|
اهجوم بخانه پيغمبر بانگى بگوش مىرسد: الله اكبر. على به عباس: ـ عمو.معنى اين تكبير چيست؟ ـ معنى آن اينست كه آنچه نبايد بشود شد .ديرى نمىگذرد كه بيرون حجره عايشه همهمه و فريادى بگوش مىرسد.فرياد هر لحظه رساتر مىشود: ـ بيرون بيائيد! بيرون بيائيد! و گرنه همهتان را آتش مىزنيم! دختر پيغمبر بدر حجره مىرود.در آنجا با عمر روبرو مىشود كه آتشى در دست دار. ـ عمر! چه شده؟ چه خبر است؟ ـ على، عباس و بنى هاشم بايد به مسجد بيايند و با خليفه پيغمبر بيعت كنند! ـ كدام خليفه؟ امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عايشه بالاى جسد پيغمبر نشسته است. ـ از اين لحظه امام مسلمانان ابو بكر است.مردم در سقيفه بنى ساعده با او بيعت كردند .بنى هاشم هم بايد با او بيعت كنند. ـ و اگر نيايند؟ . خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذيرفتهاند به پذيريد. ـ عمر.مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟ ـ آرى . ـ اين گفتگو بهمين صورت بين دختر پيغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟ يا نه خدا مىداند. اكنون كه مشغول نوشتن اين داستان هستم، كتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفريد) و انساب الاشراف بلاذرى را پيش چشم دارم داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مىكنم .بسيار بعيد و بلكه ناممكن مىنمايد چنين داستانى را بدين صورت هواخواهان شيعه يا دستههاى سياسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شيعه در سدههاى نخستين اسلام نيروئى نداشته و در اقليت بسر مىبردهاند.چنانكه مىبينيم اين گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است، بدين ترتيب احتمال جعل در آن نمىرود.در كتابهاى ديگر نيز مطالبى از همين دست، ملايمتر يا سختتر، ديده مىشود.طبرى نويسد: انصار گفتند ما جز با على بيعت نمىكنيم .عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت، طلحه و زبير و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفت بخدا قسم اگر براى بيعت با ابو بكر بيرون نياييد شما را آتش خواهم زد.زبير با شمشير كشيده بيرون آمد پايش لغزيد و برو در افتاد مردم بر سر او ريختند و او را گرفتند. راستى در آن روز چرا چنين گفتگوهائى بين ياران پيغمبر در گرفت؟ اينان كسانى بودند كه در روزهاى سخت بيارى دين خدا آمدند.بارها جان خود را بر كف نهاده بكام دشمن رفتند.چه شد كه بزودى چنين بجان هم افتادند؟ . على و خانواده پيغمبر چه گناهى كرده بودند كه بايد آنانرا آتش زد.بر فرض كه داستان غدير درست نباشد، بر فرض كه بگوئيم پيغمبر كسى را بجانشينى نگمارده است، بر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقيفه ايرادى نگيرند، سر پيچى از بيعت در اسلام سابقه داشت ـ بيعت نكردن با خليفه گناه كبيره نيست.حكم فقهى سند مىخواهد.سند اين حكم چه بوده است؟ آيا اين حديث را كه از اسامه رسيده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند.لينتهين رجال عن ترك الجماعة اولا حرفن بيوتهم بر فرض درست بودن روايت از جهت متن و سند، آيا اين حديث بر آن جمع قابل انطباق است؟ اين حديث را محدثان در باب صلوة آوردهاند. پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اينها گذشته آنهمه شتاب در برگزيدن خليفه براى چه بود؟ و از آن شگفتتر، آن گفتگو و ستيز كه ميان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟ آيا انصار واقعه جحفه را نمىدانستند يا نمىپذيرفتند؟ آيا مىتوان گفت از صد هزار تن مردم يا بيشتر كه در جحفه گرد آمدند و حديث غدير را شنيدند هيچيك از مردم مدينه نبود، و اين خبر به تيره اوس و خزرج نرسيد؟ . از اجتماع جحفه سه ماه نمىگذشت.رئيس تيره خزرج كه خود و كسان او صميمانه اسلام و پيغمبر اسلام را يارى كردند، چرا در آن روز خواهان رياست شدند؟ و چرا به مصالحه با قريش تن در دادند و گفتند از ما اميرى و از شما اميرى؟ مگر امارت مسلمانان را چون رياست قبيله مىدانستند؟ . چرا اين مسلمانان غمخوار امت و دين، نخست به شستشو و خاك سپردن پيغمبر نپرداختند؟ شايد چنانكه گفتيم مىترسيدند فتنه برخيزد.ابو سفيان در كمين بود.ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟ آيا ابو سفيان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نبايد از آن غفلت كرد؟ ابو سفيان در آن روز كه بود؟ حاكم دهكده كوچك نجران؟ اگر أوس، خزرج مهاجران و تيرههاى هاشمى و بنى تميم و بنى عدى و دستههاى ديگر با هم يكدست مىشدند، ابو سفيان و تيره اميه چكارى از پيش مىبردند؟ و چه مىتوانستند بكنند؟ هيچ! آيا بيم آن مىرفت كه اگر امير مسلمانان بزودى انتخاب نشود پيش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟ در طول چهارده قرن يا اندكى كمتر صدها بار اين پرسشها مطرح شده و بدان پاسخها دادهاند چنانكه در جاى ديگر نوشتهام اين پاسخها بيشتر بر پايه مغلوب ساختن حريف در ميدان مناظره است، نه براى روشن ساختن حقيقت.بنظر مىرسد در آنروز كسانى بيشتر در اين انديشه بودند كه چگونه بايد هر چه زودتر حاكم را برگزينند و كمتر بدين مىانديشيدند كه حكومت چگونه بايد اداره شود و به تعبير ديگر از دو پايهاى كه اسلام بر آن استوار است (دين و حكومت) بيشتر به پايه حكومت تكيه داشتند.گويا آنان پيش خود چنين استدلال مىكردند: چون تكليف حكومت مركزى معين شد و حاكم قدرت را بدست گرفت ديگر كارها نيز درست خواهد شد.درست است و ما مىبينيم چون مدينه توانست وحدت خود را تأمين كند، در مقابل مرتدان ايستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گرديد.ولى آيا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مىتوان از دين جدا ساخت؟ بخصوص كه شارع اسلام خود اين اصل را تثبيت كرده باشد؟ بهر حال نزديك به چهارده قرن بر اين حادثه مىگذرد.آنان كه در آن روز چنان راهى را پيش پاى مسلمانان نهادند، غم دين داشتند يا بيم فرو ريختن حكومت را نمىدانم. شايد غم هر دو را داشتند و شايد پيش خود چنين مىانديشيدند كه اگر شخصيتى برجسته، عالم پرهيزگار، و از خاندان پيغمبر، آن اندازه تمكن يابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن است، در قدرت حاكم تزلزلى پديد آيد.اين اشارت كوتاه كه در تاريخ طبرى آمده باز گوينده چنين حقيقتى است: «پس از رحلت دختر پيغمبر چون على (ع) ديد مردم از او روى گرداندند، با ابو بكر بيعت كرد» آرى چنانكه فرزند على گفته است «مردم بنده دنيايند...چون آزمايش شوند، دينداران اندك خواهند بود.» چنانكه در جاى ديگر نوشتهام، من نمىخواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جريحهدار شود، نمىخواهم خود را در كارى داخل كنم كه دستهاى از مسلمانان براى خاطر دين يا دنيا خود را در آن در آوردند. آنان نزد پروردگار خويش رفتهاند، و حسابشان با اوست.اگر غم دين داشتهاند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مىخواستهاند، پروردگار بهترين داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسيار پر معنى است كه «در اسلام در هيچ زمان هيچ شمشيرى چون شمشيرى كه بخاطر امامت كشيده شد بر بنياد دين آهيخته نگرديد» . باز در جاى ديگر نوشتهام كه اگر نسل بعد و نسلهاى ديگر، در اخلاص و فداكارى همپايه مهاجران و انصار بودند امروز تاريخ مسلمانان بگونه ديگرى نوشته مىشد.
بيعت از حضرت على عليه السلام و بنى هاشماين بخش از تاريخ اسلام از دردناكترين وتلخترين بخشهاى آن است كه دلهاى بيدار وآگاه را سختبه درد مىآورد ومىسوزاند. اين قسمت از تاريخ در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن به صورت كوتاه وفشرده ودر كتابهاى علماى شيعه به صورت گسترده نوشته شده است.شايد در ميان خوانندگان گرامى كسانى باشند كه بخواهند ماجراى تجاوز به خانه وحى را از زبان محدثان وتاريخنويسان اهل تسنن بشنوند. از اين جهت، اين بخش را به اتكاى مدارك ومصادر آنان مىنويسيم تا افراد شكاك وديرباور نيز اين وقايع تلخ را باور كنند. در اين مقاله، ترجمه آنچه را كه مورخ شهير ابن قتيبه دينورى در كتاب «الامامة والسياسة» آورده است نقل مىكنيم وتجزيه وتحليل اين بخش را به بعد وامىگذاريم. نويسندگان اهل تسنن اتفاق نظر دارند كه هنوز مدتى از بيعتسقيفه نگذشته بود كه دستگاه خلافت تصميم گرفت كه از حضرت على عليه السلام و عباس و زبير وساير بنى هاشم نسبتبه خلافت ابوبكر اخذ بيعت كند تا خلافت وى رنگ اتحاد واتفاق به خود بگيرد ودر نتيجه هر نوع مانع و مخالف از سر راه خلافتبرداشته شود. پس از حادثه سقيفه، بنى هاشم وگروهى از مهاجران وعلاقهمندان امام عليه السلام به عنوان اعتراض در خانه حضرت فاطمه عليها السلام متحصن شده بودند.تحصن آنان در خانه حضرت فاطمه عليها السلام، كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از احترام خاصى برخوردار بود، مانع مىشد كه دستگاه خلافت انديشه يورش به خانه وحى را در دماغ خود بپرورد و متحصنان را به زور به مسجد بكشاند و از آنان بيعتبگيرد. اما سرانجام علاقه به گسترش قدرت كار خود را كرد و احترام خانه وحى ناديده گرفته شد.خليفه، عمر را با گروهى مامور كرد تا به هر قيمتى كه باشد متحصنان را از خانه حضرت فاطمه عليها السلام يبرون بكشند و از همه آنان بيعتبگيرند. وى با گروهى كه در ميان آنان اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة و ثابتبن قيس و محمد بن مسلمة به چشم مىخوردند رو به خانه حضرت فاطمه عليها السلام آورد تا متحصنان را به بيعتبا خليفه دعوت كند واگر به درخواست وى پاسخ مثبت نگفتند آنان را به زور از خانه بيرون كشيده، به مسجد بياورند. مامور خليفه در مقابل خانه با صداى بلند فرياد زد كه متحصنان براى بيعتبا خليفه هرچه زودتر خانه را ترك گويند.اما داد و فرياد او اثر نبخشيد و آنان خانه را ترك نگفتند. در اين هنگام مامور خليفه هيزم خواست تا خانه را بسوزاند وآن را بر سر متحصنان خراب كند.ولى يكى از همراهان او به پيش آمد تا مامور خليفه را از اين تصميم باز دارد وگفت:چگونه خانه را آتش مىزنى در حالى كه دخت پيامبر فاطمه در آنجاست؟وى با خونسردى پاسخ داد كه بودن فاطمه در خانه مانع از انجام اين كار نمىتواند باشد. در اين موقع حضرت فاطمه عليها السلام پشت در قرار گرفت وگفت: جمعيتى را سراغ ندارم كه در موقعيتبدى همچون موقعيتشما قرار گرفته باشند.شما جنازه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در ميان ما گذاشتيد واز پيش خود در باره خلافت تصميم گرفتيد.چرا حكومتخود را بر ما تحميل مىكنيد و خلافت را كه حق ماستبه خود ما باز نمىگردانيد؟ ابن قتيبه مىنويسد: اين بار مامور خليفه از اخراج متحصنان منصرف شد وبه حضور خليفه آمد واو را از جريان آگاه كرد.خليفه كه مىدانستبا مخالفت متحصنان، كه شخصيتهاى بارزى از مهاجران وبنى هاشم بودند، پايههاى حكومت او محكم واستوار نمىشود اين بار غلام خود قنفذ را مامور كرد كه برود و على عليه السلام را به مسجد بياورد. او نيز پشت در آمد وعلى عليه السلام را صدا زد وگفت: به امر خليفه رسول خدا بايد به مسجد بياييد! وقتى امام عليه السلام اين جمله را از قنفذ شنيد گفت:چرا به اين زودى به رسول خدا دروغ بستيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كى او را جانشين خود قرار داد تا وى خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باشد؟غلام با نوميدى بازگشت وجريان را به آگاهى خليفه رساند. مقاومت متحصنان در برابر دعوتهاى پياپى دستگاه خلافتخليفه را سخت عصبانى وناراحت كرد. سرانجام عمر، براى دومين با، با گروهى رو به خانه حضرت فاطمه عليها السلام آورد. هنگامى كه دخت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صداى مهاجمان را شنيد از پشت در با صداى بلند ناله كرد وگفت: پدرجان، اى پيامبر خدا، پس از درگذشت تو با چه گرفتاريهايى از جانب زاده خطاب وفرزند ابوقحافه مواجه شدهايم. نالههاى حضرت فاطمه عليها السلام، كه هنوز در سوگ پدر نشسته بود، چنان جانگذاز بود كه گروهى از آن جمعيت را كه همراه عمر آمده بودند از انجام ماموريتحمله به خانه زهرا منصرف كرد واز همانجا گريه كنان بازگشتند. اما عمر و گروهى ديگر، كه براى گرفتن بيعت از حضرت على عليه السلام وبنى هاشم اصرار مىورزيدند، او را با توسل به زور از خانه بيرون آوردند واصرار كردند كه حتما با ابوبكر بيعت كند. امام عليه السلام فرمود:اگر بيعت نكنم چه خواهد شد؟ گفتند: كشته خواهى شد. حضرت على عليه السلام گفت: با چه جرات بنده خدا وبرادر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را خواهيد كشت؟ مقاومتسرسختانه حضرت على عليه السلام در برابر دستگاه خلافتسبب شد كه او را به حال خود واگذارند. امام عليه السلام از فرصت استفاده كرد و به عنوان تظلم، به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نزديك شد وهمان جملهاى را كه هارون به موسى عليه السلام گفته بود بر زبان آورد وگفت: يابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني .(اعراف:150)برادر! پس از درگذشت تو، اين گروه مرا ناتوان شمردند ونزديك بود كه مرا بكشند. داورى تاريخ در باره هجوم به خانه وحىحوادث پس از سقيفه يكى از دردناكترين وتلخترين حوادث تاريخ اسلام وزندگانى امير مؤمنان عليه السلام است.واقعنمايى و ركگويى در اين زمينه موجب رنجش گروهى است كه نسبتبه مسببان و گردانندگان اين حوادث تعصب مىورزند وحتى الامكان مىخواهند گردى بر دامن آنان ننشيند وقداست ونزاهت آنان محفوظ بماند; چنانكه پوشاندن حقايق و وارونه جلوه دادن حوادث يك نوع خيانتبه تاريخ و نسلهاى آينده محسوب است و هرگز يك نويسنده آزاد ننگ اين خيانت را بر خود نمىخرد و براى جلب نظر گروهى بر روى حقيقت پا نمىگذارد. بزرگترين حادثه تاريخى پس از انتخاب ابوبكر براى خلافت موضوع هجوم بردن به خانه وحى ومنزل حضرت فاطمه عليها السلام است، به قصد آنكه متحصنان بيتحضرت فاطمه را براى اخذ بيعتبه مسجد بياوررند. تشريح وارزيابى صحيح اين موضوع مستلزم آن است كه به اتكاى مصادر مطمئن در صحتيا سقم سه موضوع زير بحث كنيم وسپس در باره نتايجحادثه به داورى بپردازيم.اين سه موضوع عبارتند از: 1- آيا صحيح است كه ماموران خليفه تصميم گرفتند خانه حضرت فاطمه عليها السلام را بسوزانند؟در اين مورد تا كجا پيش رفتند؟ 2- آيا صحيح است كه امير مؤمنان عليه السلام را به وضع زننده و دلخراشى به مسجد بردند تا از او بيعتبگيرند؟ 3- آيا صحيح است كه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين حادثه از ناحيه مهاجمان صدمه ديد وفرزندى را كه در رحم داشتساقط كرد؟ اين سه مورد از موارد حساس در اين حادثه است كه ما به اتكاى مصادر ومدارك دانشمندان اهل سنت در باره آنها به بحث مىپردازيم. از تعاليم زنده وارزنده اسلام اين است كه هيچ مسلمانى نبايد به خانه كسى وارد شود مگر اينكه قبلا اذن بگيرد واگر صاحب خانه معذور بود واز پذيرفتن مهمان پوزش خواست عذر او را بپذيرد وبدون اينكه برنجد از همانجا باز گردد. قرآن مجيد، گذشته از اين دستور اخلاقى، هر خانهاى را كه در آن صبح و شام نام خدا برده شود واو را پرستش كنند محترم شمرده است: في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال .(نور:36) خداوند به تعظيم وتكريم خانههايى فرمان داده است كه در آنها مردان پاكدامن، صبح وشام، خدا را تسبيح وتقديس مىكنند. احترام اين خانهها به سبب عبادت و پرستشى است كه در آنها انجام مىگيرد وبه احترام رجال الهى است كه در آنها به تسبيح و تقديس خدا مشغولند، وگرنه خشت وگل هيچ گاه احترامى نداشته ونخواهد داشت. از ميان همه خانههاى مسلمانان، قرآن كريم در باره خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مسلمانان دستور خاص مىدهد ومىفرمايد: يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبي الا ان يؤذن لكم .(احزاب:53) اى افراد با ايمان به خانههاى پيامبر بدون اذن وارد نشويد. شكى نيست كه خانه حضرت فاطمه عليها السلام از جمله بيوت محترم ورفيعى است كه در آنجا زهرا و فرزندان وى خدا را تقديس مىكردند. نمىتوان گفت كه خانه عايشه يا حفصه خانه پيامبر است، اما خانه دخت والامقام وى، كه گراميترين زنان جهان است، يقينا خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است. اكنون ببينيم ماموران دستگاه خلافت احترام خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را تا چه حد رعايت كردند. بررسى حوادث روزهاى نخستخلافت ثابت مىكند كه ماموران دستگاه خلافت همه اين آيات را زير پا نهاده، شئون خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را اصلا رعايت نكردند. بسيارى از تاريخنويسان اهل تسنن حادثه حمله به خانه وحى را به طور مبهم وبرخى از آنان تا حدى روشن نوشتهاند. طبرى كه نسبتبه خلفا تعصب خاصى دارد فقط مىنويسد كه عمر با جمعيتى در برابر خانه زهرا عليها السلام آمد وگفت: به خدا قسم، اين خانه را مىسوزانم يا اينكه متحصنان، براى بيعت، خانه را ترك گويند. ولى ابن قتيبه دينورى پرده را بالاتر زده، مىگويد كه خليفه نه تنها اين جمله را گفت، بلكه دستور داد در اطراف خانه هيزم جمع كنند وافزود: به خدايى كه جان عمر در دست اوست، يا بايد خانه را ترك كنيد يا اينكه آن را آتش زده ومىسوزانم. وقتى به او گفته شد كه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم،حضرت فاطمه، در خانه است، گفت: باشد. مؤلف «عقد الفريد» گامى پيشتر نهاده، مىگويد: خليفه به عمر ماموريت داد كه متحصنان را از خانه بيرون كند واگر مقاومت كردند با آنان بجنگد. از اين رو، عمر آتشى آورد كه خانه را بسوزاند.در اين موقع با فاطمه روبرو شد. دخت پيامبر به او گفت: فرزند خطاب، آمدهاى خانه ما را به آتش بكشى؟ وى گفت: آرى، مگر اين كه همچون ديگران با خليفه بيعت كنيد. هنگامى كه به كتابهاى علماى شيعه مراجعه مىكنيم جريان را واضحتر وگوياتر مىيابيم. سليم بن قيس در كتاب خود حادثه هجوم به خانه وحى را به طور مبسوط نگاشته، پرده از چهره حقيقتبرداشته است.او مىنويسد: «مامور خليفه آتشى برافروخت وسپس فشارى به در آورد ووارد خانه شد، ولى با مقاومتحضرت فاطمه عليها السلام روبرو گرديد. عالم بزرگوار شيعه، مرحوم سيد مرتضى، بحث گستردهاى در باره حادثه كرده است. از جمله، از حضرت صادق عليه السلام نقل مىكند كه حضرت على عليه السلام بيعت نكرد تا آنگاه كه دود غليظى خانه او را فرا گرفت. چگونه حضرت على (ع) را به مسجد بردند؟اين بخش از تاريخ اسلام همچون بخش پيش تلخ ودردناك است زيرا هرگز تصور نمىرفت كه شخصيتى مانند حضرت على عليه السلام را به وضعى به مسجد ببرند كه چهل سال بعد، معاويه آن را به صورت طعن وانتقاد نقل كند. وى در نامه خود به امير المؤمنين عليه السلام پس از يادآورى مقاومت امام عليه السلام در برابر دستگاه خلافت چنين مىنويسد: ...تا آنجا كه دستگاه خلافت تو را مهار كرده وهمچون شتر سركش براى بيعتبه طرف مسجد كشاندند. امير مؤمنان در پاسخ نامه معاويه، تلويحا، اصل موضوع را مىپذيرد وآن را نشانه مظلوميتخود دانسته، مىگويد: گفتى كه من به سان شتر سركش براى بيعتسوق داده شدم.به خدا سوگند، خواستى از من انتقاد كنى ولى در واقع مرا ستودى وخواستى رسوايم كنى اما خود را رسوا كردى.هرگز بر مسلمانى ايراد نيست كه مظلوم واقع شود. ابن ابى الحديد تنها كسى نيست كه جسارت به ساحت قدس امام عليه السلام را نقل كرده است، بلكه پيش از او ابن عبد ربه در «عقد الفريد» (ج2،ص285) وپس از وى مؤلف «صبح الآعشى» (در ج1، ص128) نيز آن را نقل كردهاند.
مقدمات آشوب
طلحه وزبير از اينكه در حكومت على عليه السلام به استاندارى منطقهاى منصوب شوند مايوس ونوميد شدند. از طرف ديگر، از جانب معاويه به هر دو نفر نامهاى، تقريبا به يك مضمون، رسيد كه آنان را به «امير المؤمنين» توصيف كرده وياد آور شده بود كه از مردم شام براى آن دو بيعت گرفته است وبايد هرچه زودتر شهرهاى كوفه وبصره را اشغال كنند، پيش از آنكه فرزند ابوطالب بر آن دو مسلط شود وشعار آنان در همه جا اين باشد كه خواهان خون عثمان هستند ومردم را بر گرفتن انتقام او دعوت كنند. اين دو صحابى ساده لوح فريب نامه معاويه را خوردند وتصميم گرفتند كه از مدينه به مكه بروند ودر آنجا به گرد آورى افراد وساز وبرگ جنگ بپردازند. آنان در اجراى نقشه فرزند ابوسفيان به حضور امام عليه السلام رسيدند وگفتند:ستمگريهاى عثمان را در امور مربوط به ولايت وحكومت مشاهده كردى وديدى كه وى جز به بنى اميه به كسى نظر وتوجه نداشت. اكنون كه خدا خلافت را نصيب تو ساخته است ما را به فرمانروايى بصره وكوفه منصوب كن. امام عليه السلام فرمود:آنچه خدا نصيب شما فرموده استبه آن راضى باشيد تا من در اين موضوع بينديشم. آگاه باشيد كه من افرادى را براى حكومت مىگمارم كه به دين وامانت آنان مطمئن واز روحيات آنان آگاه باشم. هر دو نفر با شنيدن اين سخن، بيش از پيش مايوس شدند; چه امام عليه السلام آب پاكى روى دست آنان ريخت ودريافتند كه آن حضرت به آن دو اعتماد ندارد. لذا جهتسخن را دگرگون كردند وگفتند: پس اجازه بده ما مدينه را به قصد عمره ترك كنيم. امام عليه السلام فرمود:در پوشش عمره هدف ديگرى داريد. آنان به خدا سوگند ياد كردند كه غير عمره هدف ديگرى ندارند.امام عليه السلام فرمود: شما در صدد خدعه وشكستن بيعت هستيد. آنان سوگند خود را تكرار كردند وبار ديگر با امام بيعت نمودند. وقتى آن دو خانه على عليه السلام راترك كردند، امام به حاضران در جلسه فرمود: مىبينم كه آنان در فتنهاى كشته مىشوند.برخى از حضار گفتند: ازمسافرت آنان جلوگيرى كن.امام عليه السلام فرمود: بايد تقدير وقضاى الهى تحقق پذيرد. ابن قتيبه مىنويسد: هر دو پس از خروج از خانه على در مجمع قريش گفتند: اين پاداش ما بود كه على به ما داد! ما بر ضد عثمان قيام كرديم ووسيله قتل او را فراهم ساختيم، در حالى كه على در خانه خود نشسته بود.حال كه به خلافت رسيده است ديگران را بر ما ترجيح مىدهد. طلحه وزبير با آنكه سوگندهاى شديدى در خانه امام عليه السلام ياد كرده بودند، پس از خروج از مدينه در ميان راه مكه به هر كس رسيدند بيعتخود را با على عليه السلام انكار كردند. بازگشت عايشه از نيمه راه مدينه به مكهپيشتر گذشت كه در هنگام محاصره خانه عثمان از طرف انقلابيون مصرى وعراقى، عايشه مدينه را به عزم حج ترك گفت ودر مكه بود كه خبر قتل عثمان را شنيد ولى خبر نرسيد كه مسئله خلافت پس از قتل خليفه به كجا منجر شد. از اين جهت تصميم گرفت كه مكه را به عزم مدينه ترك گويد. در مراجعت از مكه، در منزلى به نام «سرف»، با مردى به نام ابن ام كلاب ملاقات كرد واز اوضاع مدينه پرسيد. وى گفت كه محاصره خانه خليفه هشتاد روز به طول انجاميد وسپس او را كشتند وبعد از چند روز با على عليه السلام بيعت كردند. وقتى عايشه از اتفاق مهاجرين وانصار بر بيعتبا امام آگاه شد سختبرآشفت وگفت: اى كاش آسمان بر سرم فرو مىريخت.سپس دستور داد كه كجاوه او را به سوى مكه بازگردانند، در حالى كه نظر خود را در بارهعثمان دگرگون كرده بود ومىگفت: به خدا سوگند،عثمان مظلوم كشته شده است ومن انتقام او را از قاتلان او مىستانم. آن مرد گزارشگر رو به او كرد وگفت: تو نخستين كسى بودى كه به مردم مىگفتى عثمان كافر شده است وبايد او را كه، از حيث قيافه، شبيه نعثل يهودى استبكشند. اكنون چه شده كه از سخن نخستخود بازگشتى؟ وى در پاسخ، به سان كسى كه تير در تاريكى رها كند، گفت: قاتلان عثمان او را توبه دادند وسپس كشتند. در باره عثمان همه سخن مىگفتند ومن نيز مىگفتم، اما سخن اخير من بهتر از سخن پيشين من است. آن مرد در بى پايگى پوزش عايشه، اشعارى چند سرود كه ترجمه برخى از ابيات آن چنين است: به قتل خليفه فرمان دادى وبه ما گفتى كه او از دين خدا خارج شده است. مسلم است كه ما در كشتن او به فرمان تو گوش كرديم، ازاين رو، قاتل او نزد ما كسى است كه فرمان به قتل او داده است! عايشه در برابر مسجد الحرام از كجاوه پياده شد وبه حجر اسماعيل رفت وپرده اى در آنجا آويخت. مردم دور او گرد مىآمدند واو خطاب به آنان مىگفت: مردم!عثمان به ناحق كشته شده است ومن انتقام خون او را مىگيرم. پايگاه مخالفان امام(ع)پس از قتل عثمان وبيعت مردم با امام عليه السلام، سرزمين مكه مركز مخالفان آن حضرت به شمار مىرفت وافرادى كه با على عليه السلام مخالف بودند يا از دادگرى او مىترسيدند، خصوصا فرمانداران واستانداران عثمان كه مىدانستند امام دارايى آنان را مصاده مىكند وآنان را به سبب خيانتهايى كه مرتكب شدهاند بازخواستخواهد كرد، همه وهمه در مكه در پوشش حرمتحرم خدا گرد آمدند ونقشه نبرد جمل را طرح كردند. هزينه جنگ جمل
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:6  توسط طاهره رحیم پور
|
|