7) جمادى كه به سخن در آمده، زمين وآسمان است كه
اطاعتخود را از فرمان خدا ابراز كردند. (8) وچيزى كه پيوسته در حال كم
وزياد شدن استشب وروز است. (9)
چنان كه از
اين سخنان على عليه السلام آشكار است امام معمولا براى اثبات سخن خود به آياتى از
قرآن استناد مىكرد واين بر استوارى سخن او مىافزود. (10)
حضرت على (ع) يگانه
مرجع فتوا در عصر خليفه دوم
گسترش
اسلام، پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، در ميان اقوام وملل
گوناگون سبب شد كه مسلمانان با يك رشته حوادث نوظهور رو به رو شوند كه حكم آنها در
كتاب خدا و احاديث پيامبر گرامى وارد نشده بود.زيرا آيات مربوط به احكام وفروع
محدود است واحاديثى كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در باره واجبات
ومحرمات در اختيار امتبود از چهار صد حديث تجاوز نمىكرد. از اين جهت،
مسلمانان در حل بسيارى از مسائل كه نص قرآنى وحديث نبوى در بارهآنها وارد نشده
استبا مشكلاتى مواجه مىشدند.
اين
مشكلات، گروهى را بر آن داشت كه در اين رشته از مسائل به عقل وراى خويش عمل كنند
وبا استفاده از معيارهاى ناصحيح، حكم حادثه را تعيين كنند. اين گروه را «اصحاب
راى» مىناميدند. آنان، به جاى استناد به دليل شرعى قطعى از كتاب وسنت، موضوعات
را از نظر مصالح ومفاسد ارزيابى مىكردند وبا ظن وگمان حكم خدا را تعيين مىكردند
وفتوا مىدادند.
خليفه دوم
با اينكه خود در برخى از موارد، در برابر نصوص، به راى خويش عمل مىكرد وموارد آن
در تاريخ ضبط شده است، اما نسبتبه اصحاب راى بى مهر بود ودر باره آنان چنين
مىگفت:
صاحبان
راى، دشمنان سنتهاى پيامبرند. آنان نتوانستند احاديث پيامبر را حفظ كنند واز اين
جهتبه راى خود فتوا دادهاند. گمراه شدند وگمراه كردند.آگاه باشيد كه ما پيروى
مىكنيم واز خود شروع نمىكنيم ; تابع مىگرديم وبدعت نمىگذاريم. ما به احاديث
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چنگ مىزنيم وگمراه نمىشويم.
با اينكه
ياد آور شديم كه خليفه دوم در مواردى در برابر نصوص، به راى خود عمل مىكرد ودر
مواردى بر اثر نبودن دليل، از پيش خود، راى ونظر مىداد، ولى در بسيارى از موارد
به باب علم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، حضرت اميرمؤمنان -عليه السلام،
مراجعه مىكرد.
اميرمؤمنان،
به تصريح پيامبر اكرم، گنجينه علوم نبوى بودووارث احكام الهى، وبه آنچه كه امت تا
روز رستاخيز به آن نياز داشت عالم بودودر ميان امت فردى داناتر ازا و نبود. از اين
رو، در دهها مورد، كه تاريخ به ضبط قسمتى از آن موفق شده است، خليفه دوم از علوم
امام -عليه السلام استفاده كرد وورد زبان او اين جملات يا مشابه آنها بود:
«عجزت
النساء ان يلدن مثل علي بن ابي طالب».
زنان
ناتوانند ازاينكه مانند على را بزايند.
«اللهم لا
تبقني لمعضلة ليس لها ابن ابي طالب».
خداوندا،
مرا در برابر مشكلى قرار مده كه در آن فرزند ابوطالب نباشد.
اكنون براى
نمونه، برخى از موارد را ياد آور مىشويم.
1- مردى از
همسر خود به عمر شكايتبرد كه شش ماه پس از عروسى بچه آورده است. زن نيز مطلب را
پذيرفته، اظهار مىداشت كه قبلا با كسى رابطهاى نداشته است.خليفه نظر داد كه زن
بايد سنگسار شود. ولى امام عليه السلام از اجراى حد جلوگيرى كرد وگفت كه زن، از
نظر قرآن، مىتواند بر سر شش ماه بچه بياورد، زيرا در آيهاى دوران باردارى وشير
خوارى سى ماه معين شده است:
وحمله و
فصاله ثلثون شهرا . (احقاف:15)
در آيهاى
ديگر، تنها دوران شير دادن دو سال ذكر شده است:
وفصاله في
عامين .(لقمان:14)
اگر دو سال
را از سى ماه كم كنيم براى مدت حمل شش ماه باقى مىماند.
عمر پس از
شنيدن منطق امام عليه السلام گفت:«لولا علي لهلك عمر».
2- در
دادگاه خليفه دوم ثابتشد كه پنج نفر مرتكب عمل منافى عفتشدهاند. خليفه در
بارههمه آنان به يكسان قضاوت كرد، ولى امام عليه السلام نظر او را صائب ندانست
وفرمود كه بايد از وضع آنان تحقيق شود.اگر حالات آنان مختلف باشد، طبعاحكم خدا نيز
مختلف خواهد بود.
پس از
تحقيق،امام عليه السلام فرمود: يكى را بايد گردن زد، دومى را بايد سنگسار كرد،
سومى را بايد صد تازيانه زد، چهارمى را بايد پنجاه تازيانه زد، پنجمى را بايد ادب
كرد.
خليفه از
اختلاف حكم امام انگشت تعجب به دندان گرفت وسبب آن را پرسيد امام فرمود:
اولى كافر
ذمى است وجان كافر تا وقتى محترم است كه به احكام ذمه عمل كند، اما وقتى احكام ذمه
را زير پا نهاد سزاى او كشتن است.دومى مرتكب زناى محصن شده است وكيفر او در اسلام
سنگسار كردن است. سومى جوان مجردى است كه خود را آلوده كرده وجزاى او صد تازيانه
است. چهارمى غلام است وكيفر اونصف كيفر فرد آزاد است.پنجمى ديوانه است.
دراين
هنگام خليفه گفت:
«لا عشت في
امة لست فيها يا ابا الحسن!»در ميان جمعى نباشم كه تو اى ابو الحسن در آن ميان
نباشى.
3- غلامى
در حالى كه زنجير به پا داشت راه مىرفت.دو نفر بر سر وزن آن اختلاف نظر پيدا
كردند وهركدام گفت اگر سخن او درست نباشد زنش سه طلاقه باشد! هر دو به نزد صاحب
غلام آمدند واز او خواستند كه زنجير را باز كند تا وزن كنند. وى گفت: من از وزن آن
آگاه نيستم و از طرفى نذر كردهام كه آن را باز نكنم مگر اينكه به وزن آن صدقه
دهم.
مساله را
به نزدخليفه آورند.وى نظر داد:اكنون كه صاحب غلام از باز كردن زنجير معذور است،
بايد آن دو شخص از زنان خود جدا شوند.آنان از خليفه درخواست كردند كه مرافعه را
نزد على عليه السلام ببرند. امام عليه السلام فرمود: آگاهى از وزن زنجير آسان است.
آن گاه دستور داد كه طشتبزرگى بياورند واز غلام خواست كه در وسط آن بايستد. سپس
امام زنجير را پايين آورد ونخى به آن بست وطشت را پر از آب كرد. سپس زنجير را با
آن نخ بالا كشيد تا آنجا كه همهآن از آب بيرون آمد. آن گاه دستور داد كه زنجير را
با آن نخ بالا كشند تا آنجا كه همه آن از آب بيرون آيد. آن گاه دستور داد كه طشت
را با آهن پاره پر كنند تا آب طشتبه حد اول برسد. وسرانجام فرمود:آهن پارهها را
بكشند.وزن آنها، همان وزن زنجير است. به اين طريق، تكليف هرسه نفر روشن شد.
4- زنى در
بيابان دچار بى آبى شد وعطش سختبر او غلبه كرد. ناگزير از چوپانى آب طلبيد واو به
اين شرط موافقت كرد كه به زن آب دهد كه خود را در اختيار چوپان بگذارد. خليفه دوم
در باره حكم زن با امام عليه السلام مشورت كرد. حضرت فرمود كه زن در ارتكاب اين
عمل مضطر بوده وبر مضطر حكمى نيست.
اين داستان
ونظاير آن، كه بعضا نقل مىشود، حاكى از احاطه امام على عليه
السلام به قوانين كلى اسلام است كه در قرآن وحديث وارد شده است وخليفه از آن غفلت
داشت.
5- زن
ديوانهاى مرتكب عمل منافى عفتشده بود. خليفه او را محكوم كرد، ولى امام عليه
السلام با ياد آورى حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را تبرئه كرد
وحديث اين است كه قلم از سه گروه برداشته شده است كه يكى از آنها ديوانه است تاخوب
شود.
6- زن بار
دارى اعتراف به گناه كرد. خليفه دستور داد كه او را در همان حال سنگسار كنند. امام
عليه السلام از اجراى حد جلوگيرى كرد وفرمود:تو بر جان او تسلط دارى، نه بركودكى
كه در رحم اوست.
7- گاهى
امام عليه السلام با استفاده از اصول روانى مشكل را حل مىكرد. روزى زنى از فرزند
خود تبرى جست ومنكر آن شد كه مادر اوست ومدعى بود كه هنوز بكر است، در حالى كه
جوان اصرار داشت كه وى مادر اوست. خليفه دستور داد به جوان، به سبب چنين نسبتى
تازيانه بزنند. چون ماجرا به اطلاع امام عليه السلام رسيد، آن حضرت از زن وبستگان
او اختيار گرفت كه وى را در عقد هركس كه خواست در آورد وآنان نيز على عليه السلام
را وكيل كردند. امام رو به همان جوان كرد وگفت: من اين زن را در عقد تو در آوردم
ومهر او 480 درهم است. سپس كيسهاى كه محتوى همان مبلغ بود در برابر زن قرار داد
وبه جوان گفت: دست اين زن را بگير وديگر نزد من ميا مگر اينكه آثار عروسى بر سر
وصورت تو باشد.
زن با
شنيدن اين سخن گفت:«الله، الله، هو النار، هو واللهابني!» يعنى:پناه به خدا، پناه
به خدا، نتيجه اين جريان آتش است. به خدا قسم اين پسر من است. سپس علت انكار خود
را بازگو كرد.
كمكهاى
علمى وفكرى امام عليه السلام به خلفا به دوران خلافت ابوبكر وعمر منحصر نبود، بلكه
وى به عنوان سرپرست وحامى ودلسوز دين، نيازهاى علمى وسياسى اسلام ومسلمانان را در
دورههاى مختلف خلافتبرطرف مىكرد. از جمله، خليفه سوم نيز پيوسته از افكار بلند
وراهنماييهاى داهيانه على -عليه السلام بهره مىبرد.
اينكه
عثمان از نظرات امام عليه السلام استفاده مىكرد جاى شگفت نيست; شگفت اينجاست كه
معاويه نيز، با تمام عداوت وبغضى كه به امام داشت، در مسائل علمى ومشكلات فكرى دست
نياز به سوى آن حضرت دراز مىكرد وافرادى را به صورت ناشناس به حضور امام روانه
مىساخت تا پاسخ بعضى مسائل را از آن حضرت بياموزند.
از جمله،
گاهى فرمانرواى روم از معاويه مطالبى را مىپرسيدوپاسخ آن را از او
مىخواست.معاويه، براى حفظ آبروى خود - كه خويش را خليفه مسلمين معرفى مىكرد - افرادى
را به نزد على عليه السلام گسيل مىداشت تا به گونهاى پاسخ را از امام فرا گيرند
ودر اختيار معاويه بگذارند.
در اينجا
نمونههايى از مراجعه خليفه سوم ومعاويه به امام عليه السلام رامنعكس مىكنيم:
1- از جمله
حقوق زن در اسلام اين است كه اگر مردى همسر خود را طلاق دهد وپيش از آنكه عده زن
سپرى گردد مرد در گذرد، زن همچون ورثه ديگر از شوهر خود ارث مىبرد; تو گويى كه تا
عده زن سپرى نشده است پيوند زناشويى برقرار است.
در زمان
خلافت عثمان، مردى داراى دو زن بود - يكى از انصار وديگرى از بنى هاشم.از قضا مرد،
زن انصارى خود را طلاق گفت وپس از مدتى درگذشت.زن انصارى نزد خليفه رفت وگفت: هنوز
عده من سپرى نشده است ومن ميراث خود را مىخواهم. عثمان در داورى فرو ماند وجريان
را به اطلاع امام عليه السلام رسانيد.حضرت فرمود:اگر زن انصارى سوگند ياد كند كه
پس از رگذشتشوهرش سه بار قاعده نشده است مىتواند از شوهر خود ارث ببرد.
عثمان به
زن هاشميه گفت: اين داورى مربوط به پسر عمت على است ومن در اين باره نظرى
ندادهام.
وى گفت: من
به داورى على راضى هستم. او سوگند ياد كند و ارث ببرد.
اين جريان
را محدثان اهل تسنن به گونه ديگر، كه متن آن با فتاواى فقهاى شيعه تطبيق نمىكند،
نيز نقل كردهاند.
2- مردى كه
براى اداى فريضه حجيا عمره احرام بسته است نمىتواند حيوانى راكه در خشكى زندگى
مىكند شكار كند. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
وحرم عليكم
صيد البر ما دمتم حرما .(مائده:96)
شكار حيوان
خشكى بر شما، در حالى كه محرم هستيد، حرام است.
ولى اگر
فردى كه محرم نيستحيوانى را شكار كند، آيا فرد محرم مىتواند از گوشت آن استفاده
كند؟ اين همان مسئله اى است كه خليفه سوم در آن از نظر على -عليه السلام پيروى
كرد. قبلانظر خليفه اين بود كه محرم مىتواند از گوشتحيوانى كه غيرمحرم شكار كرده
است استفاده كند. اتفاقا خود او نيز محرم بود ومىخواست دعوت گروهى را كه براى او
چنين غذايى ترتيب داده بودند بپذيرد، اما وقتى با مخالفت امام روبرو شد از نظر خود
برگشت. على -عليه السلام ماجرايى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را نقل
كرد كه او را قانع ساخت. ماجرا بدين قرار بود كه براى پيامبر گرامى صلى الله عليه
و آله و سلم، در حالى كه محرم بود، مشابه چنان غذايى آوردند. آن حضرت فرمود:ما
محرم هستيم. اين غذا را به افرادى بدهيد كه در حال احرام نيستند.
وقتى امام
عليه السلام اين جريان را نقل كرد دوازده نفر نيز در تاييد آن حضرت شهادت دادند.
سپس على عليه السلام افزود: رسول اكرم صلى الله
عليه و آله و سلم نه تنها از خوردن چنين گوشتى ما را بازداشت،بلكه از خوردن تخم
پرندگان يا مرغان شكار شده نيز نهى كرد.
3- از
عقايد مسلم اسلامى معذب بودن كافر پس از مرگ است. در زمان خلافت عثمان، مردى به
عنوان اعتراض به اين اصل عقيدتى جمجمه كافرى را از قبر بيرون آورد وآن را نزد
خليفه برد وگفت: اگر كافر پس از مرگ در آتش مىسوزد، بايد اين جمجمه داغ باشد، در
حالى كه من به آن دست مىزنم واحساس حرارت نمىكنم!
خليفه در
پاسخ عاجز ماند ودر پى على عليه السلام فرستاد. امام عليه السلام، باايجاد
صحنهاى، پاسخى در خور به معترض داد. فرمود كه آهن (آتش زنه) وسنگ آتش زايى
بياورند وسپس آن دو را بر هم زد تا جرقهاى از آن جستن كرد. آن گاه فرمود: به آهن
وسنگ دست مىزنيم واحساس حرارت نمىكنيم، درحالى كه هر دو داراى حرارتى هستند كه
در شرايط خاصى بر ما ملموس مىشود. چه مانعى دارد كه عذاب كافر در قبر نيز چنين
باشد؟
خليفه از
پاسخ امام خوشحال شد وگفت:«لولا علي لهلك عثمان».
اما مواردى
كه معاويه به امام عليه السلام مراجعه كرده است.
تواريخ
اسلامى موارد هفت گانهاى را ياد آورى شده است كه معاويه دست نياز به جانب على
عليه السلام دراز كرده وشرمندگى وسرشكستگى خويش را به وسيلهعلم امام برطرف كرده
است.
اذينه
مىگويد: مردى از معاويه مطلبى را پرسيد.معاويه گفت: اين موضوع را از على
بپرس.سائل گفت:خوش ندارم از او سؤال كنم; مىخواهم از تو بپرسم.وى گفت: چرا خوش
ندارى ازمردى سؤال كنى كه پيامبر در بارهاش گفته است:«على نسبتبه من به سان
هارون نسبتبه موسى است جز اينكه پس از من پيامبرى نيست» وعمر مشكلات خود را با
او در ميان مىنهاد؟
وقتى خبر
شهادت امام عليه السلام به معاويه رسيد گفت: «فقه وعلم مرد». برادر معاويه به او
گفت:اين سخن را مردم شام از تو نشنوند.
اينك فهرست
مواردى را كه معاويه از على عليه السلام استمداد كرده است:
1- حكم كسى
كه مدتها نبش قبر مىكرد وكفنها را مىبرد.
2- حكم كسى
كه فردى را كشته است ومدعى است كه او را درحالى كشته كه با همسر او مشغول عمل جنسى
بوده است.
3- دو نفر
در باره لباسى اختلاف كردند. يكى از آنها دو شاهد آورد كه اين لباس مال اوست
وديگرى مدعى شد كه آن را از ناشناسى خريده است.
4- مردى با
دخترى ازدواج كرده است، ولى پدر عروس، به جاى او، دختر ديگرى را به حجله روانه
كرده است.
5- يك رشته
سؤالاتى كه فرمانرواى روم در باره كهكشان وقوس وقزح و... از معاويه كرده بود واو
ناشناسى را به عراق فرستاد تا پاسخ سؤالات را از على عليه السلام دريافت كند.
6-
فرمانرواى روم مجددا سؤالاتى از قبيل موارد مذكور را از معاويه پرسيد وباجگذارى
خود را مشروط به دريافت پاسخ صحيح آنها كرد.
7- براى
بار سوم، سؤالى از دربار روم به معاويه رسيدوپاسخ آن را طلبيد. عمرو عاص، با حيله
خاصى، جواب آن را از امام عليه السلام دريافت كرد.
دلاورى على
(ع)
چون به
شجاعت و دلاورى آن حضرت كه زبانزد همگان استبنگريم، درمىيابيم كه او از سن
بيستسالگى يا اندكى بيشتر در جنگها مباشرت داشته، و حال آنكه با جنگاوريى كه على
(ع) از خود به نمايش گزارد، نام شجاعان پيش از خود را به بوته فراموشى سپرد و نيز
نام دلاوران پس از خود را از صفحه گيتى پاك كرد.خواهيم ديد كه على (ع) در شجاعتبر
تمام مردم برترى دارد، اين امر آنچنان بديهى و روشن است كه سخن گفتن و ايراد
شواهد براى اثبات آن بر انسان زشت و قبيح جلوه مىكند. آنچه على در جنگ كرد، تا
روز قيامتبه عنوان ضرب المثل به جاى خواهد ماند.براى اثبات شجاعت آن حضرت همين
قدر كافى است كه وى در هيچ ميدانى از دشمن گريزان نشد و خود را در مقابل لشگريان
آنان نباخت و با كسى گرم كارزار نشد، مگر آنكه او را بكشت و هرگز ضربهاى بر دشمن وارد
نكرد كه بخواهد دومين ضربه را نيز بر او بزند. ضربات او بس سهمناك بود.هرگز از پيش
دشمنى نمىگريخت.چون به مبارزهاى فراخوانده مىشد باك نمىداشت.اينها همه از امور
حيرتآورى است كه جز براى پسر ابو طالب فراهم نشد.و چه بسا كه بتوان شجاعت وى را
بيش از اينها مورد توصيف قرار داد.او خود مىفرمود: «با كسى به نبرد نپرداختم مگر
آنكه من و او در ميدان بوديم.»يكى از موارد افتخار اعراب، ايستادگى در برابر على
(ع) در صحنههاى پيكار بود.آنان و دار و دستهشان افتخار مىكردند كه على (ع) با
ايشان به جنگ پرداخته است.حى بن احطب سيد قبيله بنى نضير يكى از كسانى است كهبر
اين امر باليده و گفته است: «اينها كشتگانى شريف به دست انسانى شريفند.»خواهر عمرو
بن عبدود در شعرى كه در رثاى برادرش سروده است، به كشتهشدن وى به دست على (ع)
مىبالد.هنگامى كه حسان در يكى از سرودههايش به قتل عمرو بن عبدود باليد، يكى از
مردان قبيله بنى عامر در جواب او اشعارى گفت كه برخى از ابيات آن چنين است:
1.دروغ
گفتيد و به خانه خدا سوگند كه ما را نكشتيد اما به خاطر تيغ برنده على (ع) بر خود
بباليد 2.به شمشير پسر عبد الله يعنى احمد در جنگ و به پنجه نيرومند على (ع) بدين
حال دستيافتند، پس كوتاه كنيد 3.على است آنكه در فخر مقامى والا دارد پس بيهوده
ادعا مكنيد و پست و كوچك شويد (گم شويد)
مشركان
كارزار على (ع) را مورد ستايش قرار مىدادند و آن را افتخارى براى على به شمار
مىآوردند و با اين وجود، علت افتخار ايشان، تنها آن بود كه على كشنده
آنهاست.مسافع بن جمحى در سوگ عمرو و كشته شدن او به دست امير المؤمنين (ع) شعرى
سروده كه يكى از ابيات آن چنين است:
على پيروز
شد و من به مانند اين افتخار دست نيافته و با مردى چنين قدرتمند روبهرو نشده بودم
هبيرة بن
ابى وهب در رثاى عمرو و قتل او به دست على (ع) چنين مىسرايد:
از تو اى
على، اين دليرى كه در ميدان به خرج دادى در جاى ديگرى نديدم و من بر نجد مقدم،
همچون پيرى متوقف شدم.
به چه
پيروزى شگفتى دستيافتى كه همين براى فخر تو بس است و تا زمانى كه زندهاى از
خوارى و زبونى در امان مىمانى.
سعيد بن
عاص نيز به على (ع) باليد و گفته است: من خوشحال نيستم جز آنكه مىبينم كشنده پدرم
پسر عموى او يعنى على بن ابى
طالب
است.
همچنين پدر
على (ع) وى را در زمانى كه كودكى بيش نبود، در واقعه شعب ابو طالب، در بستر پيامبر
خوابانيد و آن حضرت (ع) با طيب خاطر به استقبال خطرى بس بزرگ رفت.
شجاعت
والاى آن حضرت را همچنين مىتوان شب هجرت پيامبر از مكه به مدينه، ملاحظه كرد.وى
بدون هيچ ترس و نگرانى خود را در معرض خطرى عظيم قرار داد.در حالى كه مردان مكه
خانه پيامبر را به محاصره خود درآورده بودند، تا كسى را كه در بستر خفته استبه
قتل برسانند.
شجاعت ديگر
او در زمانى است كه پس از هجرت پيامبر كه به همراه فواطم (فاطمه بنت اسد، فاطمه
دختر پيغمبر، و فاطمه دختر حمزه) آشكارا از مكه به طرف مدينه در حركتشد و او را
در اين سفر به جز ابن ام ايمن و ابو واقد ليثى كه آنان نيز در مقابل جماعت قريش
كارى از دستشان برنمىآمد، كس ديگرى همراهى نمىكرد.در اين حال با هشت تن از
سواران قريش برخوردند كه پيشاپيش آنان جناح برده حرب بن اميه قرار گرفته بود.جناح
در حالى كه بر اسب سوار بود با شمشير بر على (ع) حمله برد، آن حضرت پياده بود و از
ضربت او جا خالى كرد و چون جناح از طرف كتف خم شده بود آن حضرت با ضربتى سنگين او
را به دو نيم كرد، آن چنان كه آن ضربت تا كوهه زين اسب وى رسيد و آن را شكافت و
باقى مشركان با ديدن اين صحنه هر يك پا به فرار گذاشتند.
در روز
بدر، آن حضرت وليد بن عتبه را كشت و در كشتن عتبه و گروهى از سران مشركان شركت و
دخالت داشت.روايت كردهاند كه على (ع) نيمى از كشتگان يا بيشتر آنان را به تنهايى
به ديار عدم فرستاد و نيم ديگر را باقى مسلمانان به همراهى ملائكه مسومين به قتل
رساندند.
در روز
احد، آن حضرت مطابق با صحيحترين روايات، پرچمداران مشركان را كه گفتهاند هفتيا
نه تن بودهاند به قتل رساند و مشركان با به قتل رسيدن آنها از معركه جنگ گريزان
شدند.به طورى كه اگر تيراندازان از فرمان پيامبر اكرم (ص) سرپيچى نمىكردند، جنگ
به سود مسلمانان پايان مىيافت.تمام كسانى كه در اين روز از لشگر مشركان به قتل
رسيدند، بيست و هشت تن بودند كه هجده تن آنان را على (ع) كشته بود و وقتى كه
مسلمانان، به جز اندكى از آنها، متوارى شدند، على (ع) در كنار پيامبر باقى ماند و
از وجود آن حضرت (ص) محافظت كرد و هرگاه مشركان، بر او يورش مىبردند پيامبر وى را
آگاه مىكرد و على (ع) آنان را پراكنده مىساخت.وى چنان از مشركان كشت كه جبرئيل
از آن در شگفتشد و گفت: «اى پيامبر!اين طريق يارى كردن است»و آن گاه ندا داد
(شمشيرى مانند ذوالفقار و مردى همچون على (ع) نيست.)
در واقعه
خندق، هنگامى كه عمرو بن عبدود و همراهان او پيشروى مىكردند و از خندق گذشتند،
على (ع) به همراه تنى چند از مسلمانان آمدند تا شكافى را كه مشركان براى پيشروى از
آن استفاده كرده بودند، مسدود كنند.هيچ كس از مسلمانان، به جز على (ع) ، بر انجام
اين كار بىباك نبود.وقتى عمرو همنبردى براى خود طلبيد، همه مسلمانان به هراس
افتادند و در پاسخ به عمرو خاموش ماندند.گويى بر بالاى سر آنان پرنده مرگ به پرواز
درآمده بود.عمرو با ديدن اين وضع شروع به توبيخ و سرزنش آنان كرد.پيامبر خطاب به
مسلمانان فرمود: چه كسى به نبرد با عمرو خواهد رفت؟و هر كس با عمرو به نبرد
پردازد، خداوند ورود به بهشت را براى او تضمين مىكند.كسى برنخاست جز على (ع) و
گفت: اى پيامبر (ص) من با عمرو نبرد خواهم آزمود.اما پيامبر به او فرمود: بنشين!او
عمرو است.پيامبر سه مرتبه ديگر همنبردى براى عمرو درخواست كرد و بار سوم به على
گفت: «اگر چه او عمرو است اما تو مىتوانى به جنگ او بروى.»على (ع) در جنگ با عمرو
بر او دستيافت و او را كشت.با كشته شدن عمرو كسانى كه همراه وى از خندق گذر كرده
بودند متوارى شدند.على (ع) به تعقيب آنان پرداخت و بعضى از آنها را به ديار عدم
رهسپار كرد و با اين كار خود هيبت مشركان را در هم كوبيد و«خداوند كافران را با
همان خشم و غضبى كه به مؤمنان داشتند، بدون آنكه به غنيمتى دستيابند، بازگرداند و
خدا خود جنگ را (به واسطه وجود على (ع) ) از مؤمنان كفايت فرمود». (1)
در جنگ
خيبر على (ع) به درد چشم گرفتار آمد، به گونهاى كه نه صحرا را مىديد و نه كوه
را.از اين روى پيامبر دو تن از مهاجران را به جنگ دشمنان فرستاد، اما آنان
شكستخورده و بازگشتند.يكى از آن دو به دوستانش دشنام مىداد و آنان نيز او را
دشنام مىدادند و ديگرى دوستان خود را سرزنش مىكرد و آنان او را سرزنش
مىكردند.آنگاه پيامبر فرمود: فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه دوستدار خدا
و رسول اوست و خدا و رسول نيز دوستدار اويند.او حمله برندهاى است كه از ميدان
نمىگريزد و از معركه بازنمىگردد، مگر آنكه خداوند بر او گشايشى قرار دهد.سپس على
(ع) را فراخواند و در چشم او از آب دهان خود ريخت و بهبود يافت.چون فردا شد پيامبر
پرچم را به على (ع) سپرد.مرحب (از مردان نيرومند يهوديان خيبر) در حالى كه بر سر
كلاهخودى گذارده بود و بر تن زرهى داشت، با على رو به رو شد.على (ع) با
ضربتشمشيرى آن كلاهخود را همچون تخممرغى درهم شكست و زره و سر او را پاره كرد تا
آنكه شمشير به فلك او رسيد و همه لشگريان صداى اين ضربه را شنيدند.آن حضرت در اين
جنگ در قلعه خيبر را كه بيست مرد از آن محافظت مىكردند، از جاى كند.و آن را همچون
پلى بر روى خندق قرار داد.چون مسلمانان از كار جنگ بازمىگشتند افراد زورمند اين
در را اندكى جابهجا كردند و هفتاد تن آمدند تا آن در را به حالت اول بازگردانند
اما نتوانستند و آن گاه مىبينيم كه على (ع) درى را كه هفتاد نفر نتوانستند بلند
كنند به عنوان سپرى براى خود مىگيرد.به راستى در جهان كدام مرد شجاعى است كه تا
اين حد به شجاعت و دليرى رسيده باشد؟
در جنگ
حنين على (ع) در كنار پيامبر قرار گرفت.و اين در حالى بود كه همه مسلمانان از كنار
او متوارى و پراكنده شده بودند.به جز ده تن كه نه تن از آنان از قبيله بنى هاشم
بودند.على و عباس و پسر عباس در بين اين نه تن قرار داشتند.در اين جنگ على (ع) ابو
حرول و چهل تن ديگر از آنان را به ديار عدم روانه كرد.و با فرار مشركان، و به لطف
ثبات قدم على و آن عده قليل، مسلمان دوباره بازگشتند.مسلمين با ديدن پايمرديهاى على
(ع) ، استقامت كردند، چرا كه از آنان، شجاعتى همچون دلاورى كه على به خرج مىداد،
ديده نمىشد.امير المؤمنين (ع) در تمام پيشامدها و جنگها از مقامى شامخ برخوردار
بود.
در جنگهاى
جمل و صفين و نهروان، آن حضرت شخصا شركت داشت و پهلوانان نامدار را از ميان برداشت
و با مردان زورمند آنان به جنگ پرداخت.
در جنگ جمل
هر دو لشگر روبهروى هم ايستادند و نيزههاى آنها در قلب يكديگر مىنشست. هر سپاهى
كه آهنگ رفتن به سوى شتر عايشه را مىكرد، كشته مىشد.از صداى بر هم خوردن شمشيرها
صدايى همچون صدايى پتك به گوش مىرسيد.چون جنگ به اوج خود رسيد، آن حضرت به تنهايى
به طرف شتر، كه با پارچهاى سبز پوشانده شده بود و مهاجرين و انصار گردش را گرفته
و اطراف آن فرزندانش بودند، يورش برد.آن گاه بر آنان تاخت و بر قلب لشگريان جمل زد
و با آنان در كار نبرد شد، سپس بازگشت و شمشيرش را كه خم شده بود با زانويش راست
كرد.ياران و پسرانش گفتند: ما به تو كمك خواهيم كرد.اما على هيچ پاسخى به آنان
نداد و حتى نگاهى به ايشان نكرد و آنگاه دوباره چون شيرى ژيان، خروشيد و براى بار
دوم به تنهايى به خيل دشمن زد.مردان جنگى دشمن از ترس رويارويى با على (ع)
مىگريختند و از چپ و راست او عقب مىنشستند، تا آنكه زمين از خون كشتگان، رنگين
شد.آن حضرت دوباره به ميان ياران خود بازگشت و شمشيرش را كه خم شده بود، راست كرد
و به پسرش محمد بن حنفيه فرمود: اى پسر حنفيه!در ميدان نبرد چنين بايد جنگ
كرد.كسانى كه در اطراف آنان بودند خطاب به امير المؤمنين عرض كردند اى امير
المؤمنين!چه كس خواهد توانست كارى را كه تو مىكنى، انجام دهد؟
يوم الهرير
يكى از فرازهاى حساس جنگ صفين است.بعض روايان گفتهاند: «به خدايى كه محمد را
برانگيختسوگند كه ما رئيس هيچ گروهى را، از زمانى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريده
است، نديدهايم كه يك روز بتواند مانند على (ع) عمل كند.او، بنا بر آنچه حسابگران
شمردهاند بيش از پانصد تن از نامآوران عرب را كشت، وى با شمشيرى كج و ناراستبه
سوى سپاه دشمن خارج مىشد و مىگفت«از خداوند و از شما پوزش مىطلبم».ما او را
در ميان مىگرفتيم و از وى مراقبت مىكرديم ولى او به ناگاه از دست ما به در مىشد
و بر قلب لشگريان دشمن، تاخت مىآورد.به خدا سوگند ما هيچ شيرى را قوىتر و
نزديكتر از او به دشمن نديديم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:21  توسط طاهره رحیم پور
|
امام على عليه السلام: از ولادت تا هجرت به مدينه نسب شريف آن حضرت او على پسر ابو طالب (نامش عبد مناف) پسر عبد المطلب (نامش شيبة الحمد) پسر هاشم (نامش عمرو) پسر عبد مناف (نامش مغيره) پسر قصى بن كلاب بن مرة بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان است. ولادت او آن حضرت بنا بر قول اكثر علما و مورخان در روز جمعه در حالى كه سيزده روز از ماه رجب مىگذشت، پاى به عرصه وجود گذاشت.در فصول المهمه تاريخ تولد آن حضرت، شب يكشنبه بيست و سوم رجب ذكر شده است و در روايتى ديگر تولد آن حضرت را در روز يكشنبه هفتم شعبان، پس از گذشتسى سال از واقعه عام الفيل، ثبت كردهاند.برخى آن را بيست و نه سال پس از تولد خود پيامبر دانستهاند كه سى سال از آن ماجرا مىگذشته است.همچنين در اين باره گفته شده كه آن حضرت بيست و هشتسال قبل از بعثت پيامبر، دوازده سال داشته و يا ده ساله بوده كه اين قول در كتاب اصابه صحه گذارده شده است.گفتهاند آن حضرت پيش از هجرت بيست و سه سال داشته ولى برخى ديگر گويند آن حضرت در آن هنگام بيست و پنجسال از عمرش مىگذشته است. تولد آن حضرت در مكه و در خانه كعبه بوده است.چنان كه در كتابهاى فصول المهمه ابن صباغ مالكى، مروج الذهب مسعودى، ارشاد مفيد و سيره حلبيه على بن برهان الدين حلبى شافعى بر اين مطلب تصريح شده است.در كتاب اخير الذكر آمده است كه در سال سىام از ولادت پيامبر (ص) على بن ابى طالب (ع) در خانه كعبه به دنيا آمد.مفيد در ارشاد گويد: پيش از على و پس از او، نوزاد ديگرى در خانه خدا پاى به عرصه وجود نگذاشت و اين امر اكرامى از جانب خداوند و تجليلى براى بزرگداشتشخصيت آن حضرت بود.آلوسى در شرح قصيده عينيه عبد الباقى مىنويسد: مسئله تولد حضرت امير كرم الله وجهه در خانه خدا امرى مشهور در جهان بوده و در كتابهاى شيعى بر آن تصريح شده است.سيد حميرى در اين باره گويد: مادر على او را در حرم امن الهى و مسجد بزاد، جايى كه مرگ على هم در آنجا بود. اين زن، نورانى و پاك و صاحب نسبى گرامى و بزرگ بود.پاك شد و فرزند و مكانى كه او را در آن بزاد پاك شدند. در شبى كه ستارههاى شوم و بد يمن پنهان و ستارههاى نيكبختى با ماه درخشان هويدا شدند.به دست نيامد در شكافتن قابلهها مانند او، مگر محمد پيامبر، پسر آمنه. عبد الباقى عمرى در قصيده عينيه پرآوازهاش مىگويد: تو على هستى كه در بلند آوازگى برتر از بلندايى زيرا در بطن مكه و در ميان خانه خدا زاده شدى اين مؤلف نيز در قصيدهاش سروده است: در كعبه به دنيا آمدى و اين برترى و فضيلتى است اين فضيلتبدان مكان اختصاص دارد زيرا تو از اين فضايل بىشمار دارى و نيازى به اين فضيلت ندارى مىگويند وقتى آن حضرت (ع) به دنيا آمد، مادرش او را به اسم پدر خود اسد بن هاشم، حيدر نام نهاد، چرا كه حيدر يكى از نامهاى شير بود.اما وقتى پدرش آمد او را به نام على خواند و گفت: او را على ناميدم تا بلندى منزلت و افتخار و عزت هميشگى براى او پايدار بماند. على (ع) خود در روز جنگ خيبر چنين سروده است: من همانم كه مادرم مرا حيدر ناميد كه همچون شير بيشهها خشم و غضبى سخت دارم. مؤلف نيز سروده است: دختر ليث (اسد) ، مادرت تو را حيدر ناميد پس درباره زيركى و بينش تو خطا نكرد كريمترين پدر، تو را على نام نهاد بدين اميد كه شهرت و نام تو، تو را برترى مىبخشد. پدر آن حضرت چنان كه قبلا گفته شد نام پدر آن حضرت عبد مناف و كنيت او به اسم بزرگترين فرزندش يعنى طالب بود.دليل ما بر آنكه نام ابو طالب، عبد مناف بوده، وصيت پدرش عبد المطلب است كه در آن به ابو طالب نسبتبه پيامبر اسلام (ص) سفارش كرده مىگويد: اى عبد مناف پس از خود تو را به (حمايت از) موحدى سفارش مىكنم كه پس از پدرش بىهمتاست. همچنين در جاى ديگرى گفته است: كسى را وصيت كردم كه كنيهاش طالب است يعنى عبد مناف را كه صاحب تجارب بزرگى است به او درباره فرزند محبوب و گرامىترين خويشان يعنى فرزند كسى كه از نزد ما غايب شده است و باز نمىگردد وصيت كردم. وى با عبد الله، پدر پيامبر، برادر تنى بود و هر دو از يك پدر و يك مادر به دنيا آمدهاند.ابو طالب نيز در ابياتى كه بعدا ذكر خواهد شد به اين نكته اشاره كرده و هم اوست كه در عهد كودكى پيامبر كفالت آن حضرت را پذيرفت و به يارى و حمايت و دفاع از او برخاست و در دوره دعوت بزرگ پيغمبر از وى مراقبت كرد و به خاطر او متحمل آزار مشركين قريش شد.ابو طالب محمد را از دسترس قريش دور نگاه داشت و به سبب حمايتش از پيامبر، به رنج و درد و بلايى سخت مبتلا شد با اين حال بر يارى پيامبر و رسيدگى به احوال او، صبر و بردبارى در پيش گرفت.به طورى كه مردان قريش به سبب ترس از ابو طالب از رساندن هر گونه گزندى به رسول خدا (ص) صرف نظر كردند تا آن كه ابو طالب بدرود حيات گفت.پس از مرگ او بود كه پيامبر اسلام فرمان هجرت از مكه را صادر كرد.ابو طالب مسلمانى بود كه هيچ گاه اسلام خود را بر مردم آشكار نكرد. زيرا اگر چنين كرده بود، نمىتوانست از دعوت برادرزاده خود پشتيبانى كند.علاوه بر آن وى در اشعار خويش نيز بارها بر راستى دعوت پيامبر اقرار كرده و بر آن صحه گذارده است.ابيات زير از همان نمونه مىتواند باشد. مرا به (اسلام) دعوت كردى دانستم كه تو راستگويى همانا راست گفتى و قبل از اين نيز در ميان ما امين شمرده مىشدى همانا دانستم كه آيين محمد از بهترين دينهاى مردمان است همچنين ابو طالب در شعر زير كه پيامبر را در آن مدح كرده به نوعى سخن رانده است كه غير مسلمان را توان اين گونه گفتار نيست.وى سروده است: و او را يارى كنيم تا در كنارش از پا نيفتيم و از فرزندان و خانمان خود دست مىكشيم او چنان نورانى است كه ابرها از چهره او طلب باران مىكنند فريادرس يتيمان و پناه درويشان و بيچارگان است هر كس از خاندان هاشم كه در خطرى افتاده باشد آنان در نزد او در نعمت و بخشش به سر مىبرند در ترازوى حق به اندازه جوى را از بين نمىبرد و ترازوى صدق و راستى او و زنش ناراست و كم نيست آيا ندانستيد كه پسر مادر نزد ما دروغگو نيست و جز با كلام باطل با او سخن گفته نمىشود در جاى ديگرى گفته است: همانا خداوند پيامبر خود محمد را مورد اكرام قرار داد پس گرامىترين مخلوق خداوند در بين مردمان احمد است خداوند براى بزرگداشت پيامبر نام او را از نام خودش مشتق كرد پس نام صاحب عرش (خداوند) محمود و نام اين پيامبر (محمد) است و در بيت ديگرى سروده است: اين ستمى است كه پيامبرى براى خواندن مردم به هدايت آمده؟ و اين امرى است متقن كه از جانب صاحب عرش (خدا) فرود آمده است و در بيت ديگرى چنين گفته است: آيا ندانستيد كه ما محمد را پيامبرى يافتيم همچون موسى (ع) كه در كتب متقن (آسمانى) نام او نوشته شده بود و از اشعاد اوست كه مىگويد: پيامبرى است كه وحى از جانب پروردگارش به او مىرسد پس كسى كه به اين سخن اقرار كرد پشيمان نخواهد شد وى در جاى ديگرى گفته است: يا به كتاب عجيبى كه نازل شده است ايمان آريد بر پيامبرى همچون موسى يا مانند ذوالنون و نيز در شعر ديگر خود چنين سروده است: پيامبر فرستاده خدا را يارى كردم كسى كه چهره سفيدش، همچون نورهاى رخشندهاى تلالو دارد از فرستاده خدا دفاع مىكنم و به حمايت او برمىخيزم همچون حمايت پشتيبانى كه بر وى مهربان و دلسوز است از ديگر اشعار ابو طالب، شعرى است كه وقتى عمرو بن عاص براى فريفتن جعفر و ياران او به نزد نجاشى رفت، آن را انشاد كرد.وى مىگويد: اى كاش مىدانستم كه (مقام) جعفر در ميان مردم چگونه است؟ و نيز مىدانستم (مقام) عمرو و خويشان مخالف با پيامبر چگونه است؟ صدوق در كتاب امالى از امام صادق (ع) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: اولين نماز جماعت در اسلام وقتى است كه پيغمبر (ص) نماز مىخواند و على بن ابيطالب (ع) نيز با آن حضرت در حال خواندن نماز بود.چون ابو طالب در حالى كه جعفر نيز با او بود، به على نزديك شد گفت: پسرم!در كنار فرزند عمويت نماز بخوان.هنگامى كه پيامبر متوجه حضور ابو طالب شد، به پيشباز آن دو رفت.ابو طالب با شادى بسيار بازگشت و مىگفت: همانا على و جعفر مورد اعتماد و امين منند در مواقع سختيها و پريشانيهاى روزگار سوگند به خدا از يارى پيامبر كوتاهى نخواهم كرد و نه كسى از فرزندان پاك نژاد من از يارى او فروگذارى مىكند شما دو تن بى ياور مگذاريد او را و پسر عمويتان را يارى كنيد كه عموى شما، از ميان ساير عموهايتان، از پدر و مادر من بوده است اين اولين نماز جماعتى بود كه منعقد شد.ابو هلال عسكرى نيز از اين واقعه در كتاب الاوائل ياد كرده است.از على (ع) روايتشده است كه فرمود: پدرم به من گفت: فرزندم، همراه پسر عمويتباش كه از هر دشوارى زود هنگام و دير هنگامى در امان مىمانى. آن گاه به من گفت: اعتماد و امنيت در همراهى با محمد است پس با دو دستخود محكم و استوار همراهى با او را براى خود نگهدار همچنين ابو طالب برادرش حمزه را كه اسلام آورده بود، از خلال چند بيت مورد خطاب قرار مىدهد و مىگويد: ابو يعلى!بر دين احمد (پيامبر) بردبارى پيشه كن و آشكار كننده دين باش، آنگاه توفيق صابر بودن را يافتهاى و بيت زير از جمله ابيات مشهور ابو طالب است. تويى محمد، پيامبر هستى از همگان برتر و درخشانتر و سيادت داده شده هستى اشعار فراوان ديگرى نيز از ابو طالب نقل شده است كه جمع آنها در اين مقاله باعث اطاله كلام خواهد شد.با اين وجود بعضى از كسانى كه خوش ندارند درباره على (ع) به نقل نكته مثبتى بپردازند، مانند اسلام آوردن پدر آن حضرت، پيوسته پافشارى مىكنند كه ابو طالب با اعتقاد كفر از اين دنيا رختبر بسته است و دليل آنها بر اين گفته رواياتى است كه در عصر خلفا و پادشاهان ستمگر ساخته و پرداخته شده است.
مادر على (ع) مادر آن حضرت، فاطمه دخت اسد بن هاشم است.در كتاب اغانى آمده است: وى نخستين زن هاشمى است كه با مردى هاشمى پيمان زناشويى بست و همين زن، مادر ديگر فرزندان ابو طالب است.اين زن به منزله مادرى مهربان براى پيامبر به حساب مىآمد. محمد در دامان او پرورش يافت و همواره سپاس محبتهاى او را بر زبان داشت.و او را مادر خطاب مىكرد.فاطمه، در محبتهاى خود، محمد را بر فرزندانش مقدم مىداشت و در رسيدگى به محمد، تلاش و كوشش بيشترى از خود نشان مىداد.حاكم در مستدرك روايت مىكند كه فاطمه در زمان پيغمبر اسلام (ص) در مرتبهاى بزرگ از ايمان جاى داشت.وى در گرايش به اسلام پيشى جست و به مدينه هجرت كرد و چون وفات يافت، پيامبر او را در پيراهن خودش كفن كرد و امر فرمود قبرش را حفر كردند و هنگامى كه به قسمت قرار دادن لحد رسيدند، پيامبر آن را با دست مباركش حفر كرد و در قبر او خوابيد و گفت: بارالها!بر مادرم فاطمه بنت اسد، ببخشاى.آن گاه بر او تلقين خواند و مدخل آن قبر را گشاده ساخت.كسانى كه شاهد مراسم به خاكسپارى فاطمه بنت اسد بودند به آن حضرت عرض كردند: يا رسول الله (ص) !امروز ديديم كه تو اعمالى به جاى آوردى كه پيش از اين براى كس ديگرى چنين نكرده بودى: فرمود: من لباس خود را بر تن او پوشاندم تا از لباسهاى بهشتى بر او بپوشانند.يا در برخى ديگر از روايات گفته شده است تا اين لباس براى او در روز قيامت، امان باشد.يا بنا بر روايت ديگرى فرمود: اين لباس را بر او پوشاندم تا حشرات زمينى را از او بازدارد.و او را در قبرش خوابانيدم تا خداوند بر او گشايش قرار دهد و او را از فشار قبر، ايمن كند.اين زن از بهترين آفريدههاى خداوندى بود و پس از ابو طالب، نيك رفتارترين كس نسبتبه من به شمار مىآمد. حاكم در مستدرك از سعيد بن مسيب از على بن حسين از پدرش از جدش على بن ابى طالب روايت كرده است كه گفت: هنگامى كه فاطمه بنت اسد دنيا را وداع گفت، پيامبر او را در پيراهن خودش كفن كرد و بر او نماز گزارد و هفتاد تكبير بر او گفت. ( و در قبر فاطمه فرود آمد و به كنارههاى قبر اشاره كرد، مانند آنكه آن را گشادهتر مىساخت. پيامبر فاطمه را در قبرش جاى داد و از آن بيرون آمد، در حالى كه ديدگانش اشكبار بود و در قبر كند و كاو مىكرد.عمر به او گفت: يا رسول الله!براى اين زن كارهايى كردى كه براى كس ديگرى نكرده بودى.فرمود اين زن پس از مادرم كه مرا زاييد، مادر من به حساب مىآمد.ابو طالب كار مىكرد و سفره غذا مىگسترد و همه ما را براى خوردن غذا دور هم گرد مىآورد.آن گاه اين زن سهم هر يك از ما را تقسيم مىكرد و من براى گرفتن غذا، بار ديگر بازمىگشتم.اين زن فرزندى به نام طالب به دنيا آورد.اين طالب در روز جنگ بدر، همراه با مشركان در حالى كه كار ايشان را ناپسند مىداشت، خارج شد، از سرنوشت طالب اطلاعى در دست نيست.و از او نسلى به جاى نمانده است.عقيل و جعفر و على فرزندان ديگر فاطمهاند كه هر كدام از ديگرى ده سال بزرگترند. ام هانى مسمى به فاخته، دخترى است كه فاطمه او را به دنيا آورد.على (ع) و برادرانش نخستين هاشميانى هستند كه از پدر و مادر هاشمى پاى به عرصه وجود نهادند.مؤلف نيز در اين باره در قصيدهاى مىگويد: مادر او (على) فاطمه است و اين زن با مهربانيها و دلسوزيهايش براى احمد (پيامبر) به منزله مادر و شفيق او بود. پيامبر در كنار فاطمه در آسودگى و راحتبه سر مىبرد و حال آنكه فرزندان آن زن از چنان آسودگى برخوردار نبودند. فاطمه در مكه به پيامبر گرويد و آن گاه به يثرب (مدينه) هجرت كرد و هيچ گاه شك و گمان، ايمان او را دستخوش آلودگى نساخت. بهترين مخلوق خداوند يعنى محمد او را در لباس خود كفن كرد و وقتى قبر او را حفر كرد در آن خوابيد. محمد به آن زن سخن استوارى تلقين كرد تا با آن در روز قيامت، گاهى كه خلايق همه محشور مىشوند، از سختى آن روز نجات يابد. على در دامن بهترين پدر و كريمترين مادر رشد كرد و از اين روست كه قبيله عدنان مرتبتبلندى يافت و بر قبيله فهر افتخار كرد. اين زن و شوهر، هر دو از بنى هاشم بودند كه هر دو بهترين شاخه درختى بودند كه ريشهاش هاشم موسوم به عمرو بود. على از كسى همچون شيبة الحمد (عبد المطلب) صاحب نسبى درخشنده بود.و هر كس با او به معارضه برمىخاست، پرتو رخشنده اين نسب او را بر جايش مىنشاند. كنيه على (ع) آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميدهاند.امام حسن (ع) در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و امام حسين (ع) او را با كنيه ابو الحسن مىخواندهاند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيهها خطاب مىكرده است.چون پيامبر وفات يافت على (ع) را به اين دو كنيه صدا مىكردند.يكى ديگر از كنيههاى على (ع) ، ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده بود. در استيعاب نقل شده است: «به سهل بن سعد گفته شد: حاكم مدينه مىخواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر، على را دشنام گويى.سهل پرسيد: چه بگويم؟گفت: بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد: به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين كنيت، نامگذارى نكرده است.پرسيد: چگونهاى ابو العباس؟جواب داد: على (ع) نزد فاطمه رفت و آنگاه بيرون آمد و در حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او، پيغمبر (ص) پيش فاطمه آمد و از او پرسيد: پسر عمويت كجاست؟فاطمه گفت: اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پيامبر با دستشروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود: بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را بدين نام، نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين نام دوست داشتنىتر نيست.» نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت: «من و على بن ابيطالب (ع) در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر بوديم.تا آنجا كه عمار گفت: سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مىداد و ما به خاطر آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم، به خاك آلوده شديم.در آن روز بود كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مىشود اى ابو تراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.» البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روايتى ديگر آمده است: چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى كه خاك بر چهرهاش نشسته و يا آنكه گونهاش خاك آلود بوده به او فرمود: «ابو تراب!چنين كن». همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيهاى، على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت: اى على!نخستين كسى كه خاك را از سرش مىتكاند تويى. على (ع) ، اين كنيه را از ديگر كنيهها بيشتر خوش مىداشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مىكرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى اميه و ديگران، بر آن حضرت به جز اين كنيه نام ديگرى اطلاق نمىكردند.آنان مىخواستند با گفتن ابو تراب، آن حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همين كنيه بود.دشمنان على، به سخنگويان دستور داده بودند تا با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر، آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است، گويا كه ايشان با استفاده از اين عمل، لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مىپوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين (ع) اطلاق نمىكردند.بدان گونه كه اين نام، تنها بر شيعيان على (ع) اختصاص يافت. كميت مىگويد: گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مىشوم. هنگامى كه كثير غرة گفت: جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود، يزيد بن عبد الملك به او گفت: نفرين خدا بر تو باد! آيا ترابى و عصبيت؟!در اين باره مؤلف در قصيدهاى سروده است: به نام دو فرزندت، مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب مىشمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:19  توسط طاهره رحیم پور
|
بنا به نوشته مورخان ولادت علي عليه السلام در روز جمعه سيزده رجب در سال سي ام عام الفيل بطرز عجيبي در درون خانه كعبه يعني خانه خدا بوقوع پيوست.پدر آنحضرت ابوطالب فرزند عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف ومادرش هم فاطمه بنت اسدبن هاشم بودبنابراين علي عليه السلم از هر دو طرف هاشمي نسب است.
ابن صباغ مالكي در فصول الهمه ميگويد:
پيش از آنحضرت احدي در خانه كعبه ولادت نيافت مگر خود اوواين فضيلتي است كه خداي تعالي به علي عليه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند اورا بشناسندواز اوتجليل وتكريم نمايند.
از القاب مشهور آنحضرت حيدرواسدالله ومرتضي وامير المومنين واخورسول الله بوده است وكنيه آنحضرت ابوالحسن وابوتراب است.
تربيت اوليه آنحضرت :
"وقدعلمتم موضعي من رسول الله بالقرابة القريبة والمنزلة الخصيصة،وضعني في حجره واناوليد ،يضمنب الي صدره ويكنفني في فراشه" (نهج البلاغه-خطبه قاصعه)
ابوطالب پدر علي عليه السلام در ميان قريش بسيار بزرگ ومحترم بود،او در تربيت فرزندان خوددقت وافي نموده وآنها رابا تقوي وبا فضيلت بار مي آورد واز كودكي فنون سواري وكشتي وتيراندازي رابرسم عرب به آنها تعليم ميداد.
در هنگام شش سالگي آنحضرت قحطي عظيمي در مكه پديدار شدوچون ابوطالب مرد عيالمندي بود واز اداره خانواده خود برنمي آمد لذا حضرت محمد ،آن حضرت را كه دوران رضاع وكودكي را گذرانده بود را جهت تكفل معاش از پدرش گرفته وبدين بهانه ايشان را تحت قيموميت وتربيت خويش درآورد.
علي عليه السلام ازكودكي سرگرم عواطف محمدي بوده ويك الفت وعلاقه بي نظيري به پيغمبر داشت كه رشته محكم آن به راحتي قابل گسستن نبود.
دوره زندگي آدمي به چندمرحله تقسيم ميشود وانسان در هر مرحله به اقتضاي سن اعمالي راانجام مي دهد،دوران طفوليت بااشتغال به اعمال وحركات خاصي ملازمه داردولي علي برخلاف عموم كودكان به دنبال بازي هاي كودكانه نرفته واز چنين اعمالي احتراز مي جست بلكه از همان كودكي در فكر عظمت بودورفتار وكردارش ازابتداي طفوليت نمايشگر تكامل معنوي ونمونه يك عظمت خدايي بود.
علي عليه السلام تاسن هشت سالگي تحت قيموميت نبي خدا قرار داشت وپس از آن به خانه پدري مراجعت فرمودند ولي اين بازگشت صورت تشريفاتي داشت واكثر اوقات ايشان در كنار حضرت محمد سپري ميشد.بدين ترتيب دوران كودكي آنحضرت تا سن ده سالگي در پناه وحمايت حضرت محمد برگزار گرديد وهمين تعليم وتربيت مقدماتي موجب شد كه علي قبل از همگان دعوت آنحضرت را بپذيردوتاپايان عمر آماده جانفشاني در راه حقيقت گردد.
علي عليه السلام هنگام بعثت:
"سبقتكم الي الاسلام طفلا صغيرا مابلغت اوان حلمي". علي عليه السلام
حضرت محمد روز دوشنبه به نبوت مبعوث شد وعلي عليه السلام در روز سه شنبه اسلام آورد.عمر ميگويد:من با ابوعبيده وابوبكر وگروهي ديگر بودم كه پيامبر برشانه علي زدوفرمودياعلي توازمومنين ،اولين كسي هستي كه اسلام آوردي ومقام من نسبت به تو مانند مقام موسي به هارون است.اگر ايمان علي از روي تقليد كودكانه بودنبي اكرم به او مي فرمود يا علي تو هنوز جواني وبه حد بلوغ نرسيده اي ،پيامبر نه تنها چنين نگفتند بلكه ايمان علي را پذيرفت ودر همان جا وراثت ووصايت وخلافت اور نيز به همه گوشزد كرد.
مي توان گفت پيامبر (ص)فداكارتر از علي (ع)كسي را نداشت وخدمات وفداكاريهاي او را در راه اعتلاي اسلام كسي نمي تواند انكار كند ودر تمام مواقف مشكل جان خود را سپر پيغمبر مي نمود واين فداكاري را از جان ودل مي پذيرفت.
نقش علي عليه السلام در هجرت:
يكي از عللي كه زمينه را براي هجرت پيغمبر به مدينه فراهم كرد انتشار اسلام در ان شهر بود در مواقعي كه قبايل عرب براي تجارت از مدينه به مكه مي امدند پيغمبر با انها ملاقات كرده وانها را به دين اسلام دعوت مي كردواز اين اقدام خود نتيجه مطلوب نيز مي گرفت.چون قريش از انتشار دين اسلام در مدينه وپيشرفت سزيع ان در شهر مزبور وهمچنين از مهاجرت عده اي از مسلمين به انجا اگاه شدند بيم ان را داشتند كه دين اسلام دران شهر قوت بگيرد وبعدا باعث مزاحمت انها شود.
به همين دليل سران قريش در خفا كميسيوني تشكيل دادند وپس از مشورت به اين نتيجه رسيدند كه از هر قبيله يك نفر قهرمان شمشير زن انتخاب شود وشبانه به خانه پيامبر حمله كنند واو را در بسترش به قتل برسانند وچون بني هاشم به تنهايي قدرت مقابله با تمام قبايل عرب را نخواهد داشت در نتيجه خون پيامبر (ص)به هدر مي رفت.
خداوند متعال همان خدايي كه پرتئيي از جمال خود را به وجود محمد (ص)انداخته دل روشن و حقيقت جوي پيامبر را از اين تصميم اگاه كرد واجازه داد شبانه از مكه به مدينه هجرت كند .
اما تدبيري لازم بود تا كفار قريش از هجرت پيامبر با خبر نباشند وخانه وبستر او بدون صاحب نماند، "حالا چه كسي است كه به عوض پيامبر در بستر بخوابد وخود را طعمه شمشير مهاجمين قريش سازد"
پيامبر علي را مي شناخت وبه ايمان وخلوص اواگاه بود رو به سوي او اورد وگفت فرمان الهي اين است كه در بستر من بخوابي تامن پنهاني مهاجرت كنم.
علي (ع) با جان ودل دعوت پيامبر را پذيرفت وگفت اطاعت ميكنم يا رسول الله ودر اجراي اين امر بسيار خرسند وسپاسگذارم.پيامبر فرمود يا علي كار بسيار خطرناكي است زيرا رجال قريش شبانه به خانه من ريخته وبستر مرازير شمشيرهاي برهنه خواهند گرفت در حاليكه تو مي خواهي در ان بستر بخوابي !
پيامبر(ص)هرچه اعلام خطر نموده واهميت اين امر خطير را در نظر علي (ع) مجسم مي ساخت خرسندي او بيشترمي شد .پيامبر چون جان فشاني علي عليه السلام رادر راه حق وحقيقت مشاهده كرد چشمان مباركش پر اب شد وبا همان حال عطوفت سر وروي علي را غرق در بوسه كرد واورا وداع كرد وبه عزم مهاجرت مكه را ترك كرد.وحضرت علي عليه السلام با موفقيت ماموريت خود را انجام داد.
فداكاريهاي علي عليه السلام در موضوع هجرت منحصر به خوابيدن اودر بسترپيامبر نبود بلكه در غياب ان حضرت حل وفصل امور مسلمانان مكه وهمچنين برگشت اماناتي كه مردم به پيامبر سپرده بودند به دست علي عليه السلام انجام مي شد.در مدينه نيز علي عليه السلام همواره ملازم پيامبر اكرم بود ودر سال يكم هجري كه ميان صحابه ومهاجرين وانصار پيمان اخوت بسته شد ان حضرت علي عليه السلام را نيز برادر خود خواند.
خدمات نظامي علي عليه السلام:
به علت اينكه در طول چهارده سال دعوت پيامبر مواعظ ونصايح ان حضرت كه متكي به منطق واستدلال بو در هدايت قبايل گمراه وبت پرست عرب مؤثر واقع نشد لذا فرمان جهاد به صورت اياتي چند نازل گرديد واز سال دوم هجرت تا مدت نه سال كه پيامبر اكرم در قيد حيات بود ،در حدود هشتاد جنگ وقتال با كفار ومشركين ويهوديان عربستان نموده است كه در بعضي از انها خود ان حضرت شخصا حضور داشته وانها را غزوه گويند.
فداكاري واز خود گذشتگي علي عليه السلام در اين جنگها بر احدي پوشيده نماند ودر اثر ابراز رشادت وشجاعت بي نظيرش اورا"ضيغم الغزوات"و"قتال العرب"مي ناميدندوجز جنگ تبوك كه به دستور پيامبر در مدينه مانده بود در تمام جنگها شركت كرده وپرچم فتح وپيروزي هميشه در دست او بوده است.
از غزوات مشهور ومهمي كه پيامبر اكرم با مشركين ودشمنان اسلام نموده است معلي عليه السلام نيز ابطال وقهرمانان عرب را در ان جنگها طعمه شكشير خود ساخته است مي توان غزوه بدر واحد وغزوه بني نضير وغزوه احزاب وخيبر وفتح مكه وجنگ حنين وطائف را نام برد.
پيامبر در رابطه شهامتهاي علي عليه السلام فرمودند:اگر شمشير علي نبود اسلام قائم نمي گشت.
نص بر امامت علي عليه السلام:
درسال دهم هجري پيامبر اكرم از مدينه حركت وبه منظور اداي مناسك حج عازم مكه گرديدند.در اين مراسم بالغ بر چند هزار نفر در ركاب آنحضرت حضور داشتندواين مراسم به حجة الوداع مشهور است.
پيامبر گرامي اسلام پس از انجام مراسم حج ومراجعت از مكه بسوي مدينه در مكاني بنام غدير خم توقف نمودند
حديث غدير
گفتيم رسول الله(ص) از آغازين روزهاى ابلاغ پيام رسالت، بر امامت و پيشوايى پس از خود نيز تأكيد ورزيد، و جاى جاى در مواضع مختلف در درازناى بيست و سه سال رسالت با تعبيرهاى مختلف و گفتار گونه گون «حق» را فراز آورده و پيشواى پس از خود را با ويژگيهاى والا به گونه اى معيّن و مشخص در پيشديدها نهاد، و گفتيم كه اين حق گزاريها و ابلاغ حق و نشان دادن آينده پيشوايى در واپسين حج رسول الله(ص) ـ كه بدين جهت «حجة الوداع» نام گرفته ـ به اوج رسيد و با فرمان الهى ولايت «ابلاغ» شد و بدين سان اين حج «حجة البلاغ»54 نام گرفت:
رسول الله(ص) به سال دهم هجرت آهنگ حج كرد و مردمان را از اين قصد آگاهاند. بدين سان كسان بسيارى براى حج گزارى راهى مكه شدند تا با رسول الله(ص) حج گزارند و مناسك حج را از آن بزرگوار بياموزند، پيامبر(ص) با مسلمانان حج گزارد و به سوى مدينه بازگشت. در روز هجدهم ذو حجه در حالى كه كسان بسيارى پيش از پيامبر حركت مى كردند و قافله هاى بسيارى از پس از وى، پيامبر به سرزمينى رسيد با نام «غديرخم» در وادى جحفه (كه راه اهل مدينه و مصر و … جدا مى شود). در حالى كه گرماى آفتاب اوج گرفته بود و بى امان بر زمين حرارت مى ريخت، به فرمان الهى دستور داد سواران و پيادگان توقف كنند، روندگان باز آيند و واپس مانده ها برسند. حرارت نيم روز مردمان را مى آزرد، لباسها و مركبها را سايه بان قرار داده بودند، پيامبر (ص) بر انبوهى از جهاز شتران فراز رفت و خطبه آغاز كرد؛ خداى را سپاس گفت و از اينكه بزودى از ميان آنان خواهد رفت، پرده برگرفت و از آنان خواست تا درباره چگونگى رسالت گذارى وى گواهى دهند. مردمان يكسر فرياد برآوردند:
نشهد انّك قد بلّغت و نصحت وجَهَدت فجزاك اللّه خيراً…
آنگاه براى آماده سازى مردمان براى شنيدن پيام آخرين، با مردم از صداقت در ابلاغ و از «ثقلين» سخن گفت و جايگاه والاى خود در ميان امت را برنمود و بر اولويت خود بر آنان گواه خواست، و پاسخهاى بلند يكصدا را شنيد و آنگاه دست على(ع) را گرفت و فراز آورد و باشكوهى شگرف و فريادى بس رسا فرمود:
فمن كنت مولاه فعلى مولاه
سه بار اين جمله را تكرار كرد و بر همسويان، ياوران و پذيرندگان ولايت او دعا كرد.
و بدين سان در تداوم آن روشنگريها و اعلام حقها، در نهايت تدبير و آگاهى و در ميان دهها هزار انسان آمده از اقاليم قبله به حج«ولايت و خلافت على(ع)» را رقم زد و «حق خلافت» را و «خلافت حق» را نشان داد. آن روز هيچ كس در اين حقيقت ترديد نكرد، و در اينكه پيامبر(ص) على(ع) را با اين عبارتها به ولايت و امامت منصوب ساخت ترديدى روا نشد. اگر كسانى گرانجانى كردند، در محتوا و مفاد پيام نبود. آن گونه كسان به لحاظ تيره جانى در اينكه اين حركت وحيانى باشد سخن داشتند. به هر حال كسان بسيارى به محضر على(ع) شتافتند و «امارت و ولايت» وى را تهنيت گفتند. بدين سان روشن است كه آن روزگاران اين حقيقت ترديد بردار نبود. از جمله كلام عمربن الخطاب را بنگريد:
هنيئاً لك يابن أبى طالب. أصبحت اليوم ولىّ كل مؤمن.55
امّا، پس از رسول الله(ص) واقع صادق دگرگون شد؛ سياست بازان، ماجرا را وارونه ساختند و جامه خلافت را بر قامت ديگرى كشيدند، امّا هرگز در اين همه فضلها و فضيلتها ترديد روا نداشتند، بلكه، بهانه هاى ديگرى تراشيدند. امّا پس از آن روزگار كوشيدند از يكسو در دلالت اين سخن شريف بر «امامت و ولايت» ترديد كنند
1ـ سند حديث غدير
حديث غدير از مشهورترين و بلند آوازه ترين احاديث نبوى است، كه بسيارى از محدثان و عالمان بر استوارى بلكه تواتر آن تأكيد كرده اند؛56 ابن كثير مى گويد:
و صدر الحديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» متواتر اتيقّن ان رسول الله(ص) قاله.57
علاّمه امينى حديث غدير را ازصدوده تن از صحابيان گزارش كرده است و آنگاه در پايان تأكيد كرده است كه گزارش او تمام آن چيزى نيست كه وجود دارد.58
در «الغدير» فهرست بلندى از اقوال تابعيان نيز آمده است كه حديث غدير را نفى كرده اند. عالم جليل القدر و مدافع نستوه ولايت «مير حامد حسين هندى» نيز كه بخش بزرگى از اثر بى مانندش «عبقات الأنوار» را ويژه حديث غدير ساخته است و سند حديث را به تفصيل گزارش كرد، در نقد ديدگاه كسانى كه به عدم تواتر حديث باور دارند بتفصيل تمام سخن گفته و نااستوارى اين ديدگاه را روشن ساخته است.
59
غدير ازنظر حضرت فاطمه:
با اينكه سخنان زيادى در موضوعات مختلف از حضرت زهراعليها السلام نقل شده است، چرا در مقاله حاضر فقط حديث غدير، مورد توجه قرار گرفته است؟ چه خصوصياتى در حديث غدير هست كه محور اصلى بحث گشته است؟در جواب بايد گفت: گرچه شيعه براى اثبات ادعاى خود - مبنى بر امامت اميرمؤمنانعليه السلام و جانشينى ايشان نسبت به پيامبر - دلايل فراوانى دارد؛ اما در اين ميان، حديث غدير از ويژگىها و امتيازاتى برخوردار است كه آن را نسبت به دلايل ديگر، برتر و شاخصتر كرده است؛ از جمله:
1- علاوه بر محدّثان شيعه كه همگى حديث غدير را نقل كردهاند، اغلب محدّثان بزرگ اهل سنّت و مورّخان جهان اسلام حديث غدير را نقل و صحّت آن را تأييد نمودهاند؛ تا آنجا كه اگر كسى در صحّت اين حديث ترديد داشته باشد، بايد به همه احاديث ديگر و حتّى مسائل بديهى اسلام نيز با ديده ترديد بنگرد.
2- گرچه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در فرصتهاى مختلف و موقعيتهاى متفاوت، بر امامت و جانشينى حضرت علىعليه السلام تصريح كرده بودند؛ اما اعلام رسمى اين مطلب مهم در «غدير خم» بوده است. با توجه به اينكه اين اعلام بعد از «حجّةالوداع» بود و همه مسلمانان متوجه نزديك شدن حادثه رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بودند و به طور طبيعى در انتظار معرفى جانشين ايشان به سر مىبردند؛ رسميّت بيشترى به روز غدير داده بود.
3- اجتماع عظيم مردم نيز در غديرخم، كم نظير بود. بيشتر مسلمانان از مناطق مختلف و قبائل گوناگون، در آن جمع حضور داشتند و در حقيقت نقش پيك رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم را بر عهده داشتند، تا «پيام غدير» را به عنوان مهمترين خبر حجّ آن سال به منطقه خود برده و ديگر مسلمانان را از اين رويداد سرنوشتساز آگاه سازند. با توجه به اين نكته كه حجّ آن سال نيز آخرين حجّى بود كه مسلمانان به همراهى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم برگزار كرده بودند و حالت وداع با آن حضرت را داشت، حسّاسيت حديث غدير بيشتر آشكار مىشود.
4- آماده كردن فضا براى اعلام اين خبر مهم و سرنوشت ساز، تأثير به سزايى در ماندگار شدن حادثه غديرخم داشت. رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم اين اجتماع را در محلّى تشكيل داد كه در آنجا راههاى مختلف از هم جدا مىشد. بنابراين به جمعى كه از آن محل گذشته بودند، خبر دادند كه جهت استماع سخنان رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم باز گردند و به جمع حاضر گفتند: مقدارى صبر كنند تا بقيه نيز به اين محل برسند. سپس منبرى فراهم كردند و رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در اجتماع عظيم مردم به سخنرانى پرداخت.
مقدمه چينىهاى حضرت در سخنانش و سؤالاتى كه از مردم كردند و سپس صراحت كلام حضرت در معرّفى اميرمؤمنانعليه السلام و بلندكردن دست وى و نشان دادن به مردم و اعلام رسمى خلافت وى، راه را براى هر نوع توجيه و تأويلى بست و «غديرخم» را در تاريخ اسلام به طور قطعى و روشن به ثبت رساند.
5- آيهاى كه قبل از اعلام رسمى ولايت اميرمؤمنانعليه السلام نازل شد، بيانگر اهميّت فوق العاده غدير بود و از سويى، بيانگر نگرانىهاى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در اين زمينه هست:
«يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته واللّه يعصمك من الناس انّ اللّه لايهدى القوم الكافرين»1
اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملاً (به مردم) برسان، و اگر (اين كار را) نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى. خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگه مىدارد و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمىكند.
در قرآن چنين آيه تهديدآميزى خطاب به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم وجود ندارد و به صراحت اعلام نشدن ولايت علىعليه السلام را، مساوى با عدم تبليغ رسالت الهى معرّفى مىنمايد و در مقابل نگرانىهايى كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم داشت، وعده حفظ و حراست به ايشان داده مىشود.
اما آيهاى كه بعد از اعلام ولايت علىعليه السلام در غدير نازل شد، موجى از سرور و شادى را در دلهاى مؤمنان پديد آورد و آرامش و اطمينان خاطرى به آنان بخشيد:
«اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشونى اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكمالاسلام ديناً»2
امروز كافران از (زوال) دين شما مأيوس شدند. بنابراين از آنها نترسيد و از من بترسيد! امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.
6- فرمان رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به همه مسلمانان حاضر در غديرخم، مبنى بر بيعت با اميرمؤمنانعليه السلام نيز حادثه مهمّى بود كه در همان روز اتفاق افتاد. حضرت به همه مسلمانان دستور دادند تا با اميرمؤمنانعليه السلام دست بيعت دهند و اعلام وفادارى كنند. به همين منظور، خيمهاى فراهم شد و علىعليه السلام در آن خيمه نشست و مسلمانان يكايك با ايشان بيعت كردند و حتى روش خاصّى براى بيعت زنان با حضرت تدارك ديده شد؛ تا آنان نيز با خليفه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم بيعت نمايند.
به رغم صراحت سخنان رسول اكرمصلى الله عليه وآله وسلم در غدير و شفاف بودن مقصود ايشان، پس از ارتحال آن حضرت، مشكلات عديدهاى بروز كرد و مسير ترسيم شده از طرف آن بزرگوار تغيير نمود. در چنين شرايطى بود كه حضرت زهراعليها السلام با موقعيت خاصّى كه در ميان امت مسلمان داشت، به حمايت از اميرمؤمنانعليه السلام برخاست و با استدلالهاى قوى و منطق متين، از حقّ الهى علىعليه السلام دفاع نمود و با تأكيد بر جريان غديرخم و كلمات صريح رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم در آن روز تاريخى، پرده از رخسار حقيقتِ غبار گرفته بر گرفت و مسلمانان را به بيعتى كه در غديرخم با اميرمؤمنانعليه السلام داشتند، متوجه ساخت؛ تا براى چندمين بار، حجّت بر آنان تمام شود و راه دفاع از حق تا ابد بر روى شيفتگان حق هموار گردد
منبع:
برگرفته شده از كتاب علي كيست؟واينترنت.
نويسنده :فضل الله كمپاني-سال1366-چاپ مروي
استاد محترم:خانم طاهره رحيم پور
گردآورندگان:الهام بركشاهي –زينب قرايي
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:54  توسط طاهره رحیم پور
|
چکیده
این نوشتار به بحث در مورد مفهوم جهانیشدن و جهانیسازی میپردازد و با اشاره اجمالی به تمایزات مفهومی و عینی این دو جریان، زمینههای فكری و تاریخی فرآیند جهانیشدن را بررسی و تحلیل میکند. آنگاه با اشاره به دیدگاههای تبیینگرایانه و برداشتهای مختلف و رایج در مورد جهانیشدن و مدلهای گوناگون جهانیشدن، به تمایزگذاری بین این فرآیندها و جریانها میپردازد. نویسنده، امكان جهانیشدن سرمایهداری غرب و جهانیشدن بر مبنای مدرنیته و پستمدرنیته و همچنین جهانیشدن فرهنگ غرب یا غربیسازی جهان را تحققناپذیر میشمارد و تنها الگوی ممكن و تحققپذیر جهانیشدن غیردینی را جهانیشدن بر مبنای علم و تكنولوژی اطلاعات و شكسته شدن مرزهای سیاسی و جغرافیایی و تسهیل و تشدید ارتباطات در سطح جهان میداند. پس با نقد و بررسی هر یك از دیدگاههای مختلف در مورد جهانیشدن، مخاطرات جهانیشدن و جهانیسازی و تحمیل فرهنگ غرب در پوشش جهانیسازی را بیان میکند و تعارض اسلام با جهانیشدن را بر مبنای نظامهای سیاسی حاكم بر جهان، جدّی و گریزناپذیر میداند. سپس بر ضرورت خیزش و آگاهی مسلمانان و ضرورت در پیش گرفتن راهبردهای فكری و عملی در این زمینه تأكید میكند. در بخش دیگری از این جستار، با توجه به قابلیتهای ذاتی اسلامی برای جهانیشدن از منظر دروندینی و بروندینی، جهانیشدن اسلام را در آستانه ظهور حضرت حجت(عج) قطعی میشمارد. آنگاه با بیان تفاوتها و تمایزات جهانیسازی و جهانیشدن اسلامی با جهانیسازی كنونی، ویژگیهای حكومت جهانی امام عصر(عج) را از منظر متون دینی و آموزههای نورانی اهل بیت (علیهم السلام) بررسی میکند. واژگان كلیدی جهانیشدن، جهانیسازی، مدرنیته، پستمدرنیته، سرمایهداری غرب، اسلام، مهدویت، جهانیسازی مهدوی. مقدمه جهانیشدن چيست؟ چگونه ميتوان مفهوم اين پديده را به درستي شناخت؟ در اين زمينه مطالعات و تحقيقات نسبتاً گستردهاي صورت گرفته است و از ديدگاههاي گوناگون به اين موضوع پرداخته شده است. برخي از نظریهپردازان از ديدگاه جامعهشناختي، به بررسي روابط اجتماعي و بينالمللي در عصر جهانیشدن پرداختهاند، طيف ديگري از ديدگاه سياسي، زمينههاي پيدايش و گسترش آن را تحليل و مناسبات و روابط جهاني را از اين بُعد بررسی کردهاند و برخي ديگر از انديشهورزان معاصر و برجسته در زمينه جهانیشدن، مانند: گيدنز و رابرتسون، اشكال جديد و ابعاد ناشناختهتر جهانیشدن را محور مطالعات خود قرار داده و رابطه آن را با ساختارهاي كنوني علمي و تكنولوژيك نشان دادهاند. اين نوشتار با مروري گذرا به مفهوم، پيشينه و زمينههاي فكري و فلسفي جهانیشدن، مراحل و تحولات پيدايش جهانیشدن با تأكيد بر جنبههاي فرهنگي آن، به بررسي پیآمدهاي جهانیشدن و چالشها و تأثيرات آن در ساختارهاي ديني و فرهنگي جوامع پرداخته و تبیین رابطه جهانیشدن كنوني با جهانیشدن اسلام و جهانيسازي مهدوي، ويژگيها و مباني اين دو مدل از جهانیشدن را به بحث گذاشته است. مفهوم جهانیشدن جهانیشدن «globaliziotin»، به معناي جهانیشدن، جهانيسازي و جهانگرايي و جهانشمولي به كار رفته است. ريشه آن از واژه «golobal» است كه به معاني زير به كار ميرود: 1. گِرد مثل توپ و شكل كره؛ 2. هر چيز عام و كلي و جهانشمول كه معناي «Tatal» را افاده كند؛ 3. همه مقولههاي فراگير كه شامل تمام كره زمين باشد. آيا «جهانیشدن» و «جهانيسازي» كه معناي شايع و رايج اين واژه است، معنایی مشترك را حكايت ميكنند يا نه؟ بايد گفت اكثر انديشورزانی كه در مورد جهانيسازي و جهانیشدن به تحقيق پرداختهاند، مفهوم اين دو را يكي میدانند و معتقدند كه جهانیشدن و جهانيسازي دو مصداق جداگانه نيستند، بلکه هم از نظر مفهوم و هم از نظر مصداق مشتركند و از یکدیگر تمايزي ندارند. به نظر ميرسد در اینجا این خلط و اشتباه اساسي وجود دارد كه برخي مفهوماً و مصداقاً اين دو اصطلاح را با هم خلط كردهاند. در حالي كه نميتوان مفهوم جهانیشدن را با جهانيسازي يكي دانست. همانگونه كه اين دو در مصداق متفاوت و متمايزند، در معنا نيز بايد بين اين دو تفكيك قائل شد. در واقع، ما شاهد تحقق دو پديده و دو فرآیند هستيم كه داراي دو ماهيت كاملاً متفاوت هستند. از نظر منطقي و مفهومشناختي، يكي از اين فرآیندها را ميتوان «جهانیشدن» ناميد و آن را پروسه، فرآیند و تحولی تكنولوژيكي در سطح جهان تعبير كرد و پديده ديگر را پروژه و طرحی براي تحميل يك مدل و الگوي فرهنگي يا سياسي و اقتصادي غرب دانست و آن را «جهانيسازي» ناميد. جهانیشدن به معناي كنوني از نيمه دوم سده بيستم و از حدود سال 1980 به بعد وارد عرصه ادبيات سياسي و اقتصادي و فرهنگي شد. اين واژه و اصطلاح كه در زبان لاتين به عنوان globalizitoin به كار ميرود، به معناي كلي و فراگير بودن و جهانشمول بودن امري است و به معناي یکپارچهسازي و همسانسازي بر اساس يك مدل در سطح جهان نيز به كار ميرود. در مورد «جهانیشدن»، تعاريف متعددي ارائه شده است. واقعيت آن است كه براي اين پديده نوظهور به دليل ابعاد گوناگون و ماهيت نوشونده و دگرگونشونده آن، شاید نتوان تعريفي واحد و جامع ارائه كرد. از اين جهت، در مورد جهانیشدن بين دانشمندان توافق نظر وجود ندارد؛ زيرا اولاً اين پديده به حد نهايي تكامل خود نرسيده است و هر روز وجه تازهاي از ابعاد آن نمايان ميشود. ثانياً داراي ابعاد گوناگون و جنبههاي متنوع و متفاوت است و از نگرش تكبعدي به آن بايد اجتناب كرد. با توجه به اين مقدمه اكنون به برخي از تعاریف جهانیشدن اشاره ميکنیم: 1. برخي از نظريهپردازان و متفكران، در تعريف جهانیشدن بيشتر به بُعد اقتصادي آن نگریسته و جهانیشدن را به معناي جهانیشدن اقتصاد كه با ادغام بازارهاي جهاني در زمينه تجارت، سرمايهگذاري و مقرراتزدايي، به جهانیشدن نظام سرمايهداري غرب ميانجامد، تعريف كردهاند. 2. مك گرو از صاحبنظران موضوع جهانیشدن، جهانیشدن را به معناي «گسترش روابط متقابل و متنوع بين دولتها و جوامع كه به ايجاد نظام جهاني ميانجامد، دانسته و آن را فرآیندي ميداند كه در آن، هر رخداد و فعاليت و تصميمي در يك بخش از جهان پیآمدهاي مهمي در ساير جوامع خواهد داشت». وي در جاي ديگر، جهانیشدن را به معناي «افزايش شمار پيوندها و ارتباطات متقابلي كه فراتر از دولتها شكل ميگيرد و در نتيجه آن، قدرت دولتها كاهش مييابد و هويتهاي مبتني بر سرزمين و تاريخ و قوميت، ماهيتي متفاوت مييابد، تعريف كرده است». 3. مالكوم واترز نيز جهانیشدن را اين گونه تعريف ميكند: «فرآیندي كه در نتيجه آن، محدوديتهاي جغرافيايي و نظامهاي اجتماعي و فرهنگي متحول و برچيده ميشوند و به تشديد آگاهي عمومي منجر ميشود.» 4. مارتين آلبرو در تعريف جهانیشدن ميگويد: «فرآیندهايي كه تمام مردم جهان را در يك جامعه واحد فراگير جهاني به یکدیگر پيوند ميدهد.» 5. آنتوني گيدنز در تحليل خود، «جهانیشدن» را با مدرنيته یکسان ميگيرد و آن را يكي از فرآیندهاي مدرنيته تلقي ميكند. به نظر وي، «مدرنيته ذاتاً جهاني است». 6. فوكوياما از نظريهپردازان معاصر امریکا، جهانیشدن را به معناي گسترش فرهنگ غربي و سيطره تمدن امریکا بر جهان ميداند و آن را به «پايان تاريخ» تعبير ميكند. 7. رابرتسون از نظريهپردازان برجسته معاصر نيز جهانیشدن را فرآیندي ميداند كه به فشرده شدن جهان و تراكم آگاهي بشر ميانجامد. وي ضمن تأكيد بر جنبههاي فرهنگي جهانیشدن، معتقد است كه در فرآیند جهانیشدن، فرهنگ واحد جهاني شكل خواهد گرفت، ولي اين معناي فراگير شدن فرهنگ غرب آنگونه كه «فوكوياما» و ديگران ميگويند، نيست. همچنین به معناي از بين رفتن تنوع فرهنگ و ارزشهاي ديني و اخلاقي نيز نيست. اِمانوئل والرشتاين در مقاله سياست و فرهنگ در نظام متحول جهاني، شكلگيري جهاني واحد را چنين ترسيم ميکند: «جهانیشدن، فرآیند شکلگیری شبكههايي است كه طي آن، اجتماعاتي كه پيش از اين در كره خاكي دور افتاده و منزوي بودند، در وابستگي متقابل و وحدت جهاني ادغام ميشوند.» بررسي تعاريف با بررسي تعاريف ارائه شده پنج مفهوم را میتوان برشمرد: ـ جهانیشدن به معناي «آزادسازي تجارت و اقتصاد»؛ ـ جهانیشدن به معناي «جهانگرايي و جهانگستري يك حكومت و قلمرو يك دولت»؛ ـ جهانیشدن به معناي «غربيسازي يا امریکايي شدن جهان»؛ ـ جهانیشدن به معناي «جريان آزاد اطلاعات و سرعت روزافزون ارتباطات جهاني و شكستن مرزها به صورت طبيعي و بر اثر پيشرفت علم و تكنولوژي»؛ ـ جهانیشدن به معناي «بينالمللي شدن» و فوق قلمروگرايي و ايجاد «نظام واحد جهاني و فرا ملي». به نظر ميرسد، تعريف دقيق جهانیشدن بايد دربردارنده سه مفهوم اساسي و ويژگي مهم باشد: ـ فشرده شدن زمان و مكان و افزايش حجم و سرعت اطلاعات؛ ـ جريان آزاد و غيرقابل كنترل اطلاعات و تغيير ساختارهاي ملي و بومي در بُعد فرهنگي، اقتصادي و سياسي؛ ـ تشديد روابط و وابستگي متقابل و كنشپذيري جوامع و تغيير هويت. ديدگاهها و رويكردهاي مختلف در مورد جهانيشدن الف) جهانیشدن سرمايهداري برخي از تحليلگران «جهانیشدن را مرحلهاي از نظام سرمايهداري غرب و برخي ديگر آن را تداوم مدرنيته و گسترش الگوي مدرنيته به همه جهان تفسير كردهاند. برداشت ديگري كه در مورد جهانیشدن وجود دارد، آن را به عنوان بینالمللي شدن شمرده است. پل هرست و گراهام تامپسون، معتقد به چنين ديدگاهي هستند. برداشت ديگري كه از جهانیشدن وجود دارد، آن را آزادسازي و برطرف شدن موانع فيزيكي و كوتاه شدن فاصلههاي زماني و مكاني و جريان آزاد اطلاعات و تسهيل ارتباطات جهاني در نظر گرفته است و جهانیشدن را به معناي «جهانگستری و غلبه بر دیگر فرهنگها و جوامع» ميداند. اليور، رايزر وب، ديويس نيز آن را به معناي ادغام فرهنگهاي روي زمين توصيف كردهاند. يكي از رايجترين تفسيرها و تحليلها در مورد جهانیشدن، برداشتي است كه جهانیشدن را به معناي «غربيسازي» و غربي كردن جهان يا جهانيسازي توصيف ميكند. برخي، اين نوع جهانیشدن را به معناي استعمار نو يا سلطه امپرياليسم غرب در عصر جديد دانستهاند. به اعتقاد برخي از صاحبنظران، شعارهاي جذاب و فريبنده «دموكراسي»، «جامعه مدني جهاني»، «امنيت جهاني»، «نظم نوين جهاني»، مديريت جهان، دهكده جهاني، جهانیشدن يا جهانيسازي همه از استعمار نوين جهاني به دست امپرياليسم غرب حکایت دارد. مناديان جهانیشدن كه در طرح ايده برخورد تمدنها و نظم نوين جهاني و اشاعه دموكراسي غربي، و فرهنگ غربي موفق نبودهاند، براي درهم شكستن و مقاومت و صلابت عقيدتي ملتها، شعارهایي چون پلوراليزم، نسبيگرايي، شكاكيت و تبليغ الگوي «جامعه چند فرهنگي» را طرح كردند تا مردم از فرهنگها و اديان و سنتهاي خود دست بكشند يا دچار ترديد شوند. سپس شعار «جهانیشدن» و «یکسانسازي» را القا كردند تا دیگر جوامع و فرهنگها، آغوش خود را براي پذيرش امپراتوري جهاني و الگوي جديد باز كنند. از نظر اين گروه، نماد بارز جهانیشدن، تحميل قالب و الگوي معيني از حيات است كه بر مبناي تفكر سكولاريستي غرب شكل ميگيرد. چنين مدلي از جهانیشدن، به معناي تحميل سلطه همهجانبه غرب با اكراه و اجبار است و دستآورد حقيقي و نهايي آن، استضعاف بيشتر و الحاد و فساد اخلاقي و بيعدالتي و فقر و تبعيض و استثمار است، در حالي كه جهانیشدن اسلامي برخلاف جهانیشدن كنوني، بر پايه عقل، علم، ارزشهاي والاي انساني، حفظ حقوق و كرامت انسانها، آزادي، برابري، عدالت و صلح براي همه است. برخي از طرفداران جهانیشدن، آن را براي تمام ساكنان كره زمين مفيد ميدانند و پروسه و فرآیندی اجتنابناپذير براي توسعه پايدار تلقي ميكنند و نتيجه بلافصل تحول فنآوري و پيشرفت علم و تكنولوژي ميدانند. در مقابل، مخالفان جهانیشدن، آن را پروژهای سياسي و اقتصادي به نفع كشورهاي پيشرفته و امپرياليستي تلقي ميكنند. ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:30  توسط طاهره رحیم پور
|
منظور از شیعه چیست؟ شیعه در لغت عرب به معنای پیرو می باشد، اما در اصطلاح مسلمانان شیعه به گروهی اطلاق می شود که معتقدند پیامبر(ص) پیش از درگذشت خود، جانشین خویش و خلیفه مسلمین را در مناسبت های متعددی از جمله روز هجدهم ذی الحجه معین فرمود. شیعه عبارتست از گروه مسلمانان صدر اسلام که به خاطر اعتقاد به« تنصیصی بودن» مقام ولایت بدین نام معرفی کرده اند. «ائمه» چه کسانی هستند؟ پیامبر گرامی در دوران حیات خود تصریح فرمودند که پس از ایشان 12 نفر به خلافت خواهند رسید که همگی از قریش اند و عزت اسلام در سایه خلافت آنان است. در تاریخ اسلام دوازده خلیفه ای که حافظ و نگهبان عزت اسلام باشند جز12 امامی که شیعه بدانها معتقد است نمی توان یافت. چرا علی بن ابی طالب وصی و جانشین پیامبر است؟ رسول خدا در موارد متعددی علی(ع) به عنوان خلیفه خویش تعیین نمودند. 1) در آغاز بعثت : در جمع خویشاوندان پیامبر فرمودند کدام یک از شما در این امر( دعوت به توحید ) مرا یاری می نماید تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد. 2) درغزوه تبوک: تو نسبت به من به منزله هارون هستی برای موسی یعنی همان گونه که هارون وصی وجانشین موسی بود، تو نیز خلیفه و جانشین من هستی. 3) در سال دهم هجرت: در سرزمینی به نام غدیر خم علی را در میان جمعیتی انبوه به عنوان ولی مسلمین معرفی کرد. چرا امامان خود را معصوم می نامید؟ دلایل متعددی موجود است که همگی بیانگر عصمت امامان شیعه می باشد وما تنها یکی از آنها را یادآور می شویم: حدیث ثقلین به نقل از پیامبر در آخرین روزهای زندگانی«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و اها بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض» روشن ترین شاهد عصمت ائمه همین عبارتست که فرمود: لن یفترقا حتی یردا علی الحوض مهدی آل محمد کیست و چرا در انتظار آمدن وی به سر می برید؟ از مسائلی که شرایع آسمانی بر آن اتفاق نظر دارند مسئله «مصلح جهانی» است که در آخرالزمان ظهور می کند. مجموعه روایات خصوصیات و نشانه هایی که معین نموده اند درست بر فرزند بلافصل امام حسن عسگری تطبیق می نماید. 1) همنام پیامبر گرامی 2) دوازدهمین پیشوا 3) از نوادگان حسین بن علی اگر شیعه حق است، چرا در اقلیت است و اکثر مسلمانان جهان آن را نپذیرفتند؟ 2) 1) شناخت حق وباطل،درگروکمی پیروان ویا فزونی آنها نیست. 3) (2اکثریت نشانه حقانیت نیست.قران مجیدغالبا اکثریت را نکوهش کرده وبه ستایش ازبرخی اقلیتها پرداخته است الف)ولاتجداکثرهم شاکرین ب)وقلیل من عبادی الشکور رجعت چیست چیست و چرا به آن اعتقاد دارید؟ رجعت در لغت عرب به معنای بازگشت است و در اصطلاح بر بازگشت گروهی از انسانها پس از مرگ و پیش از روز رستاخیز اطلاق می شود که همزمان با نهضت جهانی مهدی موعود صورت می گیرد. از دیدگاه قرآن«ذلک یوم مجموع له الناس» آن روزی است که همه مردم گردآورنده می شوند و در جای دیگر از زبان عیسی مسیح می فرماید: واحی الموتی باذن الله . مردگان را به اذن خدای بزرگ زنده می گرداند. شفاعت چیست که شما بدان معتقید؟ شفاعت این است که انسان گرامی که درنزدخداونداز قرب ومقامی برخورداراست،ازخدای متعال خواهان بخشودگی گناهان ویاارتقاءدرجه انسانی دیگرگردد فلسفه شفاعت:شفاعت بسان توبه،روزنه امیدی است برای کسانیکه میتواننددرنیمه راه ضلالت ومعصیت،گناهان خویش راترک کنند شفاعت محدودیت دارد:اولا:شفیع ازجانب خدادرشفاعت ماذون باشد ثانیا:شخص موردشفاعت نیزبایدلیاقت فیض الهی راازطریق شفیع پیداکند آیا کمک خواستن از غیر خدا شرک است؟ از دیدگاه عقل و در منطق وحی، تمام انسان ها بلکه همه پدیده های جهان همان گونه که در پیدایش خود به خدا محتاجند، در تاثیر بخشی خویش نیز بدو نیاز دارند. یاری جستن از غیر خدا، به دو صورت، متصور است: 1)صورت اول آن است که بگونه ای از انسان یا پدیده دیگری استمداد نماییم که او را در اصل هستی یا عملکرد خویش، مستقل دانسته و در یاری رساندن، بی نیاز از خدا بپنداریم.که این شرک محض است 2)روش دیگر آنکه به هنگام یاری جستن از انسانی دیگراوراآفریده ونیازمند به خدا بدانیم که از خود استقلالی ندارد وتاثیر بخشی وی نیزجانب ازخدای بزرگ،به منظور حلبعضی ازمشکلات بندگان،به وی عطا گردیده است این استعانت ،با روحیکتا پرستیسازگاری کامل دارد آبه تحریف قران است؟ l 1)پروردگار عالم صیانت وپاسداری ازکتاب آسمانی مسلمانان راتضمین نموده است ومی فرماید:ماقرا ن رافروفرستادیم ویقیناازآن نگهبانی می کنیم l 2)پیشوای بزرگ شیعیان علی(ع) که ازکاتبان وحی بود مردم را به سوی همین قران دعوت فرموده است یا شیعه معتقد 3)دانشمندان شیعه به حدیث قلین اتفاق نظر دارند l 4)درروایت پیشوایان شیعه قران معیارتشخیص حق وباطل ومایه جدایی درست ازنادرست است l 5)دانشمندان بزرگ شیعه بع این حقیقت اعتراف کردند که قران هرگز دچار دگرگونی نشده است آیا ازدیدگاه اسلام دین ازسیاست جداست؟ دراین جابرای واژه سیاست دو احتمال مطرح است: l 1)سیاست به معنای تزویر ونیرنگ وبه کار بستن هرنوع وسیله ممکن درجهت رسیدن به هدف بدانیم این نوع سیاست بادین سازگار نمی باشد
l 2)آن که سیاست رابه معنای تدبیر امور زندگی یک جامعه ازطریق اصول صحیح اسلامی درزمینه های گوناگون بدانیم این نوع سیاست جزءدین بوده وهرگز ازآن جدا نمی باشد بداءچیست وچرا به آن معتقد هستید؟ واژه بداء درلغت عرب،به معنای ظهوروآشکارشدن است،ودراصطلاح دانشمندان شیعه،بردگرگونی سیر طبیعی انسان درپرتو رفتارصالح وپسندیده وی اطلاق می گردد. همانگونه که مساله توبه وشفاعت انسان را ازنا امیدی وسردی زندگی نجات می دهدحقیقت بداء نیز موجب نشاط وشادابی وی میگرددواورابه آینده امیدوار می سازد.زیرا در پرتو این بینش سرنوشت خودرابه حکم خدای بزرگ،تغییر می دهد وبه سوی آینده ای بهتروفرجامی درخشان تر قدم بر می دارد.
محقق:ملیحه عادلیان وسیده زینب غیور
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:26  توسط طاهره رحیم پور
|
یکی از این گونه افراد «عبد الله بن سعد» بود که آنقدر پیامبر اسلام (ص) را آزار و مسخره و قرآن را استهزاء کرد که سرانجام در کفر او آیه قرآن نازل شد. «ولید بن عقبة» یکی دیگر از کسانی بود که در فسق و گناه معروف و مشهور بودند و چنانکه میدانیم درباره فسق وی آیه قرآن نازل شده او را رسوا ساخت. مسلمانان ـ اعم از شخصیتهای بزرگ و افراد عادی ـ از اعمال نادرست نمایندگان و نزدیکان عثمان، به وی شکایت میکردند و از او میخواستند آنها را از سمت خود برکنار کند، ولی عثمان هرگز آنها را بر کنار نمیکرد و اصولا هر شکایتی را در این باره، با اکراه و نفرت گوش میکرد. کتاب: ارزیابی انقلاب حسین (ع)، ص ۳۸ نویسنده: محمدمهدی شمس الدین شبهات رجعتبا وجود این که اندیشمندان شیعه ماهیّت مسئله رجعت را با دلائل متقن و منطقى و...بیان داشته اند، شبهاتى از سوى برادران اهل سنت درباره حقانیت رجعت عنوان شده است. علاوه براین، برخى از نویسندگان مسلمان نیز در گذشته و حال در کتابهاى خود به نقد اصل رجعت پرداخته، شبهاتى پیرامون آن وارد کرده اند، و چه بسا اظهار داشته اند که این عقیده ریشه اسلامى ندارد و از اندیشه ها و عقاید مکاتب و مذاهب دیگر به اسلام سرایت نموده است؛ البته عالمان بزرگ اسلامى که پاسداران مرزهاى عقیده و ایمان هستند، هرگز این گونه انتقادات و اعتراضات را بدون پاسخ نگذارده، بلکه با بیان و قلم، رایت مقدس دفاع از آرمانهاى اصیل اعتقادى را بردوش کشیده اند. بنابراین، ملاحظه مى کنیم که کتب بسیارى در بررسى عقیده رجعت و نفى شبهات وارده بر آن، نگاشته و هرگاه مخالفان و منکران لبه حمله خویش را تیزتر کرده اند، این مدافعین شریعت محمدى(ص) نیز بر شمار نوشته هاى علمى خود افزوده و چون مشعلهایى فروزان به روشنگرى و هدایت پویندگان راه حق و جویندگان چشمه هاى زلال معرفت پرداخته اند. در اینجا به منظور روشن ساختن اذهان با کمال بى طرفى و استمداد از خداوند متعال، توجهات حضرت بقیة الله الاعظم(عج) به برخى از شبهات عمده، پاسخ درخور خواهیم داد. 1ـ عقیده به رجعت از ساخته هاى «عبدالله بن سباء» است:مهم ترین شبهه اى که منکران، بر آموزه رجعت وارد کرده اند، این است که مى گویند: اندیشه رجعت، از تراوشات فکرى «عبدالله بن سباء» یهودى بوده که با حیله گرى خاصى این تفکر را در میان شیعیان رواج داده است وگرنه دلیل معتبرى بر صحت چنین اندیشه اى وجود ندارد، براین اساس، شیعه متأثر از یهود شده است. توضیح بیشتر این که: در زمان خلیفه سوم(عثمان)، مردى یهودى از اهل صنعاى یمن به نام «عبدالله بن سباء» ظاهرا اسلام آورد، ولى در پنهان به منظور آشوبگرى و فتنه انگیزى در سرزمین پهناور اسلامى و ایجاد اختلاف میان مسلمانان، از یمن به شهرهاى بزرگ مسلمان نشین مانند کوفه، شام، بصره و مصر سفر کرده در مجامع مسلمین حضور یافت. او در بین مردم عقاید خاصى را تبلیغ مى نمود. از آن جمله مى گفت که: «پیغمبر اسلام (ص) نیز مانند عیسى بن مریم به دنیا بازمى گردد» با گذشت زمان، این سخنان در اذهان گروهى از مسلمانها جاى گرفت و منشأ پیدایش اعتقاد به رجعت شد. یکى از مفسران بنام اهل سنت دراین باره مى نویسد: اولین کسى که معتقد به رجعت شد، «عبدالله بن سباء» بود، اما در ابتدا آن را به پیامبر اسلام(ص)، نسبت داد و سپس «جابر جعفى» در آغاز سده دوم از او متأثر شده و معتقد به رجعت حضرت امیرالمؤمنین(ع) شد، امّا زمانى براى آن مشخص ننمود، در قرن سوم بود که مذهب امامیه اثناعشریه رجعت همه ائمه و دشمنان (به دنیا) را تثبیت نمود و زمان آن را هنگام ظهور مهدى، معین کرده و بر آن به روایات اهل بیت استدلال نمود....(1) احمد امین مصرى نیز پس از آن که مبدأ پیدایش تفکر شیعى (عقیده به رجعت) را به «عبدالله بن سباء» نسبت داده، تعالیم و آموزشهاى او را این گونه بیان مى کند: مشهورترین آموزشهاى «ابن سباء»، ولایت حضرت على (ع) و رجعت بود. اما رجعت این گونه آغاز مى شود که حضرت محمد (ص) به دنیا رجوع مى کند. و از جمله سخنان «ابن سباء» این بود که: تعجب است که کسى تصدیق به رجعت حضرت عیسى(ع) داشته باشد، ولى رجعت محمد (ص) راتکذیب کند. آن گاه این تفکر متحوّل شده (علت این تحول مشخص نیست) به این که حضرت على(ع) نیز رجوع خواهد کرد «ابن حزم» مى گوید: ابن سبا، هنگامى که على به شهادت رسید گفت: اگر هزار بار او را برایم بیاورید، کشته شدن او را باور نخواهم کرد و على نخواهد مرد، تا این که زمین را آن گاه که پر از جور و ستم شده باشد، پر از عدل و داد کند. اندیشه رجعت را از ابن سباء از یهود گرفته است و نزد آنان چنین بوده که: الیاس به سوى آسمان رفته و بزودى برمى گردد و دین و قانون را اقامه مى کند و این تفکر در زمانهاى پیشین در مسیحیت وجود داشته است.(2) سخن ما به افرادى همچون احمد امین مصرى که گویا فردى محقّق و اهل تعمّق و تأمل هستند، این است: «یک چنین نسبت»؟!! و آن هم بدون هیچ دلیل و مدرک، از روش تحقیق و آداب مناظره بسى دور است. شخص محقّق و اهل تأمّل، باید گفتار خود را به طور مستند مطرح نماید. آیا با وجود دلائل عدیده اى که اندیشمندان شیعه آن را از مصادرى که همه انسانهاى عاقل و خداپرست قبول دارند بر آموزه رجعت اقامه مى کنند، باز هم جا دارد که عقیده رجعت را ساخته و پرداخته فکر یک یهودى مجهول الهویه (افسانه اى) بدانیم؟ پاسخ: پاسخهاى متعدد و مفصّلى به چنین شبهه اى داده شده است که بهترین آنها پاسخى است که علامه که محقق مرتضى عسکرى در اثر تحقیقى و پر بارش «عبدالله بن سباء و اساطیر آخرى» به صورت تفصیلى و جامع بیان نموده است و ما به طور فشرده آن را نقل مى کنیم. نخستين اقدامى كه از سوى گروه و به دستور عثمان انجام گرفت، جمعآورى تمام نوشتههاىِ قرآنى از اطراف و اكناف كشور پهناور اسلامى آن روز بود. عثمان از حفصه دختر عمر نيز خواست تا مصحف جمع شده در زمان ابوبكر را كه پس از وى به خليفه دوم و پس از او به دخترش رسيده بود و در خانه او نگهدارى مىشد، در اختيار گروه <توحيد مصاحف» بگذارد. حفصه حاضر نبود آن را به آسانى تحويل دهد و به همين جهت عثمان سوگند خورد به صورت امانتى تحويل گرفته و پس از اتمام كار، آن را به وى برگرداند. از منابع برمىآيد كه اين مصحف يكى از مصاحفى بوده كه مورد استناد و مراجعه گروه توحيد مصاحف قرار گرفته است. در اين مرحله، قرآنها پس از جمعآورى و ارسال به مدينه به دستور خليفه سوم سوزانده و يا در آب جوش انداخته مىشدند(10) و به همين جهت عثمان را <حرّاقالمصاحف» ناميدهاند. بسيارى او را گرچه در اصل اقدام <توحيد مصاحف» ستودهاند، ولى در زمينه سوزاندن قرآنها شديداً نكوهش نمودهاند. يكى ديگر از مصحفهاى مورد استناد، مصحف ابىّبن كعب بودهاست. ابىّ، خود جزو هشت نفرى بود كه به گروه اول (چهار نفر) پيوست، و حتى به عقيده بعضى رياست گروه دوازده نفره با وى بود. ابوالعاليه در حديثى گفتهاست: <آنها قرآن را از مصحف <اُبىّ» جمع نمودند. مردانى مىنوشتند و ابىّ به آنها املا مىكرد».(11) گرچه مصحف ابوبكر و مصحف ابىّ نقش مهمّى را در تدوين ايفا مىكردند، ولى گروه از بررسى ساير نوشتههاى قرآنى نيز غافل نبود. ابوقلابه به نقل از انس بن مالك مىگويد: گروه اگر در مورد آيهاى اختلاف مىكردند، مىگفتند: اين آيه را رسول خدا(ص) به فلان شخص تعليم داده است؛ پس كسى به سوى او فرستاده مىشد؛ در حالى كه در سه فرسخى مدينه قرار داشت و به او گفته مىشد: رسولخدا(ص) فلان آيه را چگونه به تو تعليم داده است؟ او پاسخ مىداد و كاتبان گروه كه جاى آيه را خالى گذاشته بودند، آن را مىنوشتند.(12) پس از مرحله جمعآورى همه قرآنها و سوزاندن آنها و مرحله كتابت و نگارش قرآن با يك قراءت، قدم بعدى، مقابله نسخههاى قرآنهاى نوشته شدهبود؛ تا از يكپارچگى و وحدت قراءت آنها اطمينان به عمل آيد.(13) البته مىدانيم كه خط در مرحله ابتدايى خود بود؛ حروف معجمه از غير معجمه تشخيص داده نمىشدند؛ نوشتن <الف» در وسط كلمه مرسوم نبود؛ كلمات اعراب نداشتند و به همين جهت با اين كه گروه دقت خود را نمودند، اما در رسيدن به هدفى كه داشتند چندان توفيق نيافتند، و بعدها، دوباره ميان قراءتهاى قرآن اختلاف به وجود آمد. آخرين مرحله، ارسال مصاحف استنساخ شده به مناطق و مراكز مهمّ آن بود. با ارسال اين مصاحف كه با هر كدام، يك قارى نيز از سوى خليفه اعزام مىگشت تا قرآن را بر مردم قراءت كند، همه مردم موظف بودند از اين پس تنها مطابق قراءت مصحف ارسالى، قرآن را قراءت نمايند.(14) د) تعداد مصاحف عثمانىدر اين مورد اقوال متعددى وجود دارد. ابو عمرو دانى در كتاب المقنع مىگويد: بيشتر دانشمندان عقيده دارند كه عثمان مصاحف را در چهار نسخه نوشت و هر يك را به منطقهاى فرستاد؛ كوفه، بصره و شام و يك مصحف را نزد خود نگه داشت. بعضى گفتهاند مصاحف، هفت نسخه بوده و علاوه بر مراكز پيش گفته، به مكه و يمن و بحرين نيز فرستاده شده است. ولى قول اول صحيحتر است و امامان علوم قرآنى بر آن اعتماد دارند.(15) سيوطى مىگويد: مشهور آن است كه مصاحف عثمانى، پنج مصحف بوده است. ابن ابى داود از ابوحاتم سجستانى نقل مىكند كه: هفت مصحف نوشته و به مكه، شام، يمن، بحرين، بصره و كوفه فرستاده شد و يك نسخه را عثمان در مدينه نزد خود نگهداشت.(16) يعقوبى در تاريخ خود تعداد مصاحف عثمانى را نُه مصحف ذكر كرده كه مصر و الجزيره نيز به بلاد قبلى اضافه شدهاند.(17) دكتر راميار در بررسى خود پس از نقل اقوال متعدد نتيجه مىگيرد كه سه مركز مهمّ اسلامى و نظامى در عصر عثمان، شام، كوفه و بصره بود، اين شهرها به اضافه دوشهر مكه و مدينه كه از موقعيت ويژهاى برخوردار بودند، داراى مصاحف عثمانى بودند. همين مراكز بودند كه بعدها قراءتهاى اصلى از آنجا سرچشمه گرفت. توزيع قراءتهاى دهگانه(18) در شهرها نيز همين مطلب را تأييد مىكند: در مدينه: نافع و ابوجعفر؛ در مكه: ابن كثير؛ در بصره: ابو عمرو بن علاء و يعقوب؛ در شام: ابن عامر؛ در كوفه: عاصم، حمزه، كسائى و خلف. بنابراين به اين نتيجه مىرسيم كه مصاحف فرستاده شده به اطراف، پنج نسخه بودهاست.(19) از مجموع اين اقوال به دست مىآيد كه مصاحف به نقاطى كه داراى مركزيت بودهاند، فرستاده شده است. عثمان با هر مصحف، يك قارى اعزام نمود تا همه به قراءت او قرآن را بخوانند و در اختلافات به او رجوع نمايند. مردم هر منطقه از قرآن و مصحف رسمى استنساخ مىكردند و مرجع نهايى در مصاحف استنساخ شده نيز، همان مصحف موجود در منطقه خودشان بود. اگر ميان مصاحف ارسالى به نواحى مختلف، اختلافى به وجود مىآمد، مرجع، مصحف <امام» بود كه در مدينه، مركز خلافت قرار داشت. به مصاحف ديگر نيز <امام» اطلاق شدهاست؛ از آن رو كه هر يك در منطقه خويش مرجع ساير مصاحف استنساخ شده بودهاند. ه) خصوصيات مصاحف عثمانى1. مصاحف عثمانى از نظر ترتيب سورهها به همان شكل مصاحف صحابه تنظيم گشتند؛ يعنى دستهبندى كلى سورهها نظير سورههاى طُوَل، مئون، مثانى، ممتحنات و مفصّلات در اين مصاحف نيز رعايت گرديد. تفاوت مهم در تنظيم اين سورهها در قرار دادن دو سوره انفال و توبه بود: در مصحف عثمانى اين دو سوره به عنوان يك سوره در كنار هم قرار داده شد و به عنوان هفتمين سوره و در دسته سبع طُوَل قرار گرفت. اين كار در هيچ يك از مصاحف گذشته،سابقه نداشت. 2. مصاحف عثمانى داراى رسم الخط ابتدايى و از هرگونه نقطه، اعراب و علايم مشخّصه، خالى بوده است. همين امر، يكى از علتهاى اساسى بروز اختلاف قراءتها پس از توحيد مصاحف بود كه در بخش پنجم كتاب حاضر، به تفصيل از آن سخن خواهيم گفت. اين مصاحف متأسفانه در فراز و نشيب زمان و بستر حوادث، از بين رفتهاند و امروزه اثرى از آنها در دست نيست. و) توقيفى بودن يا نبودن ترتيب سورههاطرح اين سؤال در اينجا، فقط مربوط به جمعآورى سوم قرآن، كه توحيد مصاحف باشد نيست، بلكه در جمع دوم (جمع خليفه اول) نيز مطرح است. همانگونه كه گفتيم در توحيد مصاحف ترتيب سورهها تقريباً به همان شكل ترتيب مصاحف صحابه و مصحف جمعآورى شده در زمان خليفه اول صورت گرفت. امّاهمواره اين سؤال مطرح بوده است كه آيا اين تنظيم و ترتيب (چه در جمع دوم و چه در جمع سوم) توقيفى بودهاست؟ يعنى به همان ترتيبى انجام گرفته كه پيامبر دستور داده است؟ يا اين كه توقيفى نبوده، بلكه اجتهادى صورت گرفته است؟ پاسخ به اين سؤال از مباحثى كه در زمينه جمعآورى قرآن داشتيم تقريباً روشناست. اما عدّهاى معتقد به توقيفى بودن ترتيب سورهها هستند. ابوجعفر نحّاس مىگويد: <تأليف سورهها به همين ترتيب كنونى، از رسول خدا(ص) به ما رسيده است.» واثلة بن اسقع از پيامبر نقل كرده كه: اُعطيتُ مكانَ التوراة، السّبع الطُّوَل و اُعْطيتُ مكانَ الزَّبوُرِ، المئين و اُعطيتُ مكانَ الانجيل، المثانى و فُضِّلْتُ بالمُفَصَّل. اين حديث دلالت دارد كه ترتيب سورهها از همان زمان رسول خدا گرفته شده است.(20) ولى همه دلايل و شواهد خلاف اين نظريه را اثبات مىكند. سيوطى مىگويد: <مجموع علما عقيده بر اجتهادى بودن دارند.»(21) علامه طباطبائى در الميزان مىفرمايد: ترتيب سورهها در جمع زمان ابوبكر و جمع زمان عثمان، قطعاً با اجتهاد صحابه صورت گرفته است و يك دليل آن است كه عثمان انفال و براءة را بين اعراف و يونس قرار داد. دليل ديگر مخالفت ترتيب مصاحف صحابه با مصحف ابوبكر و عثمان است.(22) بهترين و محكمترين دليل بر عدم توقيفى بودن ترتيب سورهها، ترتيب مصحف على(ع) است كه بر خلاف ساير مصاحف، به ترتيب نزول، تنظيم گشته بود. ز) نظر ائمه(ع) در برابر جمع دوم و سومبراى ما شيعيان و پيروان اهل بيت، دانستن موضع پيشوايان دينى در مورد آنچه در دهه دوم، سوم و چهارم هجرى در زمينه جمعآورى قرآن از سوى دو خليفه، يعنى ابوبكر و عثمان رخ داده است، مهم و سرنوشتساز است. بنابراين آخرين سؤال در اين فصل اين است كه بدانيم آيا موضع امامان ما، موضعى مثبت بوده است يامنفى؟ على(ع) با اين كه خودش پيش از آن، قرآن مجيد را به ترتيب نزول، جمعآورى كرده و به جماعت نشان داده و مورد پذيرش واقع نشده بود و در هيچ يك از جمع اول (جمع دوم در زمان ابوبكر است) و جمع دوم (جمع سوم در زمان عثمان است)(23) او را شركت نداده بودند، با اين حال هيچ گونه مخالفت و مقاومتى از خود نشان نداد و مصحف داير را پذيرفت و تا زنده بود حتى در زمان خلافت خود دم از خلاف نزد. همچنين ائمه و اهل بيت، كه جانشينان و فرزندان آن حضرتند، هرگز در اعتبار قرآن مجيد، حتى به خواصّ خود حرفى نزدهاند، بلكه پيوسته در بيانات خود، استناد به آن جسته و شيعيان خود را امر كردهاند كه از قراءت مردم پيروى كنند و به جرأت مىتوان گفت كه سكوت على(ع) با اين كه مصحف معمولى با مصحف او در ترتيب اختلاف داشت از اين جهت بوده كه در مذاق اهلبيت، تفسير قرآن به قرآن معتبر است و در اين روش، ترتيب سورهها و آيات مكّى و مدنى نسبت به مقاصد عاليه قرآن تأثيرى ندارد و در تفسير هر آيه مجموع آيات قرآنى بايد در نظر گرفته شود....(24) در روايتى، طلحه از على(ع) مىخواهد كه مصحفى را كه قبلاً جمعآورى و بهمردم عرضه نموده بود پس از كار عثمان نيز به مردم عرضه نمايد. حضرت از پاسخامتناع مىورزد. طلحه اصرار مىكند كه أَلا تُظْهِرهُ للناس؟ آيا آن مصحف را براىمردم آشكار نمىكنى؟ حضرت پاسخ مىدهد: اى طلحه، عمداً از پاسخ به تو امتناع نمودم. به من راجع به آنچه عمر و عثمان نوشتهاند خبر بده، آيا تمام آن قرآناست يا غيرقرآن نيز در آن وجود دارد؟ طلحه پاسخ داد: خير، همهاش قرآناست. حضرت فرمود: اگر آنچه را در آن است اخذ نموديد از آتش رهايى يافته و به بهشت وارد گشتهايد؛ زيرا در اين قرآن حجّت و دليل ما، بيان حقّ ما و وجوب اطاعت ماست.(25) آنچه در اين زمينه گفتيم براى كشف حقيقت كافى است و ديگر حتى نيازى به آنچه اهل سنت نقل كردهاند نيست.(26) ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:24  توسط طاهره رحیم پور
|
تاریخ مذهب شیعه بخش اول بعد از وفات پیامبر گرامی اسلام دوران خلفای راشدین آغاز گردید . ایشان علاوه بر رهبریت دینی توده مردم رهبری سیاسی دولتی را نیز بر عهده داشتند که لازم بود اداره کرد آن ادامه یابد . برای اداره کرد این امرمهم خلفای جانشین پیامبر گرامی علاوه بر رهبری دینی این ظیفه خطیر سیاسی را نیز به پیش بردند . طوایف هاشمی و امیه از قبیله قریش قبل از ظهور دین مبین اسلام برای اداره مکه که زیارتگاه بت پرستان عرب بود، بطور مداوم با هم کشمکش داشتند . بعد از وفات پیامبر در دوران خلفاء ابوبکر و عمر ابن خطاب که به خاندان هاشمی منسوب بودند ،مشکلی از نظر در دست گرفتن اتوریته سیاسی بوجود نیآمد . با درگذشت خلیفه عمر و برعهده گیری مقام خلافت توسط عثمان که از طایفه امیه بود ،کشمکشهای سیاسی قبل از ظهور دین اسلام دوباره شعله ور گشت . در نتیجه این فضای متشنج خلیفه سوم یعنی عثمان هدف سؤقصدی قرار گرفته و بجای او حضرت علی زمام امور را در دست گرفت . معاویه ابن ابوسفیان از طایفه امیه به بهانه اینکه علی ابن ابوطالب اهتمام کافی در یافتن و دستگیری قاتل خلیفه سوم را نشان نداده است ، خود را خلیفه خواند و بدینترتیب برای اولین بار ر اسلام دو خلیفه امور را اداره مینمودند . این کشمکشهای سیاسی سرانجام منتهی به چند جنگ گردید که مهمترین آنان جنگ صفین میباشد .در این جنگ حضرت علی به پیروزی دست یافته بود ولی با حیله و مکر عمروعاص معاون معاویه قرآن ها بر سر نیزه شده و ادعای حاکم قرار دادن کتاب آسمانی مطرح گردید و در پایان نیز نتیجه ای عاید طرفین نگردید .یکی از نتایج جنگهای مورد بحث شکل گیری حرکتی بنام خوارج بود .آنها ابتدا به حضرت علی پایبند بودند ولی بعد از جنگ صفین از او جدا شده و تصمیم گرفتند تا علی(ع) ، معاویه و عمروعاص را بقتل برسانند . سؤقصد منفور بجان حضرت علی به شهادت ایشان منجر شده و دو قربانی دیگر از مهلکه جان سال بدر بردند .معاویه بعد از این واقعه خلافت امام حسن را به رسمیت نشناخته و پسر خود یزید را به مقام خلافت برگزید . با شهدات جانگداز امام حسین(ع) در کربلا به فرمان یزید ابن معاویه دو دستگی و کشمکش دیرینه در میان اعراب مسلملن بالا گرفته و عده ای بطرفداری خاندان علی برخاستند که بعدها خط فکری، برداشت و دیدگاه آنها شالوده مذهب شیعه را تشکیل داد . در واقع مذهب شیعه در دوران عثمان خلیفه سوم شکل گرفته و در دوران حضرت علی نیز ابتدا از مصر آغاز شده و به عراق گسترش و توسعه یافت . عراق قرارگاه شیعیان بحساب میآمد زیرا عراق در دوران آنحضرت مآمن امیرالمؤمنین بوده و مردم عراق سخت بحضرت علی علاقه و وفاداری داشتند . شیعیان معتقد بودند که حضرت علی که یکی از اصحاب برجسته عرب میباشد از طرف پیامبر به جانشینی انتخاب گشته و خاندان او همه این وظیفه خطیر ر برعهده خواهند گرفت . ما شیعیان معتقدیم که یازده امام از فرزندان حضرت علی ابن ابیطالب وظیفه هدایت مسلمین را بر عهده گرفته و امام دوازدهم در غیبت میباشند و روزی برای نجات انسانها ظهور خواهند کرد . از میان فرقه های مختلف مذهب شیعه میتوان به سبعیه که از طرف یهودی الاصلی بنام سبعه شکل گرفته ، قرابیه ، امامیه که امروزه در عراق ایران و پاکستان پیروان زیادی دارد و جعفریه اشاره ورزید . در پایان سی سال نخست قرن دوم هجری قمری مظالم بنی امیه ادامه داشته و هرگونه قیامی بلافاصله سرکوب میگردید . در همان دوران مردی بنام ابومسلم از خطه خراسان علم مبارزه با بنی امیه را برپا نموده و تصمیم گرفت تا این خاندان را از قدرت ساقط نماید . سرانجام خاندان عباسی مقام خلافت را از دست امویان گرفته و در آغاز برای جلب حمایت شیعیان با خاندان علی بملایمت و مهربانی برخورد نمودن بطوریکه حتی بخونخواهی خاندان علی بسیاری از امویان را بقل رسانیدند . اما دیری نپائید که آنها نیز راه و روش امویان در قبال اهل بیت را متد خود نموده و با چشم پوشی در مقابل احکام و قوانین به این خاندان بی احترامی و ناحقی نمودند . در دوران عباسیان ابو حنیفه پایه گذار مذهب حنفی سنی بفرمان منصور خلیفه عباسی روانه زندان شده و بشدت شکنجه گردید . جعفر صادق امام ششم و رهبر برجسته شیعیان نیز بعد از تحمل شکنجه های بسیار و شدید مسموم گردیده و بشهادت رسید . در زمان هارون خلیفه عباسی امپراطوری اسلام توسعه بسیار یافته و دارائی فوق العاده بیت المال صرف هوسرانیها و خوشگذرانیهای خلفای عباسی میشد . در واقع با رفتن امویان بر سر کار آمدن عباسیان چیزی برای شیعیان تغییر نیافته بود . پیروان مذهب شیعه با آغاز قرن سوم هجری نفسی راحت کشیدند . بسیاری از کتب فلسفی و علمی در ایندور از زبانهای یونانی و سریانی به عربی ترجمه شده و مردم بسوی حل و ارزیابی مسائل و دانسته هایشان با نیروی عقل و منطق متمایل شده بودند . همچنین مامون خلیفه عباسی نیز با علم و منطق مذاهب مختلف را ارزیابی مینمود و از اینرو فضای آزادی برای بحث ،تحقیق و اظهار نظر پیروان مذاهب مختلف شکل گرفت . یکی از علل مهم دیگر نیز ولیعهدی و وزارت امام هشتم شیعیان رضا(ع) در دربار مامون بود .از اینرو پیروان شیعه کمی بیشتر از مظالم عباسیان بدور مانده و عالمان شعه فرصت را برای انجام تحقیق ،ترویج و تعلیم مذهب شیعه مغتنم شمردند . ولی این وضعیت دیری نپائیده و با بر سر کار آمدن متوکل عباسی در 232 هجری قمری شرایط سخت و نفس گیری برای شیعیان شکل گرفت بطوریکه آرامگاه امام حسین در کربلا بدستور او ویران گشت . با تضعیف خاندان عباسی در قرن چهارم هجری و حاکمیت آل بویه در ایران که بقولی خود شیعه مذهب بودند ،مذهب و مکت شیعه فرصتی دیگر برای گسترش و تقویت پیدا نمود . حیطه حکمرانی آل بویه تا بغداد گسترش یافته و بدینترتیب شیعیان موفق گردیدند که برای اولین بار با نفوذ وتاثیری بیشتر حرف دل خود را بازگویند . این قدرت موجب شده بود که شیعیان براحتی مذهب خود را تبلیغ نمایند . بعضی مورخان معتقدند که در ایندوره بغیر از چند شهر بزرگ عرب بیشتر ساکنین شبه جزیره عربستان را نیز شیعیان تشکیل میدادند . علاوه بر این در بحرین ،عمان و کوفه که مرکز شیعیان شناخته میشد اکثریت اهالی را شیعیان تشکیل داده و در شهرهای طرابلس ،نابلس،طریه و حلب نیز شیعیان بیشماری زندگی میکردند .بسیاری از اهالی اهواز و شهرهای خلیج فارس نیز شیعه بودند . از قرن پنجم هجری تا قرن نهم نیز جمعیت بسیاری به مذهب شیعه گرویده بودند . یکی از حکمرانان مغول نام خدابنده و مذهب شیعه را برگزید و بدینترتیب تشیع در دوران او نیز توسعه فراوانی یافت . حکمرانان آق قویونلو و قره قویونلو که مرکزشان در تبریز بوده و حیطه حکمرانیشان تا کرمان وسعت مییافت نیز پیرو مذهب شیعه بودند . قدرت مذهبی شیعه با حکمرانان دوران مخلف و چگونگی برخورد آنان با اعتقادات دیگر تغییر مییافت . بعنوان مثال با بر سر کار آمدن خاندان ایوبیان همه چیز تغییر یافته و شیعیان مصر و شامات از آزادی دینی محروم شده و بسیاری از آنها به قتل رسیدند . شیعه با و جود اینکه مذهبی ممنوع بود ولی موفق گردید تا با تلاش پیروان خود در این پنج قرن رواج و گسترش فوق العاده ای بیابد . نباید فراموش کرد که در طول این مدت در هیچ کشور و دولتی رسمیت نیافته و تنها توانسته بود موجودیت خود را حفظ نماید . در سال 906 هجری یکی از نوادگان شیخ صفی الدین اردبیلی هنوز 13 ساله بود که بهمراه سیصد درویش بمنظور تشکیل حکومت قدرتمند شیعه دست بقیام زده و بدینترتیب رژیم فئودال از بین رفته و کشور را توسعه بخشیدند . شاه اسماعیل صفوی بعد از جنگهای خونین بسیار علی الخصوص با دولت ترک عثمانیان سرانجام موفق گردید تا سرزمین از هم پاشیده ایران را گرد هم آورده و با مذهب شیعه بدان رسمیت ببخشد . پادشاهان صفوی بعد از مرگ شاه اسماعیل تا اواسط قرن دوازدهم سلطنت نمودند . همه این سلاطین امامیه شیعه را قبول نموده و در راه ترویج آن - مخصوصا شاه عباس صفوی بسیار کوشیدند .
الحمدالله رب العالمين و صلاة الله و سلامه علي خير الخلايق اجمعين محمد خاتم النبين و علي آله الطاهرين و اهل بيته المطهرين و علي خلفائه الراشيدين و التابعين لهم با احسان الي يوم الدين حضرت عثمان از قبيلهادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:1  توسط طاهره رحیم پور
|
مشخصات كتاب نويسنده: حيدر علی قلمداران نام كتاب: پاسخی کوتاه به دو پرسش مهم (پيرامون امامت و خلافت) تيراژ: 5000 چاپ: اول تاريخ: پاييز 1382 انتشارات: حقيقت en_haghighat@yahoo.com ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:58  توسط طاهره رحیم پور
|
محل شهادت امير المؤمنين علي بن ابوطالب
مقتل علي بن أبي طالب شيخ الاسلام ابن تيميه بسم الله الرحمن الرحيم از شيخ الاسلام ابن تيميه پرسيدند آيا براي علما و محدثين و کساني که مي توان به آنان اقتدا کرد ثابت شده که امام علي فرموده باشد اگر من مُردم بر پشت شترم سوار کرده و شتر را رها کنيد هر کجا خوابيد آنجا مرا دفن کنيد پس از شهاداتش اين چنين کردند و به همين علت در حال حاضر محل دفن وي معلوم نيست آيا چنين چيزي صحت دارد يا خير؟ آيا کسي از علما محل دفن امام علي را مي داند؟ و اصلاً علت به قتل رسانيدن وي چه بود؟ و در چه وقتي روي داد؟ و چه کسي وي را به شهادت رساندند؟ و همچنين و به چه علت امام حسين را به شهادت رساند؟ و آيا صحت دارد که به اهل بيت پيامبر صلي الله عليه وسلم توهين شده و پس از مرگشان آنها را به صورت لخت و عريان بر شتر سوار کرده و عورتشان را نپوشانيده باشند و خداوند براي شتر دو کوهان آفريده باشد تا عورت آنها را در ميان آن دو کوهان بپوشاند؟ و آيا صحت دارد پس از شهادت امام حسين سرِ وي را در تمام شهرها نمايش داده سپس به سوريه و مصر انتقال داده و در مصر دفن کرده باشند و تمام اين جنايتها را يزيد پسر معاويه با اهل بيت پيامبر صلي الله عليه وسلم انجام داده باشد؟ (و در صورت عدم صحت) آيا گوينده اين جملات بدعت گذار در دين محسوب مي شود يا خير؟ و سزاي کسي که اين جريانات را در ميان مردم اشاعه مي دهد چيست؟ آيا کسي که جلوي پخش و اشاعه اينها را بگيرد کارش امر به معروف و نهي از منکر به حساب مي آيد يا خير؟ لطفاً به صورت واضح و روشن ما را راهنمايي فرمائيد خداوند متعال به شما اجر و پاداش خير دهد. داستان سوار کردن جنازه امام علي بر شتر يک روايت کاملاً جعلي است. (1/1) شيخ الاسلام ابن تيميه پاسخ دادند که: اين که امير المؤمنين علي وصيت کرده باشد که پس از مرگش بر پشت شترش سوارش کرده و شتر را رها کرده و هر کجا که شتر خوابيد دفن گردد و چنين کرده باشند، اين جريان به اتفاق تمام علما دروغ و ساختگي و جعلي بوده، امام علي چنين وصيتي نکرده و چنين جرياني اصلاً رخ نداده و هيچ کدام از اهل علم و انصاف آن را نفرموده اند اين جملات فقط از عده اي دروغگو نقل شده است. و اصلاً جايز نيست چنين عملي با جنازه هيچ مسلماني انجام داده شود و اين چنين وصيتي نامشروع است و اين عمل همان مثله کردن جنازه به حساب مي آيد و فايده اي در انجام اين کار وجود ندارد اگر منظور از اين عمل مخفي ساختن محل دفن است، اصلاً نيازي به اين اهانت و توهين به جنازه نيست بلکه مي توان به صورت سرّي و مخفيانه قبري کند و او را در آن دفن کرد چه نيازي هست که جنازه را سوار بر شتر در ميان مردم بگردانند. (1/2) احاديث پيامبر در مذمت خوارج به حد تواتر رسيده است امام مسلم در صحيح خود از ده طريق و امام بخاري نيز از طريقهاي متعددي حديث مربوط به خوارج را نقل کرده اند و هم چنين در ساير سنن و مسانيد بيشتر از صحيحين (مسلم و بخاري) در اين رابطه حديث به دست ما رسيده است. پيامبر اکرم صلي الله عليه وسلم در رابطه با خوارج مي فرمايد: (يحقر احدکم صلاته مع صلاتهم و صيامه مع صيامهم و قرائته يقرئون القرآن لا يجاوز حناجرهم يمرقون من الاسلام کما يمرق السهم من الرّمية لئن ادرکهم لأقتلنهم قتل عاد) – و في رواية – (أينما لقيتموهم فاقتلوهم فان في قتلهم اجراً لمن قتلهم عندالله يوم القيامة يقتلون اهل الاسلام و يدعون اهل الاوثان). هر کدام از شما در مقابل نماز و روزه و قرائت قرآن آنان، نماز و روزه و قرائت خود را کم و اندک و ناچيز مي شمارد، آنان قرآن مي خوانند اما از حنجره هايشان تجاوز نمي کند از اسلام بيرون مي روند همانند بيرون رفتن تير از لاشه حيوان شکار شده اگر آنها را ببينيم همانند قوم عاد آنان را به قتل مي رسانم – و در روايتي ديگر مي فرمايد – هر کجا که آنها را ديديد بکشيدشان براستي که در روز قيامت به قاتلين آنان اجر و پاداش داده مي شود آنها امت اسلام را مي کشند در حالي که به بت پرستان کاري ندارند. تمام اصحاب پيامبر بر کشتن آنان اتفاق نظر داشتند اما کسي که مستقيماً با آنان جنگيد و به کشتن شان دستور داد امام علي بود. همچنان که در صحيحين (مسلم و بخاري) آمده که ابي سعيد خدري از پيامبرصلي الله عليه وسلم نقل کرده که فرمود: (تمرق مارقة علي حين فرقة من الناس تقتلهم أولي الطائفتين بالحق).
(1/3) به هنگام بروز اختلاف و دو دستگي در ميان مسلمين، گروهي از اسلام جدا مي شوند که نزديک ترين دسته و طائفه به حق، با آنان مي جنگد همين شد امام علي در روز جنگ نهروان آنان را به قتل رسانيد چون خوارج در محلي به اسم حروراء جمع شده بودند، به آنان حروريه مي گفتند. قبل از اين که جنگ رخ دهد امام علي عبدالله ابن عباس رضي الله عنهما را به نزد آنان جهت مناظره فرستاد و در نتيجه بحث و گفتگوي ابن عباس با آنان نزديک به نصفشان به سوي حق بازگشته و بقيه بر عقيده خود ماندند پس از آن عبدالله پسر خباب را به شهادت رسانده و حيوانات و اموال مسلمانان را غارت کردند امام علي نيز مردم را براي جنگ و رويارويي با آنان فرا خواند و احاديث پيامبر در رابطه با خوارج را به مردم گوشزد کرده و وجود نشانه ها و علامات ذکر شده در احاديث را در افراد خوارج براي مردم ثابت کرد.
(1/4) و اين حديث پيامبر را به ياد آنان انداخت که فرمود: در ميان آنان مردي با دستهاي ناقص و کوتاه وجود دارد که روي يکي از پستانهايش تکه گوشتي اضافه آويزان است، پس از پايان جنگ در ميان جنازه هاي خوارج دقيقاً چنين فردي را پيدا کردند. هم چنان که قبلاً ذکر شد وقتي سه نفر از خوارج جهت قتل سه نفر از بزرگان مسلمين آماده شدند، عبدالرحمن پسر ملجم مرادي موفق شد امام علي را در روز جمعه، هفدهم ماه مبارک رمضان سال چهل هجري به شهادت برساند، وقتي امام علي براي اداي نماز صبح به مسجد تشريف آورد ابن ملجم مرادي که خود را مخفي ساخته بود او را با شمشير زد. سنت در ميان مسلمين همين بود که خلفاء و اميرهاي جانشين آنان نمازهاي پنجگانه، نماز جمعه و نماز عيد و نمازهاي طلب باران و خورشيد گرفتگي و نمازه جنازه و غيره را براي مردم به امامت بخوانند همان امير جنگ، امام نماز نيز بود. اما کسي که خواست امير معاويه را به قتل برساند عده اي مي گويند موفق شد او را زخمي کند اما پزشکان وي را علاج کردند و به او گفتند به علت ضربه اي که خورده نسلش قطع خواهد شد. و برخي ديگر مي گويند: امير معاويه قسمتي از مسجد را به صورت ديوار و حصار جدا کرده بود تا خود و اُمرا و افراد عالي رتبه حکومت اسلاميش در آنجا پشت سر وي نماز بخوانند تا مخالفين دستشان به خليفه نرسد اگر چنين کاري کرده باشد. هستند کساني که نماز خواندن در چنين مکانهايي را مکروه مي دانند.
(1/5) و اما کسي که خود را براي کشتن عمرو ابن عاص آماده ساخته بود موفق نشد چون آن روز عمرو ابن عاص به نماز صبح نيامده بود بلکه فردي به اسم خارجه را جايگزين کرده بود وقتي آن مرد او را به قتل رساند و مطمئن شد عمرو ابن عاص نيست و خارجه است گفت: من قصد قتل عمرو را کردم اما خدا قصد قتل خارجه را داشت پس خارجه نيز مانند عمرو شد (مانند عمرو کافر شد) مي گويند: مسلمانان قبر امام علي و امير معاويه و عمرو عاص را از ترس فتنه خوارج مخفي کردند و از ترس خوارج بود که معاويه را پشت ديوار جلوي مسجد جامع در قصر حکومتي که «خضراء» نام داشت دفن کردند و همين قبر است که مردم آن را به قبر پيامبر خدا هود عليه السلام مي شناسند. به اتفاق علما حضرت هود به دمشق نيامده بلکه ايشان در کشور يمن همانجايي که به پيامبري برگزيده شد دفن گشته اند. و عده اي مي گويند حضرت هود به مکه هجرت کرده و در همانجا سکونت کرده و در مکه مدفون است و هيچ عالمي نگفته که در دمشق است. اما قبري که در بيرون «باب التصغير» به قبر معاويه مشهور است قبر معاويه پسر يزيد است که مردي پارسا و اهل تقوي بود و چهل روز بر مردم حکومت کرد و امام علي نيز در همانجا دفن شده و قبرش با خاک يکسان شده تا مخفي بماند. (1/6) اهل علم بر اين امر اتفاق نظر دارند که قبر امام در زيارتگاه مشهور نجف نيست بلکه عده اي مي گويند مغيره پسر شعبه در آنجا مدفون است هيچ عالمي نفرموده که قبر امام علي در نجف است جالب اينجاست بيش از سيصد سال از شهادت امام علي گذشته بود و هنوز کسي به زيارت، زيارتگاه نجف نرفته بود در حالي که مسلمانان زيادي از اهل بيت، شيعه و سايرين در نجف زندگي مي کردند، آن قبر پس از سيصد سال يعني در زمان حکومت بني بويه که يکي از پادشاهان غير عرب بود، به عنوان زيارتگاه انتخاب شد و به قبر امام علي نامگذاري شد. داستانهايي نيز در رابطه با آمدن رشيد خليفه به سوي آن قبر روايت کرده اند اما قابل اعتماد نيستند. (1/7) امام حسين که لعنت بر قاتلش و هم چنين لعنت بر کسي که به قتلش راضي بود باد، در روز عاشورا (دهم محرم) سال 61 هجري شهيد شد، کسي که بسيار براي کشتنش تلاش مي کرد شمر پسر ذي الجوشن بود که چندين بار به جانشين يزيد در حکومت عراق يعني عبيدالله پسر زياد نامه نوشت و بالأخره ابن زياد نيز به جنگ و رويارويي با امام حسين دستور داد، ابن زياد، عمر پسر سعد ابن ابي وقاص را به جانشيني خود در اين جنگ انتخاب کرد هر چند که امام حسين مانند ساير مسلمانان به آنها گفت با خود جنگ آور نياورده و قصد جنگ ندارد و از آنها خواست او را آزاد بگذارد تا به سوي مدينه بازگشته و يا او را به نزد پسر عمويش يزيد بفرستند يا بتواند به «ثغر» رفته و با کفار بجنگد اما آنها گفتند يا بايد به اسارت آنها در آيد يا با او مي جنگند امام حسين اسارت را قبول نکرد و با او جنگيد تا خود و عده اي از خانواده و يارانش را به شهادت رساندند سپس جنازه و خانواده اش را به نزد يزيد پسر سر معاويه در دمشق فرستادند يزيد به قتل امام حسين دستور نداده بود بلکه از کشتنش نيز خوشحال نشد مي گويند وقتي جريان را فهميد گفت: لعنت خدا بر بن زياد باد به خدا سوگند اگر در ميان ابن زياد و حسين صله رحمي وجود داشت حسين را نمي کشت. يزيد خواست با اين جمله، ادعاي ابن زياد را زير سوال ببرد که خود را از ابي سفيان مي دانست. (ابوسفيان از بني اميه و امام حسين از بني هاشم بود) و بني اميه و بني هاشم هر دو از بني عبد مناف بوند.
(1/8) روايت شده وقتي جنازه امام حسين و خانواده ايشان به نزد يزيد رسيدند گريه و زاري تمام کاخ و منزل يزيد را گرفت يزيد احترام و محبت فراواني را به نسبت خانواده ايشان اظهار کرده و پسرش علي را در بين ماندن نزد يزيد و يا رفتن به مدينه مختار کرد که علي رفتن به مدينه را انتخاب کرد اما محلّي در مسجد جامع دمشق که به زندان علي ابن حسين معروف است باطل و بي اساس است اما متاسفانه با وجود همه اينها يزيد نه تنها حد و قصاص شرعي را با قاتلين امام حسين اجرا نکرد بلکه براي تداوم حکومت و ملک خويش ياران وي را نيز به قتل رساند. در اين رابطه اشعاري نيز از وي نقل گشته که کفر صريح و آشکار است: (1/9) نقد و بررسي روايات مربوط به يزيد و شهادت امام حسين و محل دفن وي» (1/10) اين زيارتگاه در اواخر دوره حکومتي اولاد عبيدالله ابن قداح که دويست سال بر مملکت مصر حکومت کرده و در زمان نورالدين محمود حکومتشان نابود گرديد ساخته شد آنها ادعا مي کردند از اولاد حضرت فاطمه هستند و ادعاي شرف نسب و خاندان مي کردند در حالي که دانشمندان و متخصصين علوم انساب مي گويند حسب و نسب شريفي ندارند و بعضي مي گويند جدّ بزرگ آنان ربيب شريف حسيني است که به خاطر رسيدن به او در نسب است که ادعاي شرف خاندان و نسب مي کنند علماي کرام مي گويند اين گروه، مذهب و عقيده منکر و خبيثي داشته اند. (1/11) قبر پسرش علي، برادرش امام حسن و عموي پدرش حضرت عباس نيز همانجا است. ابوالخطاب پسر دحيه که به او مي گويند صاحب دو نسب، نسبي از امام و نسبي از دحيه در کتاب (العلم المشهور في فضل الأيام و الشهور) همان جمله زبير را از محمد پسر امام حسن نقل کرده و سپس مي گويد: وقتي سر امام حسين به مدينه رسيد بني اميه نزد عمرو بن سعيد (حاکم مدينه) بودند صداي شيون و زاري را شنيده و پرسيده صداي چيست؟ گفتند صداي گريه زنان بني هاشم است چون سرِ حسين را ديده اند شيون و زاري مي کنند. سپس ابوالخطاب مي گويد: سر امام حسين را به نزد عمرو بن سعيد بردند گفت اي کاش امير المومنين سر حسين را نزد من نمي فرستاد و در آخر مي گويد: اين اثر(1)ثابت مي کند که سر امام حسين به مدينه انتقال داده شده است و جز اين اثر قول صحيحي در دست نيست و زبير آگاه ترين عالم در علم نسب است. اما آنچه مي گويند سر امام حسين در عسقلان مصر دفن شده است داستاني است ساختگي و باطل که هرگز آن را قبول نمي کند کسي که يک ذره عقل داشته باشد چون بني اميه با وجود همه دشمني ها و کينه و عداوتي که در دل داشتند چگونه تصور مي شود که بر محل دفن سر امام حسين زيارتگاه بسازند؟ اين کار در زمان بني عبيد روي داده، در روزهاي شکست و زمان روي آوردن نکبتي و بدبختي به آنها و اواخر حکومتشان يعني در زمان فرمانروايي قاسم عيسي پسر ظافر که در سن پنج سالگي رياست را به وي سپردند. چون روز جمعه يازدهم محرم سال 544 متولد شده و در روز کشته شدن پدرش ظافر يعني در روز پنجشنبه آخر محرم سال 549 حکومت را در دست گرفت. بيعت و امامت هيچ حاکمي در سن کودکي جايز نيست. (1/12) اين حاکم کودک، در شب جمعه هفدهم ماه رجب سال 555 پس از يازده سال و شش ماه عمر فوت کرد. زيارتگاه مشهور مصر در زمان حکومت وي در قاهره ساخته شد، ساختن گنبد و بارگاه و زيارتگاه موسوم به زيارتگاه سرِ امام حسين فقط به خاطر خود شيريني و کسب قدرت و سلطه از دست رفته و جلب اعتماد دوباره مردم مسلمان مصر بود و کاري عمدي و قصدي و برنامه ريزي شده بود براي کسب اعتماد و طرفداري مردم، سازنده آن نيز فردي بود به نام طلائع پسر رز يک رافضي بود. (1/13) بالأخره بدعت سازي کارش به جايي رسيد که شرحش بسيار طولاني است مانند: بدعت سازي روز عاشورا که اخيراً ساخته شده و ان اينکه در روز عاشورا عده ايي عزا و ماتم گرفته و در آن مجالس، کارهايي از قبيل شيون و زاري و خود زني و خود آزاري و ستم بر حيوانات انجام گرفته و همچنين به اولياي بزرگ الهي که در قديم الأيام وفات کرده اند، دشنام و اهانت و توهين مي شود و افترائات و دروغهاي زيادي به اهل بيت نسبت مي دهند که تمام اعمال مذکور از جانب قرآن و سنت و اجماع نهي شده اند (و در مقابل بدعتهاي فراواني از جانب دشمنان مانند: برپايي جشن و سرور و غسل و پوشيدن لباس نو و عطر افشاني و غيره در همين روز ساخته شده است). (1/14) خداوند متعال به هنگام مصيبت دستور به استرجاع فرموده همچنان که مي فرمايد: «و بشّر الصابرين الذين إذا أصابتهم مصيبة قالوا إنا لله و إنا إليه راجعون أولئک عليهم صلوات من ربهم و رحمة و أولئک هم المهتدون» به بردباران بشارت دهيد آنانيکه به هنگام مصيبتشان مي گويند: ما همه متعلق به خدا بوده و همگي به سوي او باز مي گرديم آنان کساني هستند که از جانب پروردگارشان رحمت و برکت بر آنان است و آنها هدايت يافته هستند. (1/15) جالب اينجاست که امام احمد و امام ابن ماجه از فاطمه دختر امام حسين روايت کرده اند که امام حسين از پيامبر نقل مي کند که فرمود: «ما من مسلم يصاب بمصيبة فيذکر مصيبة و إن قدمت فيحدث عندها إسترجاعا کتب الله له مثلها يوم أصيب» هر مسلماني که به مصيبتي گرفتار آيد هر وقت که آن مصيبت را به ياد آورد بگويد: إنا لله و إنا إليه راجعون، خداوند همان اندازه برايش اجر و پاداش مي نويسد که روز اول مصيبت و گرفتاري نوشته است هر چند که مدت زماني طولاني از وقوع مصيبت سپري شده باشد. اين حديث را فاطمه از امام حسين بازگو مي کند فاطمه ايي که شاهد شهادت پدرش بوده است. جاي شک و ترديد نيست که با وجود مرور زمان و قدمت ايام، باز هم مصيبت کربلا و شهادت امام حسين هميشه به ياد مسلمانان مي افتد پس چه زيبا است که هر مسلماني به سنت پيامبر عمل کرده و هر وقت اين مصيبت را به ياد آورد استرجاع کند تا همان اجري را دريافت کند که مسلمانان در روز عاشورا و وقوع حادثه عظيم کربلا دريافت کرده اند. (1/16) همچنين در صحيحين از ابوموسي اشعري روايت است که فرمود: أنا بريٌ مما بريٌ منه رسول الله إن رسول الله بريٌ من الحالقة و الصالقة و الشاقة من از هر آنچه پيامبر از آن بري بوده، بري هستم براستي که پيامبر اکرم از کسي که به هنگام مصيبت موي خود را بکشد و يا صدايش را بلند کرده و يا سينه را پاره کند، بري بود. (1/17) سنّي گراهايي بوده اند که احاديثي جعلي و ساختگي را روايت کرده و يا بر ايشان روايت شد که پايه بدعتهاي مخصوص روز عاشورا را بر آنها گذاشته که بدين گونه خواسته اند با اعمال اهل تشيع مقابله کنند، در واقع به وسيله باطل با باطل مقابله کرد و بدعت را با بدعت پاسخ داده اند، هر کدام از اين دو اعمال بيشترين فتنه و فساد را به دنبال داشته و کفار را در رسيدن به هدفشان بهتر ياري مي دهد مانند حديث طولاني (غسل عاشورا) که مي گويد: کسي که در روز عاشورا غسل کند در طول سال مريض نمي شود هر کس که در آن روز چشمان را سرمه بمالد آن سال درد چشم پيدا نمي کند.
(1/18) در اين روايت، اعمالي ديگر مانند: حنا گرفتن (حنابندان) در روز عاشورا، با يکديگر دست دادن و غيره نيز، يافت مي شود به اتفاق تمام محدثين اهل سنت، اين حديث و امثال آن دروغ محض و جعلي و ساختگي هستند هر چند که در بعضي از کتابهاي حديثي يافت مي شوند و هستند مؤ لفيني که گفته اند: اين حديث صحيح است اما همچنان که قبلاً گفته ايم بدون شک چنين گفته ايي کاملاً غلط است و هيچکدام از پيشوايان امت اسلام غسل کردن، سرمه به چشم زدن حنا بستن و غيره را در روز عاشورا مستحب ندانسته اند و حتي يک نفر از کساني که بتوان در امورات ديني به وي مراجعه کرد چنين موردي را ذکر نکرده و اين اعمال را پيامبر اکرم و جانشيانش ابوبکر و عمر و عثمان و علي انجام نداده اند. اين و امثال آن در هيچکدام از مسانيد معتبر حديثي مانند: مسند امام احمد، مسند اسحاق، سند حميدي، مسند دالاني، مسند ابويعلي و غيره و يا در هيچ کدام از صحاح سته و سنن و ساير آثار محدثين مانند: موّطأ امام مالک، کتاب حديث وکيع، مصنف حافظ عبدالرزاق و يا کتابهاي ارزشمند امام ابن منصور، امام ابن ابي شيبه و غيره يافت نمي شود. (با توجه به وجود اين روايت جعلي و ساختگي) عده ايي از اهل بدعت گمان کرده اند که کساني که در روز عاشورا غسل کرده يا سرمه به چشم زده و يا حنا به موي خود بزنند اين کارها را به خاطر دشمني و عداوت با اهل بيت و انتقام گرفتن از آنان انجام مي دهند، اما اهل سنت واقعي به آنان پاسخ داده و برائت خود را از دشمني با اهل بيت پيامبر اعلام داشته و روشن کرده اند که در واقع اهل سنت، بيشتر مستحق و لايق دوستي و موالات با اهل بيت هستند و در حقيقت نيز چنين است.
(1/19) اما هستند کساني از اهل سنت (با وجود محبت و موالات و دوستي فراوان با اهل بيت، به علت عدم اطلاع از ساختگي بودن چنين رواياتي) واقعاً گمان کرده اند که چنين اعمالي در روز عاشورا مستحب است. حال خدا مي داند چه کسي اين روايات را جعل کرده و چنين بدعتهايي ساخته و آيا واقعاً هدفش دشمني با اهل بيت بوده يا با شيعه؟ اما در هر حال، هدايت را بايستي از خداوند گرفت و گشتن به دنبال هدايت از طريق غير خدا، گمراهي است. (1/20) و إذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آباءنا و الله أمرنا بها قل إن الله لا يأمر بالفحشاء أتقولون علي الله ما لا تعلمون قل امر ربي بالقسط و اقيموا وجوهکم عند کل مسجد و ادعوه مخلصين له الدين کما بدأکم تعودون فريقاً هدي و فريقاً حق عليهم الضلالة إنهم اتخذوا الشياطين اولياء من دون الله و يحسبون أنهم مهتدون. (1/21) و ما أمروا إلا ليعبدوا الله مخلصين له الدين حنفاء و يقيموا الصلاة و يؤتوا الزکاة و ذالک دين القيمة به آنان امر نشده جز اينکه خالصانه براي خدا عبادت کنند که دين و برنامه از آن او است و نماز را بر پا داشته و زکات را بپردازند که اين، دين راست و محکم و مستقيم است. (1/22) پس چيزي که دانستنش جزو مسائل ديني نباشد، محفوظ ماندنش نيز واجب نيست. اما علمي که خداوند پيامبرش را براي آن فرستاده، محفوظ و نگهباني شده است همچنان که خداوند مي فرمايد: إنا نحن نزّلنا الذکر و إنا لحافظون ما خود قرآن را نازل کرده و خود نيز از آن محافظت مي کنيم. (1/23) همچنانکه ابن عباس و عده ايي ديگر از سلف صالح در رابطه با اين آيه شريفه که درباره قوم نوح مي فرمايد: و قالوا لا تذرن آلهتکم و لا تذرن ودّاً و لا سواعاً و لا يغوث و يعوق و نسراً و قد أضلّوا کثيراً مي گفتند خدايان خود را ترک نکنيد و همچنين ودّ و سواع، يغوث، يعوق و نسر را ترک نکنيد و بدين شيوه مردمان زيادي را گمراه کردند. (1/24) اولين کسي که قول به عصمت امام علي و خلافت بلافصل وي را ابداع کرد رئيس اين منافقان عبدالله پسر سبأ يهودي بود، اين مرد در اصل يهودي بوده و به ايمان و اسلام تظاهر مي کرد و همچنان که بولص دين نصاري را به فساد کشاند، ابن سبأ نيز خواست دين اسلام را به فساد بکشاند، امام علي در عهد خلافت خويش وقتي شنيد که ابن سبأ به ابوبکر و عمر اهانت مي کند خواست تا وي را به قتل برساند اما او فرار کرد. (1/25) کار به جايي رسيده که بيشتر آن جاهلان چگونه قوم نصاري از حضرت عيسي و مادرش کمک و ياري مي طلبند، اينها نيز مردگان را به ياري و کمک مي خوانند آن هم در کارهايي از قبيل حل مشکلات بر آورده شدن نيازها، آساني کارها، غلبه بر دشمن، دفع مصيبت و بلا و امثال اينها که جز در توان پروردگار زمين و آسمان نيست. (1/26) اصل سفر کردن به قصد زيارت قبر، نزد جمهور علم نامشروع است حال فرقي ندارد آن قبر پيامبر يا غير پيامبر باشد حتي رأي جمهور بر اين است در صورت وقوع چنين سفري آن مسافر به علت معصيت بودن سفرش نمي تواند نمازهايش را شکسته بخواند بلکه بايد تمام آنها را کامل بخواند براي اين برخورد شديد نيز به اين حديث صحيح پيامبر استناد کرده اند که مي فرمايد: لا تشدّ الرّحال إلا إلي ثلاثة مساجد المسجد الحرام و المسجد الأقصي و مسجدي هذا به سوي هيچ مکاني بار سفر نبنديد جز به سوي سه مسجد: 1- مسجد الحرام 2- مسجد الأقصي 3- همين مسجد خودم (جاي شک و ترديد نيست که) پيامبر از همه بيشتر به اين مسئله علم و آگاهي داشته است. کليه احاديثي که در رابطه با زيارت قبر آمده ضعيف بلکه بيشتر آنان ساختگي و جعلي هستند. تا حدي که امام مالک و بسياري ديگر از مجتهدين امت اسلام مي گويند: کراهت دارد بگويي: قبر پيامبر را زيارت کردم، مشروع و مستحب اين است که وقتي به نزد قبر پيامبر رسيدي، بر وي سلام کني، همانند صحابه و تابعين که چنين کرده اند، اين موضوع در جاهاي ديگر روشن گشته است. (1/27) پيامبر اکرم از اينکه امتش مانند يهود و نصاري گردد، هشدار داده است. (1/28) در صحيح مسلم از جندب بن عبدالله روايت است که فرمود: سمعت رسول الله قبل موته بخمس إني أبرؤ الي الله أن يکون لي منکم خليل فأن الله اتخذني خليلاً کما اتخذا ابراهيم خليلاً و لو کنت متخذاً من امتي خليلا لاتخذت أبابکر خليلا ألا و إن من کان قبلکم اتخذوا قبور أنبيائهم مساجد ألا فلا تخذوا القبور مساجد فإني أنهاکم عن ذالک من از اينکه در ميان شما خليلي(1)انتخاب کنم برائت خود را به نزد خدا اعلام مي کنم خداوند مرا به عنوان خليل خود انتخاب فرموده و اگر قرار بود در ميان امتم کسي را به عنوان خليل انتخاب کنم، ابوبکر را انتخاب مي کردم، آگاه باشيد امتهاي قبل از شما قبر پيامبران خود را به محل نماز تبديل کرده بودند، بيدار باشيد شما قبرها را سجده گاه قرار ندهيد من شما را از چنين کاري باز مي دارم. (1/29) وقتي پيامبر اکرم مريض شد همسرش ماريه کنيسه ايي را که در سرزمين حبشه ديده بود برايش تعريف مي کرد، ام سلمه و ام حبيبه (که در وقت هجرت) به حبشه رفته بودند از زيبائيها و تصاوير داخل آن گفتند، پيامبر اکرم سرش را بلند کرد و فرمود: آن قوم (نصاري) اگر مرد صالحي در ميان آنها بميرد بر قبرش مسجدي ساخته و آن تصاوير را داخل آن مي برند آنان بدترين مخلوق نزد خدايند. (1/30) قل أمر ربي بالقسط و أقيموا وجوهکم عند کل مسجد بگو پروردگارم به عدالت دستور داده و امر فرموده که در هر مسجدي عبادت خود را براي خدا خالص کنيد. (1/31) در صحيح سملم از ابوهريره روايت شده که أتي النبي رجل أعمي فقال رسول الله إنه ليس لي قائد يقودني إلي المسجد فسأل رسول الله أن يرخص له فلما ولي دعاه فقال: هل تسمع النداء بالصلاة؟ قال نعم قال: فأجب مرد نابينايي به محضر پيامبر آمده و گفت: اي پيامبر خدا کسي را ندارم که دستم را گرفته و مرا به مسجد برساند و از پيامبر درخواست کرد تا اجازه دهد نمازهايش را در منزل بخواند پيامبر به وي اجازه داد اما وقتي مرد خواست برود پيامبر وي را صدا زد و فرمود: آيا صداي اذان را مي شنوي؟ آن مرد گفت: بله، پيامبر فرمود: پس بايد اجابت کني (به مسجد بيايي). (1/32) هر کس که دوست دارد فرداي قيامت به صورت يک مسلمان به حضور خدا برسد، از اين نمازها محافظت کند براستي که خداوند سنتهاي هدايت را براي پيامبر شما مشروع فرموده و اين نمازها از جمله آن سنتها هستند و اگر شما مانند اين فردي که از نماز جماعت تخلف کرده و در منزل خود نماز را خوانده در منازلتان نمازها را بخوانيد راه و روش پيامبرتان را ترک کرده ايد و اگر راه و روش وي را ترک کنيد گمراه مي شويد هر کس که وضوي صحيحي گرفته و سپس به يکي از مساجد برود با هر قدمي که بر مي دارد خداوند براي وي حسنه ايي نوشته، درجه ايي مقامش را بلند کرده و گناهي را از وي پاک مي کند (شما) ما را مي ديديد (در زمان پيامبر) جز منافعي آشکار هيچ کس از نماز جماعت تخلف نمي کرد. (به تحقيق مي ديدي اگر کسي مريض بود با وجود مريضي اش) خود را در ميان دو نفر آويزان مي کرد و آن دو نفر وي را کمک کرده و مي آوردند تا داخل صف نماز جماعت مي شد. (1/33) و ما أرسلنا من قبلک من رسول إلا نوحي اليه أنه لا إله إلا أنا فاعبدون ما هيچ پيامبري را قبل از تو نفرستاده ايم مگر اينکه به او وحي کرده ايم که هيچ معبود بر حقي جز من وجود ندارد پس فقط مرا پرستش کنيد. (1/34)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:56  توسط طاهره رحیم پور
|
اثبات ازدواج عمر فاروق با ام كلثوم نصوص و رواياتي از كتب معتمد برادران تشيع و از علماي بسيار معتبر آنان را از نظر شما مي گذرانيم كه در آنها اثبات ازدواج عمر فاروق با ام كلثوم دختر گرامي علي و حضرت زهراء رضي الله عنهم به روشني به چشم مي خورد. صفي الدين محمد بن تاج الدين معروف به ابن الطقطقي الحسني متوفاي 709 هجري نسب شناس و مورخ معروف در كتابي كه تاليف آنرا به اصيل الدين حسن پسر خواجه نصير الدين طوسي وزير هلاكو تقديم نموده، و آنرا به اسم خودش نام گذاري كرده در ذيل عنوان بنات امير المؤمنين علي عليه السلام مي نويسد: (وام كلثوم و أمها فاطمة بنت رسول الله تزوجها عمر بن الخطاب فولدت له زيدا ثم خلف عليها عبد الله بن جعفر ) اعتراف دوم محقق سيد مهدي رجائي مطالب بسياري نقل كرده از جمله تحقيق ابوالحسن العمري از نوه هاي عمر پسر امام زين العابدين (ع) در كتابش «المجدي» مي نويسد: «آنچه از اين روايات مي توان بدان اعتماد كرد مطلبي است كه اكنون از نظر گذشت كه عباس ابن عبد المطلب ام كلثوم را بارضايت و اجازه پدرش به ازدواج عمر در آورد و از عمر فرزندي به نام زيد به دنيا آورد». محقق مذكور اقوال بسيار ديگري نيز نقل كرده از جمله: زني كه عمر با او ازدواج كرده شيطاني بوده!!! يا ممكن است ازدواج كرده اما با او هم بستري نكرده!!! يا اينكه به زور و با غصب با او ازدواج كرده است!!! . اعتراف سوم ملا باقر مجلسي مي نويسد:«… همچنين است انكار شيخ مفيد از اصل جريان ازدواج. اين براي بيان اين مطلب است كه آن (ازدواج) از طريق آنها ثابت نشده است، و الاّ بعد از ورود آن روايات و روايات ديگري كه با سند خواهد آمد كه علي عليه السلام هنگامي كه عمر وفات كرد نزد ام كلثوم آمد و او را با خود به خانه خودش برد، و روايات ديگري كه از بحار الانوار آورده ام اين انكار، عجيب مي نمايد، اصل جواب اين است كه اين ازدواج از روي تقيه واضطرار بوده است…….الخ » !!! اعتراف چهارم انصاف هم خوب است. صاحب اصول كافي چندين حديث دركتابش آورده است از جمله ( باب المتوفي عنها زوجها المدخول بها أن تعتد وما يجب عليها: حميد ابن زياد عن ابن سماعه عن محمد بن زياد عن عبدالله بن سنان و معاويه بن عمار عن ابي عبدالله عليه السلام قال: سألته عن المرأة المتوفي عنها زوجها أتعتد في بيتها او حيث شاءت ؟ قال بل حيث شاءت إن عليا عليه السلام لما توفي عمر أتي ام كلثوم فانطلق بها إلي بيته) اعتراف پنجم خوانندة عزيز! با بعضي از علماي معاصر تشيع درباره اين ازدواج صحبت كردم، از بهترين ردودي كه آنان براي توجيه اين ازدواج نوشته اند رد قاضي محكمة اوقاف و مواريث شيخ عبدالحميد الخطي در قطيف عربستان كه نماينده چندين مرجع بزرگ تقليد در عربستان سعودي است مي گويد: « و اما اينكه قهرمان اسلام امام علي عليه السلام دخترش ام كلثوم را به ازدواج عمر در آورده جاي تعجب ندارد، زيرا رسول گرامي صلي الله عليه وآله وسلم براي هر فردي از مسلمين أسوة حسنه هستند، ايشان با ام حبيبه رضي الله عنها دختر ابوسفيان ازدواج كردند، در حاليكه شخصيت ابو سفيان در برابر عمر رضي الله عنهما اصلا قابل مقايسه نيست!، اينكه درباره ازدواج عمر با دختر علي اظهار ترديد مي شود هيچ توجيهي ندارد، و اما اين گفته شما كه عمر با جني ازدواج كرده! يا جني به شكل ام الكثوم در خانه عمر رضي الله عنه بوده! هم خنده دار و هم گريه آور است، و بقدري مسخره است كه ارزش ذكر كردن هم ندارد اگر قرار باشد دنبال اينگونه چرندها بگرديم بسيار است!». شيخ پيرامون بحث مورد نظر يعني نقش مصاهره در پيوندهاي اجتماعي چيزي نگفته و حتي اشاره اي نكرده،كه اينگونه پيوند اجتماعي در واقع جز با قناعت و باور تحقق نمي يابد، و در آن دلالت روشن و آشكاري بر محبت و أخوت و الفت بين دو خانواده عروس و داماد وجود دارد. خلاصه: مصاهره بين صحابه رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم بسيار روشن و آشكار است بويژه بين خاندان علي با خاندان خلفاي راشدين رضي الله عنهم اجمعين، كما اينكه مصاهره بين بني اميه و بني هاشم قبل از اسلام و بعد از اسلام بسيار معروف است، كه بارزترين آن ازدواج رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم با دختر ابو سفيان است. مقصود ما در اينجا اشاره به دستاوردهاي رواني و اجتماعي مصاهره بود كه از بزرگترين و بارزترين آن محبت بين طرفين مصاهره است. اميدواريم همين مقداري كه بعرض رسانديم كافي باشد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:55  توسط طاهره رحیم پور
|
مقدمه
تمام مذاهب؛ يهود، نصارا، زرتشتيان، بودايىها، بتپرستان، هندوها و... معتقدند كه در آخرالزمان شخصى مىآيد و انقلابى جهانى ايجاد مىكند، يك انقلاب جهانى علىالدّوام نه مقطعى و موقت. شخصى مىآيد و حكومت الهى و عدالت واقعى در اجتماع پياده مىكند. مجموع اين مكاتب به عناوين مختلف همين مطلب را كه ما معتقديم، آنها هم همين مطلب را بيان كردهاند، البته با تعابير ديگر. در كتابهايشان مطالبى راجع به امام زمان(عج) موجود است؛ مثلاً در كتاب زبور حضرت داوود(ع)، در مزامير عهد عتيق بشارت از آمدن امام زمان و بشارت از حكومت صالحان در سراسر جهان داده شده است. در تورات فصل هفدهم يا فصل اشعيا باب يازدهم خبر از آمدن رجل الهى در آخرالزمان داده است و در انجيل بُرنابا آمدن حضرت بقيةاللَّه را با اسم ذكر نموده است. در انجيل متّى فصل بيست و چهارم و در انجيل مَرقُس و لوقا قيام حضرت مهدى(عج) را در آخرالزمان بيان نموده است. در كتب هندويان حضرت بقيةاللَّه را اسم برده و از قيام ايشان بشارت داده است به اين عبارت كه: پس از خرابى دنيا (هرج و مرج شدنش) پادشاهى در آخرالزمان ظاهر شود كه پيشواى خلايق شود و نامش منصور باشد و تمام عالم را بگيرد و تمام اشخاص را از مومن و كافر بشناسد در كتب زردشتيان آمده است كه: بيايد زمانى كه قوت و شوكت بر اهريمنان باشد و جهان را مسخّر كند و حضرت عيسى(ع) از آسمان نازل شود. پس اعتقاد به آمدن امام زمان(عج) در آخرالزمان فقط مخصوص شيعه نيست، بلكه اعتقاد جميع ملل و نِحَل است كه آنها هم به آمدن شخصى و ايجاد انقلاب جهانى و انقلاب درونى و به اوج رساندن بشر به تقرب الهى و قرب به حق معتقدند. و امّا در قرآن، متجاوز از 200 آيه موجود است كه تأويل يا تفسير به امام زمان شده است. كه كتب مفسران در دسترس است. راجع به حضرت مهدى(ع) متجاوز از 2500 كتاب نوشته شده است. كتابهاى مفصل و مختصر. مجموع رواياتى كه از اهل بيت عصمت و طهارت(ع) در مورد امام زمان رسيده، از زمان نبىاكرم(ص) تا امام حسن عسكرى(ع)، متجاوز از 6207 است كه در ابعاد مختلف وارد شده است. در موضوع اينكه حضرت بقيةاللَّه(عج) فرزند امام حسن عسكرى(ع) مىباشند 293 روايت از حضرت نبىاكرم(ص) تا امام حسن عسكرى(ص)؛ در موضوع اينكه حضرت نوه امام هادى(ع) مىباشند 90 روايت، در موضوع اينكه حضرت چهارمين فرزند امام على بن موسىالرضا(ع) مىباشند 95 روايت، اينكه حضرت پنجمين فرزند امام موسىبن جعفر(ع) هستند 199 روايت، اينكه ايشان ششمين فرزند امام صادق(ع) هستند 202 روايت، اينكه ايشان هفتمين فرزند امام محمد باقر(ع) هستند 103 روايت؛ اينكه ايشان هشتمين فرزند امام سجاد(ع) هستند 185 روايت؛ اينكه ايشان نهمين فرزند امام حسين(ع) هستند 308 روايت؛ اينكه ايشان دهمين فرزند اميرالمؤمنين(ع) هستند 214 روايتاز فرزندان حضرت زهرا(س) هستند 192 روايت و اينكه ايشان هم نام حضرت خاتمالانبياء(س) هستند 48 روايت و اينكه خاتمالاوصياء هستند 136 روايت نقل شده است كه مجموعاً 6207 روايت مىشود انتظار: ديده به راه دوختن است، لحظه شمارى كردن براى ديدار كسى يا انجام واقعه اى است، به اميد كسى يا چيزى ماندن است، چشم داشتن و توقّع كارى يا حادثه اى است، نگران شخص عزيزى يا امر مهمّى بودن است. انتظار: اميدوارى، چشم به راهى، آمادگى، نگرانى، چشم داشت و درنگ است امّا انتظار مهدى(عليه السلام) : همه اين ها و فراتر از اين هاست. انتظار مهدى(عليه السلام): ايمان به «غيب» اقرار به «ولايت» و باورداشت حق حاكميت «قرآن» است. عصاره «يقين»، چكيده «تقوى» و خلاصه «عمل صالح» است. عشق به «زيبايى ها»، التزام به «خوبى ها» و شوق به «كمالات» است. «تلاش» براى «يافتن»، «مقاومت» براى «رسيدن» و «جهاد» براى «ساختن» است. انتظار مهدى(عليه السلام) : روايت «اشتياق»، حديث «جستجو» و قصّه «وصل» است. انتظار مهدى(عليه السلام) : اقتداى به او، بيعت با او، و سرسپارى به فرمان اوست. رمز پايدارى، سرّ استقامت و راز جانبازى در راه اوست. انتظار مهدى(عليه السلام) : «عامل رشد»، «پشتوانه مقاومت» و «ضامن پيروزى» پيروان امامت است. انتظار مهدى(عليه السلام) : سنگربانى «عقيده»، مرزبانى «انديشه» و مبارزه در راه پاسدارى از «فرهنگ اسلام و ولايت» است. انتظار مهدى(عليه السلام) : انتظار روز ظهور اوست و انتظار روز ظهور او، انتظار غلبه اسلام و قرآن است و انتظار غلبه اسلام و قرآن، انتظار تحقق وعده هاى خداوند است. افق گشاييِ فلسفه انتظار در انديشه ديني مسلمانان، اعتقاد به مهدويت، ريشه در همان آموزه بنيادين دارد. اسلام، و با تأكيد پردامنه تر تشيع، فلسفه تاريخي معنادار، توان مند، غايت خواه و آرمان گرا دارد و از اين رو، چونان همه ساحت هاي ديگر، يادآور مي شود كه در پشت جاده هاي خلوت و خاموش، جهاني ديگر هست كه ازقضا در همين طبيعت ناسوتي و روي همين كره خاكي صورت مي بندد و به مسير تاريخ و تمدن انساني شكل متمايز و درخور انسان مي بخشد. 1. بنيادي ترين آموزه دين در معناي باطني، اعتقاد و ايمان به وجود جهاني ديگر است. اين انديشه، كه ركن همه معتقدات ايماني و وحياني است، فراتر و برتر از جهان محسوس است. جهان و بلكه جهان هايي هست كه به گونه اي پوشيده و در بطن غيب، در درون اين جهانِ عيان اند. در اين فراروند ديني، ايمان به خدواند، آخرت، ملكوت، فرشته و همه گستره هاي معنوي و دنيوي، مفهوم مي يابد و تبيين مي شود. راست اين است كه بي شكوه اين اعتقاد، حتي عمل آرمانيِ آدميان نيز صبغه ايماني ندارد و هرچند مي تواند نيكو و بسزا باشد، اما ديني و ايماني نيست. هم به اين دليل است كه در همه كتاب هاي آسماني، ايمان سرآغاز همه شناخت ها است. ” اسلام، و با تأكيد پردامنه تر تشيع، فلسفه تاريخي معنادار، توان مند، غايت خواه و آرمان گرا دارد و از اين رو، چونان همه ساحت هاي ديگر، يادآور مي شود كه در پشت جاده هاي خلوت و خاموش، جهاني ديگر هست كه ازقضا در همين طبيعت ناسوتي و روي همين كره خاكي صورت مي بندد و به مسير تاريخ و تمدن انساني شكل متمايز و درخور انسان مي بخشد. “ را بپذيريم، آن گاه همه ساحت هاي گوناگون وجودي را مطابق با تعلق ديني و ايماني، متفاوت، پيچيده، رازمدارانه و تودرتو خواهيم يافت. اين اعتقاد در لايه هاي همين زندگي طبيعي و ناسوتي ما نيز تجلي خواهد داشت و درست به همان دليل پيش گفته ، در معنابخشي ما به علم، طبيعت، تاريخ، تمدن و روح بشري اثر خواهد نهاد. نگاه مؤمنانه، همه ظواهر را خواهد شكافت و در پسِ هرچيز- هر مفهوم انساني- معنايي ديگر خواهد جست. ” تصور پايان و فرجامي خاص براي مسير زندگيِ جمعي بشر، آن را از بن بست تهي بودگي به در آوردن است. تصوير آغاز و انجام زندگي بشر، آن را از وضع بي ثبات و پوچ انگاريِ فلسفه بافانه نجات مي دهد و بدان ساماني هدفدار مي بخشد. “ فلسفه جهان نگريِ نو است: اين كه كار و كنش انسان، روزي در نيكوترين و بسامان ترين قالب و صورت خود جلوه خواهد كرد و جهان، طبيعت، سياست، حكومت، اقتصاد، رفاه، عدالت، ادراك، آموزش و طعم زندگي، در غايت رشد خود رخ خواهد نمود. آشكارتر از روز است كه اين آرمان، دروني ترين هسته همه رنج ها و شادي هاي بشري و تمامي فلسفه هاي شفاهي و مكتوب و هنر و ادبيات است. ” انتظار، فراتر از همه جوانب خود، گونه اي مفهوم متافيزيكي است. تنها شناخت و معرفت ويژه اي از جهان هستي است كه مي تواند در ادامه خود به مفهومي مانند انتظار بينجامد. بي آن نگره هاي فلسفي و معرفتي، سخن گفتن از انتظارِ جهاني نو بي معناست. “ تماشاي اين افق در معنايي ژرف و ناب، در كلمه «ظهور» صورت مي بندد. ظهور، عيان شدن هويت الهي انسان است. اين البته معنايي لاهوتي تر دارد. ” اين اعتقاد، به راستي، عقيده اي ديني و ايماني و ماورايي است كه در سراسر عالم و تاريخ و در همه فرهنگ ها و تمدن ها نفوذ دارد: «اكنون» - با تأكيد بر معناي كلمه- وضع جهان چنان است كه بي گمان نيازمند منجي است. اين نه به معناي امري فراانساني، بلكه دقيقاً به مفهومي انساني، از ضرورت تغيير دادن جهان خبر مي دهد. “ دارد؟ به حتم، فلسفه هاي نظري و عملي و نيز اصول زندگي روزمره در جهان كنوني- و به تأكيد، همه نگاه هاي روان شناختي، جامعه شناختي و معرفت شناختي- چنين پرسشي را فراپيش دينداران مي نهند. آيا به راستي جهان كنوني نيازمند منجي است؟ تبليغِ اين كه ما در بهترين وضع ممكن تاريخ بشري زيست مي كنيم، اين پرسش را تيزتر و پردامنه تر مي كند. عقلانيت مسلط كنوني برنمي تابد كه مفهوم نجات بخشي و رستگاري در كار جهان، تبليغ و ترويج شود و آن را مغاير با مباني هستي شناختي خود مي يابد. با اين همه، در سراسر اديان و هنرها و آرمان ها، نياز و اعتقاد به چيزي يا وضعي بيش يا بهتر از آنچه «اكنون هست» امري انكارنكردني است. ” مفهوم انتظار با چشم گشودن به افق هستي براي ظهور انسان كامل نيز پيوندي تمام دارد. انسان كامل در عصر خاتميت نيز هست، اما زمان «ظهور» او فرا نرسيده است. اين اعتقاد به وجود انسان كامل، كه نمونه آرماني انسان است، آفرينش انسان را معنادار مي كند و در امكان تحقق هدف آن، ترديدها را مي زدايد. “ آن نشانه راستين لاهوت بر روي خاك همواره هست و از صدر تاريخِ ازلي تا ذيل ابدي آن، حضور ممتد دارد. پيامبران و اوليا همواره امكان تحقق كمال انساني را در وجود خود تداعي كرده اند. ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:43  توسط طاهره رحیم پور
|
مقدمه: 1) بر مبنای جهان بینی توحیدی، از آن جا که خداوند مالک تمام هستی است سررشته و اختیار هستی به دست اوست. شخص مؤمن که خداوند را ولی و اختیاردار خود می داند، خود را در سایه سار و ولایت خدا قرار می دهد و خداوند ولایت خاص خویش را از او دریغ نمی کند. هر کسی که خداوند را به ولایت خود انتخاب کند از هر مولای دیگر بی نیاز است. کی که ولایت خداوند را در عمل نپذیرفته و از مسیر حق خارج شده است بی پناه و بی ولایت خواهد ماند و جز پذیرفتن شیطان راهی پیش پای او نیست و چه زیان بار است هر گام که در این راه می گذارد. شخص مؤمن نباید ولایت کفار را که از ایمان به خداوند رو گردانده پذیرا باشد چون خداوند می فرماید: گروه کفار به خود و خدای خود ظلم کرده است. بنابراین فرمانبرداری از غیر خدا نقص ولایت خداوندی است زیرا با ایمان سر سازگاری ندارد و کسی که غیر خداوند پیروی می کند بی جهت ادعای ایمان کرده است. چرا که پیام تمامی پیامبران اعتراض از طاغوت است 2) نشانه ی پذیرش ولایت خدا، در عرصه ی عمل فردی تن دادن به احکام اوست و در صحنه اجتماع نیز دل نبستن به غیر قانون الهی است. پذیرش قاون غیرالهی کفر ورزیدن به ربوبیت خدا است و چنین کسانی که در حق خدای خود ظلم روا می دارند از مسیر عدالت و تقوا خارج شده است. و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون آنان که فرمان می دهند به غیر آن چه خدا فرستاده است همه آنان فاسقانند. هرگونه تصمیم مؤمن باید بر مبنای خدا و احکام او باشد و هرگونه اختلاف با رجوع به دین خدا حل و فصل شود. به حتم چنین جامعه ای که ولایت و حاکمیت را تنها از آن خدا می داند به غیر قانون و حکم خداوند تن نمی دهد. «حکومت اسلام، حکومت قانون است. در این طرز حکومت، حاکمیت منحصر به خدا است و قانون، فرمان و حکم خدا است. قانون 3) همه نمی توانند قانون را در مورد دیگران اجرا کنند زیرا قانون برگرفته از دستورات دینی است و تنها کسانی چنین صلاحیتی را دارا هستند که حقِ فرمانروایی و الزام و دستور برخوردار باشند. هیچ انسانی و هیچ دستگاهی نمی تواند حکمی را بر دیگران جاری کند مگر از چنین حقی برخوردار باشد دستگاهی واجد چنین صلاحیتی است که مشروعیت داشته باشد. حق حاکمیت و ولایت در انحصار خدا است بنابراین اعمال ولایت نیز در انحصار کسی خواهد بود که مجوز چنان تصرف و ولایتی را از سوی خداوند داشته باشد. مفهوم «حق الهی حاکمیت» این است که دخالت در امور دیگران، از اختیارات انحصاری خالق و مدبّر و ولیّ حقیقی انسان ها است. خداوند این ولایت را از طریق اذنی که به فرد یا گروه خاصی می دهد، اعمال می کند. اسلام یا فرمان خدا بر همه ی افراد و بر دولت اسلامی حکومت نام دارد.» بنابراین حاکمیت ذاتاً و اصالتاً حق خداوند است. انسان ها به هیچ وجه دارای حق ذاتی برای حاکمیت نیستند آنان اگر حقی داشته باشند حقی است که خداوند به ایشان عطا فرموده است. 4) خداوند اگرچه دارای حق حاکمیت و تصمیم گیری برای همگان است. انسان ها در پذیرفتن ولایت خداوند بر خود مختارند همچنان که راه گمراهی نیز به روی ایشان گشوده است. حاکم اصلی خداوند است او می تواند حاکمیت و ولایت را بر دیگران نیز اعتبار کند با این تفاوت که ولایت او اصلی و ذاتی است و ولایت دیگران تَبَعی.ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 23:52  توسط طاهره رحیم پور
|
توحید
•اسلام ایین توحید ویکتا پرستی است.واولین شرط تشرف انسان به ایین حیات بخش اسلام وورود به استانه ی سعادت ورستگاری هست.
•توحید ریشه ی درخت اسلام است و دیگر تعالیم اعتقادی اخلاقی وعملی شاخ وبرگ ومیوه های ان اند.
•اموزه ی توحید اختصاصی به ایین اسلام ندارد بلکه همه ی پیامبران الهی مردم را به سوی یکتا پرستی فرا میخواند
انواع توحید نظری وعملی •توحید به دو شاخه ی اصلی نظری وعملی تقسیم میشود:
•توحید نظری:اعتقاد قطعی به یکتایی خداونددر ذات صفات وافعال است.
•توحید نظری به سه شاخه اصلی تقسیم میشود:ذاتی صفاتی افعالی
•توحید عملی:ان است که انسان باورهای توحیدی خویش را در صحنه ی عمل حاکمیت بخشدوبه گونه ای رفتارکندکه مقتضای اندیشه ی توحید ی اوست
علم الهی •علمی است مطلق ونامحدودوازلی وابدی که به هیچ گونه ابزارومقدمه وواسطه ای نیازندارد.خطا ناپذیر است ومستلزم تاثیرپذیری ذات الهی ازغیرخود نیست.
•علم الهی مساله گستردگی بی منتهای دانایی خداونداست.
•خدا هم به ذات خویش عتم دارد وهم بر همه ی موجودات هستی چه پیش از افرینش انها وچه پس از ان اگاه است.
علم الهی در منظرقران وروایات : چنین می نماید که قران کریم اتصاف خداوند را به وصف دانایی واگاهی بی نیازاز اقامه ی برهان ودلیل می داند. این ایه دلیل بر اثبات علم الهی است: (الا یعلم من خلق وهو اللطیف الخبیر) ایا کسی که افریده است نمی داند؟ با این که او خود باریک بین اگاه است. دانایی مطلق ونامحدودخداوند •قران کریم در کنار توصیف خداوند به علم واگاهی بر نامحدود بودن دانش او تاکید می ورزد.
•ایمان به دانش بی کران خداوندواگاهی اوبرهمه امور تاثیرعمیقی درتقویت روحیه ی توکل ادمی می گذردواورا بی نیازخالصانه برمی انگیزد.
•ایه 4سوره حدید می فرمایید:(انچه در زمین درایدوانچه ازان برایدوانچه در ان بالا رود همه رامیداند وهرکجاباشیداوباشماست وخدابه هرچه می کنید اگاه است)
قدرت االهی •مقصود ازقدرت الهی ان است که اگراراده اوبه انجام فعلی تعلق پذیرد ان راانجام می دهد واگر ترک فعلی را اراده کند ان را ترک میکند.
•قدرت الهی نیز مانند سایر اوصاف کمال او نامتناهی وبی کران است و هیچ محدودیتی در ان راه ندارد کما این که ایات متعددی بردرستی ان گواهی می دهند.
•ما سه نوع محال داریم عبارتنداز: محال ذاتی محال وقوعی محال عادی که قدرت خداوند بر ذاتی و وقوعی تعلق نمی گیرد چون قابلیت وجود ندارد ولی در محال عادیتعلق می گیرد زیرا این محال براساس قوانین طبیعی غیر ممکن است.
•شخصی از امام علی (ع) پرسید :ایا پروردگار تومیتوانددنیارادرتخم مرغی داخل کند بدون انکه دنیا کوچک وتخم مرغ بزرگ شود؟
•امام (ع) پاسخ دادند: همانا خداوندبه عجزوناتوانی متصف نمی گردد بلکه انچه توازمن درباره ی ان پرسیدی موجودنمی شود.
قدرت الهی در قران وسنت •قران افرینش اسما نهاوزمین رانشانه ی قدرت خداوند بر احیای مردگان می داند ومی فرمایید: مگر ندانسته اند که ان خدایی که اسمان ها وزمین را افریده ودر افریدن انها در مانده نگردید می تواند مردگان را نیززنده کند؟اری درست اوست که برهمه چیز تواناست.
حیات الهی •حیات نوعی کمال وجودی است که نشانه ی اتصاف موجودی به ان این است که ان موجود ازفعالیت ارادی ونیز ازعلم واگاهی برخوردار است.براین اساس فعالیت واگاهی یک موجودنشانه ی حیات اواست.
•وموجود حی موجودی است که دارای نوعی فعالیت ارادی و اگاهانه باشد.
حیات الهی در منظر قران وحدیث •هوالحی(یعنی حیات حقیقی تنها ازان خداست)
•در پاره ای از احادیث نیز نیزبه حقیقت حیات الهی وتفاوت ان باحیات مخلوقات اشاره شده است نمونه را ازامام کاظم (ع) می اوریم که بسیارعمیق وظریف است:خداوند حی است ولی حیات اوحادث نیست ونیز وجودی که واجد اوصاف گردد ندارد حیات خداوند کیفیتی که به واسطه ان ممدود شود یامکانی که در ان متوقف گردد و یا جایی که در ان سکونت گزیند ندارد بلکه حیات او ذاتی است.
ازلیت وابدیت •با نظر به ارای دانشمندان مسلمان روشن می شود که درتفسیر ازلیت وابدیت خداوند دو دیدگاه متفاوت وجود دارد:در تفسیرنخست خدادر همه ی زمانها وجود دارد او در گذشته وجود داشته است اینک هست ودر اینده نیز خواهد بود این تفسیرمتضمن ان است که خداموجودی زمانمند ومقید در حصارزمان و مشمول گذرزمان باشد.اما بر این اساس تفسیری دیگر از ازلیت و ابدیت خداوند بدین معنا است که ذات الهی اساسا فراتر ازچارچوب زمان قراردارد وبا این حال بر زمان وموجودات زمانمند احاطه دارد .در این دیدگاه این سخن که خدادر گذشته همواره بوده است ویا در اینده همواره خواهد بود سخنی مسامحه امیز است.
•و ذات الهی فراتر از زمان است.
•هوالاول والاخروالظاهروالباطن وهوبکل شئ علیم
•اوست اول واخر وظاهروباطن واو به هر چیزی دانا ست.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:51  توسط طاهره رحیم پور
|
مرجعیت عالمان دینی در عصر غیبت
از نگاه شیعه سنت معصومانه نه تنها گفتار و کردار پیامبر بلکه گفتار و کردار امامان را نیز شامل می گردد.امامان از نوعی ارتباط با منبع خطا ناپذیر معرفت، محتوای دین و تفسیر معصومانه قرآن را در اختیار همگان قرار می دادند.طبیعی است که در دوران غیبت، ارتباط ما با چنین معرفتی قطع است.از این رونقش عالمان دینی و سنت اجتهاد در این دوران برجسته تر می شود. به تدریج ستارگان دیگری نیز در عالم تشیع درخشیدن:۱.شیـخ مفیـد: ازاو می تــوان به عنــوان یکی ازقله های شامخ در تــاریخ اجتهاد شیـعه نـام برد.وی که در مــرکز حکومـت اسـلامی (بغداد) می زیست با تبـحری که در مذاهب مختلـف فـقهی و کلامـی یافـت موقعیت بسیـار والایی را در حوزه تفکر اسلامی به دست آورد.حاصل تلاش های ارزشمند وی آثاری بسیار مفید در علوم مختلف است. 2.سید مرتضی(م436ق)که از شاگردان شیـخ مفید است و منزلت بسیار بالایی در شکل گیری علوم اسلامی در دوران غیبت دارد.و افزون بر تلاش عالمانه اش در حوزه فقه شیعه به گسترش تفکر عقلانی در علم کلام توفیق یافت. 3.باظهور شیخ طوسی (م460ق) اجتهاد شیعی وارد مرحله جدیدی شد.وی بعد از استاد خود سید مرتضی متولی مذهبی شد و توانست شاگردان زیادی در حوزه درس خود گرد آورد. دو کتاب ارزشمند وی تهذیب و استبصار در کنار کافی و من لا یحضره الفقیه کتب اربعه شیعیان را تشکیل میدهد. در مقطعی از تاریخ علوم اسلامی ظهور مسلک اخباری بحث های بسیاری بر انگیخت.در این دوره دانشمندانی ظهور کردند که مخالف دخالت تفکر عقلانی در فهم دین بودند بر مجتهدانی که به قواعد عقلی اجازه دخالت در استنباط احکام می دادند خرده گرفتد. 1.وسایل الشیعه 2.بحارانوار 3.ووافی
در غیاب امامان عالمان دینی معارف اسلامی را بر مبنای اجتهاد از منابع دین استنباط می کنند. مجتهد کیست: مجتهد کسی است که توانایی استنباط احکام را دارا است با وجود این افراد که خود از چنین توانایی واستعدادی بر خوردار نیستند به طور طبیعی به کارشناسان دینی مراجعه می کنند. درباره سنت اجتهاد ازدیدگاه شیعه می توان ویژگی های زیر را بر شمرد:1.غیر انحصاری بودن اجتهاد 2.باز بودن باب اجتهاد 3.ضابطه مندی اجتهاد 1.غیر انحصاری بودن اجتهاد: اجتهاد،به معنای که کذشت،ویژه صنف یا گروه خاصی نیست .هر کس از هر طبقه اجتماعی،چنانچه صلاحیت استنباط معارف دینی را از منابع داشته باشد،مجتهد است.
2.ضابطه مندی اجتهاد : سنت اجتهادکه همان روش و قواعدفهم معارف دینی است تابع ضوابطی است.فرآیند رسیدن به فهم دین ،تنها در صورتی که برخواسته از منطق خاص خود باشد،اجتهاد تلقی می شود .از این روی فهمی که بر آمده از این منطق وضابطه مند نباشد ،((تفسیر به رای))است و فاقد اعتبار 3.باز بودن باب اجتهاد از دیدگاه تشیع،در چارجوب منابع دینی و ضوابط و قواعد استنباط ،همواره هر فرد صاحب صلاحیتی می تواند دست به اجتهاد بزند و فردی که خود توانا بر اجتهاد و استنباط است ،نمی تواند از دیگران تقلید کند،بر خلاف دیدگاه اهل سنت که در احکام شرعی تنها در چارچوب دیدگاه های اجتهادی تنی چند از مجتهدان خود حق دارند اظهار نظر کنند.نظر وفتوای هر یک از کارشناسان دینی ،زمانیکه که ضوابط حاکم بر استنباط را رعایت کند،برای خود وهمه کسانی که او را کارشناس دین می دانند،حجت و معتبر است. گفتار دوم: نگاه تاریخی به ولایت عالمان:
در دوران غیبت صغرا سرپرستی امور شیعیان زیر نظر امام و از طریق نایبان خاص ایشان بود. در پایان دوره وکالت و نیابت نایب چهارم ،امام علیه السلام اعلام فرمود که از این پس کسی را به نیابت خود بر نخواهد گزید. با پذیرش نظریه امامت معصوم و با تاکیدات فراوانی که از ناحیه امامان صورت گرفته بود در فرهنگ شیعه جایی برای حکومت و سلطنت نامشروع حاکمان وقت نبود. شیخ مفید (م413ق)فقیه و متکلم بزرگ شیعه می گوید: اقامه حدود و احکام جزایی اسلام به دست حاکمان اسلام است و آنان همان امامان معصوم (ع) از نسل پیامبر اکرم (ص) هستند و یا اینکه منصوبان و نمایندگان ایشان چنین اقدامی را صورت خواهند داد. پرداخت مالیات های اسلامی مانند خمس و زکات که در دوران غیبت به عالمان دین برمبنای چنین نظریه ای است مرحوم محقق حلی می گوید : تنها کسی می تواند اقدام به دریافت این مالیات ها کند که بر مبنای ((حق نیابت))، صلاحیت داشته باشد. در خصوص اجرای مقررات جزایی اسلام می نویسد : شهید اول: اجرای حدود و تعزیرات در صلاحیت امام معصوم و نایب او است هر چند که نایب عام باشد. شهید ثانی: تعبیر به نیابت عام را درباره فقیهان به کار برده است در کلمات بزرگان دیگری مانند فیض کاشانی علامه مجلسی میرزای قمی صاحب جواهر و ... تعبیر های مشابه ای آمده است. تبیین امام خمینی فقیه بزرگ در مورد حوزه عمل فقیهان : در عصر غیبت ولی امر وسلطان عصر (عج)نایبان عام آن حضرت که فقهای جامع الشرایط جانشین آن حضرتند،در اجرای سیاست و مسایل حکومتی و سایر اموری که به عهده امام است. وظايف منتظران: مرحوم آقاى حجت يكوقت حرف خيلى خوبى درباب اجتهاد زد. گفت: اجتهاد واقعى اينست كه وقتى يك مسأله جديد كه انسان هيچ سابقه ذهنى ندارد و در هيچ كتابى طرح نشده به او عرضه شد، فورا بتواند اصول را به طور صحيح تطبيق كند و استنتاج نمايد، والا انسان مسائل را از (( جواهر )) ياد گرفته باشد، مقدمه و نتيجه ( صغرى و كبرى و نتيجه ) همه را گفته است، او فقط ياد مى گيرد[ و مى گويد] من فهميدم صاحب (( جواهر )) چنين مى گويد، بله، من هم نظر او را انتخاب كردم، اين اجتهاد نيست، همين كارى كه اكثر مى كنند. اجتهاد، ابتكار است و اينكه انسان خودش رد فرع بر اصل بكند. و لهذا مجتهد واقعى در هر علمى همين طور است. هميشه مجتهدها عده اى از مقلدها هستند، مقلدهايى در سطح بالاتر. شما مى بينيد در هر چند قرن يك نفر پيدا مى شود كه اصولى را تغيير مى دهد، اصول ديگرى به جاى آن مى آورد و قواعد تازه اى[ ابداع مى كند]، بعد همه مجتهدها از او پيروى مى كنند. مجتهد اصلى همان يكى است، بقيه مقلدهايى به صورت مجتهد هستند كه از اين مقلدهاى معمولى كمى بالاترند. مجتهد واقعى در هر علمى همين جور است. در ادبيات اين جور است، در فلسفه و منطق اين جور است، در فقه و اصول اينجور است، در فيزيك و رياضيات اينجور است. شما مى بينيد در فيزيك، يك نفر مى آيد يك مكتب فيزيكى مى آورد، بعد تمام علماى فيزيك تابع او هستند. اين را كه مكتب جديدى مى آورد و مكتب قابل قبولى هم مى آورد كه افكار را تابع فكر خودش مى كند بايد گفت مجتهد واقعى.
اجتهاد چيست و مجتهد کيست ؟ مسأله تقليد در فروع دين مطرح گرديد که چکيده آن مبحث اين است که اخبار و احاديث رسيده از سوي امامان معصوم عليهم السلام نشان مي دهد که تقليد در فروع دين بلامانع و حتي واجب و لازم است . بر همين اساس فقيهان نامدار در کتب خويش مسأله اجتهاد و تقليد را در ابعاد وسيع مطرح کرده و پيرامون آن بطور مبسوط و گسترده به نقد و کنکاش پرداختند در اين درس تلاش شده است اين موضوع يعني" اجتهاد چيست و مجتهد کيست ؟ " مورد بحث و بررسي قرار گيرد . البته در کتب مفصل و معتبر بر اساس برداشت و ديدگاه فقيهان درباره حوزه اختيارات مجتهد و فقيه بحث شده است . که در اينجا به طور گذرا اشاره اي بدان مي شود زيرا مباحث مربوط به آن طولاني است و از حوصله اين مختصر خارج است . همه ي فقيهان اجمالا ولايت فقيه را در کتب خويش پذيرفته اند و اختياراتي را نيز براي او قائل شده اند شماري از فقهاء اختيارات ولايت فقيه را در امور حسبيه خلاصه کرده و گروهي ديگر پا را فراتر نهاده و اختيار فقيه را مطلقه مي خوانند مانند ولايت پيامبر و ائمه معصومين (ع) بر مردم و جمعي ولايت مطلقه را در چارچوب قانون اساسي مدون در حکومت اسلامي مي پندارند. بهر تقدير ولايت بر فقيه و داشتن اختيارات را همه ي فقيهان و صاحبنظران پذيرفته و براي اثبات آن دلائلي ارائه کرده اند که ما از ذکر آن در اين مختصر معذوريم . موضوع اين درس و برخي از درسهاي پيشين ارتباط تنگاتنگ و نزديک با اصول عقائد ندارند . بلکه ما به خاطر روشن شدن گوشه هايي از مسايلي که اندک تناسبي به اصول عقايد و آموزش آن داشتند به طرح و بحث آنها مبادرت ورزيديم . قبل از آنکه بحث اساسي در باره موضوع فوق آغاز گردد نخست بايد معني واژه اجتهاد و مجتهد را روشن ساخت و نگاهي اجمالي به تاريخ انداخت و دريافت که این واژه از چه زمانی بر روی زبانها و در جامعه راه یافته اند .
اجتهاد از دیدگاه قرآن و حدیث گروهی از علماء دلایلی را ارائه می نمایند که نشان می دهد تحصیل اجتهاد و راهیابی به این درجه واجب کفایی است . قبل از آنکه به اصل مسأله پرداخته شود ضروری است معنی واجب کفایی و واجب عینی برای خوانندگان تشریح شود . واجبات به انواع گوناگون تقسیم می شوند . یکی از تقسیمات واجبات این است که شماری از آن عینی است و تعدادی دیگر کفایی . واجب عینی به آن دسته از واجبات گفته می شود که بر هر کس به خصوص و جدا جدا واجب باشد ، مانند ، روزه و زکات . ولی واجب کفایی عبارت است از آن چیزی که بر عموم مسلمانان واجب است که کاری معین را انجام دهند . انجام کار مورد نظر توسط یک یا چند نفر ، وجوب از عهده دیگران ساقط می گردد . مانند ضروریات اجتماعی از قبیل پزشکی ، سربازی ، قضاوت ، افتاء ، زراعت ، تجارت و نیز از این قبیل است امر تجهیز اموات که بر عموم واجب ولی با تصدی بعضی از مسلمانان از دیگران ساقط می شود . علماء تحصیل اجتهاد را واجب کفایی می دانند و برای نفوذ اجتهاد و حجیت فتوی و نیز صحت تقلید به آیه قرآن و احادیث و نیز سیره عملیه عقلا استدلال کرده اند که به چند نمونه از آن بشرح زیر اشاره می شود
نخست اینکه می گویند آیه "نفر" تفقه در دین که شامل اجتهاد و تحصیل علوم دینی و همچنین نقل روایت می شود را واجب کرده است . البته آیه فوق اخبار منذرین را که شامل تقلید و دریافت روایت می شود را نیز در بر دارد . بدین معنی که دسته ای کسب دانش نمایند و دسته دیگر علوم و مفاهیم دینی را حجت بدانند و از این گروه دریافت کنند . بنابراین آیه مزبور وجوب کفایی اجتهاد و نیز وجوب تقلید را فهمانده است .
دوم اینکه قول امام علیه السلام که فرمود : یا ابان اجلس فی المسجد و افت للناس فانی احب ان یری فی اصحابی مثلک : مفهوم این حدیث براحتی حجیت فتوی را اثبات می کند . و می فهماند که عمل شنوندگان بر اساس فتوی مطلوب است .
سوم اینکه سیره عملی عقلایی مبتنی بر عمل به قول اهل خبره و مطلع در هر علم و فن بوده است . اکنون نیز این امر باقوت بیشتر جریان داشته و دارد و قبول حرف متخصصان و کارشناسان لازم است بدون اینکه دلیلی از آنها مطالبه شود .
چه علومی در دست یابی به اجتهاد دخالت دارد ؟ جمعی از فقیهان اسلامی در کتب خویش موضوعی را مطرح نمودند و آن اینکه یک قاضی ، مجتهد و یا فقیه چه علومی را لازم است بداند تا به درجه اجتهاد نایل شود . برخی این مطلب را در مبحث قضا ، مطرح نمودند و برخی در جای دیگر ، آن دسته که در مبحث قضا ، مطرح کردند به این دلیل است که آنها عقیده دارند قاضی باید مجتهد باشد و به علم خویش عمل نماید . و جمعی چنین عقیده ای را ندارند به هر تقدیر همه بر آنند که مجتهد باید بر شماری از علوم که شرح آن خواهد آمد تسلط و آگاهی داشته باشد . زیرا در این صورت است که می تواند در منابع فقه که بزودی شرح آن خواهد آمد به تحقیق و تکاپو ، جهت یافتن مسایل فقهی بپردازد . برای فقیه لازم است علوم و دانش زیادی را بعنوان مقدمه فقاهت تسلط و آگاهی پیدا کند .
علم کلام : علم کلام درباره باری تعالی و صفات جلال و جمال او و همچنین عدل و حکمت خدای سبحان بحث می کند . مباحث مربوط به نبوت و عصمت پیامبران و نیز عصمت امامان در این علم مورد بحث قرار گرفت . مباحث مربوط به معاد و زندگی در سرای جاوید و همچنین مسایلی از این دست در این دانش بتفصیل مطرح شده است . بر هر کس که اندیشه فقاهت بر سر دارد آن بخش از مباحثی که پایه و اساس اعتقادی است را باید با دلیل تفصیلی آموخته و بداند افزونتر از آن از شرائط اجتهاد و فقاهت به شمار نمی رود
ادبیات عرب : قرآن کریم و احادیث شریف که از منابع فقه بشمار می روند – بزبان عربی هستند بدیهی است دانستن ادبیات حداقل در حدود متعارف ضروری است در غیر این صورت استفاده از قرآن و حدیث به عنوان دو منبع محکم فقه ممکن و میسر نیست . هنگامی که ادبیات عرب گفته می شود مراد این است که فقیه باید نحو ، صرف ، لغت ، معانی ، بیان و بدیع را در حدود متعارف بداند .
تفسیر قرآن بر فقیه لازم است قرآن را بعنوان نخستین منبع فقه بنگرد و برای دست یابی به هر مسأله ای ابتدا بدو مراجعه کند بنابراین آگاهی اجمالی به علوم تفسیر برای فقیه ضروری است .
منابع فقه چیست ؟ تا اینجا معنی و مفهوم اجتهاد و واژه فقه و علومی که یک فقیه باید بداند مورد بحث و بررسی قرار گرفت و حالا لازم است این نکته که "منابع فقه چیست " مورد بحث و کاوش قرار گیرد . منابع فقه نزد علماء شیعه باستثنای گروه اندکی که آنها را " اخباری "می نامند چهار تا است . و آن عبارت است از : قرآن کریم ،سنت، یعنی قول، فعل و تقریر پیامبر یا امامان معصوم ، اجماع و عقل . این چهار منبع در علم اصول فقه ادله ی اربعه نامیده می شود به همین جهت دانشمندان علم اصول می گویند : علمشان درباره ادله چهار گانه بحث می کند . از صدر اسلام مسلمانان براغی استنباط احکام در درجه نخست به قرآن مجید رجوع کرده و می کنند . اما تقریبا مقارن ظهور صفویه در ایران ، اندیشه ای شکل گرفت و بر اساس آن فرقه ای ظاهر شدند که حق رجوع مردم عادی به قرآن مجید را ممنوع دانسته ، و مدعی شدند که تنها پیامبر و امامان حق رجوع به قرآن دارند . دیگران باید به "سنت" یعنی اخبار و احادیث مراجعه نمایند . این دسته رجوع به عقل و اجماع را نیز مجاز ندانستند . استدلال آنها برای این امر آن بود که اجماع ساخته و پرداخته اهل سنت است و عقل هم جایز الخطاء است . این گروه "اخباریان " نامیده شده اند . بهرحال منابع فقه چهار تا است که شرح آن بطور فشرده در ذیل خواهد آمد .
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:44  توسط طاهره رحیم پور
|
|