سقيفهچون پيغمبر (ص) از دنيا رفت انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده و درباره وفات رسول خدا به گفتگو پرداختند. سعد بن عباده،رئيس انصار مدينه، (كه در آن اجتماع حاضر بود) .به فرزندش قيسيا به يكى ديگر از فرزندانش گفت:من به خاطر بيمارى كه دارم نمىتوانم سخنم را به گوش مردم برسانم ولى تو سخن مرا بشنو و به گوش مردم برسان. بدين ترتيب سعد بن عباده سخن مىگفت و فرزندش جمله جمله گفتار او را با صداى رسا و بلند به گوش مردم مىرسانيد.سخنان وى در آن روز پس از حمد و ثناى الهى اين بود كه گفت: اى گروه انصار آن سابقه و فضيلتى كه شما در دين اسلام داريد هيچ يك از قبايل داراى چنين سابقه و فضيلتى نيستند.پيغمبر خدا (ص) بيش از ده سال در ميان قوم خود ماند و آنها را به پرستش خداى رحمان و دورى از بتان دعوت نمود و جز اندكى به وى ايمان نياوردند و به خدا سوگند قدرت نداشتند كه از رسول خدا دفاع كنند و آيين او را قدرت بخشند و دشمنان او را دفع كنند. تا وقتى كه خدا درباره شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و اين بزرگوارى و كرامت را به سوى شما سوق داد و شما را مخصوص به آيين خود گردانيد و ايمان بدو و به رسولش را روزى شما گردانيد و نيرومند كردن دين و جهاد با دشمنانش را به دستشما سپرد. و شما سختترين مردمان در برابر متخلفين بوديد و در برابر دشمنان دين كوشاتر از ديگران بوديد تا سرانجام خواه ناخواه در برابر فرمان خدا تسليم شده و گردن نهادند و خدا به دستشما وعدهاى را كه به پيغمبرش داده بود عملى كرد و عرب در برابر شمشير شما خاضع شد. آن گاه خداوند پيغمبر را از ميان شما برد در حالى كه او از شما خشنود بود و كمال رضايت را داشت، پس متوجه باشيد كه خلافت او حق مسلم شماست و كار را به دست گيريد و سستى در اين باره به خود راه ندهيد كه شما از هر كسى بدان سزاوارتر و شايستهتر هستيد! سخن سعد بن عباده به پايان رسيد و انصار همگى سخن او را پذيرفته و گفتند: راى صحيح و سخن حق همين است و ما از دستور تو سرپيچى نخواهيم كرد و رهبرى را به تو خواهيم سپرد و تو را كفايت نموده و مورد قبول مردمان شايسته و باايمان نيز خواهى بود. و پس از اين سخنان به گفتگو پرداختند كه اگر مهاجرين از قريش آن را نپذيرفته بگويند:ماييم هجرت كنندگان در دين،و اصحاب و ياران نخستين رسول خدا و عشيره و نزديكان وى و به چه فضيلت و سابقهاى در امر خلافت آن حضرت با ما به ستيز برخاستهايد؟ پاسخ آنها را چه بگوييم؟ دستهاى گفتند: ما بدانها مىگوييم: ما را امير و فرمانروايى باشد و شما را امير و فرمانروايى (ما پيرو فرمانرواى خود و شما نيز تابع امير خود)؟ و ما از آنها جز اين را نخواهيم پذيرفت، زيرا همان فضيلتى را كه آنها در هجرت دارند ما نيز در جاى دادن به آنها و يارى پيغمبر داريم و هر چه درباره آنها در كتاب خدا آمده درباره ما نيز آمده و نازل گشته و سرانجام هر فضيلتى را كه به رخ ما بكشند و بشمارند ما نيز همانند آن فضيلت را براى آنها شماره خواهيم كرد و ما هرگز حق مسلم خود را به آنها نخواهيم داد و آخرين گذشت ما همين است كه ما را امير و فرمانروايى باشد و آنها هم براى خود اميرى داشته باشند! سعد بن عباده كه سخن آنها را شنيد گفت:اين نخستين سستى و شكست است! در اين وقتخبر به گوش عمر رسيد (و از جريان اجتماع انصار در سقيفه و گفتگوى سعد بن عباده و مردم ديگر مطلع گرديد) و بلادرنگ به منزل رسول خدا (ص) آمده و ديد ابو بكر در خانه رسول خداست و على (ع) به تجهيز رسول خدا مشغول است. و كسى كه خبر انصار را به اطلاع عمر رسانيد معن بن عدى (1) بود كه نزد عمر آمد و دست او را گرفته و بدو گفت:برخيز.عمر گفت: من اكنون سرگرم كارى دگر هستم؟معن گفت:چارهاى نيست و چون عمر از جا برخاست معن گفت:گروهى از انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم آمده و سعد بن عباده هم در ميان ايشان است و آنها به دور او مىچرخند و بدو مىگويند:اميد ما تو و فرزندان توست و جمعى از بزرگان آنها (يعنى قبيله خزرج) نيز با آنها هستند و من ترس آن را دارم كه فتنهاى بر پا شود!اكنون بنگر تا چه انديشى و جريان را به برادران مهاجر خود بگو و براى خود فكرى بكنيد كه اين گونه كه من مىبينم دريچه فتنه و آشوب باز شده مگر آنكه خدا آن را مسدود كند و ببندد. عمر با شنيدن اين خبر سخت نگران شده خود را به ابو بكر رسانيد و دست او را گرفته گفت:برخيز!ابو بكر پرسيد:تا رسول خدا را به خاك نسپردهايم كجا برويم؟مرا واگذار! عمر گفت:چارهاى نيستبايد برخيزى و ما دوباره باز خواهيم گشت. ابو بكر به همراه عمر برخاست و چون عمر ماجراى سقيفه را براى او نقل كرد سخت مضطرب شد و با شتاب تمام به سوى سقيفه آمده و مردانى از اشراف انصار را كه سعد بن عباده هم در حال بيمارى در ميانشان بود،مشاهده كردند. عمر خواست لب به سخن بگشايد و مىخواست كار را براى ابو بكر آماده سازد ولى ابو بكر جلوى او را گرفته و گفت:بگذار من سخن گويم و تو نيز هر چه خواستى بعد از من بگوى. ابو بكر لب به سخن گشوده و پس از ذكر شهادت گفت: خداى عز و جل محمد را به هدايت و دين حق مبعوث فرمود و مردم را به اسلام دعوت كرد،و خدا دلها و افكار ما را بدو راهنمايى نمود،آن را پذيرفتيم و مردم ديگر به دنبال ما مسلمان شدند و ما عشيره و فاميل رسول خدا (ص) هستيم از نظر نسب و نژاد بهترين نسبها را داريم و قريش در هر قبيله از قبايل عرب پيوندى از خويش دارد. شما نيز انصار و ياران خدا هستيد كه پيغمبر خدا را يارى كرده و پشتسر او بوديد و برادران ما در كتاب خدا و در دين و در هر خير ديگرى كه ما در آن هستيم شريكما هستيد و شما محبوبترين مردم در نزد ما و گرامىترين آنها بر ما هستيد و از هر كس شايستهتر هستيد تا در برابر مقدرات الهى راضى بوده و در مقابل مقامى را كه خداوند براى برادران مهاجر شما مقرر فرموده تسليم باشيد،از هر كس سزاوارتريد كه به برادران مهاجر خود رشك نبريد،شما همانها هستيد كه در هنگام سختى از دارايى خود صرف نظر كرديد و مهاجران را بر خود مقدم داشته و نسبتبه آنها ايثار نموديد.و اكنون نيز سزاوارتريد كه جلوى شكستن اين آيين و به هم ريختگى آن را گرفته و نگذاريد كه اين كار به دستشما انجام شود؟!و من اينك شما را به سوى ابى عبيده و عمر دعوت مىكنم (كه يكى از آن دو را به خلافتبرگزينيد) كه من هر دوى آنها را براى خلافت و رهبرى پسنديدهام و هر دوى آنها شايستگى آن را دارند. ابو عبيده و عمر به سخن آمده گفتند: شايسته نيست كسى از تو برتر باشد و تو زير دست او باشى،تويى يار غار پيغمبر و كسى كه رسول خدا تو را مامور نماز كرد و تو شايستهتر به امر خلافت هستى. انصار كه چنان ديدند به سخن آمده گفتند:به خدا ما نسبتبه خيرى كه خداوند به سوى شما سوق داده بر شما رشك نخواهيم برد و هيچكس نزد ما محبوبتر و پسنديدهتر از شما نيست،ولى ما ترس آينده را داريم و بيم آن را داريم كه در آينده كسى متصدى خلافت گردد و مسلط بر كار شود كه نه از ما و نه از شما باشد و از اين رو ما حاضريم با يكى از شما بيعت كنيم مشروط بر اينكه پس از مرگ او يكى از انصار را به خلافت انتخاب كنيم و چون وى از دنيا رفتيكى از مهاجرين و به همين ترتيب براى هميشه روى وبتيكى از مهاجر و يكى از انصار متصدى امر خلافتباشد و ضمنا موجب تعديل خليفه نيز خواهد شد،زيرا اگر قرشى (و مهاجر) خواست منحرفشود،انصارى جلوى او را مىگيرد و بالعكس. ابو بكر در اينجا برخاست و گفت:هنگامى كه خداى تعالى پيامبر را مبعوث فرمود براى عرب سختبود كه از آيين پدران خود دستبردارند و از همين رو به مخالفتبا او برخاستند و او را به رنج و سختى انداختند و از اين ميان خداوند مهاجرين پيشين از اقوم او را برگزيد تا او را تصديق كرده و بدو ايمان آورند و در جنگها با او مواسات كرده و در برابر آزار دشمنان پايدارى كنند و از زيادى دشمن نهراسيدند،پس آنها بودند نخستين كسى كه خداى را در زمين پرستش كرده و به رسول خدا ايمان آوردند،آنهايند نزديكان پيغمبر و عترت او و شايستهترين مردم به خلافت پس از وى و هر كس با آنها در اين باره به ستيز و مخالفتبرخيزد ظالم و ستمكار است. البته از مهاجرين كه بگذريم كسى همتاى شما در فضيلت نيست و براى كسى فضيلت و سابقهاى در اسلام همانند فضيلت و سابقه شما وجود ندارد،پس رهبرى و امارت از آن ما باشد و وزارت و معاونت از شما،بدين ترتيب كه ما بدون مشورت شما كارى نكنيم و اين امتياز را تنها براى شما قائل مىشويم كه هر كارى را خواستيم انجام دهيم با اطلاع و تصويب شما باشد. در اين وقتحباب بن منذر بن جموح از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار زمام كار خود را خودتان در دستبگيريد و بدانيد كه مردم همگى پشتسر شما و زير چتر شما هستند.كسى را جرئت مخالفتبا شما نيست و جز دستور شما را نپذيرند،شماييد پناه دهندگان و يارى كنندگان (اسلام و مهاجرين) و هجرت (پيغمبر) به سوى شما انجام شده و اصحاب«دار ايمان» كه خدا در قرآن فرموده،شما هستيد. به خدا سوگند خداى تعالى آشكارا پرستش نشد جز در پيش شما و در شهر و ديار شما و نماز به جماعت انجام نشد جز در مساجد شما و ايمان شناخته نشد جز با شمشيرهاى شما،پس متوجه باشيد كه تمام كارتان را خودتان در دست گيريد و اگر اينان حاضر به امارت شما نيستند پس براى ما اميرى باشد و براى آنها هم اميرى!عمر در اينجا به سخن آمده گفت:هيهات (چه سخن نابجايى) هيچ گاه دو شمشير در يك غلاف نگنجد،عرب هيچ گاه زير بار فرمانروايى شما نخواهد رفت در صورتى كه پيغمبرشان از شما نيست،ولى امارت كسانى را كه نبوت در آنها ظهور كرده و فرمانروايان از آنها بوده مىپذيرد و اين برهان روشن و حجت آشكارى استبراى كسى كه با ما به ستيز و نزاع برخيزد. كيست كه با ما در فرمانروايى محمد و ميراث او به دشمنى برخيزد در صورتى كه ماييم نزديكان و عشيره او،مگر آنكه روى گردان از حق و متمايل به باطل باشد و يا خود را به هلاكت اندازد. حباب بن منذر برخاست و گفت:اى گروه انصار به سخن اين مرد و همراهانش گوش ندهيد كه بهره شما را در خلافتببرند و اگر حاضر نيستند كه حق شما را بشناسند آنها را از بلاد خود بيرون كنيد و خلافت را برگيريد و بر آنها فرمانروايى كنيد كه براستى شما به خلافتسزاوارتريد،زيرا كسانى كه زير بار اين آيين نمىرفتند با شمشير شما تسليم شده و آن را پذيرفتند. و جز اين راى و نظريهاى ديگر درست نيست و راه صحيح همين است و هر كس جز اين نظر دهد بينى او را با شمشير خرد خواهم كرد. در اينجا بشير بن سعد خزرجى كه ديد انصار مىخواهند با سعد بن عباده بيعت كنند و خود بشير نيز با اينكه از خزرج و هم قبيله با سعد بود ولى چون از رؤساى آنها بود و به سعد حسد مىورزيد از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار ما اگر چه داراى سابقه درخشانى (در اسلام) هستيم اما نظر ما از جهاد و اسلام چيزى جز رضاى پروردگار و اطاعت پيغمبر نبود و شايسته نيست كه ما در برابر زحمتى كه متحمل شدهايم بخواهيم بر مردم رياست كرده و يا پاداشى در مقابل آن در دنيا دريافت داريم،همانا محمد (ص) مردى از قريش بود،و قوم و خويشان او به جانشينى او شايستهترند و پناه مىبرم به خدا اگر من در اين باره به نزاع با آنها برخيزم، شما هم از خدا بترسيد و با اينان منازعه نكنيد و مخالفت ننماييد! در اين وقت ابو بكر از جا برخاست و گفت:اين عمر و ابو عبيده هستند با هر كدام كهمىخواهيد بيعت كنيد؟ آن دو گفتند:به خدا سوگند ما بر تو سبقت نجويم و تو بهترين مهاجران و«ثانى اثنين» هستى و به جاى پيغمبر نماز خواندهاى و نماز بهترين برنامه دين است،دستخود را پيش آر تا با تو بيعت كنيم؟! همين كه ابو بكر دستش را جلو برد و عمر و ابو عبيده خواستند با او بيعت كنند بشير بن سعد برآمد و پيشدستى كرد و پيش از آنها با ابو بكر بيعت نمود. حباب بن منذر كه چنان ديد او را مخاطب ساخته فرياد زد:اى بشير نفرين بر تو كه به خدا سوگند چيزى تو را بر اين كار وادار نكرد جز حسد و رشكى كه بر هم قبيلهات (يعنى سعد بن عباده) بردى. به دنبال اين ماجرا وقتى طايفه اوس مشاهده نمودند كه يكى از رؤساى خزرج با ابو بكر بيعت نمود،اسيد بن حضير نيز كه رئيس اوس بود و به خاطر همان حسدى كه با سعد بن عباده داشت و روى رقابتبا وى مايل نبود كه سعد بر آنها امارت كند،برخاست و با ابو بكر بيعت كرد،با بيعت وى همه قبيله اوس با او بيعت كردند. در اين وقتسعد بن عباده را كه بيمار بود از آنجا برداشته و به خانه آوردند و او در آن روز با ابو بكر بيعت نكرد و پس از آن نيز بيعت ننمود.عمر تصميم داشت او را به اكراه وادار به بيعت كند ولى دوستانش بدو گفتند از اين كار صرفنظر كند زيرا سعد بيعت نكند تا كشته شود،او نيز كشته نشود جز آنكه خاندانش كشته شوند و خاندان او كشته نشوند جز آنكه قبيله خزرج كشته شوند و اگر قبيله خزرج به جنگ كشيده شوند قبيله اوس نيز با آنها همراهى خواهند كرد.و سعد در نمازها و جماعتهاى ايشان حاضر نمىشد و به قضاوت و احكام ايشان اعتنا نمىكرد.اگر يارانى داشتبا آنها جنگ مىكرد و پيوسته در همين حال بود تا آنكه ابو بكر از دنيا رفت. سپس روزى عمر را در زمان خلافتش ديدار كرد و او سوار بر اسبى بود و عمربر شترى سوار بود،عمر گفت:هيهات اى سعد،سعد نيز گفت:هيهات اى عمر،عمر گفت:تو همانى كه هستى؟گفت:آرى من همانم كه هستم! سپس گفت:اى عمر به خدا سوگند من هيچ مجاورى را از جوار امن تو مبغوضتر ندارم (و چيزى بر من ناگوارتر از زندگى در كنار تو نيست) ؟ عمر گفت:كسى كه مجاورت با كسى را خوش ندارد از آنجا به جاى ديگر مىرود؟ سعد گفت:اميدوارم به همين زودى از مجاورت تو و ياران تو به مجاورت ديگرى كه محبوب من است،منتقل گردم! پس از اين ماجرا طولى نكشيد كه به سوى شام روان گرديد در حوران از دنيا رفت و با ابو بكر و عمر و كس ديگرى نيز بيعت نكرد. به دنبال اين ماجرا بيعت مردم با ابو بكر بسيار شد و بيشتر مسلمانان در آن روز با ابو بكر بيعت كردند.بنى هاشم كه از جمله آنها زبير بود در خانه على بن ابيطالب اجتماع كردند و زبير خود را از بنى هاشم بهشمار مىآورد و على فرمود:زبير پيوسته از ما بود تا وقتى كه پسرانش بزرگ شدند او را از ما جدا كردند.بنى اميه در خانه عثمان بن عفان اجتماع كردند و بنى زهره (تيرهاى از قريش) به سوى سعد و عبد الرحمن رفتند تا اينكه عمر و ابو عبيده به نزد آنها آمده و بر آنها نهيب زده كه چرا از بيعتبا ابو بكر كنار كشيديد؟برخيزيد و با او بيعت كنيد كه مردم و انصار و همه با او بيعت كردهاند.پس عثمان و همراهان وى و سعد و عبد الرحمن و همراهانشان بيامدند و با ابو بكر بيعت كردند،عمر با جمعى از كارگردانان كه از جمله آنها اسيد بن حضير و سلمه بود،به سوى خانه فاطمه آمدند و به آنها (يعنى على (ع) و بنى هاشم) گفتند:برخيزيد و بيعت كنيد،آنها از رفتن خود دارى و امتناع نمودند و زبير با شمشير خود به سوى آنها بيرون آمد.عمر گفت:شما حريص (يا ديوانه) هستيد و در اين وقتسلمة بن اسلم پريد و شمشير را از دست زبير گرفت و بر ديوار زد. سپس زبير و على و ديگر افرادى را كه از بنى هاشم در آنجا گرد آمده بودند،به همراه خود بردند و على (ع) مىگفت:«انا عبد الله و اخو رسول الله (ص) » (منم بنده خدا و برادر رسول خدا) و همچنان آنها را بياوردند تا به نزد ابو بكر بردند و به او گفتند:بيعت كن! على (ع) فرمود:من از شما به خلافتسزاوارترم من با شما بيعت نخواهم كرد و شما سزاوارتريد كه با من بيعت كنيد،شما خلافت را از انصار گرفتيد و با قرابت نزديكى با رسول خدا با آنها احتجاج كرديد و به آنها گفتيد:چون ما به پيغمبرنزديكتريم و از اقرباى او هستيم به خلافتسزاوارتر از شما هستيم؟و آنها نيز روى همين پايه و اساس پيشوايى و امامت را به شما دادند،من نيز به همان امتياز و خصوصيت كه شما بر انصار احتجاج كردهايد با شما احتجاج مىكنم (يعنى همان قرابت و نزديكى با رسول خدا) پس اگر از خدا مىترسيد با ما از در انصاف در آييد و همان را كه انصار براى شما پذيرفتند شما نيز براى ما بپذيريد،و گرنه دانسته به ستم و ظلم دست زدهايد. عمر گفت:تو را رها نمىكنيم تا اينكه بيعت كنى! على (ع) فرمود:اى عمر شيرى را بدوش كه نصف آن از آن تو باشد، امروز تو كار او را محكم كن كه فردا وى آن را به تو باز گرداند! نه به خدا سوگند سخنت را نمىپذيرم و با او بيعت نخواهم كرد! ابو بكر گفت:اگر بيعت نمىكنى تو را مجبور نمىكنم. ابو عبيده گفت:اى ابا الحسن تو اكنون جوانى و اينها سالمندان قوم تو و قريش هستند و تجربه و كار آزمودگى كه آنها دارند تو ندارى و ابو بكر از تو براى اين كار نيرومندتر و تحملش بيشتر است،تو اينك آن را بدو واگذار كن و رضايتبده و اگر زنده ماندى تو بر اين كار شايسته هستى و از نظر فضيلت و قرابت و سابقه و جهاد سزاوار خلافت هستى! على (ع) فرمود:اى مهاجران خداى را در نظر داشته باشيد و حق حاكميت محمد را از خانه و بيت او به خانه و بيتخود منتقل نكنيد و خاندان او را از حق و مقام او در مردم دور نسازيد.به خدا سوگند اى گروه مهاجرين كه ما خاندان شايستهتريم به خلافت از شما و آيا قارى كتاب خدا و فقيه در دين خدا و آگاه به سنت رسول خدا و كسى كه بتواند اين بار را به سرمنزل مقصود برساند در ما نيست،به خدا سوگند چنين كسى در ماست،از هواى نفس پيروى نكنيد كه از حق دور خواهيد شد. بشير بن سعد گفت:اگر انصار اين سخن را قبل از بيعتبا ابو بكر از تو شنيده بودند هيچ كس با تو مخالفت نمىكرد ولى چه مىشود كرد كه اينها بيعت كردهاند.على (ع) كه چنان ديد به خانه بازگشت و همچنان در خانه ماند تا فاطمه از دنيا رفت و آن گاه بيعت كرد. او پرتاب كردند به قتل رساندند و اين شعر را بر زبانها انداختند.احقاق الحق،ج 2،ص 345. و اين دو شعر نيز جالب است كه برخى گفتهاند: يقولون سعد شقت الجن بطنه الا ربما حققت امرك بالغدر و ما ذنب سعد انه بال قائما و لكن سعدا لم يبايع ابابكر 8.در فارسى مثلى بدون مضمون است كه...از اين نمد كلاهى نصيب تو گردد. شرح نهجپيشنهاد ابوسفيان در اين گير و دار كه امام عليه السلام مشغول تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود وانجمن سقيفه نيز به كار خود مشغول بود، ابوسفيان كه شم سياسى نيرومندى داشتبه منظور ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان در خانه حضرت على عليه السلام را زد وبه گفت:دستت را بده تا من با تو بيعت كنم ودست تو را به عنوان خليفه مسلمانان بفشارم، كه هرگاه من با تو بيعت كنم احدى از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفتبرنمىخيزد، واگر فرزندان عبد مناف با تو بيعت كنند كسى از قريش از بيعت تو تخلف نمىكند وسرانجام همه عرب تو را به فرمانروايى مىپذيرند.ولى حضرت على عليه السلام سخن ابوسفيان را با بى اهميتى تلقى كرد وچون از نيت او آگاه بود فرمود:من فعلا مشغول تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هستم. همزمان با پيشنهاد ابوسفيان يا قبل آن، عباس نيز از حضرت على عليه السلام خواست كه دستبرادر زاده خود را به عنوان يعتبفشارد، ولى آن حضرت از پذيرفتن پيشنهاد او نيز امتناع ورزيد. چيزى نگذشت كه صداى تكبير به گوش آنان رسيد. حضرت على عليه السلام جريان را از عباس پرسيد. عباس گفت:نگفتم كه ديگران در اخذ بيعتبر تو سبقت مىجويند؟ نگفتم كه دستت را بده تا با تو بيعت كنم؟ ولى تو حاضر نشدى وديگران بر تو سبقت جستند. آيا پيشنهاد عباس و ابوسفيان واقع بينانه بود؟چنانكه حضرت على عليه السلام تسليم پيشنهاد عباس مىشد و بلافاصله پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گروهى از شخصيتها را براى بيعت دعوت مىكرد، مسلما اجتماع سقيفه به هم مىخورد ويا اساسا تشكيل نمىشد.زيرا ديگران هرگز جرات نمىكردند كه مسئله مهم خلافت اسلامى را در يك محيط كوچك كه متعلق به گروه خاصى بود مطرح سازند وفردى را با چند راى براى زمامدارى انتخاب كنند. با اين حال، پيشنهاد عمومى پيامبر وبيعتخصوصى چند نفر از شخصيتها با حضرت على عليه السلام دور از واقع بينى بود و تاريخ در باره اين بيعت همان داورى را مىكرد كه در باره بيعت ابوبكر كرده است.زيرا زمامدارى حضرت على عليه السلام از دو حال خالى نبود:يا امام عليه السلام ولى منصوص وتعيين شده از جانب خداوند بود يا نبود.در صورت نخست، نيازى به بيعت گرفتن نداشت واخذ راى براى خلافت وكانديدا ساختن خود براى اشغال اين منصب يك نوع بى اعتنايى به تعيين الهى شمرده مىشد وموضوع خلافت را از مجراى منصب الهى واينكه زمامدار بايد از طرف خدا تعيين گردد خارج مىساخت ودر مسير يك مقام انتخابى قرار مىداد; وهرگز يك فرد پاكدامن وحقيقتبين براى حفظ مقام وموقعيتخود به تحريف حقيقت دست نمىزند وسرپوشى روى واقعيت نمىگذارد، چه رسد به امام معصوم.در فرض دوم، انتخاب حضرت على عليه السلام براى خلافت همان رنگ و انگ را مىگرفت كه خلافت ابوبكر گرفت و صميمىترين يار او، خليفه دوم، پس از مدتها در باره انتخاب ابوبكر گفت: كانتبيعة ابي بكر فلتة وقى الله شرها». يعنى انتخاب ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرش را باز داشت. از همه مهمتر اينكه ابوسفيان در پيشنهاد خود كوچكترين حسن نيت نداشت ونظر او جز ايجاد اختلاف ودودستگى وكشمكش در ميان مسلمانان واستفاده از آب گل آلود وبازگردانيدن عرب به دوران جاهليت وخشكاندن نهال نوپاى اسلام نبود. وى وارد خانه حضرت على عليه السلام شد واشعارى چند در مدح آن حضرت سرود كه ترجمه دو بيت آن به قرار زير است: فرزندان هاشم! سكوت را بشكنيد تا مردم، مخصوصا قبيلههاى تيم وعدى در حق مسلم شما چشم طمع ندوزند. امر خلافت مربوط به شما وبه سوى شماست وبراى آن جز حضرت على كسى شايستگى ندارد ولى حضرت على عليه السلام به طور كنايه به نيت ناپاك او اشاره كرد وفرمود:«تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم». طبرى مىنويسد: على او را ملامت كرد و گفت: تو جز فتنه وآشوب هدف ديگرى ندارى.تو مدتها بدخواه اسلام بودى. مرا به نصيحت و پند وسواره وپياده تو نيازى نيست. ابوسفيان اختلاف مسلمانان را در باره جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خوبى دريافت ودر باره آن چنين ارزيابى كرد: طوفانى مىبينم كه جز خون چيز ديگرى نمىتواند آن را خاموش سازد. ابوسفيان در ارزيابى خود بسيار صائب بود واگر فداكارى واز خودگذشتگى خاندان بنى هاشم نبود طوفان اختلاف را جز كشت وكشتار چيزى نمىتوانست فرو نشاند. اهجوم بخانه پيغمبر
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:4  توسط طاهره رحیم پور
|
|