اهجوم بخانه پيغمبر بانگى بگوش مى‏رسد: الله اكبر.

على به عباس:

ـ عمو.معنى اين تكبير چيست؟

ـ معنى آن اينست كه آنچه نبايد بشود شد .ديرى نمى‏گذرد كه بيرون حجره عايشه همهمه و فريادى بگوش مى‏رسد.فرياد هر لحظه رساتر مى‏شود:

ـ بيرون بيائيد! بيرون بيائيد! و گرنه همه‏تان را آتش مى‏زنيم! دختر پيغمبر بدر حجره مى‏رود.در آنجا با عمر روبرو مى‏شود كه آتشى در دست دار.

ـ عمر! چه شده؟ چه خبر است؟

ـ على، عباس و بنى هاشم بايد به مسجد بيايند و با خليفه پيغمبر بيعت كنند!

ـ كدام خليفه؟ امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عايشه بالاى جسد پيغمبر نشسته است.

ـ از اين لحظه امام مسلمانان ابو بكر است.مردم در سقيفه بنى ساعده با او بيعت كردند .بنى هاشم هم بايد با او بيعت كنند.

ـ و اگر نيايند؟ .

خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذيرفته‏اند به پذيريد.

ـ عمر.مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

ـ آرى  .

ـ اين گفتگو بهمين صورت بين دختر پيغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟ يا نه خدا مى‏داند.

اكنون كه مشغول نوشتن اين داستان هستم، كتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفريد) و انساب الاشراف بلاذرى را پيش چشم دارم داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مى‏كنم .بسيار بعيد و بلكه ناممكن مى‏نمايد چنين داستانى را بدين صورت هواخواهان شيعه يا دسته‏هاى سياسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شيعه در سده‏هاى نخستين اسلام نيروئى نداشته و در اقليت بسر مى‏برده‏اند.چنانكه مى‏بينيم اين گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است، بدين ترتيب احتمال جعل در آن نمى‏رود.در كتابهاى ديگر نيز مطالبى از همين دست، ملايم‏تر يا سخت‏تر، ديده مى‏شود.طبرى نويسد: انصار گفتند ما جز با على بيعت نمى‏كنيم .عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت، طلحه و زبير و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفت بخدا قسم اگر براى بيعت با ابو بكر بيرون نياييد شما را آتش خواهم زد.زبير با شمشير كشيده بيرون آمد پايش لغزيد و برو در افتاد مردم بر سر او ريختند و او را گرفتند.

راستى در آن روز چرا چنين گفتگوهائى بين ياران پيغمبر در گرفت؟ اينان كسانى بودند كه در روزهاى سخت بيارى دين خدا آمدند.بارها جان خود را بر كف نهاده بكام دشمن رفتند.چه شد كه بزودى چنين بجان هم افتادند؟ .

على و خانواده پيغمبر چه گناهى كرده بودند كه بايد آنانرا آتش زد.بر فرض كه داستان غدير درست نباشد، بر فرض كه بگوئيم پيغمبر كسى را بجانشينى نگمارده است، بر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقيفه ايرادى نگيرند، سر پيچى از بيعت در اسلام سابقه داشت ـ بيعت نكردن با خليفه گناه كبيره نيست.حكم فقهى سند مى‏خواهد.سند اين حكم چه بوده است؟ آيا اين حديث را كه از اسامه رسيده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند.لينتهين رجال عن ترك الجماعة اولا حرفن بيوتهم  

بر فرض درست بودن روايت از جهت متن و سند، آيا اين حديث بر آن جمع قابل انطباق است؟ اين حديث را محدثان در باب صلوة آورده‏اند.

پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اينها گذشته آنهمه شتاب در برگزيدن خليفه براى چه بود؟ و از آن شگفت‏تر، آن گفتگو و ستيز كه ميان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟

آيا انصار واقعه جحفه را نمى‏دانستند يا نمى‏پذيرفتند؟ آيا مى‏توان گفت از صد هزار تن مردم يا بيشتر كه در جحفه گرد آمدند و حديث غدير را شنيدند هيچيك از مردم مدينه نبود، و اين خبر به تيره اوس و خزرج نرسيد؟ .

از اجتماع جحفه سه ماه نمى‏گذشت.رئيس تيره خزرج كه خود و كسان او صميمانه اسلام و پيغمبر اسلام را يارى كردند، چرا در آن روز خواهان رياست شدند؟ و چرا به مصالحه با قريش تن در دادند و گفتند از ما اميرى و از شما اميرى؟ مگر امارت مسلمانان را چون رياست قبيله مى‏دانستند؟ .

چرا اين مسلمانان غمخوار امت و دين، نخست به شستشو و خاك سپردن پيغمبر نپرداختند؟ شايد چنانكه گفتيم مى‏ترسيدند فتنه برخيزد.ابو سفيان در كمين بود.ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟ آيا ابو سفيان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نبايد از آن غفلت كرد؟ ابو سفيان در آن روز كه بود؟ حاكم دهكده كوچك نجران؟ اگر أوس، خزرج مهاجران و تيره‏هاى هاشمى و بنى تميم و بنى عدى و دسته‏هاى ديگر با هم يكدست مى‏شدند، ابو سفيان و تيره اميه چكارى از پيش مى‏بردند؟ و چه مى‏توانستند بكنند؟ هيچ! آيا بيم آن مى‏رفت كه اگر امير مسلمانان بزودى انتخاب نشود پيش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟ در طول چهارده قرن يا اندكى كمتر صدها بار اين پرسش‏ها مطرح شده و بدان پاسخ‏ها داده‏اند چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام اين پاسخ‏ها بيشتر بر پايه مغلوب ساختن حريف در ميدان مناظره است، نه براى روشن ساختن حقيقت.بنظر مى‏رسد در آنروز كسانى بيشتر در اين انديشه بودند كه چگونه بايد هر چه زودتر حاكم را برگزينند و كمتر بدين مى‏انديشيدند كه حكومت چگونه بايد اداره شود و به تعبير ديگر از دو پايه‏اى كه اسلام بر آن استوار است (دين و حكومت) بيشتر به پايه حكومت تكيه داشتند.گويا آنان پيش خود چنين استدلال مى‏كردند: چون تكليف حكومت مركزى معين شد و حاكم قدرت را بدست گرفت ديگر كارها نيز درست خواهد شد.درست است و ما مى‏بينيم چون مدينه توانست وحدت خود را تأمين كند، در مقابل مرتدان ايستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گرديد.ولى آيا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مى‏توان از دين جدا ساخت؟ بخصوص كه شارع اسلام خود اين اصل را تثبيت كرده باشد؟ بهر حال نزديك به چهارده قرن بر اين حادثه مى‏گذرد.آنان كه در آن روز چنان راهى را پيش پاى مسلمانان نهادند، غم دين داشتند يا بيم فرو ريختن حكومت را نمى‏دانم.

شايد غم هر دو را داشتند و شايد پيش خود چنين مى‏انديشيدند كه اگر شخصيتى برجسته، عالم پرهيزگار، و از خاندان پيغمبر، آن اندازه تمكن يابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن است، در قدرت حاكم تزلزلى پديد آيد.اين اشارت كوتاه كه در تاريخ طبرى آمده باز گوينده چنين حقيقتى است:

«پس از رحلت دختر پيغمبر چون على (ع) ديد مردم از او روى گرداندند، با ابو بكر بيعت كرد»  آرى چنانكه فرزند على گفته است «مردم بنده دنيايند...چون آزمايش شوند، دينداران اندك خواهند بود.»

چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام، من نمى‏خواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جريحه‏دار شود، نمى‏خواهم خود را در كارى داخل كنم كه دسته‏اى از مسلمانان براى خاطر دين يا دنيا خود را در آن در آوردند.  آنان نزد پروردگار خويش رفته‏اند، و حسابشان با اوست.اگر غم دين داشته‏اند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مى‏خواسته‏اند، پروردگار بهترين داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسيار پر معنى است كه «در اسلام در هيچ زمان هيچ شمشيرى چون شمشيرى كه بخاطر امامت كشيده شد بر بنياد دين آهيخته نگرديد» .  باز در جاى ديگر نوشته‏ام كه اگر نسل بعد و نسل‏هاى ديگر، در اخلاص و فداكارى همپايه مهاجران و انصار بودند امروز تاريخ مسلمانان بگونه ديگرى نوشته مى‏شد.

 

 

بيعت از حضرت على عليه السلام و بنى هاشم

اين بخش از تاريخ اسلام از دردناكترين وتلخترين بخشهاى آن است كه دلهاى بيدار وآگاه را سخت‏به درد مى‏آورد ومى‏سوزاند. اين قسمت از تاريخ در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن به صورت كوتاه وفشرده ودر كتابهاى علماى شيعه به صورت گسترده نوشته شده است.شايد در ميان خوانندگان گرامى كسانى باشند كه بخواهند ماجراى تجاوز به خانه وحى را از زبان محدثان وتاريخنويسان اهل تسنن بشنوند. از اين جهت، اين بخش را به اتكاى مدارك ومصادر آنان مى‏نويسيم تا افراد شكاك وديرباور نيز اين وقايع تلخ را باور كنند. در اين مقاله، ترجمه آنچه را كه مورخ شهير ابن قتيبه دينورى در كتاب «الامامة والسياسة‏» آورده است نقل مى‏كنيم وتجزيه وتحليل اين بخش را به بعد وامى‏گذاريم.

نويسندگان اهل تسنن اتفاق نظر دارند كه هنوز مدتى از بيعت‏سقيفه نگذشته بود كه دستگاه خلافت تصميم گرفت كه از حضرت على عليه السلام و عباس و زبير وساير بنى هاشم نسبت‏به خلافت ابوبكر اخذ بيعت كند تا خلافت وى رنگ اتحاد واتفاق به خود بگيرد ودر نتيجه هر نوع مانع و مخالف از سر راه خلافت‏برداشته شود.

پس از حادثه سقيفه، بنى هاشم وگروهى از مهاجران وعلاقه‏مندان امام عليه السلام به عنوان اعتراض در خانه حضرت فاطمه عليها السلام متحصن شده بودند.تحصن آنان در خانه حضرت فاطمه عليها السلام، كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از احترام خاصى برخوردار بود، مانع مى‏شد كه دستگاه خلافت انديشه يورش به خانه وحى را در دماغ خود بپرورد و متحصنان را به زور به مسجد بكشاند و از آنان بيعت‏بگيرد.

اما سرانجام علاقه به گسترش قدرت كار خود را كرد و احترام خانه وحى ناديده گرفته شد.خليفه، عمر را با گروهى مامور كرد تا به هر قيمتى كه باشد متحصنان را از خانه حضرت فاطمه عليها السلام يبرون بكشند و از همه آنان بيعت‏بگيرند. وى با گروهى كه در ميان آنان اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة و ثابت‏بن قيس و محمد بن مسلمة به چشم مى‏خوردند رو به خانه حضرت فاطمه عليها السلام آورد تا متحصنان را به بيعت‏با خليفه دعوت كند واگر به درخواست وى پاسخ مثبت نگفتند آنان را به زور از خانه بيرون كشيده، به مسجد بياورند. مامور خليفه در مقابل خانه با صداى بلند فرياد زد كه متحصنان براى بيعت‏با خليفه هرچه زودتر خانه را ترك گويند.اما داد و فرياد او اثر نبخشيد و آنان خانه را ترك نگفتند.

در اين هنگام مامور خليفه هيزم خواست تا خانه را بسوزاند وآن را بر سر متحصنان خراب كند.ولى يكى از همراهان او به پيش آمد تا مامور خليفه را از اين تصميم باز دارد وگفت:چگونه خانه را آتش مى‏زنى در حالى كه دخت پيامبر فاطمه در آنجاست؟وى با خونسردى پاسخ داد كه بودن فاطمه در خانه مانع از انجام اين كار نمى‏تواند باشد.

در اين موقع حضرت فاطمه عليها السلام پشت در قرار گرفت وگفت:

جمعيتى را سراغ ندارم كه در موقعيت‏بدى همچون موقعيت‏شما قرار گرفته باشند.شما جنازه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در ميان ما گذاشتيد واز پيش خود در باره خلافت تصميم گرفتيد.چرا حكومت‏خود را بر ما تحميل مى‏كنيد و خلافت را كه حق ماست‏به خود ما باز نمى‏گردانيد؟

ابن قتيبه مى‏نويسد:

اين بار مامور خليفه از اخراج متحصنان منصرف شد وبه حضور خليفه آمد واو را از جريان آگاه كرد.خليفه كه مى‏دانست‏با مخالفت متحصنان، كه شخصيتهاى بارزى از مهاجران وبنى هاشم بودند، پايه‏هاى حكومت او محكم واستوار نمى‏شود اين بار غلام خود قنفذ را مامور كرد كه برود و على عليه السلام را به مسجد بياورد. او نيز پشت در آمد وعلى عليه السلام را صدا زد وگفت: به امر خليفه رسول خدا بايد به مسجد بياييد! وقتى امام عليه السلام اين جمله را از قنفذ شنيد گفت:چرا به اين زودى به رسول خدا دروغ بستيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كى او را جانشين خود قرار داد تا وى خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باشد؟غلام با نوميدى بازگشت وجريان را به آگاهى خليفه رساند.

مقاومت متحصنان در برابر دعوتهاى پياپى دستگاه خلافت‏خليفه را سخت عصبانى وناراحت كرد. سرانجام عمر، براى دومين با، با گروهى رو به خانه حضرت فاطمه عليها السلام آورد. هنگامى كه دخت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صداى مهاجمان را شنيد از پشت در با صداى بلند ناله كرد وگفت:

پدرجان، اى پيامبر خدا، پس از درگذشت تو با چه گرفتاريهايى از جانب زاده خطاب وفرزند ابوقحافه مواجه شده‏ايم.

ناله‏هاى حضرت فاطمه عليها السلام، كه هنوز در سوگ پدر نشسته بود، چنان جانگذاز بود كه گروهى از آن جمعيت را كه همراه عمر آمده بودند از انجام ماموريت‏حمله به خانه زهرا منصرف كرد واز همانجا گريه كنان بازگشتند.

اما عمر و گروهى ديگر، كه براى گرفتن بيعت از حضرت على عليه السلام وبنى هاشم اصرار مى‏ورزيدند، او را با توسل به زور از خانه بيرون آوردند واصرار كردند كه حتما با ابوبكر بيعت كند. امام عليه السلام فرمود:اگر بيعت نكنم چه خواهد شد؟ گفتند: كشته خواهى شد. حضرت على عليه السلام گفت: با چه جرات بنده خدا وبرادر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را خواهيد كشت؟

مقاومت‏سرسختانه حضرت على عليه السلام در برابر دستگاه خلافت‏سبب شد كه او را به حال خود واگذارند. امام عليه السلام از فرصت استفاده كرد و به عنوان تظلم، به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نزديك شد وهمان جمله‏اى را كه هارون به موسى عليه السلام گفته بود بر زبان آورد وگفت:

يابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني .(اعراف:150)برادر! پس از درگذشت تو، اين گروه مرا ناتوان شمردند ونزديك بود كه مرا بكشند.

داورى تاريخ در باره هجوم به خانه وحى

حوادث پس از سقيفه يكى از دردناكترين وتلخترين حوادث تاريخ اسلام وزندگانى امير مؤمنان عليه السلام است.واقع‏نمايى و رك‏گويى در اين زمينه موجب رنجش گروهى است كه نسبت‏به مسببان و گردانندگان اين حوادث تعصب مى‏ورزند وحتى الامكان مى‏خواهند گردى بر دامن آنان ننشيند وقداست ونزاهت آنان محفوظ بماند; چنانكه پوشاندن حقايق و وارونه جلوه دادن حوادث يك نوع خيانت‏به تاريخ و نسلهاى آينده محسوب است و هرگز يك نويسنده آزاد ننگ اين خيانت را بر خود نمى‏خرد و براى جلب نظر گروهى بر روى حقيقت پا نمى‏گذارد.

بزرگترين حادثه تاريخى پس از انتخاب ابوبكر براى خلافت موضوع هجوم بردن به خانه وحى ومنزل حضرت فاطمه عليها السلام است، به قصد آنكه متحصنان بيت‏حضرت فاطمه را براى اخذ بيعت‏به مسجد بياوررند. تشريح وارزيابى صحيح اين موضوع مستلزم آن است كه به اتكاى مصادر مطمئن در صحت‏يا سقم سه موضوع زير بحث كنيم وسپس در باره نتايج‏حادثه به داورى بپردازيم.اين سه موضوع عبارتند از:

1- آيا صحيح است كه ماموران خليفه تصميم گرفتند خانه حضرت فاطمه عليها السلام را بسوزانند؟در اين مورد تا كجا پيش رفتند؟

2- آيا صحيح است كه امير مؤمنان عليه السلام را به وضع زننده و دلخراشى به مسجد بردند تا از او بيعت‏بگيرند؟

3- آيا صحيح است كه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين حادثه از ناحيه مهاجمان صدمه ديد وفرزندى را كه در رحم داشت‏ساقط كرد؟

اين سه مورد از موارد حساس در اين حادثه است كه ما به اتكاى مصادر ومدارك دانشمندان اهل سنت در باره آنها به بحث مى‏پردازيم.

از تعاليم زنده وارزنده اسلام اين است كه هيچ مسلمانى نبايد به خانه كسى وارد شود مگر اينكه قبلا اذن بگيرد واگر صاحب خانه معذور بود واز پذيرفتن مهمان پوزش خواست عذر او را بپذيرد وبدون اينكه برنجد از همانجا باز گردد.

قرآن مجيد، گذشته از اين دستور اخلاقى، هر خانه‏اى را كه در آن صبح و شام نام خدا برده شود واو را پرستش كنند محترم شمرده است:

في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال .(نور:36)

خداوند به تعظيم وتكريم خانه‏هايى فرمان داده است كه در آنها مردان پاكدامن، صبح وشام، خدا را تسبيح وتقديس مى‏كنند.

احترام اين خانه‏ها به سبب عبادت و پرستشى است كه در آنها انجام مى‏گيرد وبه احترام رجال الهى است كه در آنها به تسبيح و تقديس خدا مشغولند، وگرنه خشت وگل هيچ گاه احترامى نداشته ونخواهد داشت.

از ميان همه خانه‏هاى مسلمانان، قرآن كريم در باره خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مسلمانان دستور خاص مى‏دهد ومى‏فرمايد:

يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبي الا ان يؤذن لكم .(احزاب:53)

اى افراد با ايمان به خانه‏هاى پيامبر بدون اذن وارد نشويد.

شكى نيست كه خانه حضرت فاطمه عليها السلام از جمله بيوت محترم ورفيعى است كه در آنجا زهرا و فرزندان وى خدا را تقديس مى‏كردند. نمى‏توان گفت كه خانه عايشه يا حفصه خانه پيامبر است، اما خانه دخت والامقام وى، كه گراميترين زنان جهان است، يقينا خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.

اكنون ببينيم ماموران دستگاه خلافت احترام خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را تا چه حد رعايت كردند. بررسى حوادث روزهاى نخست‏خلافت ثابت مى‏كند كه ماموران دستگاه خلافت همه اين آيات را زير پا نهاده، شئون خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را اصلا رعايت نكردند. بسيارى از تاريخنويسان اهل تسنن حادثه حمله به خانه وحى را به طور مبهم وبرخى از آنان تا حدى روشن نوشته‏اند.

طبرى كه نسبت‏به خلفا تعصب خاصى دارد فقط مى‏نويسد كه عمر با جمعيتى در برابر خانه زهرا عليها السلام آمد وگفت:

به خدا قسم، اين خانه را مى‏سوزانم يا اينكه متحصنان، براى بيعت، خانه را ترك گويند.

ولى ابن قتيبه دينورى پرده را بالاتر زده، مى‏گويد كه خليفه نه تنها اين جمله را گفت، بلكه دستور داد در اطراف خانه هيزم جمع كنند وافزود:

به خدايى كه جان عمر در دست اوست، يا بايد خانه را ترك كنيد يا اينكه آن را آتش زده ومى‏سوزانم.

وقتى به او گفته شد كه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم،حضرت فاطمه، در خانه است، گفت: باشد.

مؤلف «عقد الفريد»  گامى پيشتر نهاده، مى‏گويد:

خليفه به عمر ماموريت داد كه متحصنان را از خانه بيرون كند واگر مقاومت كردند با آنان بجنگد. از اين رو، عمر آتشى آورد كه خانه را بسوزاند.در اين موقع با فاطمه روبرو شد. دخت پيامبر به او گفت: فرزند خطاب، آمده‏اى خانه ما را به آتش بكشى؟ وى گفت: آرى، مگر اين كه همچون ديگران با خليفه بيعت كنيد.

هنگامى كه به كتابهاى علماى شيعه مراجعه مى‏كنيم جريان را واضحتر وگوياتر مى‏يابيم.

سليم بن قيس در كتاب خود حادثه هجوم به خانه وحى را به طور مبسوط نگاشته، پرده از چهره حقيقت‏برداشته است.او مى‏نويسد:

«مامور خليفه آتشى برافروخت وسپس فشارى به در آورد ووارد خانه شد، ولى با مقاومت‏حضرت فاطمه عليها السلام روبرو گرديد.  

عالم بزرگوار شيعه، مرحوم سيد مرتضى، بحث گسترده‏اى در باره حادثه كرده است. از جمله، از حضرت صادق عليه السلام نقل مى‏كند كه حضرت على عليه السلام بيعت نكرد تا آنگاه كه دود غليظى خانه او را فرا گرفت.  

چگونه حضرت على (ع) را به مسجد بردند؟

اين بخش از تاريخ اسلام همچون بخش پيش تلخ ودردناك است زيرا هرگز تصور نمى‏رفت كه شخصيتى مانند حضرت على عليه السلام را به وضعى به مسجد ببرند كه چهل سال بعد، معاويه آن را به صورت طعن وانتقاد نقل كند. وى در نامه خود به امير المؤمنين عليه السلام پس از يادآورى مقاومت امام عليه السلام در برابر دستگاه خلافت چنين مى‏نويسد:

...تا آنجا كه دستگاه خلافت تو را مهار كرده وهمچون شتر سركش براى بيعت‏به طرف مسجد كشاندند.  

امير مؤمنان در پاسخ نامه معاويه، تلويحا، اصل موضوع را مى‏پذيرد وآن را نشانه مظلوميت‏خود دانسته، مى‏گويد:

گفتى كه من به سان شتر سركش براى بيعت‏سوق داده شدم.به خدا سوگند، خواستى از من انتقاد كنى ولى در واقع مرا ستودى وخواستى رسوايم كنى اما خود را رسوا كردى.هرگز بر مسلمانى ايراد نيست كه مظلوم واقع شود.

ابن ابى الحديد تنها كسى نيست كه جسارت به ساحت قدس امام عليه السلام را نقل كرده است، بلكه پيش از او ابن عبد ربه در «عقد الفريد» (ج‏2،ص‏285) وپس از وى مؤلف «صبح الآعشى‏» (در ج‏1، ص‏128) نيز آن را نقل كرده‏اند.

 

مقدمات آشوب

 

طلحه وزبير از اينكه در حكومت على عليه السلام به استاندارى منطقه‏اى منصوب شوند مايوس ونوميد شدند. از طرف ديگر، از جانب معاويه به هر دو نفر نامه‏اى، تقريبا به يك مضمون، رسيد كه آنان را به «امير المؤمنين‏» توصيف كرده وياد آور شده بود كه از مردم شام براى آن دو بيعت گرفته است وبايد هرچه زودتر شهرهاى كوفه وبصره را اشغال كنند، پيش از آنكه فرزند ابوطالب بر آن دو مسلط شود وشعار آنان در همه جا اين باشد كه خواهان خون عثمان هستند ومردم را بر گرفتن انتقام او دعوت كنند.

اين دو صحابى ساده لوح فريب نامه معاويه را خوردند وتصميم گرفتند كه از مدينه به مكه بروند ودر آنجا به گرد آورى افراد وساز وبرگ جنگ بپردازند. آنان در اجراى نقشه فرزند ابوسفيان به حضور امام عليه السلام رسيدند وگفتند:ستمگريهاى عثمان را در امور مربوط به ولايت وحكومت مشاهده كردى وديدى كه وى جز به بنى اميه به كسى نظر وتوجه نداشت. اكنون كه خدا خلافت را نصيب تو ساخته است ما را به فرمانروايى بصره وكوفه منصوب كن. امام عليه السلام فرمود:آنچه خدا نصيب شما فرموده است‏به آن راضى باشيد تا من در اين موضوع بينديشم. آگاه باشيد كه من افرادى را براى حكومت مى‏گمارم كه به دين وامانت آنان مطمئن واز روحيات آنان آگاه باشم.

هر دو نفر با شنيدن اين سخن، بيش از پيش مايوس شدند; چه امام عليه السلام آب پاكى روى دست آنان ريخت ودريافتند كه آن حضرت به آن دو اعتماد ندارد. لذا جهت‏سخن را دگرگون كردند وگفتند: پس اجازه بده ما مدينه را به قصد عمره ترك كنيم. امام عليه السلام فرمود:در پوشش عمره هدف ديگرى داريد. آنان به خدا سوگند ياد كردند كه غير عمره هدف ديگرى ندارند.امام عليه السلام فرمود: شما در صدد خدعه وشكستن بيعت هستيد. آنان سوگند خود را تكرار كردند وبار ديگر با امام بيعت نمودند. وقتى آن دو خانه على عليه السلام راترك كردند، امام به حاضران در جلسه فرمود: مى‏بينم كه آنان در فتنه‏اى كشته مى‏شوند.برخى از حضار گفتند: ازمسافرت آنان جلوگيرى كن.امام عليه السلام فرمود: بايد تقدير وقضاى الهى تحقق پذيرد.

ابن قتيبه مى‏نويسد:

هر دو پس از خروج از خانه على در مجمع قريش گفتند: اين پاداش ما بود كه على به ما داد! ما بر ضد عثمان قيام كرديم ووسيله قتل او را فراهم ساختيم، در حالى كه على در خانه خود نشسته بود.حال كه به خلافت رسيده است ديگران را بر ما ترجيح مى‏دهد.

طلحه وزبير با آنكه سوگندهاى شديدى در خانه امام عليه السلام ياد كرده بودند، پس از خروج از مدينه در ميان راه مكه به هر كس رسيدند بيعت‏خود را با على عليه السلام انكار كردند.

بازگشت عايشه از نيمه راه مدينه به مكه

پيشتر گذشت كه در هنگام محاصره خانه عثمان از طرف انقلابيون مصرى وعراقى، عايشه مدينه را به عزم حج ترك گفت ودر مكه بود كه خبر قتل عثمان را شنيد ولى خبر نرسيد كه مسئله خلافت پس از قتل خليفه به كجا منجر شد. از اين جهت تصميم گرفت كه مكه را به عزم مدينه ترك گويد.

در مراجعت از مكه، در منزلى به نام «سرف‏»، با مردى به نام ابن ام كلاب ملاقات كرد واز اوضاع مدينه پرسيد. وى گفت كه محاصره خانه خليفه هشتاد روز به طول انجاميد وسپس او را كشتند وبعد از چند روز با على عليه السلام بيعت كردند.

وقتى عايشه از اتفاق مهاجرين وانصار بر بيعت‏با امام آگاه شد سخت‏برآشفت وگفت: اى كاش آسمان بر سرم فرو مى‏ريخت.سپس دستور داد كه كجاوه او را به سوى مكه بازگردانند، در حالى كه نظر خود را در باره‏عثمان دگرگون كرده بود ومى‏گفت: به خدا سوگند،عثمان مظلوم كشته شده است ومن انتقام او را از قاتلان او مى‏ستانم.

آن مرد گزارشگر رو به او كرد وگفت: تو نخستين كسى بودى كه به مردم مى‏گفتى عثمان كافر شده است وبايد او را كه، از حيث قيافه، شبيه نعثل يهودى است‏بكشند. اكنون چه شده كه از سخن نخست‏خود بازگشتى؟ وى در پاسخ، به سان كسى كه تير در تاريكى رها كند، گفت: قاتلان عثمان او را توبه دادند وسپس كشتند. در باره عثمان همه سخن مى‏گفتند ومن نيز مى‏گفتم، اما سخن اخير من بهتر از سخن پيشين من است.

آن مرد در بى پايگى پوزش عايشه، اشعارى چند سرود كه ترجمه برخى از ابيات آن چنين است:

به قتل خليفه فرمان دادى وبه ما گفتى كه او از دين خدا خارج شده است. مسلم است كه ما در كشتن او به فرمان تو گوش كرديم، ازاين رو، قاتل او نزد ما كسى است كه فرمان به قتل او داده است!

عايشه در برابر مسجد الحرام از كجاوه پياده شد وبه حجر اسماعيل رفت وپرده اى در آنجا آويخت. مردم دور او گرد مى‏آمدند واو خطاب به آنان مى‏گفت: مردم!عثمان به ناحق كشته شده است ومن انتقام خون او را مى‏گيرم.

پايگاه مخالفان امام(ع)

پس از قتل عثمان وبيعت مردم با امام عليه السلام، سرزمين مكه مركز مخالفان آن حضرت به شمار مى‏رفت وافرادى كه با على عليه السلام مخالف بودند يا از دادگرى او مى‏ترسيدند، خصوصا فرمانداران واستانداران عثمان كه مى‏دانستند امام دارايى آنان را مصاده مى‏كند وآنان را به سبب خيانتهايى كه مرتكب شده‏اند بازخواست‏خواهد كرد، همه وهمه در مكه در پوشش حرمت‏حرم خدا گرد آمدند ونقشه نبرد جمل را طرح كردند.

هزينه جنگ جمل
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:6  توسط طاهره رحیم پور  |