سرمقاله
ضرورت بازشناسى تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامى

سردبير


ناكامى يا دست كم عدم توفيق كامل در رسيدن به اهداف توسعه اقتصادى ـ اجتماعى در كشورهاى در حال توسعه از جمله بسيارى از كشورهاى اسلامى, نيز بى توجهى به نقش و جايگاه فرهنگ در امر توسعه, از جمله علل رويكرد به توسعه فرهنگى و بهادادن به آن در برنامه هاى جارى توسعه بوده است.
توسعه در اصطلاح شناخته شده امروزى, فرايندى است كه اول بار در غرب رخ داده و بر ويرانه جامعه فئودالى بنا گشته و ارزش هاى عصر روشنگرى را تبليغ كرده است. از اين رو در آن جا ابعاد مختلف آن, دوشادوش هم حركت كرده و تمامى ابعاد زندگى فرد غربى را اعم از سياسى, اجتماعى و فرهنگى در برگرفته است. بنابراين تغييرات فرهنگى ناشى از توسعه در غرب, پيامد توسعه محسوب نشده بلكه جزئى از فرايند توسعه تلقى مى گردد. هم چنين امروزه نظريه سير تك خطى پيشرفت جوامع, مقبوليت خود را از دست داده و زمان ارائه راه حل هاى جهان شمول سپرى شده است و استفاده از الگويى واحد براى توسعه ممالك مختلف امرى مردود تلقى مى شود.
گرچه ديدگاه فرهنگى نوسازى ـ كه به پيروى از نظريات ((ماكس وبر)) ارزش هاى فرهنگى را بستر توسعه, و تحول فرهنگى را شرط اساسى دگرگونى در ساير شئون مى داند ـ تاحدى افراطى به نظر مى رسد, ولى در اين كه هر جامعه اى بايد در امر توسعه روندى متناسب با شرايط و مقتضيات فرهنگى ـ اجتماعى خويش درپى گيرد, شكى نيست.
از آن جا كه مقوله فرهنگ, امرى پويا و مستمر است, شناخت وضعيت فعلى آن منوط به آگاهى از پيشينه و سير تاريخى آن خواهد بود; كه هر شناختى از گذشته, پيش زمينه اى براى گذر به آينده است, چرا كه نيمى از انسان در گذشته است و نيم ديگرش در آينده.
به همين دليل, تعمق و بازنگرى دوباره به هويت فرهنگى, نه براى تفاخر و تجليل بيهوده از باورهاى كهن و درجازدن و توقف در آن, بلكه براى ريشه يابى عناصر سازنده فرهنگ امروزى ما ضرورى است. هم چنين سخن دوباره از فرهنگ و تمدن اسلامى نه با هدف بهره بردارىهاى سياسى به منظور تقويت هويت ملى (كه در جاى خود لازم است) و نه صرفا براى تعيين سهم در تمدن بشرى (كه البته آن هم امرى ضرورى است) و نيز نه براى خودشيفتگى و واپس گرايى است, بلكه بدان جهت است كه چالش تمدن مدرن, هيچ جامعه اى را به حال خود رها نكرده است. در روزگار ما تمدن و فرهنگ اسلامى از جمله در حوزه ايران در مواجهه و تصادم با فرهنگ جديد جهانى قرار گرفته و در نتيجه اين مواجهه و مقايسه, امروزه خود آگاهى نسبت به هويت فرهنگى مان بيش از هر زمان ديگرى ضرورت يافته است تا از سويى در همسازگرى آن با پيشرفت هاى سريع جامعه بشرى مددكارمان باشد و از سوى ديگر, به استعدادهاى ذاتى خود بيشتر پى برده و بر اعتماد به نفس مان در طى اين طريق بيفزايد. به طور خلاصه, نياز به شناخت فرهنگ فعلى (با هر هدفى), ضرورت بازنگرى در گذشته اين فرهنگ را ايجاب مى كند, زيرا هويت فرهنگى ريشه در گذشته دارد و نگاه به وضع فعلى بدون توجه به گذشته باعث سردرگمى خواهد شد.
با توجه به اين كه حوزه تمدن ايرانى در طول تاريخ حاصل برخورد و آميزش فرهنگ هاى مختلف بوده است, اگر از خرده فرهنگ هاى محلى چشم پوشى نماييم, به نظر مى رسد ميراث ((فرهنگ ايران باستان)), ((فرهنگ اسلامى)) و ((فرهنگ نوين غربى)) با درجات مختلف, سه عنصر برجسته فرهنگ امروزى ما را تشكيل مى دهند. تعيين ميزان سهم هر يك از اين عناصر در شكل گيرى هويت امروز ما از جمله موضوعات مورد مناقشه ميان محققان و متفكران اجتماعى ما در عصر حاضر بوده است به گونه اى كه برخى با بهادادن به يك عنصر و كم توجهى به عناصر ديگر صورتى كاريكاتورگونه از فرهنگ ما را به نمايش گذاشته اند. از جمله عده اى با تكريم از بعد غربى به پايمال كردن گذشته ايرانى ـ اسلامى همت گماشتند و به همينسان گروهى ديگر با غير اسلامى قلمداد كردن هرآن چه خاستگاه صرفا اسلامى ندارد به مخالفت با دو بخش ديگر اهتمام ورزيده اند. ديگرانى كه به حد افراط داعيه باستانگرايى در سر داشتند نيز همه مصايب و مشكلات را از ناحيه عرب دانسته(1) و راه درمان را در پالايش هرآن چه به عرب مربوط است, پنداشته و به ارتجاع و احياى خرافات فراموش شده و بى كاركرد روى آوردند. غافل از آن كه در طى چهارده قرن همراهى تاريخ ايران و اسلام, فرهنگى غنى و گسترده پديد آمده است كه در آن هيچ يك را نمى توان از ديگرى بازشناخت. فرهنگ ايرانى بدون اسلام جستن, به همان اندازه محال است و غير قابل تصور, كه فرهنگ اسلامى را بدون ايران ديدن. خلاصه اين كه يكى از عناصر اصلى و سازنده فرهنگ امروز ما اسلام است به گونه اى كه وقتى صحبت از فرهنگ اسلامى ـ ايرانى مى كنيم منظورمان آن نظام فرهنگى است كه عناصر ديگر را نيز پوشش مى دهد و در خود مى گنجاند, زيرا ملاك خودى بودن در اين فرهنگ انطباق پذيرى آن با ارزش هاى توحيدى و يا لااقل عدم مباينت با آن است. سرشت ايرانيان نيز به گونه اى بوده است كه ملاك پذيرش عناصر جديد را حق و باطل و سنخيت امر با فطرت انسانى قرار داده است, نه خودى يا بيگانه بودن آن. درست به همين جهت بود كه اسلام در اين ديار پذيرفته شد و عنصرى بيگانه به شمار نيامد. اينك كه به فضل الهى و همت اهل تحقيق, سومين شماره فصلنامه ((تاريخ اسلام)) انتشار مى يابد, اميد آن داريم كه گامى هر چند كوچك در مسير بازشناسى تاريخى فرهنگ و تمدن اسلامى بپيماييم.

پى نوشت ها:
1. مجتبى مينوى در مقدمه خود بر كتاب ((سيرت جلال الدين مينكبرنى)) عبارت جالبى در اين زمينه دارند و مى نويسند: ((ما مى بينيم كه آفات و بليات بيرون از حد احصا از خوارزمى و تاتار و مغل به كشور ما رسيده است و از ايشان ذره اى خوبى و نيكى به جاى نمانده است, و برخى از ما اين بلاى عظيم را از ياد برده اند و به جاى اين كه فرومايگى و پستى و بى همتى ايرانيان ادوار اخير را معلول همان علت به شمارند, زيان اندكى را كه ششصد سال قبل از آن از قومى ديگر به ما رسيده بود بى اندازه بزرگ كرده, از منافع بيكران و پيشرفت هاى فراوان كه در عرصه علم و اخلاق و دين و معرفت از آن قوم نصيب ما شد چشم مى پوشند و آن واقعه چهارده قرن قبل را مسئول كليه عقب ماندگى هاى امروزى ما مى پندارند. مى خواهيم چشم ايشان را باز كنيم و علت حقيقى و واقعى را به ايشان بشناسانيم... (ر.ك: شهاب الدين محمد نسوى, سيرت جلال الدين مينكبرنى, تصحيح مجتبى مينوى (چاپ دوم: انتشارات علمى و فرهنگى, 1365) مقدمه مصحح, ص سط).

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 12:56  توسط طاهره رحیم پور  |