هزينه جنگ جمل

هزينه جنگ جمل را استانداران عثمان، كه در دوران حكومت او بيت المال را غارت كرده وثروت هنگفتى به دست آورده بودند، پرداختند وهدف اين بود كه دولت جوان على عليه السلام را سرنگون كنند واوضاع به حال سابق باز گردد.

اسامى برخى از افرادى كه هزينه كمرشكن اين نبرد را تامين كردند عبارت است از:

1- عبد الله بن ابى ربيعه، استاندار عثمان در صنعاى يمن. او از صنعا به منظور كمك به عثمان خارج شد وچون در نيمه راه از قتل او آگاه گرديد به مكه بازگشت.وقتى شنيد كه عايشه مردم را براى گرفتن انتقام خون عثمان دعوت مى‏كند وارد مسجد شد ودر حالى كه روى تخت نشسته بود فرياد زد:هركس كه بخواهد براى گرفتن انتقام خون خليفه در اين جهاد شركت كند من هزينه رفتن او را تامين مى‏كنم. او گروه كثيرى براى شركت در نبرد مجهز كرد.

2- يعلى بن اميه، يكى از فرمانداران سپاه عثمان. وى به پيروى از عبد الله پول هنگفتى در اين راه خرج كرد. او ششصد شتر خريد  ودر بيرون مكه آماده حركت‏ساخت وگروهى را بر آن حمل كرد وده هزار دينار در اين راه پرداخت.

وقتى امام عليه السلام از بذل وبخشش يعلى آگاه شد فرمود:فرزند اميه ده هزار دينار را از كجا آورده است؟ جز اين است كه از بيت المال دزديده است؟به خدا سوگند، اگر به او وفرزند ابى ربيعه دست‏يابم ثروت آنان را مصادره مى‏كنم وجزو بيت المال قرار مى‏دهم.  

3- عبد الله بن عامر، استاندار بصره. او با اموال زيادى از بصره به مكه فرار كرده بود وهم او بود كه نقشه تصرف بصره را طرح كرد وطلحه وزبير وعايشه را به باز پس گرفتن اين استان تشويق نمود.  در مكه استانداران فرارى عثمان دور هم گرد آمده بودند وعبد الله بن عمر وبرادر او عبيد الله، همچنين مروان بن حكم وفرزندان عثمان و غلامان او وگروهى از بنى اميه به آنان پيوسته بودند.  با اين همه، نداى اين گروه ودعوت آنان كه چهره هايى شناخته شده بودند توده مردم را از مكه ونيمه راه براى قيام بر ضد امام‏عليه السلام تحريك نمى‏كرد. ازاين جهت، ناچار بودند كه در كنار نيروهاى عادى، كه با بذل وبخشش استاندارهاى بر كنار شده عثمان وبنى اميه فراهم شده بود، تكيه گاه معنوى نيز داشته باشند واز اين راه، عواطف دينى اعرابى را كه در مسير راه زندگى مى‏كردند تحريك كنند. ازاين جهت، از عايشه وحفصه دعوت كردند كه رهبرى معنوى اين گروه را به عهده بگيرند وبا آنان به سوى بصره حركت كنند.

درست است كه عايشه از لحظه ورود به مكه پرچم مخالفت‏با على عليه السلام را برافراشته بود، ولى هرگز براى اجراى نظر مخالف خود نقشه‏اى نداشت وهرگز در فكر او خطور نمى‏كرد كه رهبرى لشگرى را برعهده بگيرد ورهسپار بصره شود. لذا هنگامى كه زبير فرزند خود عبد الله را كه خواهرزاده عايشه بود روانه خانه او كرد، تا عايشه را براى قيام ورفتن به بصره تشويق كند. وى در پاسخ درخواست عبد الله گفت:من هرگز به مردم دستور قيام نداده‏ام. من به مكه آمده ام كه به مردم اعلام كنم كه امام آنان چگونه كشته شده است واين كه گروهى، با اينكه خليفه را توبه دادند او را كشته اند، تا مردم خود بر ضد كسانى قيام كنند كه بر او شوريدند واو را كشتند وزمام امور را بدون مشورت به دست گرفتند.

عبد الله گفت:اكنون كه نظر تو در باره على وقاتلان عثمان چنين است چرا از مساعدت وكمك بر ضد على باز مى‏نشينى؟در حالى كه گروهى از مسلمانان آمادگى خود را براى قيام اعلام كرده اند. عايشه در پاسخ گفت:صبر كن در اين موضوع كمى فكر كنم. عبد الله از فحواى سخنان او احساس رضايت كرد. لذا در بازگشت‏به خانه، به زبير وطلحه وعده داد كه ام‏المؤمنين درخواست ما را اجابت كرد. وبراى تحكيم مطلب، فرداى آن روز به نزد عايشه رفت وموافقت قطعى وصريح او را به دست آورد وبراى ابلاغ آن منادى گروه، در مسجد وبازار، خروج عايشه را با طلحه وزبير اعلام كرد وبدين سان مسئله قيام بر ضدعلى عليه السلام وانديشه تصرف بصره قطعى شد.

طبرى متن نداى خروج كنندگان را چنين نقل مى‏كند:

آگاه باشيد كه ام المؤمنين وطلحه وزبير عازم بصره هستند.هركس مى‏خواهد اسلام را عزيز گرداند وبا كسانى كه خون مسلمانان را حلال شمرده‏اند نبرد كند وآن كس كه مى‏خواهد انتقام خون عثمان را بازستاند با اين گروه حركت كند وهركس مركب وهزينه رفتن ندارد، اين مركب او واين هزينه مسافرت او.  

بازيگران صحنه سياست‏براى تحريك بيشتر عواطف دينى مردم به سراغ حفصه همسر ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز رفتند. وى گفت: من تابع عايشه هستم.اكنون كه او آماده مسافرت است، من نيز آمادگى خود را اعلام مى‏كنم. اما وقتى آماده رفتن شد برادرش عبد الله او را از مسافرت بازداشت وحفصه به عايشه پيام فرستاد كه: برادرم مرا از همراهى با شما جلوگيرى كرد.

 

 

جنگ

 

در ميان فرماندهان نظامى جهان كسى را سراغ نداريم كه به اندازه امام على عليه السلام به دشمن مهلت‏بدهد وبا اعزام شخصيتها ودعوت به داورى قرآن، در آغاز كردن نبرد صبر وحوصله به خرج دهد وبه اصطلاح دست‏به دست كند، تا آنجا كه صداى اعتراض وشكوه مخلصان وياران او بلند شود. از آن رو، امام عليه السلام ناچار شد كه به آرايش سپاه خود بپردازد وفرماندهان خود را به نحو زير تعيين كرد:

ابن عباس را فرمانده كل مقدمه سپاه وعمار ياسر را فرمانده كل سوار نظام و محمد بن ابى بكر را فرمانده كل پياده نظام. آن گاه براى سواره وپياده نظام قبايل «مذحج‏» و«همدان‏» و«كنده‏» و«قضاعه‏» و«خزاعه‏» و«ازد» و«بكر» و «عبد القيس‏» و... پرچمدارانى معين كرد. آمار كسانى كه در آن روز، اعم از سواره وپياده، تحت لواى امام عليه السلام آماده نبرد شده بودند به شانزده هزار نفر مى‏رسد.

آغاز حمله از طرف ناكثان

در حالى كه امام عليه السلام مشغول بيان دستورات جنگى به سپاهيان خود بود، ناگهان رگبار تير از طرف دشمن لشكرگاه امام را فرا گرفت و بر اثر آن چند تن از ياران امام درگذشتند. از جمله، تيرى به فرزند عبد الله بن بديل اصابت كرد و او را كشت. عبد الله نعش فرزند خود را نزد امام آورد و گفت: آيا باز هم بايد صبر وبردبارى از خود نشان دهيم تا دشمن ما را يكى پس از ديگرى بكشد؟ به خدا سوگند، اگر هدف اتمام حجت‏باشد، تو حجت را بر آنان تمام كردى.

سخنان عبد الله سبب شد كه امام آماده نبرد شود. پس، زره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را پوشيد و استر او را كه به همراه داشت‏سوار شد و در برابر صفوف ياران خود ايستاد. قيس بن سعد بن عباده كه از صميمى‏ترين ياران امام بود اشعارى در باره آن حضرت و پرچمى كه برافراشته بود سرود كه دو بيت آن چنين است:

هذا اللواء الذي كنا نحف به ما ضر من كانت الانصار عيبته مع النبي و جبريل لنا مددا ان لا يكون له من غيرها احدا

پرچمى كه به گرد آن احاطه كرده‏ايم همان پرچمى است كه در زمان پيامبر دور آن گرد مى‏آمديم وجبرئيل در آن روز يار ومددكار ما بود. آن كس كه انصار رازدار او باشند ضررندارد كه براى او از ديگران يار وياورى نباشد.

سپاه چشمگير ومنظم امام عليه السلام ناكثان را به تكاپو انداخت و شتر عايشه را كه حامل كجاوه او بود به ميدان نبرد آوردند و زمام آن را به دست قاضى بصره، كعب بن سور، دادند و او مصحفى برگردن آويخت و افرادى از قبيله ازد و بنى ضبه جمل را احاطه كرده بودند. عبد الله بن زبير پيش روى عايشه و مروان بن حكم در سمت چپ او قرار داشت. مديريت‏سپاه با زبير بود و طلحه فرمانده سواره نظام و محمد بن طلحه فرمانده پياده نظام بودند.

امام عليه السلام در روز جمل پرچم را به دست فرزند خود محمد حنفيه سپرد واو را با جملاتى كه عاليترين شعار نظامى است مخاطب ساخت وفرمود:

«تزول الجبال و لاتزل، عض على ناجذك، اعر الله جمجمتك.تدفي الارض قدمك، ارم ببصرك اقصى القوم و غض بصرك و اعلم ان النصر من عند الله سبحانه‏»

اگر كوهها از جاى خود كنده شوند تو بر جاى خود استوار باش، دندانها را بر هم بفشار. كاسه سرت را به خدا عاريت ده. گامهاى خود را بر زمين ميخكوب كن.پيوسته به آخر لشكر بنگر (تا آنجا پيشروى كن) وچشم خود را بپوش وبدان كه پيروزى از جانب خداى سبحان است.

هر يك از جمله‏هاى على عليه السلام شعار سازنده‏اى است كه شرح هر كدام مايه اطاله سخن خواهد شد.

وقتى مردم به محمد حنفيه گفتند كه چرا امام عليه السلام او را به ميدان فرستاد ولى حسن وحسين را از اين كار بازداشت، در پاسخ گفت: من دست پدرم هستم وآنان ديدگان او; او با دستش از چشمانش دفاع مى‏كند.  

ابن ابى الحديد، از مورخانى مانند مدائنى وواقدى، حادثه را چنين نقل مى‏كند:

امام با گروهى كه آن را «كتيبة الخضراء» مى‏ناميدند واعضاى آن را مهاجرين وانصار تشكيل مى‏دادند، در حالى كه حسن وحسين اطراف او را احاطه كرده بودند، خواست‏به سوى سپاه دشمن حمله برد. پرچم را به دست فرزندش محمد حنفيه داد وفرمان پيشروى صادر كرد وگفت: به اندازه‏اى پيش برو كه آن را بر چشم جمل فرو كنى. فرزند امام آهنگ پيشروى كرد، ولى رگبار تير او را از پيشروى بازداشت. او لحظاتى توقف كرد تا فشار تيرباران فرو كش نمود. در اين هنگام امام مجددا به فرزند خود فرمان حمله داد، اما چون از جانب او درنگى احساس كرد به حال او رقت آورد وپرچم را از او گرفت ودر حالى كه شمشير در دست راست وپرچم در دست چپ او قرار داشت، خود حمله را آغاز كرد وتا قلب لشكر پيش رفت. سپس براى اصلاح شمشير خود، كه كج‏شده بود، به سوى يارانش بازگشت.

ياران امام، مانند عمار ومالك وحسن وحسين، به او گفتند: ما كار حمله را صورت مى‏دهيم، شما در اينجا توقف كنيد. امام به آنان پاسخ نگفت ونگاهى هم نكرد، بلكه چون شير مى‏غريد وتمام توجه او به سپاه دشمن بود وكسى را در كنار خود نمى‏ديد. آن گاه پرچم را دو مرتبه به فرزند خود داد وحمله ديگرى آغاز نمود وبه قلب لشكر فرو رفت وهركس را در برابر خود ديد درو كرد. دشمن از پيش روى او فرار مى‏كرد وبه اطراف پناه مى‏برد. در اين حمله، امام به اندازه‏اى كشت كه زمين را با خون دشمن رنگين ساخت. سپس برگشت در حالى كه شمشير او كج‏شده بود كه آن را با فشار بر زانوان راست كرد. در اين هنگام ياران او در اطرافش گرد آمدند واو را به خدا سوگند دادند كه مبادا شخصا حمله كند زيرا كشته شدن او موجب نابودى اسلام خواهد شد وافزودند كه ما براى تو هستيم.امام فرمود:من براى خدا نبرد مى‏كنم وخواهان رضاى او هستم.سپس به فرزند خود محمد حنفيه فرمود:بنگر، اينچنين حمله مى‏كنند.محمد گفت:چه كسى مى‏تواند كار تو را انجام دهداى امير مؤمنان!

دراين موقع امام به اشتر پيام فرستاد كه بر جناح چپ لشكر دشمن كه آن را هلال فرماندهى مى‏كرد حمله برد. در اين حمله، هلال كشته شد وكعب بن سور قاضى بصره كه زمام شتر را در دست داشت وعمرو بن يثربي ضبى كه قهرمان سپاه جمل بود ومدتها از طرف عثمان قضاوت بصره بر عهده او بود كشته شدند. همت لشكر بصره اين بود كه شتر عايشه سر پا باشد، زيرا سمبل ثبات واستقامت آنها بود. از اين رو، سپاه امام چون كوه به سوى جمل حمله برد وآنان نيز كوه آسا به دفاع پرداختند وبراى حفظ زمام آن هفتادنفر از ناكثان دست‏خود را از دست دادند .

در حالى كه سرها از گردنها مى‏پريد، دستها از بندها قطع مى‏شد، دل وروده‏ها از شكمها بيرون مى‏ريخت، با اين همه ناكثان ملخ وار در اطراف جمل ثابت واستوار بودند. در اين هنگام امام فرياد زد:

«ويلكم اعقروا الجمل فانه شيطان. اعقروه و الا فنيت العرب. لا يزال السيف قائما و راكعا حتى يهوي هذا البعير الى الارض‏».

واى بر شما!شتر عايشه را پى كنيد كه آن شيطان است. پى كنيد آن را وگرنه عرب نابود مى‏شود. شمشيرها پيوسته در حال فرا رفتن وفرود آمدن خواهند بود تا اين شتر بر پا باشد.

پس از جنگ

آمار كشتگان جمل در تاريخ به طور دقيق ضبط نشده است واختلاف زيادى در نقل آن به چشم مى‏خورد. شيخ مفيد مى‏نويسد: برخى آمار كشته شدگان را بيست وپنج هزارنفر نوشته‏اند در حالى كه عبد الله بن زبير (آتش افروز معركه) اين تعداد را پانزده هزار مى‏داند. سپس شيخ مفيد قول دوم را ترجيح مى‏دهد مى‏گويد مشهور اين است كه مجموع كشته‏ها چهارده هزار نفر بوده است.

طبرى در تاريخ خود آمار كشتگان را ده هزار نفر نقل كرده است ونيمى از آنان را مربوط به هواداران عايشه ونيم ديگر را از ياران امام عليه السلام مى‏داند.سپس نظر ديگرى را نقل مى‏كند كه نتيجه آن با آنچه كه از عبد الله بن زبير نقل كرديم يكى است.

تقسيم بيت المال

سپاهيان امام عليه السلام در اين نبرد چيزى را مالك نشدند ودر حقيقت، رزم آنان يك رزم صد در صد الهى بود. زيرا امام عليه السلام جز سلاح دشمن همه چيز را به خود آنان واگذار كرد. ازاين جهت، بايد بيت المال را ميان آنان تقسيم مى‏كرد. وقتى ديدگان امام عليه السلام به آن افتاد دستها را بر هم زد وگفت: «غري غيري‏». (يعنى برو ديگرى را بفريب.) موجودى بيت المال ششصد هزار درهم بود كه همه را در ميان سپاهيان تقسيم كرد وبه هريك پانصد درهم رسيد، در پايان تقسيم، پانصد درهم باقى ماند كه آن را براى خود اختصاص داد. ناگهان فردى در رسيد ومدعى شد كه در اين نبرد شركت داشته ولى نام او از قلم افتاده است. امام عليه السلام آن پانصد درهم را نيز به او داد وفرمود:

سپاس خدا را كه از اين مال چيزى به خود اختصاص ندادم.  

 

نصب استانداران

در دوران خلافت عثمان امور استان مصر به دست عبد الله بن سعد بن ابى سرح اداره مى‏شد ويكى از عوامل شورش مصريان بر خليفه اعمال زشت وننگين او بود، تا آنجا كه به اخراج او از مصر انجاميد. در آن زمان محمد بن ابى حذيفه در مصر بود وپيوسته از والى مصر وخليفه انتقاد مى‏كرد. وقتى مصريان، به عزم مدينه ومحاكمه خليفه، وطن خود را ترك گفتند، اداره امور مصر را به محمد بن حذيفه واگذار كردند واو در اين منصب باقى بود تا اينكه امام عليه السلام قيس بن سعد بن عباده را براى اداره استان مصر نصب كرد.

طبرى اعزام قيس را در سال واقعه جمل مى‏داند، ولى برخى از مورخان، مانند ابن اثير ، تاريخ اعزام قيس را به مصر، ماه صفر مى‏داند. اگر مقصود صفر سال سى وششم باشد، طبعا پيش از واقعه جمل بوده است واگر صفر سال سى وهفتم باشد، در اين صورت شش ماه واندى پس از آن صورت گرفته بوده; در حالى كه طبرى تاريخ اعزام را سال سى وشش هجرى كه سال واقعه جمل است ضبط كرده است.

بارى، امام عليه السلام خليد بن قره يربوعى را استاندار خراسان وابن عباس را استاندار بصره قرار داد وتصميم گرفت كه خاك بصره را به عزم كوفه ترك گويد. پيش از ترك بصره، جرير بن عبد الله بجلى را روانه شام ساخت كه با معاويه گفتگو كند تا پيروى خود را از حكومت مركزى، كه در راس آن امام بود، اعلام دارد.  

به سبب اهميتى كه بصره داشت وشيطان در آنجا تخم ريزى كرده بود، امام -عليه السلام ابن عباس را استاندار وزياد بن ابيه را مامور خراج وابو الاسود دوئلى را معاون آن دو قرار داد.  به هنگام معرفى ابن عباس به مردم، امام عليه السلام سخنرانى بسيار لطيف وشيرينى كرد كه شيخ مفيد آن را در كتاب «الجمل‏» نقل كرده است.  

طبرى مى‏گويد:امام به ابن عباس گفت:«اضرب بمن اطاعك من عصاك، و ترك امرك‏»  يعنى: با مطيعان عاصيان را وآنان را كه امر تو را تبعيت نمى‏كنند بكوب.

وقتى امام عليه السلام سرزمين بصره را ترك مى‏گفت‏با خداى خود چنين مناجات كرد:

«الحمد لله الذي اخرجني من اخبث البلاد»: سپاس خدا را كه مرا از ناپاكترين شهرها بيرون برد.

بدين طريق، نخستين غائله در حكومت امام عليه السلام پايان يافت وآن حضرت رهسپار كوفه شد تا نقشه تعقيب معاويه را بريزد وسرزمين پهناور اسلامى را از عناصر فاسد وخود كامه پاك سازد.

كوفه، مركز خلافت اسلامى

خورشيد اسلام در سرزمين مكه طلوع كرد وپس از گذشت‏سيزده سال در آسمان يثرب ظاهر شد وبعد از ده سال نور افشانى در مدينه افول كرد، در حالى كه افق نوى به روى مردم شبه جزيره گشود وسرزمين حجار وخصوصا شهر مدينه به عنوان مركز دينى وثقل سياست معرفى شد.

پس از درگذشت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، گزينش خليفه به وسيله مهاجرين وانصار ايجاب كرد كه مدينه مقر خلافت اسلامى گردد وخلفا با اعزام عاملان وفرمانداران به اطراف واكناف به تدبير امور بپردازند واز طريق فتح بلاد وشكستن سدها وموانع، در گسترش اسلام بكوشند.

امير مؤمنان عليه السلام كه علاوه بر تنصيص وتعيين صاحب رسالت، از ناحيه مهاجرين وانصار برگزيده شده بود، نيز طبيعتا مى‏بايست، همچون خلفاى گذشته مدينه را مركز خلافت قرار دهد واز همانجا به رتق وفتق امور بپردازد. او در آغاز كار خلافت از همين شيوه پيروى كرد وبا نامه نگارى واعزام افراد لايق وبركنار كردن افراد دنيا پرست وايراد خطابه‏هاى آتشين وسازنده خود، امور جامعه اسلامى را اداره نمود ونظام اسلامى كه در طى مدت بيست وپنج‏سال از آغاز خلافت ابوبكر در آن انحراف وكجيهايى پيدا شده بود در حال اصلاح بود كه ناگهان مسئله «ناكثان‏»، يعنى پيمان شكنى كسانى كه پيش از همه با او بيعت كرده بودند، رخ داد وگزارشهاى هولناك وتكان دهنده‏اى به وى رسيد ومعلوم شد كه پيمان شكنان، به كمك مالى بنى اميه ونفوذ واحترام همسر پيامبر، جنوب عراق را تسخير كرده‏اند وپس از تصرف بصره دهها نفر از ياران وكارگزاران امام عليه السلام را به ناحق كشته‏اند.

اين امر سبب شد كه امام عليه السلام براى تنبيه ناكثان ومجازات همدستان آنان، مدينه را به عزم بصره ترك گويد وبا سپاهيان خود در كنار بصره فرود آيد. آتش نبرد ميان سپاه بر حق امام ولشكريان باطل ناكثان مشتعل شد وسرانجام سپاه حق پيروز گرديد وسران شورش كننده كشته شدند وگروهى از آنان پا به فرار نهادند وبصره مجددا به آغوش حكومت اسلامى بازگشت واداره امور آن به دست‏ياران على عليه السلام افتاد واوضاع شهر ومردم حال عادى به خود گرفت وابن عباس، مفسر قرآن وشاگرد ممتاز امام، به استاندارى آنجا منصوب شد.

اوضاع ظاهرى ايجاب مى‏كرد كه امام عليه السلام از راهى كه آمده بود به مدينه باز گردد ودر كنار مدفن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وبا همفكرى گروهى از ياران وصحابه آن حضرت به نشر معارف اسلامى ومعالجه مزاج بيمار جامعه واعزام سربازان به نقاط دور دست‏براى گسترش نفوذ قدرت اسلامى وديگر شئون خلافت‏بپردازد واز هر نوع كشمكش ورودر رويى با اين وآن اجتناب كند. ولى اين ظاهر قضيه بود وهر فرد ظاهر بينى به امام چنين تكليفى مى‏كرد; بالاخص كه مدينه در آن روز از قداست ومعنويت وروحانيت‏خاصى برخوردار بود، زيرا مهد واقعى اسلام ومدفن پيام آور خدا ومركز صحابه از مهاجرين وانصار بود كه رشته گزينش خليفه وعزل وخلع او را در دست داشتند.

با تمام اين شرايط وجهات، امام عليه السلام راه كوفه را برگزيد تا مدتى در آنجا رحل اقامت افكند. اين كار، كه پس از شور وتبادل نظر با ياران انجام گرفت ، به دو جهت‏بود:

1- در حالى كه امير مؤمنان عليه السلام با گروه انبوهى از مدينه حركت كرد وگروههايى در نيمه راه به او پيوستند، ولى بيشتر سربازان وجان نثاران امام را مردم كوفه وحوالى آن تشكيل مى‏دادند. زيرا امام براى سركوبى پيمان شكنان به وسيله صحابى بزرگ، عمار ياسر وفرزند گرامى خود امام حسن عليه السلام از مردم كوفه، كه مركز مهم عراق بود، استمداد طلبيد وگروه انبوهى از مردم آن منطقه به نداى امام پاسخ مثبت گفتند وهمراه نمايندگان وى عازم جبهه شدند. چند گروهى مانند ابو موسى اشعرى وهمفكران او از هرگونه نصرت وكمگ خوددارى كردند وبا رفتار وگفتار خود در حركت مردم به ميدان جهاد كارشكنى كردند.

پس از آنكه امام در نبرد با ناكثان پيروز شد ودشمن را تار ومار ساخت، حقشناسى ايجاب مى‏كرد كه از خانه وزندگى اين مردم ديدن كند ولبيك گويان وجهادگران خود راتقدير ومتقاعدان وبازماندگان از جهاد را توبيخ ومذمت نمايد.

2- امام عليه السلام مى دانست كه شورش پيمان شكنان گناهى است از گناهان معاويه كه آنان را به نقض ميثاق تشويق كرده بود واز روى فريب، غايبانه دست‏بيعت‏به آنان داده وحتى در نامه‏اى كه به زبير نوشته بود خطوط شورش را كاملا ترسيم كرده وياد آور شده بود كه از مردم شام براى او بيعت گرفته است وبايد هرچه زودتر كوفه وبصره را اشغال كنند وبه خونخواهى عثمان تظاهر كنند ونگذارند فرزند ابوطالب بر آن دو شهر دست‏بگذارد.

اكنون كه تير اين ياغى به خطا رفته وشورش پايان يافته بود بايد هرچه زودتر ريشه فساد قطع وشاخه شجره ملعونه‏بنى اميه از پيكر جامعه اسلامى بريده مى‏شد. نزديكترين نقطه به شام همان كوفه است. گذشته از اين، عراق منطقه‏اى لشكر خيز وفدايى پرور بود وامام، بيش از هر نقطه، بايد بر آنجا تكيه مى‏كرد. امام عليه السلام خود در يكى از خطبه‏ها به اين مطلب اشاره كرده است; آنجا كه مى‏فرمايد:«و الله ما اتيتكم اختيارا ولكن جئت اليكم سوقا...».  يعنى: به خدا سوگند من به ميل خود به سوى شما نيامدم بلكه از روى ناچارى بود.

اين دو علت‏سبب شد كه امام عليه السلام كوفه را به عنوان مقرخود برگزيند ومركز خلافت اسلامى را از مدينه به عراق منتقل سازد.از اين رو، در دوازدهم ماه رجب سال سى وشش هجرى در روز دو شنبه همراه با گروهى از بزرگان بصره وارد شهر كوفه شد. مردم كوفه ودر پيشاپيش آنان قاريان قرآن ومحترمين شهر از امام استقبال به عمل آوردند ومقدم او را گرامى داشتند. براى محل نزول امام عليه السلام قصر«دار الاماره‏» را در نظر گرفته بودند واجازه خواستند كه آن حضرت را به آنجا وارد كنند ودر آنجا سكنى گزيند. ولى امام از فرود در قصر، كه پيش از وى مركز كجرويها وستمها بود، ابا ورزيد وفرمود: قصر مركز تباهى است وسرانجام در منزل جعدة بن هبيره مخزومى فرزند خواهرام هانى(دختر ابوطالب) سكنى گزيد.  امير المؤمنين عليه السلام درخواست كرد كه براى سخن گفتن با مردم در محلى به نام «رحبه‏» كه سرزمين گسترده‏اى بود فرود آيد وخود در آن نقطه ازمركب پياده شد.

نخست در مسجدى كه در آنجا بود دو ركعت نماز گزارد وآنگاه بر فراز منبر رفت وخدا را ثنا گفت وبه پيامبر او درود فرستاد وسخن خود را با مردم چنين آغاز كرد:

اى مردم كوفه، براى شما در اسلام فضيلتى است مشروط بر اينكه آن را دگرگون نسازيد. شما را به حق دعوت كردم وپاسخ گفتيد. زشتى را آغاز كرديد ولى آن را تغيير داديد... شما پيشواى كسانى هستيد كه دعوت شما را پاسخ گويند ودر آنچه كه وارد شديد داخل شوند.

بدترين چيزى كه براى شما از آن بيم دارم دو چيز است:پيروى از هوى وهوس ودرازى آرزو.پيروى از هوس از حق باز مى‏دارد ودرازى آرزو سراى بازپسين را از ياد مى‏برد. آگاه باشيد كه دنيا پشت كنان، كوچ كرده وآخرت اقبال كنان به حركت در آمده است وبراى هر يك از اين دو فرزندانى است.شما از فرزندان آخرت باشيد. امروز هنگام عمل است نه حساب، وفردا وقت‏حساب است نه عمل.

سپاس خدا را كه ولى خود را كمك كرد ودشمن را خوار ساخت ومحق وراستگو را عزيز وپيمان شكن وباطلگرا را ذليل نمود. بر شما باد تقوى وپرهيزگارى واطاعت از آن كس كه از خاندان پيامبر خدا اطاعت كرده است، كه اين گروه به اطاعت اولى وشايسته ترند از كسانى كه خود را به اسلام وپيامبر نسبت مى‏دهند وادعاى خلافت مى‏كنند. اينان با ما به مقابله بر مى‏خيزند وبا فضيلتى كه از ما به آنان رسيده است‏بر ما برترى مى‏جويند ومقام وحق ما را انكار مى‏كنند. آنان به كيفر گناه خود مى‏رسند وبه زودى با نتيجه گمراهى خود در سراى ديگر روبرو مى‏شوند.

آگاه باشيد كه گروهى از شما از نصرت من تقاعد ورزيد ومن آنان را توبيخ ونكوهش مى‏كنم.آنان را ترك كنيد وآنچه را دوست ندارند به گوش آنان برسانيد تا رضاى مردم را كسب كنند وتا حزب الله از حزب شيطان باز شناخته شود.

 

آغاز جنگ

هشت روز تمام از آغاز جنگ خونين صفين مى‏گذشت وحملات موضعى وحركت‏ستونهاى زرهى به صورت محدود نتيجه‏اى نبخشيده بود. امام عليه السلام در اين انديشه بود كه چه كند كه با كمترين ضايعه به هدف دست‏يابد، ومطمئن بود كه نبردهاى محدود جز ضايعه نتيجه ديگرى ندارد. ازاين جهت، در پرتو ماه شب هشتم ماه صفر(شب چهارشنبه) ياران خود را با سخنان زير مورد خطاب قرار داد:

سپاس خداى را كه آنچه را شكست استوار نمى‏شود وآنچه را كه استوار ساخت‏شكسته نخواهد شد. اگر مى‏خواست، حتى دو نفر ازا ين امت‏يا از ساير خلايق اختلاف نمى‏كردند وبشرى در امرى از امور مربوط به او به نزاع بر نمى‏خاست وافراد مفضول، فضل افراد فاضل را منكر نمى‏شدند. تقدير وسرنوشت، ما واين گروه رابه اين نقطه كشاند ورو در روى هم قرار داد. همگى در چشم انداز شهود خدا ودر محضر او هستيم.اگر بخواهد در نزول عذاب تعجيل مى‏كند تا ستمگر راتكذيب نمايد وحق را آشكار سازد. او دنيا را خانه‏كردار وسراى آخرت را سراى پاداش قرار داده است تا بدكاران را به كردار بدشان كيفر، ونيكوكاران را به سبب كردار نيك آنان پاداش دهد. آگاه باشيد كه فردا، به خواست‏خدا، با دشمن روبرو مى‏شويد. پس امشب بيشتر نماز بگزاريد وبيشتر قرآن بخوانيد واز خداوند پايدارى وپيروزى بخواهيد، وفردا با آنان با جديت واحتياط روبرو شويد ودر كار خود راستگو باشيد.

امام عليه السلام اين سخن را گفت ومجلس را ترك كرد. سپس سپاهيان امام همگى به سوى شمشيرها ونيزه‏ها وتيرهاى خود رفتند وبه اصلاح سلاحهاى خود پرداختند.

امام عليه السلام در روز چهارشنبه هشتم ماه صفر فرمان داد كه مردى در برابر شاميان بايستد وآمادگى مردم عراق را براى نبرد اعلام دارد.

معاويه نيز همچون امام عليه السلام به تنظيم سپاه خود پرداخت وآنها را به دسته‏هاى گوناگون تقسيم كرد. مردم حمص واردن وقنسرين جناحهاى گوناگونى از سپاه او را تشكيل مى‏دادند وحفظ جان معاويه را مردم شام به فرماندهى ضحاك بن قيس فهرى بر عهده گرفتند ودور او را احاطه كردند تا از نفوذ دشمن به قلب لشكر، كه جايگاه معاويه بود، جلوگيرى كنند.

تنظيم سپاه به شكلى كه انجام شده بود مورد پسند عمروعاص قرار نگرفت وخواست‏به معاويه در آرايش سپاه كمك كند. لذا او را به ياد پيمانى كه با هم بسته بودند انداخت(كه در صورت پيروزى، حكومت مصر از آن او باشد) وگفت:فرماندهى حمصيان را به من واگذار وابوالاعور را از آن بركنار كن. معاويه از پيشنهاد او خوشحال شد وفورا كسى را نزد فرمانده حمصيان فرستاد وپيغام داد كه: عمروعاص در امور رزمى سابقه وتجربه‏اى دارد كه من وتو نداريم. من او را به فرماندهى سواره نظام برگزيدم، لذا تو به منطقه‏اى ديگر برو.

عمروعاص، به اميد حكومت مصر، دو فرزند خود عبد الله ومحمد را طلبيد  وبنابر تجربه ونظر خود، سپاه را تنظيم كرد ودستور داد كه زرهپوشان در مقدمه سپاه وبى زرهان در انتهاى آن قرار گيرند.آن گاه به دو فرزند خود دستور داد كه در ميان صفوف گردش كنند ونظم وترتيب آنها را به دقت وارسى نمايند. حتى به اين نيز اكتفا نكرد وخود در ميان سپاه به راه افتاد ونظم آن را مورد بررسى قرار داد وهمچون معاويه در قلب سپاه بر فراز منبرى قرار گرفت كه حفاظت آن را يمنيها برعهده گرفتند وفرمان داد كه هر كس آهنگ نزديك شدن به منبر داشته باشد فورا او را بكشند.

هرگاه انگيزه از نبرد، كسب قدرت وفرمانروايى باشد بايد گروهى را براى حفاظت‏خود بگمارد، ولى اگر انگيزه وهدف معنوى باشد از كشته شدن خود در طريق هدف پروايى ندارد.لذا، نه تنها كسى حفاظت از امام عليه السلام را بر عهده نداشت، بلكه آن حضرت بر اسب شبرنگى سوار بود وفرمان مى‏داد وسپاه را رهبرى مى‏كرد وبا نعره‏هاى جگر خراش خود لرزه بر اندام قهرمانان شام مى‏انداخت وبا شمشير برنده‏اش آنان را درو مى‏كرد.

اختلاف در شيوه رهبرى معلول اختلاف در انگيزه هاست.فرهنك شهادت طلبى زاييده ايمان به سراى آخرت واعتقاد به قانيت‏خويش است، در حالى كه ترس ازمرگ وفدا كردن ديگران براى حفظ جان خويشتن زاييده دلبستگى به زندگى دنيا وانكار ماوراء ماده است. وشگفت اينجاست كه فرزند عاص به اين حقيقت اعتراف كرده ودر باره سپاه امام عليه السلام چنين گفت:

«فان هؤلاء جاؤوا بخطة بلغت السماء». يعنى: اين گروه با هدفى آسمانى به ميدان آمده‏اند وباكى از شهادت ندارند.

خير خواهى ويارى فرزند عاص به معاويه از روى علاقه به او وبه طلب پيروزى او نبود، بلكه او در چهارچوب منافع خود علاقه به پيروزى او داشت ودر اظهار نظر ومشورت با معاويه، بهاى آن را پيوسته به رخ او مى‏كشيد. مذاكره ياد شده در زير، بيانگر اين حقيقت است:

معاويه: هرجه زودتر به تنظيم صفوف سپاه بپرداز.

عمروعاص: به شرط اينكه حكومتم براى خودم باشد.

معاويه، از ترس اينكه مبادا عمروعاص، پس از امام، رقيب او شود، فورا پرسيد: كدام حكومت؟ مگر غير ازحكومت مصر، چيز ديگرى مى‏خواهى؟

عمروعاص، سياستباز كهنه كار وسوداگر بى تقوا، ماسكى از تقوا بر چهره زد وگفت: آيا مصر مى‏تواند عوض از بهشت‏باشد؟ آيا كشتن على، بهايى مناسب براى عذاب دوزخ، كه هرگر آرام نمى‏گيرد، خواهد بود؟

معاويه، از ترس اينكه سخن عمرو در ميان سپاه منتشر گردد، با اصرار فوق العاده گفت:آرام، آرام، سخن تو را كسى نشنود.

بارى، عمروعاص، به آرزوى حكومت مصر، رو به مردم شام كرد وگفت:

سربازان شام، صفهاى خود رامرتب كنيد وسرهاى خود را به پروردگار خود عاريت دهيد. از خدا كمك بگيريد وبا دشمن خدا ودشمن خود جهاد كنيد. آنان را بكشيد كه خدا آنان را بكشد ونابود سازد.

از آن طرف، چنان كه گذشت، در آن روز امام عليه السلام اسبى طلبيد وبراى او اسب شبرنگى آوردند كه به سبب نيرويى كه داشت پيوسته در حال جهش بود وبا دو دهنه كشيده مى‏شد. امام عليه السلام زمام آن را به دست گرفت واين آيه را تلاوت كرد:

سبحان الذي سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين وانا الى ربنا لمنقلبون . (زخرف:13)

منزه است‏خدايى كه اين مركب را براى ما مسخر ساخت وما را قدرت وتوانايى آن نبود، وهمگى به سوى خدا باز مى‏گرديم.

آن گاه دست‏به دعا برداشت وگفت:

اللهم اليك نقلت الاقدام اتعبت الابدان و افضت القلوب و رفعت الايدي و شخصت الابصار... اللهم انا نشكوا اليك غيبة نبينا و كثرة عدونا وتشتت اهوائنا. ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق وانت‏خير الفاتحين.

خدايا، به سوى تو گامها برداشته مى‏شود وبدنها به رنج مى‏افتد ودلها متوجه مى‏گردد ودستها بلند مى‏شود وچشمها باز مى‏گردد... خدايا، ما شكوه غيبت پيامبرمان وفزونى دشمنان وپراكندگى خواستهايمان را به درگاه تو مى‏آوريم. خدايا، ميان ما واين قوم به حق داورى كن، كه تو بهترين داورها هستى.

سرانجام در روز چهارشنبه هشتم ماه صفر حمله سرتاسرى آغاز شد و از اول بامداد تاشب ادامه داشت وطرفين بدون دستيابى به پيروزى به اردوگاههاى خود بازگشتند.

در روز پنجشنبه، امام عليه السلام نماز صبح را در تاريكى بجا آورد وآن گاه، پس از خواندن دعايى، خود حمله را آغاز كرد وياران او نيز از هر طرف به نبرد پرداختند.

بخشى از دعاى امام قبل از حمله اين بود:

ان اظهرتنا على عدونا فجنبنا الغي و سددنا للحق، و ان اظهرتهم علينا فارزقنا الشهادة و اعصم بقية اصحابي من الفتنة.

پروردگارا! اگر ما را بر دشمن خود پيروز فرمودى ما را از ستم بازدار وگامهايمان را براى حق استوار گردان. واگر آنان بر ما پيروز شدند شهادت را نصيب ما فرما وباقيمانده يارانم را از فتنه حفظ كن.

آثار علمى امير المؤمنين (ع)
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:7  توسط طاهره رحیم پور  |