روزهاى حساس و بحرانى

قرآن مجيد وضع دشوار و بحرانى مسلمانان را در جريان اين محاصره در سوره احزاب بخوبى ترسيم كرده است:

«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد نعمت‏خدا را بر خويش يادآور شويد،در آن هنگام كه لشگرهاى(عظيمى)به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سخت و لشگريانى كه آنان را نمى‏ديديد بر آنها فرستاديم(و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم)و خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد،بيناست.

به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين شهر شما وارد شدند(و مدينه را محاصره كردند)و زمانى را به ياد آوريد كه چشمهااز شدت وحشت‏خيره شده بود و جانها به لب رسيده بود و گمانهاى گوناگون[بدى]به خدا مى‏برديد!در آن هنگام مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند.

به خاطر بياوريد زمانى را كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى بود،مى‏گفتند خدا و پيامبرش جز وعده‏هاى دروغين به ما نداده‏اند.

نيز به خاطر بياوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند:اى اهل يثرب!(مردم مدينه)اينجا جاى توقف شما نيست،به خانه‏هاى خود بازگرديد.و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مى‏خواستند و مى‏گفتند خانه‏هاى ما بدون حفاظ است،در حالى كه بدون حفاظ نبود،آنها فقط مى‏خواستند(از جنگ)فرار كنند!

آنها چنان ترسيده بودند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه بر آنان وارد مى‏شدند و پيشنهاد بازگشت‏به سوى شرك به آنها مى‏كردند،مى‏پذيرفتند،و جز مدت كمى براى انتخاب اين راه درنگ نمى‏كردند .

اما با وجود وضع دشوار مسلمانان،خندق مانع عبور سپاه احزاب شده و ادامه اين وضع براى آنان سخت و گران بود;زيرا هوا رو به سردى مى‏رفت و از طرف ديگر،چون آذوقه و علوفه‏اى كه تدارك ديده بودند تنها براى جنگ كوتاه مدتى مانند جنگ بدر و احد كافى بود،با طول كشيدن محاصره،كمبود علوفه و آذوقه به آنان فشار مى‏آورد و مى‏رفت كه حماسه و شور جنگ از سرشان بيرون برود و سستى و خستگى در روحيه آنان رخنه كند.از اين جهت‏سران سپاه چاره‏اى جز اين نديدند كه رزمندگان دلاور و تواناى خود را از خندق عبور دهند و به نحوى بن بست جنگ را بشكنند.ازينرو پنج نفر از قهرمانان لشگر احزاب،اسبهاى خود را در اطراف خندق به تاخت و تاز در آورده و از نقطه تنگ و باريكى به جانب ديگر خندق پريدند و براى جنگ تن به تن هماورد خواستند.

يكى از اين جنگاوران،قهرمان نامدار عرب بنام‏«عمرو بن عبدود»بود كه نيرومندترين و دلاورترين مرد رزمنده عرب به شمار مى‏رفت،او را با هزار مرد جنگى برابر مى‏دانستند و چون در سرزمينى بنام‏«يليل‏»به تنهايى بر يك گروه دشمن پيروز شده بود«فارس يليل‏»شهرت داشت.عمرو در جنگ بدر شركت جسته و در آن جنگ زخمى شده بود و به همين دليل از شركت در جنگ احد باز مانده بود و اينك در جنگ خندق براى آنكه حضور خود را نشان دهد،خود را نشاندار ساخته بود.

عمرو پس از پرش از خندق،فرياد«هل من مبارز»سرداد و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد،جسورتر گشت و عقائد مسلمانان را به باد استهزاء گرفت و گفت:«شما كه مى‏گوييد كشتگانتان در بهشت هستند و مقتولين ما در دوزخ،آيا يكى از شما نيست كه من او را به بهشت‏بفرستم و يا او مرا به دوزخ روانه كند؟!»سپس اشعارى حماسى خواند و ضمن آن گفت:«بس كه فرياد كشيدم و در ميان جمعيت‏شما مبارز طلبيدم،صدايم گرفت!» .

نعره‏هاى پى در پى عمرو،چنان رعب و ترسى در دلهاى مسلمانان افكنده بود كه در جاى خود ميخكوب شده قدرت حركت و عكس العمل از آنان سلب شده بود  .هر بار كه فرياد عمرو براى مبارزه بلند مى‏شد،فقط على عليه السلام بر مى‏خاست و از پيامبر اجازه مى‏خواست كه به ميدان برود،ولى پيامبر موافقت نمى‏كرد.اين كار سه بار تكرار شد.آخرين بار كه على عليه السلام باز اجازه مبارزه خواست،پيامبر به على عليه السلام فرمود:اين عمرو بن عبدود است!على عليه السلام عرض كرد:من هم على هستم .

سرانجام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم موافقت كرد و شمشير خود را به او داد،و عمامه بر سرش بست و براى او دعا كرد.

على عليه السلام كه به ميدان جنگ رهسپار شد،پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:«برز الاسلام كله الى الشرك كله‏»: تمام اسلام در برابر تمام كفر قرار گرفته است  .

اين بيان بخوبى نشان مى‏دهد كه پيروزى يكى از اين دو نفر بر ديگرى پيروزى كفر بر ايمان يا ايمان بر كفر بود و به تعبير ديگر، كارزارى بود سرنوشت‏ساز كه آينده اسلام و شرك را مشخص مى‏كرد.

على عليه السلام پياده به طرف عمرو شتافت و چون با او رو در رو قرار گرفت،گفت:تو با خود عهد كرده بودى كه اگر مردى از قريش يكى از سه چيز را از تو بخواهد آن را بپذيرى.

او گفت:

-چنين است.

-نخستين درخواست من اين است كه آيين اسلام را بپذيرى.

-از اين درخواست‏بگذر. بيا از جنگ صرف نظر كن و از اينجا برگرد و كار محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به ديگران واگذار.اگر او راستگو باشد،تو سعادتمندترين فرد به وسيله او خواهى بود و اگر غير از اين باشد مقصود تو بدون جنگ حاصل مى‏شود.

-زنان قريش هرگز از چنين كارى سخن نخواهند گفت.من نذر كرده‏ام كه تا انتقام خود را از محمد نگيرم بر سرم روغن نمالم.

-پس براى جنگ از اسب پياده شو.

-گمان نمى‏كردم هيچ عربى چنين تقاضايى از من بكند.من دوست ندارم تو به دست من كشته شوى،زيرا پدرت دوست من بود. برگرد،تو جوانى!

-ولى من دوست دارم تو را بكشم!

عمرو از گفتار على عليه السلام خشمگين شد و با غرور از اسب پياده شد و اسب خود را پى كرد و به طرف حضرت حمله برد.جنگ سختى در گرفت و دو جنگاور با هم درگير شدند.عمرو در يك فرصت مناسب ضربت‏سختى بر سر على عليه السلام فرود آورد.على عليه السلام ضربت او را با سپر دفع كرد ولى سپر دونيم گشت و سر آن حضرت زخمى شد،در همين لحظه على عليه السلام فرصت را غنيمت‏شمرده ضربتى محكم بر او فرود آورد و او را نقش زمين ساخت.گرد و غبار ميدان جنگ مانع از آن بود كه دو سپاه نتيجه مبارزه را از نزديك ببينند.ناگهان صداى تكبير على عليه السلام بلند شد.

غريو شادى از سپاه اسلام برخاست و همگان فهميدند كه على عليه السلام قهرمان بزرگ عرب را كشته است  

كشته شدن عمرو سبب شد كه آن چهار نفر جنگاور ديگر كه همراه عمرو ازخندق عبور كرده و منتظر نتيجه مبارزه على و عمرو بودند،پا به فرار بگذارند!سه نفر از آنان توانستند از خندق به سوى لشگرگاه خود بگذرند،ولى يكى از آنان بنام‏«نوفل‏»هنگام فرار،با اسب خود در خندق افتاد و على عليه السلام وارد خندق شد و او را نيز به قتل رساند!با كشته شدن اين قهرمان، سپاه احزاب روحيه خود را باختند،و از امكان هر گونه تجاوز به شهر،بكلى نااميد شدند و قبائل مختلف هر كدام به فكر بازگشت‏به زادگاه خود افتادند.

آخرين ضربت را خداوند عالم به صورت باد و طوفان شديد بر آنان وارد ساخت و سرانجام با ناكامى كامل راه خانه‏هاى خود را در پيش گرف.

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به مناسبت اين اقدام بزرگ على عليه السلام در آن روز به وى فرمود:

«اگر اين كار تو را امروز با اعمال جميع امت من مقايسه كنند،بر آنها برترى خواهد داشت; چرا كه با كشته شدن عمرو، خانه‏اى از خانه‏هاى مشركان نماند مگر آنكه ذلتى در آن داخل شد، و خانه‏اى از خانه‏هاى مسلمانان نماند مگر اينكه عزتى در آن وارد گشت‏» .

محدث معروف اهل تسنن،«حاكم نيشابورى‏»،گفتار پيامبر را با اين تعبير نقل كرده است:

«لمبارزة على بن ابى طالب لعمرو بن عبدود يوم الخندق افضل من اعمال امتى الى يوم القيامة‏» .

 

 

 

غزوه بنى‏قريظه

نخستين سالى كه پيامبر گرامى وارد شهر مدينه شد، براى پايان دادن به تمام دسته‏بنديها و اختلافات داخلى، يك سند زنده و منشور محكمى براى مدينه و حومه آن تنظيم فرمود.اوسيان و خزرجيان عموما و يهوديان اين دو قبيله خصوصا متعهد شدند كه از منطقه مدينه دفاع نمايند .اين سند با تمام خصوصيات و موادش، از نظر خوانندگان گرامى گذشت. از طرفى، پيامبر با يهوديان مدينه پيمان ديگرى بست، و آن اينكه: طوائف گوناگون يهود، عموما متعهد شدند كه اگر ضررى به رسول خدا و ياران او برسانند، و يا اسلحه و مركب در اختيار دشمن بگذارند، پيامبر در اعدام آنها و ضبط اموال و اسير كردن زنان و فرزندان ايشان دستش باز باشد.

ولى تمام طوائف سه گانه يهود به عناوين گوناگون پيمان را نقض كرده و آن را ناديده گرفتند . «بنى قين قاع» مسلمانى را كشتند و «بنى النضير» نقشه كشتن پيامبر را طرح كردند.و پيامبر گرامى آنها را مجبور كرد كه جلاء وطن كنند، و ازمحيط مسلمانان بيرون روند.طائفه «بنى قريظه» ، هم در كوبيدن اسلام، با سپاه عرب صميمانه همكارى كردند.اكنون بايد ديد رهبر عاليقدر اسلام، «بنى قريظه» را چگونه ادب و تنبيه مى‏كند؟ !

هنوز افق مدينه روشن نشده بود كه آخرين دسته احزاب سرزمين مدينه را با ترس و وحشت فوق‏العاده‏اى ترك گفتند.آثار خستگى و فرسودگى در چهره مسلمانان نمايان بود، با اين حال، پيامبر به فرمان خداوند مأمور شد كه كار «بنى قريظه» را يكسره كند.مؤذن اذان گفت و پيامبر نماز ظهر را با مسلمانان برگزار كرد.سپس مؤذن به دستور پيامبر چنين گفت: مسلمانان بايد نماز عصر را در محله «بنى قريظه» ، بگزارند. سپس پرچم را به دست على داد، و سربازان دلير و فاتح به دنبال على «ع» به راه افتاده، سرتاسر دژ بنى قريظه را محاصره كردند.ديدبانان دژ، حركت ارتش اسلام را به داخل دژ گزارش كرده، و يهوديان فورا درهاى دژ را بستند.از لحظه ورود ارتش اسلام، جنگ سرد آغاز گرديد، جهودان بنى قريظه از روزنه‏ها و برجهاى دژ به پيامبر اسلام فحش و ناسزا مى‏گفتند.پرچمدار لشكر، اميرمؤمنان على «ع» ، براى اينكه سخنان ركيك جهودان به گوش پيامبر اسلام نرسد، به سوى مدينه حركت كرد، تا از نزديك شدن پيامبر به اطراف دژ جلوگيرى نمايد.ولى پيامبر به على فرمود اگر چشم آنها به من افتد، از فحش و ناسزا خوددارى مى‏نمايند.پيامبر نزديك قلعه آمد، و به آنان گفت: آيا خداوند شما را خوار و ذليل نساخت؟ .

اين حدت و تندى از پيامبر براى يهوديان بى‏سابقه بود.براى اينكه احساسات پيامبر را خاموش سازند، گفتند: اى ابوالقاسم! تو يك فرد تند زبان نبودى؟ !

اين سخن آنچنان عواطف حضرت را تحريك كرد كه بى‏اختيار عقب رفت و عبا از دوش وى افتاد .

شوراى يهوديان در درون دژ

در اين شورا، حيى بن اخطب نضيرى كه آتش‏افروز جنگ احزاب بود، پس از تفرق احزاب به سوى خيبر نرفت، بلكه وارد دژ آنها شد.رهبر طائفه سه طرح داد، و درخواست كرد كه با يكى از آن سه طرح موافقت شود:

1 ـ همگى اسلام بياوريم، زيرا نبوت محمد امريست قطعى و بر همه ما مسلم است، و تورات نيز آن را تصديق كرده است.

2 ـ زنان و كودكان خود را بكشيم، و از دژ بيرون آئيم و با مسلمانان آزادانه بجنگيم.اگر كشته شديم نگرانى نداريم، و اگر پيروز شويم، دو مرتبه زن و فرزند پيدا مى‏كنيم.

3 ـ امشب شب شنبه است، محمد و ياران او مى‏دانند كه طائفه «يهود» ، در شب و روز شنبه دست به هيچ كارى نمى‏زنند.بنابر اين، ما از غفلت آنها استفاده نمائيم و شبانه حمله ببريم .

شورا هر سه پيشنهاد را رد كرد، و گفت: ما هرگز دست از آئين خود و تورات برنمى‏داريم، و زندگى براى ما پس از زنان و كودكان خود لذت‏بخش نيست.و طرح سوم از نظر عقائد مذهبى قابل اجرا نيست.زيرا ممكن است گرفتار خشم الهى گرديم، همچنانكه اقوام قبل از ما بر اثر عدم مراعات حقوق و احترام شنبه دچار قهر خداوند گرديدند.

براى شناسائى روحيه اعضاء شورا، گفتگوهاى آنان بهترين راهنماى ما است.رد طرح نخست، حاكى است كه آنان يك جمعيت لجوج و معاند بودند، زيرا اگر براستى (چنانكه رهبر آنان گفت) از نبوت پيامبر آگاه بودند، ايستادگى در برابر او معنائى جز لجاجت نخواهد داشت.طرح دوم و گفتگوئى كه پيرامون آن انجام گرفت، شاهد روشنى است كه اين طائفه مردم سنگدلى بوده‏اند .زيراكشتن كودكان و زنان معصوم و بى‏گناه، بدون قساوت شديد، امكان‏پذير نيست.قابل توجه اينكه شورا اين طرح را از اين نظر رد كرد كه زندگى پس از آنها براى ما لذت‏بخش نخواهد بود.هيچ كس نگفت كه اين بيچاره‏ها چه گناهى مرتكب شده‏اند كه ما آنها را ذبح كنيم، و اگر محمد بر آنها مسلط شود، هرگز آنها را نمى‏كشد، و ما پدران عطوف و مهربان! ! چگونه دست به چنين كارى بزنيم.

طرح سوم حاكى است كه آنان قدرت معنوى و آشنائى پيامبر را به فنون نظامى و قوانين دفاعى درست ارزيابى نكرده بودند، و تصور مى‏كردند كه قائد اعظم اسلام، در شب و روز شنبه احتياط را رعايت نمى‏كند، آنهم درباره دشمنى مثل يهود كه به حيله و نيرنگ معروف است.

بررسى واقعه احزاب ثابت مى‏كند كه افراد هوشيار و خردمند در ميان اين دسته، بسيار كم بوده است، وگرنه آنان از نظر سياسى، هم مى‏توانستند موجوديت خود را حفظ كنند، بدون اينكه به يكى از دو گروه (اسلام و شرك) بپيوندند.و در حقيقت مى‏توانستند تماشاگر ميدان نبرد محمد و سپاه عرب گردند، و هر دسته‏اى پيروز مى‏شد، موجوديت و سيادت آنها محفوظ بود.

ولى بدبختانه فريب چرب‏زبانى «حيى بن اخطب» را خوردند و به سپاه عرب پيوستند.اين بدبختى موقعى شدت پيدا كرد، كه پس از يك ماه همكارى با سپاه عرب در آخر كار، از كمك به قريش خوددارى نمودند و تسليم صحنه‏سازى «نعيم بن مسعود» شده و به قريش پيام دادند كه تا گروگانى از شخصيت‏هاى بزرگ به ما نسپاريد، ما هرگز با شما بر ضد محمد همكارى نخواهيم كرد.

اين خيره‏سران در اين لحظه قافيه را سخت باختند، ديگر تصور نمى‏كردند كه از اين طرف بر ضد محمد قيام كرده‏اند و اگر روابط خود را با قريش قطع كنند، چه بسا سپاه عرب احساس ناتوانى نمايند، و معركه نبرد را ترك كرده به خانه خود برگردند، در اين صورت همه «بنى قريظه» در چنگال مسلمانان گرفتار خواهند شد.

اگر آنان داراى نقشه صحيح سياسى بودند، در همين لحظه كه از سپاه عرب فاصله گرفته بودند، فورا از شكستن پيمان اظهار ندامت و پشيمانى مى‏كردند و ازپيشگاه محمد عذر تقصير خود را مى‏خواستند، تا از خطر احتمال پيروزى مسلمانان مصون و محفوظ بمانند.ولى بدبختى آنگاه دامن‏گير آنها شد كه از قريش بريدند، و به مسلمانان هم نپيوستند.

پيامبر هرگز نمى‏توانست پس از رفتن سپاه عرب، «بنى قريظه» را به حال خود بگذارد، زيرا هيچ بعيد نبود بار ديگر سپاه عرب در فصل مناسب، با تجهيزات كافى در صدد تسخير مدينه برآيند، و با همكارى «بنى قريظه» كه كليد فتح و سركوبى اسلام بودند و دشمن خانگى محسوب مى‏شدند، موجوديت اسلام را به خطر افكنند.بنابر اين، حل مشكل بنى قريظه و يكسره كردن كار آنها براى مسلمانان يك امر حياتى بود.

 

 

داستان «افك»

رئيس حزب نفاق در عصر جاهلى، حتى پس از ورود اسلام به مدينه، با نواميس مردم و كنيزانى كه مى‏خريد، تجارت مى‏كرد، و پيوسته آنها را در اختيار مردم قرار مى‏داد و از اين طريق سودى به دست مى‏آورد.وقتى آيات تحريم زنا نازل گرديد، او همچنان به حرفه كثيف خود ادامه مى‏داد.

تا آنجا كه كنيزان وى كه در رنج روحى عظيمى به سر مى‏بردند، از دست «عبد الله» به پيامبر شكايت كردند و گفتند: ما مى‏خواهيم پاك و پاكيزه باشيم، ولى اين مرد ما را به عمل زشت اجبار مى‏كند.آيه يادشده در زير، در نكوهش عمل اين مرد نازل شد.چنانكه مى‏فرمايد:

و لا تكرهوا فتياتكم على البغاء إن أردن تحصنا لتبتغوا عرض الحياة الدنيا» : دختران خود را آنگاه كه خواهان پاكدامنى هستند، به خاطر مال دنيا به زنا وادار نكنيد . مردى اين چنين، كه با عفت زنان تجارت مى‏كرد، قصد داشت ساحت يك زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز پيوند نزديكى با جامعه اسلامى داشت، آلوده سازد و او را به عمل زشت متهم نمايد.

عداوت «نفاق» با «ايمان» بالاترين دشمنيها است.دشمن مشرك و غيره، با به كارگيرى اين دشمنى در تمام مواقع، از غيظ و خشم خود مى‏كاهد، ولى منافق كه ايمان را سپر خود قرار داده در ظاهر نمى‏تواند تظاهر به دشمنى كند.از اينرو، عداوت باطنى او گاهى به حد انفجار مى‏رسد، و بسان ديوانگان بدون حساب و كتاب سخن مى‏گويد و تهمت مى‏زند.

در سرگذشت «بنى‏مصطلق» ، ذلت رئيس حزب آشكار گرديد و فرزند وى از ورود او به مدينه جلوگيرى كرد و سرانجام با وساطت پيامبر وارد شهر شد، و در نتيجه كار فردى كه پيوسته به فكر سلطنت بود و خواب آن را مى‏ديد به جائى منتهى شد كه نزديك‏ترين فرد به او، مانع از ورود او به زادگاه او شد.در حالى كه از پيامبر مى‏خواست كه شر فرزندش را از سر او كوتاه سازد .

چنين فردى، ديوانه‏وار به هر كارى دست مى‏زند.به دنبال شايعه‏سازى مى‏رود، تا انتقام خود را از جامعه اسلامى باز ستاند.

وقتى دشمن از حمله مستقيم عاجز مى‏شود، دست به چنين شايعات مى‏زند و از اين طريق افكار عمومى را نگران و به خود مشغول ساخته و از مسائل ضرورى و حساس منحرف مى‏كند.

شايعه سازى يكى از سلاحهاى مخرب براى جريحه‏دار ساختن حيثيت پاكان و نيكان و پراكنده ساختن مردم از اطراف آنها است.

منافقان به يك فرد پاكدامن تهمت مى‏زنند:

از آياتى كه پيرامون حديث «افك» وارد شده است برمى‏آيد كه منافقان يك فرد بيگناهى را به عمل منافى عفت متهم نمودند و درباره فردى تهمت زدند كه در جامعه آن روز از ويژگى خاصى برخوردار بوده است.و منافقان از اين حربه تهمت، به نفع خويش و زيان جامعه اسلامى بهره مى‏گرفتند كه آيات قرآن با قاطعيت كم‏نظيرى با آن برخورد نمود و آنان را بر سر جاى خود نشاند.

اين فرد بيگناه كيست؟ مفسران در اين باره اختلاف نظر دارند.غالبا مى‏گويند، مقصود عائشه همسر رسول خدا است و گروهى ديگر معتقدند كه مقصود «ماريه» مادر ابراهيم است.شأن نزول‏هائى كه در اين زمينه نقل مى‏كنند، خالى از اشكال نيست.اينك ما به بررسى شأن نزولى كه آيات «افك» را مربوط به همسر رسول خدا «عائشه» مى‏داند، پرداخته و نقاط صحيح و غير صحيح آن را توضيح مى‏دهيم.

شأن نزول نخست:

محدثان و مفسران اهل سنت، شأن نزول آيات «افك» را مربوط به عائشه مى‏دانند و در اين مورد داستان مفصلى را نقل مى‏كنند كه قسمتى از آن با عصمت پيامبر تطبيق نمى‏كند.از اينرو، نمى‏توان اين شأن نزول را به طور دربست قبول كرد.

اينك ما در اينجا به آن قسمت از شأن نزول كه با مقام نبوت سازگار است اشاره مى‏كنيم، و سپس به نقل و ترجمه آيات «افك» مى‏پردازيم.آنگاه در پايان بحث، به بيان قسمت ديگر از شأن نزول كه با عصمت پيامبر مخالفت دارد مى‏پردازيم.

سند داستان «افك» ، به خود عائشه منتهى مى‏گردد.وى مى‏گويد: پيامبر هنگام مسافرت، يكى از همسران خود را به حكم قرعه همراه خود مى‏برد.در جنگ «بنى مصطلق» ، قرعه فال به نام من اصابت كرد و من در اين سفر، افتخار ملازمت او را داشتم.سركوبى دشمن به پايان رسيد و سپاه اسلام در حال بازگشت به مدينه بود و در نزديكى مدينه، شب هنگام به استراحت پرداخته بود.ناگهان، نداى «الرحيل» سراسر سپاه اسلام را فرا گرفت و من از كجاوه خود درآمدم و براى قضاى حاجت، به نقطه دور رفتم.وقتى به نزد كجاوه خود بازگشتم، متوجه شدم گردن‏بندى كه از مهره‏هاى «يمنى» داشتم باز شده و به زمين افتاده است.من بار ديگر به دنبال آن رفتم و مقدارى معطل شدم.پس از آنكه گردن‏بند را يافتم، به جايگاه خود بازگشتم.اما سپاه اسلام حركت كرده بود و كجاوه مرا نيز به گمان اينكه من در ميان آن هستم، روى شتر گذارده و رفته بودند.من تك و تنها در آنجا ماندم، ولى مى‏دانستم وقتى به منزل بعدى رسيدند و مرا در محمل نديدند، به سراغ من مى‏آيند.

اتفاقا، يك نفر از سپاهيان اسلام، به نام «صفوان» از لشكر عقب مانده بود.به هنگام صبح مرا از دور ديد.نزديك آمد و مرا شناخت، بى‏آنكه با من سخن بگويد كلمه «إنا لله و إنا إليه راجعون»

را به زبان جارى ساخت.سپس شتر خود را خوابانيد و من بر آن سوار شدم.او در حالى كه مهار ناقه را در دست داشت، مرا به سپاه اسلام رساند.وقتى منافقان، بخصوص رئيس آنان از جريان آگاه شدند به شايعه‏سازى پرداختند و شايعه در شهر پيچيد و نقل مجالس گرديد.

كار به جائى كشيد كه گروهى از مسلمانان درباره من گمان بد بردند، و پس از مدتى آيات «افك» نازل گرديد و مرا از تهمت منافقان پاك ساخت.

اين بخش از «شأن نزول» ، كه ما آن را از يك داستان بس مفصل، خلاصه كرده‏ايم، با اين آيات قابل تطبيق است، و در آن چيزى كه با عصمت پيامبر منافى باشد، وجود ندارد.

اينك آياتى كه درباره اين جريان نازل شده است:

«إن الذين جاءوا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل امرء منهم ما اكتسب من الاثم و الذي تولى كبره منهم له عذاب عظيم» :

همانا آن گروه منافقان كه بهتان به شما بستند، مپنداريد ضررى به آبروى شما مى‏رسد، بلكه آن موجب خير و نيكى شما خواهد شد و هر كس از آنها به عقاب كردار خود خواهند رسيد، و آن كس كه از منافقان كه رهبرى آن را بر عهده داشته است، بسيار سخت كيفر خواهد ديد.

«لو لا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خيرا و قالوا هذا إفك مبين» :

آيا سزاوار اين نبود كه شما زنان و مردان با ايمان، هنگامى كه از منافقان چنين بهتانى شنيديد، حسن ظنتان درباره يكديگر بيشتر شده و گوئيد كه اين دروغى آشكار است؟ !

«لو لا جاءوا عليه بأربعة شهداء فإذ لم يأتوا بالشهداء فاولئك عند الله هم الكاذبون» :

چرا منافقان بر ادعاى خود، چهار شاهد نياوردند، اكنون كه شاهد نياوردند، در پيشگاه خدا دروغ گويانند.

«و لو لا فضل الله عليكم و رحمته في الدنيا و الآخرة لمسكم في ما افضتم فيه عذاب عظيم» :

اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما در دنيا و آخرت شامل حال مؤمنان نمى‏بود، به خاطر اين گناهى كه كردند، عذاب عظيمى به شما مى‏رسيد.

«إذ تلقونه بألسنتكم و تقولون بأفواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هينا و هو عند الله عظيم» :

آن زمان كه شايعه منافقان را از زبان يكديگر مى‏گفتيد و در زبان چيزى را مى‏گفتيد كه نمى‏دانستيد، و آن را آسان مى‏انديشيديد در صورتى كه نزد خدا گناه بزرگ است.

«و لو لا إذ سمعتموه قلتم ما يكون لنا أن نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم» :

چرا آنگاه كه آن را شنيديد نگفتيد كه بر ما شايسته نيست كه درباره آن سخن بگوئيم؟ خداوندا ! تو منزهى اين شايعه گناه بزرگ است.

نكات آيات:

از قرائن مى‏توان به دست آورد كه ريشه اين تهمت از جانب منافقان بوده است.اينك اين قرائن :

1 ـ مى‏گويند: مقصود از جمله «والذي تولى كبره» : آنانكه بخش آن را بر عهده داشت، همان «عبد الله ابى» رئيس حزب نفاق است.

2 ـ در آيه يازدهم از گروه تهمت زن، به لفظ «عصبه» تعبير مى‏آورد.اين لفظ درباره گروه متحد و همكار و همفكر به كار مى‏رود، و مى‏رساند كه توطئه‏گران ارتباط نزديك و محكمى با هم داشته‏اند و چنين گروهى در ميان مسلمانان، جز منافقان گروه ديگرى نبود.

3 ـ به خاطر مخالفتى كه از ورود «عبد الله» ، به مدينه انجام گرفته بود، او در دروازه مدينه متوقف بود.وقتى ورود همسر پيامبر را با شتر صفوان مشاهده كرد، فورا دست به تهمت زد و گفت همسر پيامبر شب را با فرد بيگانه‏اى به سر برده است، به خدا سوگند هيچ كدام از گناه نجات نيافته‏اند.

4 ـ باز در همان آيه يازدهم مى‏فرمايد:

«لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم

: اين رويداد را بر خود بد مپنداريد، بلكه براى شما خوب است»  

اكنون بايد ديد چگونه متهم ساختن يك فرد پاك، براى مؤمنان بد نيست، بلكه خوب است.علتش آن است كه اين جريان از نيت پليد منافقان پرده برداشت و همگى رسوا شدند.گذشته از اين، مسلمانان از اين حادثه درسهاى خوبى نيز آموختند.

شاخ و برگ اين سرگذشت:

اين مقدار از سرگذشت قابل تطبيق با قرآن است و با عصمت پيامبر مخالفتى ندارد، ولى در لابلاى اين شأن نزول، كه «بخارى» آن را نقل كرده و ديگران غالبا از او گرفته‏اند، دو اشكال وجود دارد كه در اينجا يادآور مى‏شويم:

1 ـ با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست:

«بخارى» ، از خود عائشه نقل مى‏كند:

«من از مسافرت بازگشتم، در حالى كه بيمار شده بودم.پيامبر به ديدن من مى‏آمد، ولى مهر سابق او را نمى‏ديدم، و از جريان آگاه نبودم.كم‏كم حالم خوب شد و بيرون آمدم.شايعه منافقان به گوشم رسيد، دو مرتبه بيمار شدم، بيماريم شدت گرفت، از پيامبر اجازه گرفتم به خانه پدرم بروم.وقتى به خانه پدرم منتقل شدم، از مادرم پرسيدم مردم درباره من چه مى‏گويند؟ گفت: زنانى كه امتياز دارند، مردم پشت سر او سخن بسيار مى‏گويند.

پيامبر در اين جريان، با اسامه مشورت كرد.اسامه به پاكى من گواهى داد.با على نيز مشورت نمود، على گفت از كنيز او تحقيق كن.پيامبر كنيز مرا خواست و از او تحقيق كرد.او گفت به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده است، من هيچ كار خلافى از او نديده‏ام» .  

اين بخش از تاريخ با عصمت پيامبر سازگار نيست، زيرا اين قسمت حاكى است كه پيامبر تحت تأثير موج شايعه قرار گرفت، تا آنجا كه رفتار خود را با عائشه دگرگون كرد و با ياران خود در اين مورد به مشاوره پرداخت.اين نوع رفتار با متهمى كه هيچ نوع دليل و گواه بر اتهام او در دست نيست، نه تنها با مقام عصمت پيامبر سازگار نيست، بلكه با مقام يك فرد با ايمان نيز سازگار نمى‏باشد.زيرا هرگز نبايد شايعه، رفتار يك مسلمان را با يك فرد متهم دگرگون سازد، و اگر در انديشه او نيز اثر بگذارد، هرگز نبايد، در رفتار او ايجاد دگرگونى كند.

قرآن، در آيه‏هاى دوازدهم و چهاردهم سوره نور، كسانى را كه تحت تأثير شايعه قرار گرفته‏اند، سخت توبيخ مى‏كند و مى‏فرمايد: «چرا هنگامى كه اين تهمت را شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به متهم، گمان خير نبرديد و چرانگفتيد كه اين دروغ آشكار است.و اگر رحمت خدا شامل حال شما در دنيا و آخرت نمى‏شد، به خاطر اين گناهى كه كرديد، عذاب عظيمى به شما مى‏رسيد» .

اگر اين بخش از شأن نزول صحيح باشد، بايد بگوئيم كه شخص پيامبر نيز مشمول اين عتاب و عقاب بوده است، در حالى كه مقام نبوت كه همراه با عصمت است، هرگز اجازه نمى‏دهد كه بگوئيم : اين خطاب و عتاب متوجه شخص پيامبر نيز مى‏باشد.

از اين جهت، بايد همه اين شأن نزول را كه بخشى از آن با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست، رد كرد، و يا دست كم آن را تجزيه نمود و قسمت نخست آن را كه منافاتى با عصمت و نبوت ندارد، پذيرفت و قسمت ديگر را رد كرد.

2 ـ سعد معاذ، قبل از حادثه «افك» درگذشته است:

«بخارى» ، در صحيح خود، در ذيل شأن نزول از خود عائشه نقل مى‏كند: پيامبر پس از تحقيق از كنيز من، «بريره» ، بر بالاى منبر قرار گرفت، و رو به مسلمانان كرده و گفت: «چه كسى مرا در تأديب كسى معذور مى‏شمارد كه اهل بيت مرا ناراحت كرده، در حالى كه من از او جز نيكى نديدم، و همچنين مردى را متهم مى‏كنند كه از او نيز جز خوبى سراغ ندارم» .در اين موقع، سعد معاذ

برخاست و گفت: اى رسول خدا! من ترا معذور مى‏شمارم اگر آن كس از قبيله اوس باشد، گردن او را مى‏زنيم، و اگر از برادران خزرجى ما باشد، دستور تو را نيز درباره او اجرا مى‏نمايم .

اين سخن، بر سعد بن عباده، رئيس خزرج گران آمد و برخاست بر او پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند دروغ مى‏گوئى، تو قادر بر كشتن او نيستى.اسيد بن حضير، عموزاده سعد بن معاذ برخاست و بر فرزند عباده پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند ما مى‏كشيم و تو منافق هستى و از منافقان دفاع مى‏كنى.افراد دو قبيله در حالى كه پيامبر بر فراز منبر قرار داشت، برخاستند تا به جان يكديگر بيفتند.سرانجام، با فرمان پيامبر از هم جدا شدند و بر جاى خود نشستند .

اين بخش از شأن نزول، با تاريخ صحيح سازگار نيست، زيرا اصولا «سعد معاذ» ، در غزوه احزاب، به وسيله جراحتى كه برداشته بود، پس از صدور حكم درباره «بنى قريظه» درگذشت.اين مطلب را نيز، بخارى در صحيح خود، جزء پنجم ص 113، در باب «جنگ احزاب و بنى قريظه» آورده است .در اين صورت، چگونه مى‏تواند، اين مرد در حادثه «افك» ، كه ماهها پس از حادثه بنى قريظه رخ داده است، پاى منبر پيامبر باشد و با سعد بن عباده به مناقشه و نزاع بپردازد؟ !

سيره‏نويسان مى‏گويند: جنگ «خندق» و پس از آن جريان بنى قريظه در سال پنجم، در ماه شوال رخ داده است.در نتيجه، غائله بنى قريظه در نوزده ذى الحجه به پايان رسيد و سعد معاذ در اين جريان به خاطر انفجار زخم و خونريزى شديد بلافاصله درگذشت  .در حالى كه غزوه بنى مصطلق، در ماه شعبان سال ششم هجرت رخ داده است.

آرى، آنچه مهم است اين است كه بدانيم حزب نفاق مى‏كوشيد كه زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز، از مقام و موقعيت خاصى برخوردار بود، متهم سازد و از اين طريق روحيه‏ها را تضعيف كند.

از جمله «ألذي تولى كبره» ، در شأن نزول آيات، به «عبد الله بن ابى» تفسير شده است، استفاده مى‏شود كه وى اين شايعه را رهبرى مى‏كرد.

شأن نزول دوم

اين شأن نزول مى‏گويد: اين آيات درباره «ماريه» ، همسر رسول گرامى و مادر ابراهيم نازل شده است.وقتى ابراهيم درگذشت و پيامبر در غم و اندوه او فرو رفت، يكى از همسران پيامبر به او گفت چرا غمگين هستى؟ او فرزند تو نبود، او فرزند «ابن جريح» بود.پيامبر به على فرمان داد كه برود او را بكشد.وى با شمشير به در باغى آمد كه ابن جريح در آنجا كار مى‏كرد .وقتى وى على را خشمگين ديد، در را به روى على باز نكرد.على به داخل باغ وارد شد و او را تعقيب كرد.او از ترس على بالاى نخلى رفت، على نيز بالاى نخل رفت.در اين حال، ابن جريح از ترس خود را به پائين افكند، ناگهان لباسهاى او كنار رفت و معلوم شد كه اصلا آلت جنسى ندارد.على حضور پيامبر رسيد و جريان را بازگو كرد.

اين شأن نزول كه «محدث بحرينى» آن را در «تفسير برهان» ، ج 2 ص 126 ـ 127، و «حويزى» در تفسير «نور الثقلين» ، ج 3 ص 582 ـ 581 نقل كرده است، از نظر مضمون ضعيف و نااستوار بوده و نيازى به بازگوئى آن نيست.

از اين جهت، نمى‏توان اين شأن نزول را پذيرفت.بنابر اين مهم اصل جريان است، حالا شخص متهم هر كه مى‏خواهد باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:50  توسط طاهره رحیم پور  |