روزهاى حساس و بحرانىقرآن مجيد وضع دشوار و بحرانى مسلمانان را در جريان اين محاصره در سوره احزاب بخوبى ترسيم كرده است: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد نعمتخدا را بر خويش يادآور شويد،در آن هنگام كه لشگرهاى(عظيمى)به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سخت و لشگريانى كه آنان را نمىديديد بر آنها فرستاديم(و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم)و خداوند به آنچه انجام مىدهيد،بيناست. به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين شهر شما وارد شدند(و مدينه را محاصره كردند)و زمانى را به ياد آوريد كه چشمهااز شدت وحشتخيره شده بود و جانها به لب رسيده بود و گمانهاى گوناگون[بدى]به خدا مىبرديد!در آن هنگام مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند. به خاطر بياوريد زمانى را كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى بود،مىگفتند خدا و پيامبرش جز وعدههاى دروغين به ما ندادهاند. نيز به خاطر بياوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند:اى اهل يثرب!(مردم مدينه)اينجا جاى توقف شما نيست،به خانههاى خود بازگرديد.و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مىخواستند و مىگفتند خانههاى ما بدون حفاظ است،در حالى كه بدون حفاظ نبود،آنها فقط مىخواستند(از جنگ)فرار كنند! آنها چنان ترسيده بودند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه بر آنان وارد مىشدند و پيشنهاد بازگشتبه سوى شرك به آنها مىكردند،مىپذيرفتند،و جز مدت كمى براى انتخاب اين راه درنگ نمىكردند . اما با وجود وضع دشوار مسلمانان،خندق مانع عبور سپاه احزاب شده و ادامه اين وضع براى آنان سخت و گران بود;زيرا هوا رو به سردى مىرفت و از طرف ديگر،چون آذوقه و علوفهاى كه تدارك ديده بودند تنها براى جنگ كوتاه مدتى مانند جنگ بدر و احد كافى بود،با طول كشيدن محاصره،كمبود علوفه و آذوقه به آنان فشار مىآورد و مىرفت كه حماسه و شور جنگ از سرشان بيرون برود و سستى و خستگى در روحيه آنان رخنه كند.از اين جهتسران سپاه چارهاى جز اين نديدند كه رزمندگان دلاور و تواناى خود را از خندق عبور دهند و به نحوى بن بست جنگ را بشكنند.ازينرو پنج نفر از قهرمانان لشگر احزاب،اسبهاى خود را در اطراف خندق به تاخت و تاز در آورده و از نقطه تنگ و باريكى به جانب ديگر خندق پريدند و براى جنگ تن به تن هماورد خواستند. يكى از اين جنگاوران،قهرمان نامدار عرب بنام«عمرو بن عبدود»بود كه نيرومندترين و دلاورترين مرد رزمنده عرب به شمار مىرفت،او را با هزار مرد جنگى برابر مىدانستند و چون در سرزمينى بنام«يليل»به تنهايى بر يك گروه دشمن پيروز شده بود«فارس يليل»شهرت داشت.عمرو در جنگ بدر شركت جسته و در آن جنگ زخمى شده بود و به همين دليل از شركت در جنگ احد باز مانده بود و اينك در جنگ خندق براى آنكه حضور خود را نشان دهد،خود را نشاندار ساخته بود. عمرو پس از پرش از خندق،فرياد«هل من مبارز»سرداد و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد،جسورتر گشت و عقائد مسلمانان را به باد استهزاء گرفت و گفت:«شما كه مىگوييد كشتگانتان در بهشت هستند و مقتولين ما در دوزخ،آيا يكى از شما نيست كه من او را به بهشتبفرستم و يا او مرا به دوزخ روانه كند؟!»سپس اشعارى حماسى خواند و ضمن آن گفت:«بس كه فرياد كشيدم و در ميان جمعيتشما مبارز طلبيدم،صدايم گرفت!» . نعرههاى پى در پى عمرو،چنان رعب و ترسى در دلهاى مسلمانان افكنده بود كه در جاى خود ميخكوب شده قدرت حركت و عكس العمل از آنان سلب شده بود .هر بار كه فرياد عمرو براى مبارزه بلند مىشد،فقط على عليه السلام بر مىخاست و از پيامبر اجازه مىخواست كه به ميدان برود،ولى پيامبر موافقت نمىكرد.اين كار سه بار تكرار شد.آخرين بار كه على عليه السلام باز اجازه مبارزه خواست،پيامبر به على عليه السلام فرمود:اين عمرو بن عبدود است!على عليه السلام عرض كرد:من هم على هستم . سرانجام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم موافقت كرد و شمشير خود را به او داد،و عمامه بر سرش بست و براى او دعا كرد. على عليه السلام كه به ميدان جنگ رهسپار شد،پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:«برز الاسلام كله الى الشرك كله»: تمام اسلام در برابر تمام كفر قرار گرفته است . اين بيان بخوبى نشان مىدهد كه پيروزى يكى از اين دو نفر بر ديگرى پيروزى كفر بر ايمان يا ايمان بر كفر بود و به تعبير ديگر، كارزارى بود سرنوشتساز كه آينده اسلام و شرك را مشخص مىكرد. على عليه السلام پياده به طرف عمرو شتافت و چون با او رو در رو قرار گرفت،گفت:تو با خود عهد كرده بودى كه اگر مردى از قريش يكى از سه چيز را از تو بخواهد آن را بپذيرى. او گفت: -چنين است. -نخستين درخواست من اين است كه آيين اسلام را بپذيرى. -از اين درخواستبگذر. بيا از جنگ صرف نظر كن و از اينجا برگرد و كار محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به ديگران واگذار.اگر او راستگو باشد،تو سعادتمندترين فرد به وسيله او خواهى بود و اگر غير از اين باشد مقصود تو بدون جنگ حاصل مىشود. -زنان قريش هرگز از چنين كارى سخن نخواهند گفت.من نذر كردهام كه تا انتقام خود را از محمد نگيرم بر سرم روغن نمالم. -پس براى جنگ از اسب پياده شو. -گمان نمىكردم هيچ عربى چنين تقاضايى از من بكند.من دوست ندارم تو به دست من كشته شوى،زيرا پدرت دوست من بود. برگرد،تو جوانى! -ولى من دوست دارم تو را بكشم! عمرو از گفتار على عليه السلام خشمگين شد و با غرور از اسب پياده شد و اسب خود را پى كرد و به طرف حضرت حمله برد.جنگ سختى در گرفت و دو جنگاور با هم درگير شدند.عمرو در يك فرصت مناسب ضربتسختى بر سر على عليه السلام فرود آورد.على عليه السلام ضربت او را با سپر دفع كرد ولى سپر دونيم گشت و سر آن حضرت زخمى شد،در همين لحظه على عليه السلام فرصت را غنيمتشمرده ضربتى محكم بر او فرود آورد و او را نقش زمين ساخت.گرد و غبار ميدان جنگ مانع از آن بود كه دو سپاه نتيجه مبارزه را از نزديك ببينند.ناگهان صداى تكبير على عليه السلام بلند شد. غريو شادى از سپاه اسلام برخاست و همگان فهميدند كه على عليه السلام قهرمان بزرگ عرب را كشته است كشته شدن عمرو سبب شد كه آن چهار نفر جنگاور ديگر كه همراه عمرو ازخندق عبور كرده و منتظر نتيجه مبارزه على و عمرو بودند،پا به فرار بگذارند!سه نفر از آنان توانستند از خندق به سوى لشگرگاه خود بگذرند،ولى يكى از آنان بنام«نوفل»هنگام فرار،با اسب خود در خندق افتاد و على عليه السلام وارد خندق شد و او را نيز به قتل رساند!با كشته شدن اين قهرمان، سپاه احزاب روحيه خود را باختند،و از امكان هر گونه تجاوز به شهر،بكلى نااميد شدند و قبائل مختلف هر كدام به فكر بازگشتبه زادگاه خود افتادند. آخرين ضربت را خداوند عالم به صورت باد و طوفان شديد بر آنان وارد ساخت و سرانجام با ناكامى كامل راه خانههاى خود را در پيش گرف. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به مناسبت اين اقدام بزرگ على عليه السلام در آن روز به وى فرمود: «اگر اين كار تو را امروز با اعمال جميع امت من مقايسه كنند،بر آنها برترى خواهد داشت; چرا كه با كشته شدن عمرو، خانهاى از خانههاى مشركان نماند مگر آنكه ذلتى در آن داخل شد، و خانهاى از خانههاى مسلمانان نماند مگر اينكه عزتى در آن وارد گشت» . محدث معروف اهل تسنن،«حاكم نيشابورى»،گفتار پيامبر را با اين تعبير نقل كرده است: «لمبارزة على بن ابى طالب لعمرو بن عبدود يوم الخندق افضل من اعمال امتى الى يوم القيامة» .
غزوه بنىقريظهنخستين سالى كه پيامبر گرامى وارد شهر مدينه شد، براى پايان دادن به تمام دستهبنديها و اختلافات داخلى، يك سند زنده و منشور محكمى براى مدينه و حومه آن تنظيم فرمود.اوسيان و خزرجيان عموما و يهوديان اين دو قبيله خصوصا متعهد شدند كه از منطقه مدينه دفاع نمايند .اين سند با تمام خصوصيات و موادش، از نظر خوانندگان گرامى گذشت. از طرفى، پيامبر با يهوديان مدينه پيمان ديگرى بست، و آن اينكه: طوائف گوناگون يهود، عموما متعهد شدند كه اگر ضررى به رسول خدا و ياران او برسانند، و يا اسلحه و مركب در اختيار دشمن بگذارند، پيامبر در اعدام آنها و ضبط اموال و اسير كردن زنان و فرزندان ايشان دستش باز باشد. ولى تمام طوائف سه گانه يهود به عناوين گوناگون پيمان را نقض كرده و آن را ناديده گرفتند . «بنى قين قاع» مسلمانى را كشتند و «بنى النضير» نقشه كشتن پيامبر را طرح كردند.و پيامبر گرامى آنها را مجبور كرد كه جلاء وطن كنند، و ازمحيط مسلمانان بيرون روند.طائفه «بنى قريظه» ، هم در كوبيدن اسلام، با سپاه عرب صميمانه همكارى كردند.اكنون بايد ديد رهبر عاليقدر اسلام، «بنى قريظه» را چگونه ادب و تنبيه مىكند؟ ! هنوز افق مدينه روشن نشده بود كه آخرين دسته احزاب سرزمين مدينه را با ترس و وحشت فوقالعادهاى ترك گفتند.آثار خستگى و فرسودگى در چهره مسلمانان نمايان بود، با اين حال، پيامبر به فرمان خداوند مأمور شد كه كار «بنى قريظه» را يكسره كند.مؤذن اذان گفت و پيامبر نماز ظهر را با مسلمانان برگزار كرد.سپس مؤذن به دستور پيامبر چنين گفت: مسلمانان بايد نماز عصر را در محله «بنى قريظه» ، بگزارند. سپس پرچم را به دست على داد، و سربازان دلير و فاتح به دنبال على «ع» به راه افتاده، سرتاسر دژ بنى قريظه را محاصره كردند.ديدبانان دژ، حركت ارتش اسلام را به داخل دژ گزارش كرده، و يهوديان فورا درهاى دژ را بستند.از لحظه ورود ارتش اسلام، جنگ سرد آغاز گرديد، جهودان بنى قريظه از روزنهها و برجهاى دژ به پيامبر اسلام فحش و ناسزا مىگفتند.پرچمدار لشكر، اميرمؤمنان على «ع» ، براى اينكه سخنان ركيك جهودان به گوش پيامبر اسلام نرسد، به سوى مدينه حركت كرد، تا از نزديك شدن پيامبر به اطراف دژ جلوگيرى نمايد.ولى پيامبر به على فرمود اگر چشم آنها به من افتد، از فحش و ناسزا خوددارى مىنمايند.پيامبر نزديك قلعه آمد، و به آنان گفت: آيا خداوند شما را خوار و ذليل نساخت؟ . اين حدت و تندى از پيامبر براى يهوديان بىسابقه بود.براى اينكه احساسات پيامبر را خاموش سازند، گفتند: اى ابوالقاسم! تو يك فرد تند زبان نبودى؟ ! اين سخن آنچنان عواطف حضرت را تحريك كرد كه بىاختيار عقب رفت و عبا از دوش وى افتاد . شوراى يهوديان در درون دژدر اين شورا، حيى بن اخطب نضيرى كه آتشافروز جنگ احزاب بود، پس از تفرق احزاب به سوى خيبر نرفت، بلكه وارد دژ آنها شد.رهبر طائفه سه طرح داد، و درخواست كرد كه با يكى از آن سه طرح موافقت شود: 1 ـ همگى اسلام بياوريم، زيرا نبوت محمد امريست قطعى و بر همه ما مسلم است، و تورات نيز آن را تصديق كرده است. 2 ـ زنان و كودكان خود را بكشيم، و از دژ بيرون آئيم و با مسلمانان آزادانه بجنگيم.اگر كشته شديم نگرانى نداريم، و اگر پيروز شويم، دو مرتبه زن و فرزند پيدا مىكنيم. 3 ـ امشب شب شنبه است، محمد و ياران او مىدانند كه طائفه «يهود» ، در شب و روز شنبه دست به هيچ كارى نمىزنند.بنابر اين، ما از غفلت آنها استفاده نمائيم و شبانه حمله ببريم . شورا هر سه پيشنهاد را رد كرد، و گفت: ما هرگز دست از آئين خود و تورات برنمىداريم، و زندگى براى ما پس از زنان و كودكان خود لذتبخش نيست.و طرح سوم از نظر عقائد مذهبى قابل اجرا نيست.زيرا ممكن است گرفتار خشم الهى گرديم، همچنانكه اقوام قبل از ما بر اثر عدم مراعات حقوق و احترام شنبه دچار قهر خداوند گرديدند. براى شناسائى روحيه اعضاء شورا، گفتگوهاى آنان بهترين راهنماى ما است.رد طرح نخست، حاكى است كه آنان يك جمعيت لجوج و معاند بودند، زيرا اگر براستى (چنانكه رهبر آنان گفت) از نبوت پيامبر آگاه بودند، ايستادگى در برابر او معنائى جز لجاجت نخواهد داشت.طرح دوم و گفتگوئى كه پيرامون آن انجام گرفت، شاهد روشنى است كه اين طائفه مردم سنگدلى بودهاند .زيراكشتن كودكان و زنان معصوم و بىگناه، بدون قساوت شديد، امكانپذير نيست.قابل توجه اينكه شورا اين طرح را از اين نظر رد كرد كه زندگى پس از آنها براى ما لذتبخش نخواهد بود.هيچ كس نگفت كه اين بيچارهها چه گناهى مرتكب شدهاند كه ما آنها را ذبح كنيم، و اگر محمد بر آنها مسلط شود، هرگز آنها را نمىكشد، و ما پدران عطوف و مهربان! ! چگونه دست به چنين كارى بزنيم. طرح سوم حاكى است كه آنان قدرت معنوى و آشنائى پيامبر را به فنون نظامى و قوانين دفاعى درست ارزيابى نكرده بودند، و تصور مىكردند كه قائد اعظم اسلام، در شب و روز شنبه احتياط را رعايت نمىكند، آنهم درباره دشمنى مثل يهود كه به حيله و نيرنگ معروف است. بررسى واقعه احزاب ثابت مىكند كه افراد هوشيار و خردمند در ميان اين دسته، بسيار كم بوده است، وگرنه آنان از نظر سياسى، هم مىتوانستند موجوديت خود را حفظ كنند، بدون اينكه به يكى از دو گروه (اسلام و شرك) بپيوندند.و در حقيقت مىتوانستند تماشاگر ميدان نبرد محمد و سپاه عرب گردند، و هر دستهاى پيروز مىشد، موجوديت و سيادت آنها محفوظ بود. ولى بدبختانه فريب چربزبانى «حيى بن اخطب» را خوردند و به سپاه عرب پيوستند.اين بدبختى موقعى شدت پيدا كرد، كه پس از يك ماه همكارى با سپاه عرب در آخر كار، از كمك به قريش خوددارى نمودند و تسليم صحنهسازى «نعيم بن مسعود» شده و به قريش پيام دادند كه تا گروگانى از شخصيتهاى بزرگ به ما نسپاريد، ما هرگز با شما بر ضد محمد همكارى نخواهيم كرد. اين خيرهسران در اين لحظه قافيه را سخت باختند، ديگر تصور نمىكردند كه از اين طرف بر ضد محمد قيام كردهاند و اگر روابط خود را با قريش قطع كنند، چه بسا سپاه عرب احساس ناتوانى نمايند، و معركه نبرد را ترك كرده به خانه خود برگردند، در اين صورت همه «بنى قريظه» در چنگال مسلمانان گرفتار خواهند شد. اگر آنان داراى نقشه صحيح سياسى بودند، در همين لحظه كه از سپاه عرب فاصله گرفته بودند، فورا از شكستن پيمان اظهار ندامت و پشيمانى مىكردند و ازپيشگاه محمد عذر تقصير خود را مىخواستند، تا از خطر احتمال پيروزى مسلمانان مصون و محفوظ بمانند.ولى بدبختى آنگاه دامنگير آنها شد كه از قريش بريدند، و به مسلمانان هم نپيوستند. پيامبر هرگز نمىتوانست پس از رفتن سپاه عرب، «بنى قريظه» را به حال خود بگذارد، زيرا هيچ بعيد نبود بار ديگر سپاه عرب در فصل مناسب، با تجهيزات كافى در صدد تسخير مدينه برآيند، و با همكارى «بنى قريظه» كه كليد فتح و سركوبى اسلام بودند و دشمن خانگى محسوب مىشدند، موجوديت اسلام را به خطر افكنند.بنابر اين، حل مشكل بنى قريظه و يكسره كردن كار آنها براى مسلمانان يك امر حياتى بود.
داستان «افك»رئيس حزب نفاق در عصر جاهلى، حتى پس از ورود اسلام به مدينه، با نواميس مردم و كنيزانى كه مىخريد، تجارت مىكرد، و پيوسته آنها را در اختيار مردم قرار مىداد و از اين طريق سودى به دست مىآورد.وقتى آيات تحريم زنا نازل گرديد، او همچنان به حرفه كثيف خود ادامه مىداد. تا آنجا كه كنيزان وى كه در رنج روحى عظيمى به سر مىبردند، از دست «عبد الله» به پيامبر شكايت كردند و گفتند: ما مىخواهيم پاك و پاكيزه باشيم، ولى اين مرد ما را به عمل زشت اجبار مىكند.آيه يادشده در زير، در نكوهش عمل اين مرد نازل شد.چنانكه مىفرمايد: و لا تكرهوا فتياتكم على البغاء إن أردن تحصنا لتبتغوا عرض الحياة الدنيا» : دختران خود را آنگاه كه خواهان پاكدامنى هستند، به خاطر مال دنيا به زنا وادار نكنيد . مردى اين چنين، كه با عفت زنان تجارت مىكرد، قصد داشت ساحت يك زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز پيوند نزديكى با جامعه اسلامى داشت، آلوده سازد و او را به عمل زشت متهم نمايد. عداوت «نفاق» با «ايمان» بالاترين دشمنيها است.دشمن مشرك و غيره، با به كارگيرى اين دشمنى در تمام مواقع، از غيظ و خشم خود مىكاهد، ولى منافق كه ايمان را سپر خود قرار داده در ظاهر نمىتواند تظاهر به دشمنى كند.از اينرو، عداوت باطنى او گاهى به حد انفجار مىرسد، و بسان ديوانگان بدون حساب و كتاب سخن مىگويد و تهمت مىزند. در سرگذشت «بنىمصطلق» ، ذلت رئيس حزب آشكار گرديد و فرزند وى از ورود او به مدينه جلوگيرى كرد و سرانجام با وساطت پيامبر وارد شهر شد، و در نتيجه كار فردى كه پيوسته به فكر سلطنت بود و خواب آن را مىديد به جائى منتهى شد كه نزديكترين فرد به او، مانع از ورود او به زادگاه او شد.در حالى كه از پيامبر مىخواست كه شر فرزندش را از سر او كوتاه سازد . چنين فردى، ديوانهوار به هر كارى دست مىزند.به دنبال شايعهسازى مىرود، تا انتقام خود را از جامعه اسلامى باز ستاند. وقتى دشمن از حمله مستقيم عاجز مىشود، دست به چنين شايعات مىزند و از اين طريق افكار عمومى را نگران و به خود مشغول ساخته و از مسائل ضرورى و حساس منحرف مىكند. شايعه سازى يكى از سلاحهاى مخرب براى جريحهدار ساختن حيثيت پاكان و نيكان و پراكنده ساختن مردم از اطراف آنها است. منافقان به يك فرد پاكدامن تهمت مىزنند:از آياتى كه پيرامون حديث «افك» وارد شده است برمىآيد كه منافقان يك فرد بيگناهى را به عمل منافى عفت متهم نمودند و درباره فردى تهمت زدند كه در جامعه آن روز از ويژگى خاصى برخوردار بوده است.و منافقان از اين حربه تهمت، به نفع خويش و زيان جامعه اسلامى بهره مىگرفتند كه آيات قرآن با قاطعيت كمنظيرى با آن برخورد نمود و آنان را بر سر جاى خود نشاند. اين فرد بيگناه كيست؟ مفسران در اين باره اختلاف نظر دارند.غالبا مىگويند، مقصود عائشه همسر رسول خدا است و گروهى ديگر معتقدند كه مقصود «ماريه» مادر ابراهيم است.شأن نزولهائى كه در اين زمينه نقل مىكنند، خالى از اشكال نيست.اينك ما به بررسى شأن نزولى كه آيات «افك» را مربوط به همسر رسول خدا «عائشه» مىداند، پرداخته و نقاط صحيح و غير صحيح آن را توضيح مىدهيم. شأن نزول نخست:محدثان و مفسران اهل سنت، شأن نزول آيات «افك» را مربوط به عائشه مىدانند و در اين مورد داستان مفصلى را نقل مىكنند كه قسمتى از آن با عصمت پيامبر تطبيق نمىكند.از اينرو، نمىتوان اين شأن نزول را به طور دربست قبول كرد. اينك ما در اينجا به آن قسمت از شأن نزول كه با مقام نبوت سازگار است اشاره مىكنيم، و سپس به نقل و ترجمه آيات «افك» مىپردازيم.آنگاه در پايان بحث، به بيان قسمت ديگر از شأن نزول كه با عصمت پيامبر مخالفت دارد مىپردازيم. سند داستان «افك» ، به خود عائشه منتهى مىگردد.وى مىگويد: پيامبر هنگام مسافرت، يكى از همسران خود را به حكم قرعه همراه خود مىبرد.در جنگ «بنى مصطلق» ، قرعه فال به نام من اصابت كرد و من در اين سفر، افتخار ملازمت او را داشتم.سركوبى دشمن به پايان رسيد و سپاه اسلام در حال بازگشت به مدينه بود و در نزديكى مدينه، شب هنگام به استراحت پرداخته بود.ناگهان، نداى «الرحيل» سراسر سپاه اسلام را فرا گرفت و من از كجاوه خود درآمدم و براى قضاى حاجت، به نقطه دور رفتم.وقتى به نزد كجاوه خود بازگشتم، متوجه شدم گردنبندى كه از مهرههاى «يمنى» داشتم باز شده و به زمين افتاده است.من بار ديگر به دنبال آن رفتم و مقدارى معطل شدم.پس از آنكه گردنبند را يافتم، به جايگاه خود بازگشتم.اما سپاه اسلام حركت كرده بود و كجاوه مرا نيز به گمان اينكه من در ميان آن هستم، روى شتر گذارده و رفته بودند.من تك و تنها در آنجا ماندم، ولى مىدانستم وقتى به منزل بعدى رسيدند و مرا در محمل نديدند، به سراغ من مىآيند. اتفاقا، يك نفر از سپاهيان اسلام، به نام «صفوان» از لشكر عقب مانده بود.به هنگام صبح مرا از دور ديد.نزديك آمد و مرا شناخت، بىآنكه با من سخن بگويد كلمه «إنا لله و إنا إليه راجعون» را به زبان جارى ساخت.سپس شتر خود را خوابانيد و من بر آن سوار شدم.او در حالى كه مهار ناقه را در دست داشت، مرا به سپاه اسلام رساند.وقتى منافقان، بخصوص رئيس آنان از جريان آگاه شدند به شايعهسازى پرداختند و شايعه در شهر پيچيد و نقل مجالس گرديد. كار به جائى كشيد كه گروهى از مسلمانان درباره من گمان بد بردند، و پس از مدتى آيات «افك» نازل گرديد و مرا از تهمت منافقان پاك ساخت. اين بخش از «شأن نزول» ، كه ما آن را از يك داستان بس مفصل، خلاصه كردهايم، با اين آيات قابل تطبيق است، و در آن چيزى كه با عصمت پيامبر منافى باشد، وجود ندارد. اينك آياتى كه درباره اين جريان نازل شده است: «إن الذين جاءوا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل امرء منهم ما اكتسب من الاثم و الذي تولى كبره منهم له عذاب عظيم» : همانا آن گروه منافقان كه بهتان به شما بستند، مپنداريد ضررى به آبروى شما مىرسد، بلكه آن موجب خير و نيكى شما خواهد شد و هر كس از آنها به عقاب كردار خود خواهند رسيد، و آن كس كه از منافقان كه رهبرى آن را بر عهده داشته است، بسيار سخت كيفر خواهد ديد. «لو لا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خيرا و قالوا هذا إفك مبين» : آيا سزاوار اين نبود كه شما زنان و مردان با ايمان، هنگامى كه از منافقان چنين بهتانى شنيديد، حسن ظنتان درباره يكديگر بيشتر شده و گوئيد كه اين دروغى آشكار است؟ ! «لو لا جاءوا عليه بأربعة شهداء فإذ لم يأتوا بالشهداء فاولئك عند الله هم الكاذبون» : چرا منافقان بر ادعاى خود، چهار شاهد نياوردند، اكنون كه شاهد نياوردند، در پيشگاه خدا دروغ گويانند. «و لو لا فضل الله عليكم و رحمته في الدنيا و الآخرة لمسكم في ما افضتم فيه عذاب عظيم» : اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما در دنيا و آخرت شامل حال مؤمنان نمىبود، به خاطر اين گناهى كه كردند، عذاب عظيمى به شما مىرسيد. «إذ تلقونه بألسنتكم و تقولون بأفواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هينا و هو عند الله عظيم» : آن زمان كه شايعه منافقان را از زبان يكديگر مىگفتيد و در زبان چيزى را مىگفتيد كه نمىدانستيد، و آن را آسان مىانديشيديد در صورتى كه نزد خدا گناه بزرگ است. «و لو لا إذ سمعتموه قلتم ما يكون لنا أن نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم» : چرا آنگاه كه آن را شنيديد نگفتيد كه بر ما شايسته نيست كه درباره آن سخن بگوئيم؟ خداوندا ! تو منزهى اين شايعه گناه بزرگ است. نكات آيات:از قرائن مىتوان به دست آورد كه ريشه اين تهمت از جانب منافقان بوده است.اينك اين قرائن : 1 ـ مىگويند: مقصود از جمله «والذي تولى كبره» : آنانكه بخش آن را بر عهده داشت، همان «عبد الله ابى» رئيس حزب نفاق است. 2 ـ در آيه يازدهم از گروه تهمت زن، به لفظ «عصبه» تعبير مىآورد.اين لفظ درباره گروه متحد و همكار و همفكر به كار مىرود، و مىرساند كه توطئهگران ارتباط نزديك و محكمى با هم داشتهاند و چنين گروهى در ميان مسلمانان، جز منافقان گروه ديگرى نبود. 3 ـ به خاطر مخالفتى كه از ورود «عبد الله» ، به مدينه انجام گرفته بود، او در دروازه مدينه متوقف بود.وقتى ورود همسر پيامبر را با شتر صفوان مشاهده كرد، فورا دست به تهمت زد و گفت همسر پيامبر شب را با فرد بيگانهاى به سر برده است، به خدا سوگند هيچ كدام از گناه نجات نيافتهاند. 4 ـ باز در همان آيه يازدهم مىفرمايد: «لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم : اين رويداد را بر خود بد مپنداريد، بلكه براى شما خوب است» اكنون بايد ديد چگونه متهم ساختن يك فرد پاك، براى مؤمنان بد نيست، بلكه خوب است.علتش آن است كه اين جريان از نيت پليد منافقان پرده برداشت و همگى رسوا شدند.گذشته از اين، مسلمانان از اين حادثه درسهاى خوبى نيز آموختند. شاخ و برگ اين سرگذشت:اين مقدار از سرگذشت قابل تطبيق با قرآن است و با عصمت پيامبر مخالفتى ندارد، ولى در لابلاى اين شأن نزول، كه «بخارى» آن را نقل كرده و ديگران غالبا از او گرفتهاند، دو اشكال وجود دارد كه در اينجا يادآور مىشويم: 1 ـ با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست:«بخارى» ، از خود عائشه نقل مىكند: «من از مسافرت بازگشتم، در حالى كه بيمار شده بودم.پيامبر به ديدن من مىآمد، ولى مهر سابق او را نمىديدم، و از جريان آگاه نبودم.كمكم حالم خوب شد و بيرون آمدم.شايعه منافقان به گوشم رسيد، دو مرتبه بيمار شدم، بيماريم شدت گرفت، از پيامبر اجازه گرفتم به خانه پدرم بروم.وقتى به خانه پدرم منتقل شدم، از مادرم پرسيدم مردم درباره من چه مىگويند؟ گفت: زنانى كه امتياز دارند، مردم پشت سر او سخن بسيار مىگويند. پيامبر در اين جريان، با اسامه مشورت كرد.اسامه به پاكى من گواهى داد.با على نيز مشورت نمود، على گفت از كنيز او تحقيق كن.پيامبر كنيز مرا خواست و از او تحقيق كرد.او گفت به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده است، من هيچ كار خلافى از او نديدهام» . اين بخش از تاريخ با عصمت پيامبر سازگار نيست، زيرا اين قسمت حاكى است كه پيامبر تحت تأثير موج شايعه قرار گرفت، تا آنجا كه رفتار خود را با عائشه دگرگون كرد و با ياران خود در اين مورد به مشاوره پرداخت.اين نوع رفتار با متهمى كه هيچ نوع دليل و گواه بر اتهام او در دست نيست، نه تنها با مقام عصمت پيامبر سازگار نيست، بلكه با مقام يك فرد با ايمان نيز سازگار نمىباشد.زيرا هرگز نبايد شايعه، رفتار يك مسلمان را با يك فرد متهم دگرگون سازد، و اگر در انديشه او نيز اثر بگذارد، هرگز نبايد، در رفتار او ايجاد دگرگونى كند. قرآن، در آيههاى دوازدهم و چهاردهم سوره نور، كسانى را كه تحت تأثير شايعه قرار گرفتهاند، سخت توبيخ مىكند و مىفرمايد: «چرا هنگامى كه اين تهمت را شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به متهم، گمان خير نبرديد و چرانگفتيد كه اين دروغ آشكار است.و اگر رحمت خدا شامل حال شما در دنيا و آخرت نمىشد، به خاطر اين گناهى كه كرديد، عذاب عظيمى به شما مىرسيد» . اگر اين بخش از شأن نزول صحيح باشد، بايد بگوئيم كه شخص پيامبر نيز مشمول اين عتاب و عقاب بوده است، در حالى كه مقام نبوت كه همراه با عصمت است، هرگز اجازه نمىدهد كه بگوئيم : اين خطاب و عتاب متوجه شخص پيامبر نيز مىباشد. از اين جهت، بايد همه اين شأن نزول را كه بخشى از آن با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست، رد كرد، و يا دست كم آن را تجزيه نمود و قسمت نخست آن را كه منافاتى با عصمت و نبوت ندارد، پذيرفت و قسمت ديگر را رد كرد. 2 ـ سعد معاذ، قبل از حادثه «افك» درگذشته است:«بخارى» ، در صحيح خود، در ذيل شأن نزول از خود عائشه نقل مىكند: پيامبر پس از تحقيق از كنيز من، «بريره» ، بر بالاى منبر قرار گرفت، و رو به مسلمانان كرده و گفت: «چه كسى مرا در تأديب كسى معذور مىشمارد كه اهل بيت مرا ناراحت كرده، در حالى كه من از او جز نيكى نديدم، و همچنين مردى را متهم مىكنند كه از او نيز جز خوبى سراغ ندارم» .در اين موقع، سعد معاذ برخاست و گفت: اى رسول خدا! من ترا معذور مىشمارم اگر آن كس از قبيله اوس باشد، گردن او را مىزنيم، و اگر از برادران خزرجى ما باشد، دستور تو را نيز درباره او اجرا مىنمايم . اين سخن، بر سعد بن عباده، رئيس خزرج گران آمد و برخاست بر او پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند دروغ مىگوئى، تو قادر بر كشتن او نيستى.اسيد بن حضير، عموزاده سعد بن معاذ برخاست و بر فرزند عباده پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند ما مىكشيم و تو منافق هستى و از منافقان دفاع مىكنى.افراد دو قبيله در حالى كه پيامبر بر فراز منبر قرار داشت، برخاستند تا به جان يكديگر بيفتند.سرانجام، با فرمان پيامبر از هم جدا شدند و بر جاى خود نشستند . اين بخش از شأن نزول، با تاريخ صحيح سازگار نيست، زيرا اصولا «سعد معاذ» ، در غزوه احزاب، به وسيله جراحتى كه برداشته بود، پس از صدور حكم درباره «بنى قريظه» درگذشت.اين مطلب را نيز، بخارى در صحيح خود، جزء پنجم ص 113، در باب «جنگ احزاب و بنى قريظه» آورده است .در اين صورت، چگونه مىتواند، اين مرد در حادثه «افك» ، كه ماهها پس از حادثه بنى قريظه رخ داده است، پاى منبر پيامبر باشد و با سعد بن عباده به مناقشه و نزاع بپردازد؟ ! سيرهنويسان مىگويند: جنگ «خندق» و پس از آن جريان بنى قريظه در سال پنجم، در ماه شوال رخ داده است.در نتيجه، غائله بنى قريظه در نوزده ذى الحجه به پايان رسيد و سعد معاذ در اين جريان به خاطر انفجار زخم و خونريزى شديد بلافاصله درگذشت .در حالى كه غزوه بنى مصطلق، در ماه شعبان سال ششم هجرت رخ داده است. آرى، آنچه مهم است اين است كه بدانيم حزب نفاق مىكوشيد كه زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز، از مقام و موقعيت خاصى برخوردار بود، متهم سازد و از اين طريق روحيهها را تضعيف كند. از جمله «ألذي تولى كبره» ، در شأن نزول آيات، به «عبد الله بن ابى» تفسير شده است، استفاده مىشود كه وى اين شايعه را رهبرى مىكرد. شأن نزول دوماين شأن نزول مىگويد: اين آيات درباره «ماريه» ، همسر رسول گرامى و مادر ابراهيم نازل شده است.وقتى ابراهيم درگذشت و پيامبر در غم و اندوه او فرو رفت، يكى از همسران پيامبر به او گفت چرا غمگين هستى؟ او فرزند تو نبود، او فرزند «ابن جريح» بود.پيامبر به على فرمان داد كه برود او را بكشد.وى با شمشير به در باغى آمد كه ابن جريح در آنجا كار مىكرد .وقتى وى على را خشمگين ديد، در را به روى على باز نكرد.على به داخل باغ وارد شد و او را تعقيب كرد.او از ترس على بالاى نخلى رفت، على نيز بالاى نخل رفت.در اين حال، ابن جريح از ترس خود را به پائين افكند، ناگهان لباسهاى او كنار رفت و معلوم شد كه اصلا آلت جنسى ندارد.على حضور پيامبر رسيد و جريان را بازگو كرد. اين شأن نزول كه «محدث بحرينى» آن را در «تفسير برهان» ، ج 2 ص 126 ـ 127، و «حويزى» در تفسير «نور الثقلين» ، ج 3 ص 582 ـ 581 نقل كرده است، از نظر مضمون ضعيف و نااستوار بوده و نيازى به بازگوئى آن نيست. از اين جهت، نمىتوان اين شأن نزول را پذيرفت.بنابر اين مهم اصل جريان است، حالا شخص متهم هر كه مىخواهد باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:50  توسط طاهره رحیم پور
|
|